ماراتن تا موفقیت

ماراتن تا موفقیت

اگه بگن کدوم فیلم یا کتاب درواقع داستان زندگی تو هست میگم کتاب "تیزهوش" از هرمان هسه.
البته این کتاب شرح زندگی گذشته من هست که ازش عبور کردم.

آخرین مطالب

۶ مطلب در آذر ۱۳۹۴ ثبت شده است

یادم نمیاد آخرین باری که شب یلدا تو خونمون بودم کی بوده :) سالهاست این شب رو تو خوابگاه بودم و قسمت نبوده خونه باشم

البته راستشو بگم این شب زیادم واسم شب خاص و ویژه ای نیس :))) درحالت عادی حس خاصی بهش ندارم... ولی میدونی فقط کافیه یکم شرایط متفاوت باشه ، اون وقت عادی ترین چیزهام واست مهم و خواستنی میشن!!!

همینکه جو و حال و هوای شب یلدا رو همه جا میبینم یجوریه...

البته خیلی از بچه ها میرن میوه میخرن و جشن میگیرن واسه خودشون .. اونقدرام بد نیس خوابگاه :)) .. ولی میدونی من حال ندارم ولش کن :)) یلدایی که تو خونه نباشه میخوام هیچ جای دیگم نباشه :))

من که تمام امشب رو رو تختم میشینم و پای لپ تاپ کارای گزارش دوم پروژه ام رو انجام میدم :)))))))))))))))))

دلت واسه خودت بسوزه :D


پی نوشت:

اوه هم اتاق خودمون مهمونی گرفتن هم اتاق بغلی که از دوستامونن :)))))) آدم دلش میخواد پاشه برقصه :)))) ولی حیف کلی کار دارم همینجوری فیض میبرم :))))


شاداب :)
۳۰ آذر ۹۴ ، ۱۹:۲۵ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲ نظر


1. اصلا معنی اینجور جملات رو متوجه نمیشم!! برام جذابیتی که ندارن هیچ، حتی بنظرم مهمل میان !! با عرض پوزش!!

معنی حرف های نزده ات را بهتر از خودت بفهمد!!!!!!!!!!!!!!

اولا حرفی که نزده شده رو چطور ممکنه کسی بفهمه؟؟؟ لطفا به جنبه شناخت و اینجور مسائل فکر نکنید... قبول کن بی معنیه...

تازه میگه بهتر از "خودت" بفهمد!!! این یکی دیگه شاهکاره!!!!!!!!! مگه میشه کسی آدمو بهتر از خودش بفهمه؟؟؟؟؟

هرجوری به قضیه نگاه میکنم قابل باور نیست و هرکی ام گفت من اینو تجربه کردم داره اغراق میکنه و به هیچ وجه قابل قبول نیست.

تمام



:)))))


2. یکی از استادامون به مدت چند هفته رفت فرانسه جالبه ما باید تقاصشو پس بدیم :(( .. میگه 6 دی باید بیایید سر کلاس هرکی ام نیاد دابل غیبتشو حساب میکنم.. درحالیکه امتحانمون 12-13 دی شروع میشه :(( استادش کلا یکم بدقلقه ولی من باهاش اوکی ام ولی بازم میترسم 20 ام رو تحت شعاع قرار بده این غیبت :))... و من میخواستم برم خونه درس بخونم فرجه ها :(( الان کی برم کی برگردم؟؟؟ بابا میگه بیا واسه 6 ام بیلیط رفت و برگشت برات میگیرم.. نمیدونم چیکار کنم :/



شاداب :)
۱۹ آذر ۹۴ ، ۲۰:۴۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۵ نظر

اولین برف امسال ... هی روزگار... من عاشق برفم.. زمستون هوای سرد... اصلا تابستونو دوس ندارم...

همیشه دلم میخواست تو روز برفی با کسی که دوسش دارم باشم.. هیچ کار خاصی ام نکنیم فقط بریم تو برف قدم بزنیم یا یه چایی بخوریم تو هوای سرد..یه همچین بچه قانعی ام من والا :))) ... ولی فعلا که نیمه گور به گور شده ام پیداش نیس معلوم نیس الان داره چیکار میکنه :))))))))


اصلا نیمه گمشده به اسفل السافلین :)))) یه دخترم پیدا نمیشه پایه باشه بریم یکم حالمون عوض شه :)))

عکس اول پشت ساختمون 1 که ما باشیم هست... عکس دوم و سوم مربوط میشه به زمین چمن خوابگاه.. ببین چه باحال شده.. البته نمیدونم چرا زیاد تو عکس هوا مشخص نیس خیلی خوبه هوا...

حیف دیر عکس گرفتم.. بارون اومد یکم برفا آب شد... خدا میدونه ولنجک الان چه خبره :( یکی از تلخیای اینکه دیگه بهشتی درس نمیخونم همین قضیه است... بهشتی دوستت دارمممممم منو ببخش :))





برج میلادو ببین یخ زده حسابی..




اینجاهم جلوی ساختمون ماست.. اون ساختمون روبرویی هم ساختمون 4 هستش.


خوب دیگه همینااا...

یه وبلاگایی یه پستایی آدم میخونه اونقدر قشنگ از لحظاتشون میگن ولی خوب آدم فقط مجبوره نگا کنه :))) عشقشون پایدار :)


بعدا نوشت:

پیرو پست قبل بند 1 همچنان معتقدم درش رو باید گل بگیرن... یکشنبه طبق قرار ملاقاتی که از پروفسور "ا" گرفتم رفتم باهاش صحبت کردم و ایشون که بشدت کلاس کاریشون بالاست و هرکسیو قبول نمیکنن :)) بنده رو در اون حد دونستن که قبول بفرمایند استاد راهنمای من بشن برای پایان نامه :)

هورا :دی .. البته درجریان هستم که پوستم حتما کنده خواهد شد :)

ولی از اونجاییکه من تمام تابستونم رو صرف یک طرح پژوهشی با یکی از اساتیدم کردم و همه وقایع رو لحظه لحظه اینجا ثبت کردم و الان فهمیدم که پرفسور مربوطه که میخوام پایان نامه باهاش وردارم هیچ استادی رو بجز یکی دونفر قبول ندارن و فرمودن حق هیچ همکاری با هیچ استادی بغیر از خودش رو ندارم!!!!! و اینجوری شد که الان باید اون استادم و اون طرح چند میلیونی که براش چندماه زحمت کشیدم رو ول کنم به امون خدا... چه تابستونی رو من حروم کردم آخ...  فک کن که فردا با اون استادم قرار دارم و نمیدونم چه جوابی برای قطع همکاری بدم؟؟ :(((((( دعا کن برای مصاحبه دکترا جزو اساتید نباشه یا ترم بعد باهاش کلاس نداشته باشیم :(( یا مثلا داور پایان نامم نشه :((( بدبخت میشم..همین..

حالا متوجه شدی چرا میگم درش رو گل بگیرن؟؟؟؟؟؟؟ قبل از هر حرکتی باید یه نفر بیاد روابط حسنه و غیرحسنه اساتید رو واسه دانشجوی فلک زده تعریف بکنه .. هه...

مورد دومی که معتقدم درش باید گل گرفته شه اینه که الان 3 روزه که ساختمون 1 خوابگاه که ما باشیم اینترنتش قطعه.. و تو این برف و سرما باید لپ تاپ کول کنی ببری ساختمون 4 بلکه اینترنتش بگیره کاراتو بکنی!!!

حالا بازم بگو اینجا خوبه


شاداب :)
۱۶ آذر ۹۴ ، ۱۶:۱۴ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲ نظر

1. ینی درب دانشگاهی رو که دانشجو توش قربانی خصومت شخصی بین اساتید میشه رو باید گل گرفت...

تمام.


2. دیروز زنگ زدم خونه و با مامانم داشتم صحبت میکردم البته همیشه صدام رو اسپیکره و پدرم هم میشنید... تمام مدت که مامانم صحبت میکرد من یواشکی گریه میکردم!!!!!! بعد گوشی رو از خودم دور میکردم دماغمو میگرفتم بعد دوباره حرف میزدم.. و ادعا میکردم صدام بخاطر سرما گرفته... وسط حرفاش میخندیدم درحالیکه اشکام داشت میومد!!!!!!!!!!!! یکساعت به همین منوال گذشت تا اینکه مامانم داشت راجع به یه موضوع حرف میزد که یهو من خیلی بی ربط به موضوع با صدای بلند زدم زیر گریه!!!!!!!!!!!!!!!!!!! گفتم مامان دیگه نمیتونم تحمل کنم!!!!!!!!!!!!!! مامانم شوکه شده بود!!!!!!!!!!!!!!!!! هچوقت عجز نشون نداده بودم جلوشون.... گفتن چی شده دخترم و کلی نگران شدن... بهشون اطمینان دادم که هیچ اتفاقی نیفتاده فقط چون تاحالا بهشون نگفته بودم براشون تازگی داره... گفتم دیگه خسته شدم از خوابگاه از دوریشون... گفتم میخوام پیشم باشن... بهم دلداری دادن که به زودی میان پیشم میمونن... فقط منتظرن که یکی از ملکامون به فروش برسه... پدرم گفت به زودی اونقدر بهت پول میدم که هرکاری خواستی باهاش بکن!! ولی من مشکلم پول نیست :( ده دقیقه بعد از مکالمه مون هم پدرم برام پول ریخت درحالیکه گفته بودم هنوز پول دارم و احتیاجی ندارم... بهرحال پدرم هم روش مخصوص خودشو داره...

یک ساعت بعدش هم پدرم زنگ زد و گفت تو خوابگاه با کسی مشکل داری؟ گفتم نه.. گفت اساتید چطورین؟؟ گفتم همشون دوسم دارن و روم حساب میکنن. گفت همکلاسیات چی؟؟ گفتم همشون دوس دارن بامن همگروه باشن و کار گروهی بکنن.. طبق همیشه پدرم گفت تو باعث افتخار منی ... من به وجود تو افتخار میکنم... و یکسری حرفهای دیگه

مادرم گفت بیرون برو بگرد با دوستات... گفتم ولی من هیچ جا نمیرم... فقط مسیر دانشکده ــ خوابگاه...خوابگاه ــ دانشکده... همین.... گفت با دوستات تو خوابگاه یکم صمیمی تر شو باهاشون برو بیرون... با آرزو دوست قدیمیت برو بیرون.. تلفنی حرف بزنین و ....

گفتم چشم مادر...

و احتمالا تا دو سه هفته دیگه برم یه سر به خونه بزنم احتمالا دیگه فرجه هامون شروع میشه :)

الان حالم کاملا خوبه :) و بهترهم میشه :)


3. انسان با امید زنده است... حتی اگه اون امید فقط یه امید واهی باشه..........


4. همین الان خیلی اتفاقی چشمم به عنوان وبلاگم افتاد و روش مکث کردم... ماراتن تا موفقیت..... خیلی وقت بود باخودم زمزمه اش نکرده بودم...

ماراتن تا موفقیت...




شاداب :)
۱۲ آذر ۹۴ ، ۱۹:۱۴ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۵ نظر

نمیدونم چرا یهو یادم به اون پسری افتاد که چندماه پیش تو دانشکده مون فوت کرده بود و عکسشو بزرگ زده بودن تو حیاط دانشکده....

خدا بیامرز جزو دانشجوهای ممتاز بود... لبخندشو چهره شو تو عکس نمیتونم فراموش کنم.....

میگفتن خودکشی کرده بود.......میگفتن هیشکی فکرشو نمیکرد خودکشی کنه.... میگفتن همه اطرافیانش شوک شدن.. میگن همه چی خوب بوده....

ینی تو دلش چی بوده که به این درجه از استیصال رسیده؟؟ ینی تمام مدت پنهانش کرده بوده؟؟؟ سخته...


دلم میخواد بخوابم.....



شاداب :)
۰۹ آذر ۹۴ ، ۰۱:۰۹ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱ نظر