ماراتن تا موفقیت

ماراتن تا موفقیت

اگه بگن کدوم فیلم یا کتاب درواقع داستان زندگی تو هست میگم کتاب "تیزهوش" از هرمان هسه.
البته این کتاب شرح زندگی گذشته من هست که ازش عبور کردم.

آخرین مطالب

20 دقیقه دوست داشتن

دوشنبه, ۱۳ دی ۱۳۹۵، ۱۱:۱۵ ب.ظ

وقت و انرژیِ توی صف موندن رو نداشتم، با معذرت خواهی راه رو بین جمعیت باز کردم و سوار شدم... دختر داشت از توی صف نگاهم میکرد، مکثی کرد و اونم سوار شد... روبروم وایساد...

اولش توجهی بهش نمیکردم.. کم کم صدای فین فین بینی ش توجهم رو جلب کرد، میدونم اصلا کار خوبی نیست اگر که دیدیم کسی گریه میکنه یا حالش بده بهش زل بزنیم، اما نتونستم، باهمون حالت مغرورانه ام یواشکی نگاهش میکردم اما وانمود میکردم اصلا برام مهم نیست و نمیبینمش... چشمای روشنش قرمز شده بود، با هر حرکت دستمال فکر میکردم الان شکل بینی ش خراب میشه، چه وضع بینی گرفتنه؟؟! .. اما دختر این چیزا حالیش نبود، گوشیشو نگاه میکرد و تندتند یه چیزایی تایپ میکرد و گوله گوله اشکاش میریخت.. یعنی چی شده بود؟؟

دومین بار بود... اولین باری که از یه دختر خوشم اومده بود مربوط به چندسال پیش بود، یه دختر چادری با قیافه خیلی خیلی متوسط، و شاید از نظر بعضی ها حتی غیر زیبا، اما آنچنان در نظر من جذاب اومد که خودمم تعجب کرده بودم!!

داشتم میگفتم.. آتی ساز رو هم رد کردیم، تقریبا از سر و وضعش حدس میزدم که ممکنه سعادت آباد پیاده شه، اما تو دلم میگفتم کاش تا گیشا بامن هم مسیر باشه، خودمم نمیدونم چرا!!!!!... اتوبوس تقریبا خلوت بود و روبروی هم ایستاده بودیم.. رسیدیم سعادت اباد، اما خوشبختانه پیاده نشد، ولی یهو جمعیت زیادی وارد اتوبوس شد، دختر رو با فاصله چندنفر میدیدم، داشتم آهنگ گوش میکردم، که دیدم دختر با تلفنش داره صحبت میکنه، هندزفری رو از گوشم درآوردم!!!

ینی بیام اونجا؟؟ من الان با روسری ام...

رسیدیم گیشا... بامن پیاده شد!!!!!... جلوتر راه میرفتم اما حواسم بهش بود که پشت سرم میومد.. سرعتمو کم کردم تا ازم جلو بزنه.. با عجله راه میرفت، حدس زدم میخواد بره بیمارستان شریعتی یا مرکز قلب... آره.. گریه اش هم حتما بخاطر همین بوده.. کاش میشد دلداریش بدم و بگم که برای مریض ش دعا میکنم...

تو این فکرا بودم که جلوی چشمام پیچید تو دانشکده مدیریت!!!!!!!!!!!

دختر رفت... و من همچنان به راهم ادامه دادم.....


۹۵/۱۰/۱۳ موافقین ۲ مخالفین ۰
شاداب :)

نظرات  (۲)

۱۳ دی ۹۵ ، ۲۳:۳۷ گمـــــــشده :)
ای بابا
دنبالش می رفتی خب ببینیم چی شد
:|
پاسخ:
:)))))))))
فک کنم داشت میرفت کسی رو ببینه :)) نمیشد برم
البته دیگه هوام داشت تاریک میشد من باید برمیگشتم خوابگاه :دی
سلام شاداب
فکر کنم قضیه عشق و عاشقی بوده.. خیانت و این چیزا... دخترا واس این چیزا خیلی گریه میکنن.. رفته دانشگاه با یکی از دوستاش دردل کنه یا شاید ته و توی قضیه رو دربیاره
پاسخ:
سلام حالت خوبه
آره قضیه بیمارستان که منتفی شد میمونه قضیه عشق و عاشقی و شایدم مسائل خانوادگی!

آخه کی دلش اومده اون نازنین رو اذیتش کنه؟ :))

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">