ماراتن تا موفقیت

ماراتن تا موفقیت

اگه بگن کدوم فیلم یا کتاب درواقع داستان زندگی تو هست میگم کتاب "تیزهوش" از هرمان هسه.
البته این کتاب شرح زندگی گذشته من هست که ازش عبور کردم.

آخرین مطالب

و چشمانت با من گفتند که فردا روز دیگریست

دوشنبه, ۲۸ تیر ۱۳۹۵، ۱۰:۰۷ ب.ظ

پست صرفا جنبه ی ثبت یک خاطره است.. حرف خاصی برای گفتن ندارد :|

اگر دوست ندارید نخوانید :)


از دیشب ساعتای 10 تصمیم گرفتم بهش بگم.. اما نه میتونستم حرف بزنم و نه موقعیت درست حسابی پیش میومد... تا اینکه شروع کرد به دعا خوندن و بعدم خوابید... استرس گرفته بودم... نمیدونستم چطوری شروع کنم...

امروز از ظهر باز حواسم رو به یه فرصت مناسب جمع کرده بودم... بعداز ناهار رفت تو آشپزخونه چایی بخوره... بابا و بقیه هم خواب بودن.. موقعیت خیلی خوبی بود... رفتم نشستم چایی خوردم منم... به زاویه 90 درجه قرار گرفته بودیم نسبت به هم...

یهو به طرز مضحکی لبخند میزدم.. لبخندی که به زور کنترلش میکردم تا دندونام مشخص نشه... همزمان هم یهو تپش قلب میگرفتم... دیوونه شده بودم... هم میخندیدم هم تپش قلب داشتم!!!

نتونستم بازم... بازم نتونستم...

داشتم تو ذهنم حلاجی میکردم حرفامو... اما نمیشد... این دهن لامصب باز نمیشد.. سخته.. قبول کن!

تا اینکه اون خواهرم اومد تو آشپزخونه و کنار من نشست :|||||||| ... کلا این خواهرم کافیه مارو تنها گیر بیاره تا بیاد بشینه پیشمون... کلا دوس داره جمعمون جمع باشه :|

تا الان

الان نشسته بودیم و شروع کردم سوالای انحرافی پرسیدن :|.. داشت اوکی میشد که بابا یهو اومد!!... مامانم پا شد رفت تو حیاط... رفتم دیدم داره حیاط رو آب پاشی میکنه :|... گفتم دیگه فرصت بهتر از این پیدا نمیشه... رفتم یکم دل دل کردم... برخلاف همیشه اصلا مشکوک نشد :||||||||||||||||||||||||||||||

میدونم میدونم ... خیلی مامان بابای خوبی دارم :دی... منطقی مهربون روشنفکر و اصلا هرچی که بگی :)

بالاخره گفتم!!!... هوراااااااااااااااااااااااا

گففففففتم :))))

و شد آنچه شد...


چقد هوا خوبه.... (ایهام دارد)

:)


*عنوان: شاملو

۹۵/۰۴/۲۸ موافقین ۰ مخالفین ۰
شاداب :)

نظرات  (۹)

چی گفتی مگه... داستان رو تمام کن... کنجکاو شدم!!
:)
پاسخ:
چه گلی به به..

داستان نبود :)))... واقعی بود :دی

یه چیز خوب :)
منم کنجکاو شدم بدونم چیه داستان :///////////////////////////////

آخرش چی میشه؟؟؟

گل نرگس چرا فال نیکه ؟؟ :|||||||||||||||||

شما خودت یه پا گل نرگسی :////////////////////////
پاسخ:
:))))
واقعا چیه داستان؟؟ :دی
هان هان هان؟؟
:))

مرسی عشقولی :دی
گلی از خودتونه :)
حتما باید به مامانت میگفتی؟ خواهر که بهتره:-D
پاسخ:
:))))))
اینجوری بهتر بود
۲۸ تیر ۹۵ ، ۲۳:۵۹ ملیکا به مهسا
حرف نباااشه!!!

همینشم کلی جون کندیم تا انجام شد!!!

خواهرش خطرناک تر از مادرشه :////////////////////
پاسخ:
:)))))))))))))))))))))))))
آره واقعا سخت بود :))

خواهرمم مهربونه هااا
نگران نباشید اونم به زودی خواهد فهمید :)))))
چی انجام شد؟قضیه چیه؟:0
پاسخ:
عملیات سری :دی
شایدم نیمه سری :دی
همینایی که تو پست نوشتم دیگه :دی


+
پس چرا نمینویسی؟؟
۲۹ تیر ۹۵ ، ۱۴:۱۰ ملیکا به مهسا
سییییییس!!! حرف نباشه!!!

همینایی که توضیح داد دیگه!! جزییات بیشترش رو به زودی میگیم!!
فقط اینو بدون که این خانم شاداب بنده رو سرویس کردند تا همین هم انجام شد!!!

پ.ن:این نوع از ارتباط بی سابقه ست :///// دو خواننده با هم بدون اپسیلونی شناخت از هم توی کامنتهای وبلاگ ثالث با هم صحبت میکنن :///// 

پاسخ:
:))
طفلی خیلی حرص خورد از دستم :دی
بله.. جزییات اخبار متعاقبا اعلام خواهد شد :)))

+
نه عزیزانم راحت باشید :)) .. اینجا آزادی بیان موج میزنه :دی
ای بابا. کنجکاو شدم اخه. به منم بگو ملیکا من محرمم:-D
پاسخ:
:دی
:دی
:دی
:))
:|||||||||||||||||||||||||||||| (این پوکر نیست.علامت بسته بودن چاک دهنه!!!)




+شاداب خطرناک شدی!!! سه تا :D زدی!!!
والله ما به همون دو تا D هم راضی هستیم :////////

پاسخ:
:))))))))))))))

+
چیز خاصی ام نیس والا :))
همشو خودتون میدونید :دی


+
ایهامتووووو :))))

خودمممون میدونیییم؟؟(با لحن مهران مدیری بخون)جااان؟؟؟(بازم لحن مهران مدیری)

ببینم همون قضیه عشق و عاشقی و ...؟؟؟;-)
پاسخ:
نه مهسا ...
:)
...

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">