ماراتن تا موفقیت

ماراتن تا موفقیت

اگه بگن کدوم فیلم یا کتاب درواقع داستان زندگی تو هست میگم کتاب "تیزهوش" از هرمان هسه.
البته این کتاب شرح زندگی گذشته من هست که ازش عبور کردم.

1. اون شب با مدیر عامل و یکی از مهندسا رفتیم شام بخوریم، قبل از غذا، کره و نون داغ و این چیزا آورده بودن.. رئیسم میخواست کره رو خالی خالی بخوره :)) عوق.. بهش گفتم ما با نون میخوریم اینو.. بعد یه کم کره ورداشت گذاشت رو نون مالید گفت اینجوری؟ گفتم آفرین پسرم :)) فکر کنم خوشش اومده بود، چون همشو خورد :))



2. پسر روبوکاپی به بهانه اینکه تو گمرک موقع حرف زدن گفته بودم گوشیم یه سری چیزا رو نداره، میخواست منو ببینه که مثلا گوشیمو اوکی کنه.. ولی من علاقه و حوصله ای ندارم...



3. یک پیام هم دارم برا اونیکه انقد حرص خورد از خریدا و گوشی من.. والا نه از خریدام چیزی دندونمو گرفت، نه از گوشی... 
گوشی نازنینم که بعداز کلی دوندگی و حال خرابی رجیستر شد هیچی... براش هنوز کاور نخریده بودم... اینو داشته باشید فعلا... هفته پیش میخواستم سوار اسنپ شم قبل از اینکه برسه منتظر بودم کنار خیابون.. گوشیم هم تو دستم بود.. یهو از دستم افتاد رو یه قسمتی از آسفالت که شکسته بود و تیز بود و سر خورد رفت زیر چرخ یه ماشین پارک شده.. از همون بالا نگاش کردم دیدم کلا سفید شده ، نگو ال سی دیش خورد شده.......... دهنم باز شد بدون حتی یک کلمه... یک دقیقه تمام بهش زل زده بودم و نمیتونستم خم شم برش دارم... واقعا واقعا دهنم باز بود یک دقیقه... در کمال ناباوری داشتم بهش نگاه میکردم... خیلی حال بدی بود.. خیلی ... لاین روبرو هم ترافیک بود ماشینا همینجوری داشتن نگام میکردن.. باخودشون احتمالا گفتن دختره بیچاره... دیگه اسنپ هم اومد نشستم گریه کردن.. پسره هم شروع کرد آهنگ غمگین گذاشتن :)) احتمالا فکر میکرد شکست مشقی خوردم :)) مثلا میخواست با آهنگای آه و ناله باهام همذات پنداری کنه :)) میخواستم بگم خفش کن اونو، بی تو بدبخت شدم مردم :)) ولمون کن توروخدا...
خلاصه یک روز تمام داشتم گریه میکردم... هنوزم وقتی بهش فکر میکنم قلبم تیر میکشه...

از همینجا فقط بهت بگم: آدم نحسی هستی.. اگه نمیدونستی بدون...



4. دیروز یکی از مهندس خارجیامون که الانم ایران نیس یهو نه سلامی نه علیکی بهم پیام داده که پاشو سریع بیا اینجا.. میگم چی شده :)) میگه تو خبر خوندم که قراره فلان بشه :دی.. بعدم یه اسکرین شات از خبره برام فرستاده :دی... میگم اون وقت چطور بمونم اونجا؟ میگه با یه پسر اینجایی ازدواج میکنی میمونی دیگه.. تو به این خوشگلی، خیلیا هستن که دوست دارن باهات ازدواج کنن
خب دیگه من مشکلاتم حل شد دارم میرم.. کاری ندارین؟؟ :)))



5. تو یکی از ادارات چند وقتیه کار دارم... وااااااااااقعا آدمو به مرز بدبختی میرسونن ... ینی خدا گذر هیشکیو به اینجور جاها نندازه... هر دفعه که میرم هیچی که باید کل 6 طبقه رو هی بالا پایین کنم.. خودشونم انگار باخودشون قهرن.. تو باید آشتیشون بدی :)) مثلا فکر کن امروز پرونده رو از مرده خواستم بفرسته طبقه پایین که کارمو انجام بده طبقه پایینی ، بعد دوباره فردا میخوام همین کار رو تکرار کنم میگه از پایین فرم پرکن بگیر بیار که من پرونده رو براشون بفرستم پایین.. میگم it's me عسیسم!!! دیروز که پرونده رو همینجوری فرستادی پایین که! الان فرم میخوای چیکار؟! میگه نه قانون جدیده!!!! 
ینی قانونای کاربردی تون تو حلقتون :)))
واقعا بدون اغراق میگم.. بدون اغراق.. 90 درصد کارمندای اونجا اصلا آدمای عجیب غریبی هستن... با یک نگاه میتونی بفهمی سواد درست حسابی ندارن... بقیه شم دیگه به من ربطی نداره!



6. از این به بعد اشپزخونه هم میرم میخوام بنویسم (اون آشپزخونه نه :)) این آشپزخونه ) .. اون دوستان عزیزی که لطف دارن میخونن همچنان لطف دارن.. ولی اون دسته که ناراحت میشن و بی دغدغگی من براشون غیر قابل تحمله خواهشا اینجارو نخونن دیگه.. میتونن بجاش برن مطالب علمی که پره جاهای دیگه بخونن... این زندگی منه و دوس دارم ثبتش کنم تاحالا هم بخاطر ترس از حرفای اون عده خیلی از روزانه نویسی هامو کنسل کردم و متاسفانه تو خاطراتم از دستشون دادم ... پس، از این به بعد هرچیزی دلم بخواد مینویسم، ولو بدون محتوا :)


۹۸/۰۴/۰۱ موافقین ۱ مخالفین ۰
شاداب :)

نظرات  (۳)

خاطراتتو ثبت کن وگرنه کم کم از یادمون میرن .
منم اخیرا ی مسافرت خارجی داشتم . خاطراتمو ثبت کردم .
منظورت از خبر ، خبر جنگ بوده ؟ این خارجی ها هم چه زود باورند ها . تا ی چیزی تو رسانه ها میگن ، سریع خیال میکنن جنگ میشه .
پاسخ:
مهم اینه که حتی صحبتش هم تاثیر بین المللی خودش رو میذاره.. الان سفارت از خارجیای ما خواسته مواظب خودشون باشن و حتی الامکان اینجا نباشن فعلا.. وضعیت قرمز براشون اعلام کرده.. چرا باید با همچین خبرایی یه خارجی بازم بیاد اینجا کار کنه و سرمایه بذاره؟  شما اگه همچین خبرایی یه جای دیگه بخونی حاضری به عنوان یه خارجی بازم بری اونجا؟  حتی اگه درحد حرف باشن اون خبرها
خلاصه چه اتفاق بیفته چه نیفته تاثیر روانی ش رو روی کشورمون میذاره
اخ اخ موبایل یعنی وقتی ال سی دی گوشیم سوخت انگار میخاستن کلیه مو در بیارن دقیقا یه هفته تو شوک بودم خیلی بده بروکراسی اداری که افتضاحه امیدوارم گیر شهرداری و دارایی نیفتید فقط
پاسخ:
خدا به شما هم صبر بده همدرد

دارایی یکی دوبار رفتم،  اونم خیلی درهم برهم بود.. ولی چون پسره کارمنده ازم خوشش اومده بود کارمو زود راه انداخت 
از مزایای دختر بودن :دی
شهرداری نرفتم
ببین شادی (شاداب) همش تقصیر خودته ها!!!
به قول اون سریاله بود که میگفت آی فحش حقتس حقتس هــــــــــــــــــــی!!

خوب بیا اینجا زود به زود بنویس دیگه 
هی من میام میبینم هیچی ننوشتی مایه میشم
رئیست کجاییه که میخواست کره را بخوره؟ چینی؟
گوشیت چی بود؟
کدوم اداره رفتی؟
آشپرخونه که هیچی اگر توالت هم رفتی بیا اینجا بنویس
پاسخ:
باشه سعی میکنم زود به زودتر بنویسم.. 
گوشیم یه چیز خارجیه که تو ایران مدلش پیدا نمیشه.. و خیلی از اپ های ایرانی روش اصلا اجرا نمیشه

اداره کار

ممنون :|
اقا من کامنت قبلی رو نمایش ندم :|

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">