ماراتن تا موفقیت

ماراتن تا موفقیت

اگه بگن کدوم فیلم یا کتاب درواقع داستان زندگی تو هست میگم کتاب "تیزهوش" از هرمان هسه.
البته این کتاب شرح زندگی گذشته من هست که ازش عبور کردم.

آخرین مطالب

ساعت 13 روز 13 اسفند

جمعه, ۱۳ اسفند ۱۳۹۵، ۰۱:۱۳ ب.ظ

میگم که...

سال 96 هم ساعت 13 تحویل میشه.. حالا کاری به دقیقه اش ندارم (آیکن عصبانی)

به قول استیلاف جاخالیا گولم زدن :))


دیروز ساعت 5 اینا بود که داشتم بهش میگفتم که:
یادته پارسال توهمین روز یعنی پنج شنبه، همین ساعت داشتیم تو حیاط شریف قدم میزدیم؟ و تو داشتی دانشکده هاتون رو بهم نشون میدادی؟؟ و منم به هیشکدومش نگاه نمیکردم؟؟ :))))))


بعد دوباره دیروز داشت درباره کفشش صحبت میکرد و من باز یادم افتاد که اون موقع هم همین کفشای 361 ، پاش بودن :))..
کلا این روزا همه چی به 13 اسفند ربط پیدا میکنه :)
اصلا عکس پروفایلم هم عکس خودشو گذاشتم وقتی داشت ارائه میداد :*.. 

یادمه اون روز چطوری خودمو به دانشکده رسوندم.. بعد رفتم بالا .. کلی رفتم بالا .. رفتم سالن مطالعه
بعد از چند دقیقه اومدم بیرون از یکی که جلو سالن مطالعه بود پرسیدم که چرا نیستن پس.. گفت باید برید پایین بعداز عرشه و یه همچین آدرسی تقریبا .. قیافه منو میگی پوکر :|||
با اینکه دفعه اول نبود که اسم عرشه رو میشنیدم (قبلا از اقامون شنیده بودم و یکی دوباری هم تو وبلاگای این ور اون ور دیده بودم) اما خب بازم باعث نشد که عادی به گوشم شنیده شه :| .. 
رفتم همکف... دوباره سوال کردم.. پسره گفت برید مستقیم دست راست.. داشتم میرفتم که دیدم دست چپ یه دستشویی بود گفتم خب بذر برم تو آینه اش یه نگاه به خودم بندازم، که دیدم پسره پشت سرم بود گفت نه خانوم این وری :| .. میخواستم بگم باشه باباجان فهمیدم، میخوام برم تو آینه نگاه کنم ببینم خوشگلم، دارم میرم پیش آقامون :|... ولی خب نمیشد بگم که، فلذا به گفتن ممنون بسنده کردم :| ...
رفتم جلو کلاس.. بالاخره درو باز کردم رفتم توو...
یک ردیف باهم فاصله داشتیم و پیش دوستش نشسته بود و هر از گاهی باهاش صحبت میکرد و لبخند میزد.. من به اون لبخندهاشم حسودی میکردم :)).. اون لبخندا باید به من زده میشد.. اصلا من باید جای اون دوستش مینشستم :)) .. والا

بعداز 3-4 ساعت که اومد جلو سلام کرد.. لبخند زد.. بالاخره لبخند دوست داشتنیشو به من تحویل داد... ساعتشو نگاه کرد... اگه بدونی چقد جذاب بود این قسمت ماجرا :p
بعد رفتیم تو حیاط... دانشکده هاشونو بهم نشون داد.. و منم اصن مست بودم نمیدونستم دانشکده برق چیه کامپیوتر و مکانیک چیه :)).. هیچوقت تو زندگیم اونجوری از بودن کنار کسی احساس آرامش نکرده بودم..... فقط میدونستم دوس دارم ساعت کش بیاد تا بتونم بیشتر پیشش باشم..
اما وقت رفتن بود :(
رفتنی که شروع شیرینی داشت ... :)

۹۵/۱۲/۱۳ موافقین ۱ مخالفین ۰
شاداب :)