ماراتن تا موفقیت

ماراتن تا موفقیت

اگه بگن کدوم فیلم یا کتاب درواقع داستان زندگی تو هست میگم کتاب "تیزهوش" از هرمان هسه.
البته این کتاب شرح زندگی گذشته من هست که ازش عبور کردم.

آخرین مطالب

۴ مطلب در اسفند ۱۳۹۵ ثبت شده است

خیلی کم مینویسم و خودمم شرمنده ام از شما دوستانی که لطف میکنید و هر روز به اینجا سر میزنید... میخواستم یه پست فضایی بذارم ولی اصلا شرایط پیش نمیاد بشینم باخیال راحت کاری بکنم... این پست توی پیش نویس ها بود گفتم بذارم فعلا...


رفته بودم مسواک بزنم دیدم رو دیوار دستشویی این کاغذ چسبونده شده!!!... خیلیا تو خوابگاه از ابن کارا میکنن، مثلا یکی اصلاح ابرو و غیره انجام میده، یکی لوازم آرایش میفروشه، یکی ترجمه انجام میده، و خیلی چیزای دیگه... ولی اینا ایرادی نداره ، چون خب شاید کسی نیازمالی داره همچین کارایی رو تو خوابگاه انجام بده یه پولی بگیره... فقط متن من رو سورپرایز کرد!!!!!!!

این عکسارو روتوش کنن که بذارن تو اینستا و تلگرام؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!... تغییر سایز و مدل بینی؟؟؟؟؟؟ تغییر رنگ چشم و مو؟؟؟؟؟؟ سفید و مرتب کردن دندان ها؟؟؟؟؟؟؟
خب ببخشید این که کلا شد یه آدمِ دیگه!!!!
:))))))))
بعد به صورت کاملا طبیعی رو هم خوب اومد :))

عکس زیبا نمخوام از خودم داشته باشم!!!... خودم به این خوشگلی!!! والا!!!
ولی بنظرم کسی خوشگلم نباشه نباید از اینکارا کنه... خیلی بی معنیه!
اصلا میدونی چیه؟؟ دقت کردین وقتی کسی مهربون و خوش اخلاقه خود به خود خوشگل هم دیده میشه؟؟ حتی اگه قیافه متوسط و رو به پایینی هم داشته باشه... حالا یکی شاه پریون هم باشه بداخلاق که باشه زشت به نظر میاد.. من که اینجوری فکر میکنم...

حالا خندیدم ولی این پست بیشتر گریه داره تا خنده :| ... اصلا خوشم نمیاد بچه ام تو این فرهنگ بزرگ شه .. اصلا ...



شاداب :)
۲۳ اسفند ۹۵ ، ۲۰:۰۰ موافقین ۵ مخالفین ۰

میگم که...

سال 96 هم ساعت 13 تحویل میشه.. حالا کاری به دقیقه اش ندارم (آیکن عصبانی)

به قول استیلاف جاخالیا گولم زدن :))


دیروز ساعت 5 اینا بود که داشتم بهش میگفتم که:
یادته پارسال توهمین روز یعنی پنج شنبه، همین ساعت داشتیم تو حیاط شریف قدم میزدیم؟ و تو داشتی دانشکده هاتون رو بهم نشون میدادی؟؟ و منم به هیشکدومش نگاه نمیکردم؟؟ :))))))


بعد دوباره دیروز داشت درباره کفشش صحبت میکرد و من باز یادم افتاد که اون موقع هم همین کفشای 361 ، پاش بودن :))..
کلا این روزا همه چی به 13 اسفند ربط پیدا میکنه :)
اصلا عکس پروفایلم هم عکس خودشو گذاشتم وقتی داشت ارائه میداد :*.. 

یادمه اون روز چطوری خودمو به دانشکده رسوندم.. بعد رفتم بالا .. کلی رفتم بالا .. رفتم سالن مطالعه
بعد از چند دقیقه اومدم بیرون از یکی که جلو سالن مطالعه بود پرسیدم که چرا نیستن پس.. گفت باید برید پایین بعداز عرشه و یه همچین آدرسی تقریبا .. قیافه منو میگی پوکر :|||
با اینکه دفعه اول نبود که اسم عرشه رو میشنیدم (قبلا از اقامون شنیده بودم و یکی دوباری هم تو وبلاگای این ور اون ور دیده بودم) اما خب بازم باعث نشد که عادی به گوشم شنیده شه :| .. 
رفتم همکف... دوباره سوال کردم.. پسره گفت برید مستقیم دست راست.. داشتم میرفتم که دیدم دست چپ یه دستشویی بود گفتم خب بذر برم تو آینه اش یه نگاه به خودم بندازم، که دیدم پسره پشت سرم بود گفت نه خانوم این وری :| .. میخواستم بگم باشه باباجان فهمیدم، میخوام برم تو آینه نگاه کنم ببینم خوشگلم، دارم میرم پیش آقامون :|... ولی خب نمیشد بگم که، فلذا به گفتن ممنون بسنده کردم :| ...
رفتم جلو کلاس.. بالاخره درو باز کردم رفتم توو...
یک ردیف باهم فاصله داشتیم و پیش دوستش نشسته بود و هر از گاهی باهاش صحبت میکرد و لبخند میزد.. من به اون لبخندهاشم حسودی میکردم :)).. اون لبخندا باید به من زده میشد.. اصلا من باید جای اون دوستش مینشستم :)) .. والا

بعداز 3-4 ساعت که اومد جلو سلام کرد.. لبخند زد.. بالاخره لبخند دوست داشتنیشو به من تحویل داد... ساعتشو نگاه کرد... اگه بدونی چقد جذاب بود این قسمت ماجرا :p
بعد رفتیم تو حیاط... دانشکده هاشونو بهم نشون داد.. و منم اصن مست بودم نمیدونستم دانشکده برق چیه کامپیوتر و مکانیک چیه :)).. هیچوقت تو زندگیم اونجوری از بودن کنار کسی احساس آرامش نکرده بودم..... فقط میدونستم دوس دارم ساعت کش بیاد تا بتونم بیشتر پیشش باشم..
اما وقت رفتن بود :(
رفتنی که شروع شیرینی داشت ... :)

شاداب :)
۱۳ اسفند ۹۵ ، ۱۳:۱۳ موافقین ۲ مخالفین ۰
امروز یعنی ساعت 5 عصر 3 اسفند 95
میخواستم زود برسم... من نزدیکتر بودم اما بیشتر تو راه بودم :))... اون از شریف اومد زودتر از من رسید

میگفتم وسایل ال هستن اونا :))... وای که نمیشه هیچی رو ازش پنهان کرد... باهوش من :*
دوس داشتم شمعارو فوت کنه... دوس داشتم یکی فیلم بگیره، و بقیه دست بزنن و منم همزمان بوسش کنم و ته ریش قشنگش صورتمو نوازش کنه.. دوس داشتم وقتی شالگردنشو میندازم آروم گردنشو بو کنم و ببوسمش... دوس داشتم وقتی ساعتو براش میبندم انگشتامو رو پوستش بکشم و موهای دستشو نوازش کنم.. دوس داشتم وقتی تو دمای منفی 65 درجه قطب جنوب :)) سردم شد تو بغلش گرم میشدم... دوس داشتم وقتی بلند شدیم دستمو دور بازوش حلقه میکردم و بهش تکیه میدادم...
اما ان الله مع الصابرین :))
خدایا؟ خداجونم؟ میشه زودتر اموالم رو بهم بدی؟؟ یک دنیا ممنونت میشم :))

دارم فیلما و عکسایی که گرفتمو میبینم... قربون انگشتای کشیده ات بشم.. قربون چال لپت بشم وقتی که یواش میخندی... اونجوری لبخند نزن :* .. اونجوری قلمبه سلمبه حرف نزن... اونجوری نگام نکن... اما اگه میخوای برات بمیییییییرم همه اینکارارو بکن...
تو یواش لبخند بزن تا من اون دندونای سفیدت رو ببینم... تو نظرای مهندسی بده تا من ذوق کنم ... تو با اون چشای شیشه ای نگام کن تا من بال دربیارم

میدونستی صدات جذاب ترین صدای مردونه ی دنیاست؟؟

اصلا...
میدونی جونم به جونت بسته است؟؟؟


بعدا نوشت:
الان ساعت 6 صبحه.. امشب رو باهم بیدار موندیم :) ... تو درس داشتی و من باهات بیدار موندم.. کاش بودم برات صبونه درست میکردم جون دلم :*

شاداب :)
۰۴ اسفند ۹۵ ، ۰۲:۵۵ موافقین ۴ مخالفین ۰

الان داشتم میخوابیدم که چشم هایت...

آخ... قربان چشم هایت بروم

قربان چشم های روشن ات بروم... امروز، تو از پنجره به ترافیک پارک وی نگاه میکردی و با آرامش همیشگی ات از خاطراتت برایم میگفتی و... من... من؟؟؟

و من به تلالو نور در چشم های روشن تو... 

ای جانم...


هیچوقت فکر نمیکردم چشم ها از همچین قدرتی برخوردار باشند...هیچوقت فکر نمیکردم چشم ها بتوانند این حجم عظیم از عشق را به تنهایی به دوش بکشند... هیچوقت فکر نمیکردم چشم ها هم ممکن است عزیز باشند... 

اصلا... با خودم میگفتم یعنی چه که میگویند چشم هایش!؟ ... یعنی چه که اینهمه چشم های محبوبشان را ستایش میکنند؟؟ 


اما امروز است که میفهمم

چشم هایت...

عزیزترین دارایی من...


شاداب :)
۰۳ اسفند ۹۵ ، ۰۲:۲۸ موافقین ۳ مخالفین ۰