ماراتن تا موفقیت

ماراتن تا موفقیت

اگه بگن کدوم فیلم یا کتاب درواقع داستان زندگی تو هست میگم کتاب "تیزهوش" از هرمان هسه.
البته این کتاب شرح زندگی گذشته من هست که ازش عبور کردم.

آخرین مطالب

شب اول محرم... شب اول زلزله

جمعه, ۱ دی ۱۳۹۶، ۱۰:۳۵ ب.ظ

هنوز 6 ساعت از پست قبلی نگذشته بود که زلزله اومد :|

ینی عصر بیرون بودم و داشتم از آلودگی و زلزله می نالیدم که 5 ساعت بعدش زلزله اومد :| .. حالا اینجارو داشته باش, حاج آقامون هم 3 دیقه قبل از زلزله در سکوت داشته ستون های منزلشون رو بررسی میکرده که اگه زلزله بیاد کجاها مناسبه, که 3 دیقه بعدش زلزله میاد و ایشون به تبعیت از همچین تصادفی (شایدم پیشگویی) با لبخندی ملیح به ریلکسیشن خویش ادامه میده :|||||| .. بعد من اونقدر فشارم افتاده بود و دست و پام میلرزید که نمیتونستم وایسم, پاهام شل شده بود دوستم منو بغل کرده بود.. پشت بندش هم واسه خودم زدم زیر گریه :|


شب ترسناکی بود... درسته ریشترش زیاد نبود اما وقتی پای تهران درمیون باشه مسئله فقط به ریشتر ختم نمیشه.. نگرانی از اینکه نکنه این فقط یه دستگرمی بوده باشه!.. حالا نه که خیلی جون دوست باشم من :)) .. چون لیسانس که بودیم یه دوره ای خیلی زمزمه های زلزله تو تهران افتاده بود ولی اون موقع اصلا برام مهم نبود میگفتم فوقش حالا یه چیزی میشه دیگه :| ... ولی الان...

خب خیلی نگران آقام بودم.. از طرفی از وقتی هم که اومده, جونم عزیزتر شده واسم :)) چیکار کنم عههه .. نمخوام زود بمیرم.. میخوام زندگی کنیم, دنیارو باهم بگردیم.. نینی مو ببینم.. کلی آرزو پیدا کردم دیگه :))... خلاصه اون شب مجبورش کردم تا صبح بیدار باشیم.. 6 صبح بود که کم کم تصمیم گرفتیم یکم بخوابیم..

فرداش یادمون اومد دقیقا 3ماه پیش تو همچون روز و ساعتی بابایی ش رفت تو آسمون....

۹۶/۱۰/۰۱ موافقین ۲ مخالفین ۰
شاداب :)

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">