ماراتن تا موفقیت

ماراتن تا موفقیت

اگه بگن کدوم فیلم یا کتاب درواقع داستان زندگی تو هست میگم کتاب "تیزهوش" از هرمان هسه.
البته این کتاب شرح زندگی گذشته من هست که ازش عبور کردم.

آخرین مطالب

۲۷ مطلب در خرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

1.

اواسط هفته دیگه امتحانام شروع میشن و خوب اوضاع این ترم به غایت بهتر و راحت تر از ترم قبله... ترم قبل درس دکتر پن به تنهایی کل ترم اونقد مارو مشغول کرده بود که دیگه وقت واسه هیچ درسی نداشته باشیم...

البته این ترم یه استاد وحشتناک داریم همون دکتر فی که چهارشنبه صبح ها باهاش کلاس داشتیم و همیشه از خوبی کلاساش اینجا نوشتم :))) ... هنوز نمیدونیم امتحانش دقیقا چی هست؟!! ... هر دفعه یه سری منبع معرفی میکنه بعد دوباره ازش که میپرسی منابع کلا عوض شدن :)) ... بحث اینجا این نیست که نباید دوباره و چندباره ازش سوال کنیم تا هی منابع رو عوض نکنه! .. قطعا ما تاثیرگذار نیستیم و اونچه که واضحه اینه که هنوز نمیدونه با خودش چندچنده درنتیجه سوال کردن و نکردنه ما تاثیری نداره ...بهرحال منبع سوالات مشخص نیست...

امسال امتحانا دقیقا مصادف با ماه رمضون شده!... خوابگاه باشی... ماه رمضونم باشه.. تازه امتحانم داشته باشی :||||

به به



2.

اون شب بابا و داییم و دامادمون رفتن ماهیگیری .. با تور! .. و شب هم نیومدن تو جنگل موندن ... بابا یه لنسر هم داره ولی بنظر بابام ماهیگیری با لنسر کار بیخودیه... ولی من دوس دارم عین فیلماست :دی...

البته ماهیگیری تفریحی بود... حالا یه چندتام ماهی گرفته بودن آوردن... داییم کلا اهل شکاره ... خونه اش هم پر از حیوونه تاکسی درمی شده است.. گناه دارن ولی خوب خیلی خوشگلن :| ... مثلا من تاحالا جغد از نزدیک لمس نکرده بودم... یا عقاب.. یا راسو... یا مثلا لک لک...




پ.ن 1:

خیلی وسوسه شدم برم تو موهام چندتا لایت دربیارم... یه 10-12 تا فویل بگم بذاره آرایشگره... خیلی قیافم عوض میشه... بشدت نیازمند تنوع هستم!!

ولی خوب مجبور میشم دیگه دانشگاه هد بذارم جلو موهام... دوس ندارم دکتر پن ببینه!!... کلا مقادیری ظاهر آدم جلف میشه دیگه... ولی خیلی خوشگل میشه :(( ... شایدم کلا نکردم :|


پ.ن 2:

یه چیزی دیدم با عنوان خواستگاری های عجیب... یکیش این بود که زیر نورای رنگارنگ شفق قطبی خواستگاری کرده بود پسره... اینو خیلی دوس داشتم :)) ... خیلی خوووووبه :دی... شفق قطبی میخوام :| ...


این عکس هم بخاطر miss x عزیز :)


شاداب :)
۱۲ خرداد ۹۵ ، ۲۱:۴۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۵ نظر

نمیدونم کی اینهارو راه میده دانشگاه... در درجه اول واسه سیستم و در درجه دوم واسه خودم متاسفم!!... ولی پیش بینی که با مطالعاتم داشتم تا 20 سال آینده و شاید حتی خیلی کمتر دیگه دانشگاه به معنای امروزی وجود نخواهد داشت...

نماینده کلاس بودن نه تنها جذاب نیست، نه تنها فایده خاصی هم نداره، فقط باید برای تک تک افراد کلاس آموزشی بذاری واسه 4 تا حرف ...

خیلی بده که مثلا وقتی داریم تو خیابون راه میریم یا جایی میریم محتویات مغز افراد رو نمیشه از تو جمجمه شون ببینیم و گول چهارتا حرف و رفتار رو بخوریم... چرا اصلا EQ باید توی جامعه تاثیرگذارتر از IQ باشه؟؟؟ هیچ توجیه منطقی نمیبینم برای برتری EQ نسبت به آی کیو... این ستمی است بس عظیم...

یاد اون همکلاسی راهنماییم افتادم ... داشتم به این فکر میکردم چطوریاس که بعضیا خیلی خنگن ولی اعتماد به نفس زیادی دارن؟؟ و خانواده هاشون انقد بالا میبرنشون؟؟ .. بعد بعضی خانواده هام هستن که بچه های باهوششون رو نه تنها تحویل نمیگیرن حتی اعتماد به نفسشون رو ناخواسته و ناخودآگاه یا حتی خودآگاه کم میکنن... من اگه یه روزی بچه داشته باشم کلی بهش اعتماد بنفس میدم حتی اگر باهوش نباشه و هوش معمولی داشته باشه یا حتی هوش پایین (که خوب خیلی بعیده که باهوش نباشه :دی) ... یا مثلا خوشگل نباشه (که خوب بازم بعیده :دی)... ولی هیچوقت بابت کارا و چیزایی که بلد نیست یا نداره بهش سرکوفت نمیزنم... بلکه حتی اگر هیچی هم نباشه و هیچی هم نشه کلی بزرگش میکنم که احساس با ارزش بودن بهش دست بده...

امتحانام که تموم بشن کلی برنامه واسه خودم تو ذهنم ردیف کردم!!!... حالا بماند که بعداز امتحانام باید پروپوزالمو تحویل بدم ... ولی بعداز اون دیگه تابستون بجز پایان نامه میتونم کلی کار عقب افتاده انجام بدم... تازه کار جلو برنده هم نه!!! بلکه عقب افتاده!...

این شرکته هم یکی دوبار ایمیل داده که رزومه تو بفرست و من به درجه ای از عرفان رسیدم که کلا حسابش نکردم!!!...مهم نیست...

any way...

خوشحالم که واحدام داره تموم میشه... اصولا امتحان از بیخود ترینِ چیزهاست!!... دوس دارم منو به حال خودم بذارن و باعلاقه خودم اون جریان رو جلو ببرم...

خوشحالم که واحدام داره تموم میشه...

و همچنان خوشحالم که واحدام داره تموم میشه...

فقط منتظرم که واحدام تموم شه...

منتظرم ...




پی نوشت 1:

یه سوالی جدیدا تو ذهنمه... اینکه آدم از چیزی کاملا قطع امید کنه راحت تره یا اینکه همیشه امیدواریه کوچیکی بهش داشته باشه؟؟.. سوال به ظاهر ساده ایه... ولی به عمقش که فکرمیکنم جواب هام متفاوتن...


پی نوشت 2:

در راستای دو پست قبل و اینکه این چند وقت خیلی حواس پرت شدم و تمرکز ندارم همین بس که دوشب قبل ساعت 2 شب رفتم تو حیاط و همه جا تاریک بود و ساق پام درواقع استخون جلوی ساق پام (و نه پشت ساق که نرم تره) با شدت خورد به یه چیز آهنی که هنوزم نمیدونم چی بود و بدون اغراق به مدت 60 ثانیه هیچ جوره نفس نمیکشیدم دیگه نشستم رو زمین و داشتم از زندگی ساقط میشدم.... یکی نیست بگه آخه ساعت 2 شب تو حیاط چیکار داری ؟؟؟... اومدم خونه دیدم به طول یک وجب رنگ خون شده... بعد صبحش بیدار شدم دیدم بدجور کبود شده...

خواهرم رو کاناپه دراز کشیده بود.. پامو بالا آوردم گذاشتم اون روو .. جلو صورتش...

کبودیشو نگاه میکنه میگه خوب؟؟؟

میگم بوسش کن :)))))) ... میگه برو بابا :)))) ..

یه همچین خواهری دارم من :|


پی نوشت 3:

آهنگای ترکی چقد خوبن :دی... الان دارم یه دونه گوش میکنم اسم خوانندش چیه؟ آهان murat mor... جدید خونده همین دیروز... نمیفهمم چی به چیه.. ولی همیشه دوس داشتم آهنگای ترکی رو.. از بچگی :-p


شاداب :)
۱۱ خرداد ۹۵ ، ۲۲:۴۰ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۴ نظر

سبک فعالیت اکثر آمریکایی ها "انجام دادن" یا "اقدام" است... آنها بر دستیابی به نتایجی تاکید می ورزند که با استانداردهای عینی قابل اندازه گیری باشند... جهت گیریِ مخالفِ "انجام دادن" , "بودن" یا "رضایت به وضع موجود" است... در این جهت گیری افراد, رویدادها و ایده ها بدون برنامه ریزی قبلی جریان می یابند...

"انجام دهنده" بسیار فعال است و شخصی که بر "بودن" تمرکز دارد راحت تر است... "انجام دهنده" همیشه سعی دارد تا به بیشترین مزایا در زندگی برسد, ولی شخصی که بر "بودن" متمرکز است زندگی را آنطور که هست میخواهد...

"انجام دهنده ها" برای رسیدن به اهداف بیشتر کار میکنند, افرادِ فرهنگِ "بودن" برای بهره بردن کامل از زندگی, کار را به حداقل می رسانند...




+ یه وبلاگی رو خاموش میخونم... خیلی جالبه انگار تله پاتی داریم...نمیدونم چرا... نمیدونم خیلی اتفاقی گاهی پستامون شبیه هم میشه یا نه! ... ینی مثلا گاهی شده که هر دو همزمان درمورد یه موضوع مشترک نوشتیم!... درصورتیکه شخصا هیچوقت موضوع هیچ وبلاگ نویسی رو به عنوان موضوعم انتخاب نکردم و راجبش ننوشتم... حداقل همزمان نبوده!... واگر بوده اتفاقی بوده... اصولا از موج وبلاگی هم خوشم نمیاد!

ولی این جریان درمورد وبلاگی که میخونمش جالبه برام...

+ امروز داشتم پیاز رنده میکردم همچین پوست انگشتم رو کندم خون واسه خودش داشت میومد :(( ... هفته قبل هم تو خوابگاه ساعدم خورد به قابلمه سوخت هنوز جاش قرمزه :|


شاداب :)
۰۹ خرداد ۹۵ ، ۲۲:۰۵ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

تو عجیب ترین آدمی هستی که تا به حال دیدم..

.

.

.

میشه سرزنشم نکنی و بامن همراه بشی؟؟


شاداب :)
۰۷ خرداد ۹۵ ، ۰۱:۴۶ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۶ نظر

1.

صبح بیدار شدم و یه فرشته کوچولوی خیلی خیلی خوشگل کنارم دیدم که داشت بهم نگاه میکرد ... محکم بغلش کردم و تا ده دقیقه هیچ حرفی نمیزدم اون هم همینجوری تو بغلم بود و حرکتی نمیکرد...قربونش بشم اسم منو میگه "نشئه" :| ...


2.

اون بافت تقریبا بلندم که جلوش تماما پوست خرگوش هست رو دیدم مامان انداخته تو ماشین :(((( ... میگم مامان کلی پول اینو دادم زدی خراب کردی که... میگه اخه کثیف بود :| ... حالا بخدا شاید کلا 4 بار هم نپوشیده باشمش...


3.

رفتم تو اشپزخونه میبینم صندلی من نیستش :| ... البته دوباره سرجاش گذاشته شد ودلیلشون این نبود که حالا که من نیستم صندلیو وردارن ..نه .. چون صندلی من همیشه سرجاش بود... ولی خوب... اصلا این مورد رو نادیده بگیرم...

میتونیم فقط یه تمثیل درنظر بگیریمش... ولی این یه حقیقته... هرچقدر هم واسه خانواده عزیز باشی بازم انگار بعداز یه مدت دیگه میپذیرن که تو یه عضو رفته هستی :( ... کم کم جاتو از دست میدی...

نه اینکه دیگه دوستت نداشته باشن... نه... ولی انگار دیگه نبودنت رو پذیرفتن...

و من سالهاست که دیگه انگار رفته ام...

دردناکه...

خدا میدونه وقتی اپلای کنم و برم دیگه چه اتفاقی میفته...


شاداب :)
۰۶ خرداد ۹۵ ، ۱۶:۲۰ موافقین ۲ مخالفین ۰
1:00am
 im still awake
1:01am
 youre in my head
1:02am
 i think of your eyes
1:04am
 i try to sleep again
1:20am
 youre still in my head
1:30am
 i think of your hands
:|
1:40am
 i still cant sleep
2:00am
 i think of your lips
2:30am
 i smile
2:45am
 im tired
3:00am
 you you you
3:10am
 youre in my heart
3:20am
i finally fall asleep
....

شاداب :)
۰۵ خرداد ۹۵ ، ۰۳:۱۶ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۶ نظر
تو مسیر... اونجا... روبرو...
خودمو کنترل کردم
تو دانشگاه... تو مسیر... اینجا
گریه کردم :)

از امام باقر علیه‌‌السلام درباره فضیلت شب نیمه شعبان پرسیده شد. فرمود: این شب، برترین شب بعد از شب قدر است. خداوند نعمت‌های افزون خود را در این شب به بندگانش ارزانی می‌دارد و به منت خود آنان را می‌آمرزد؛ بنابراین در این شب برای تقرب به خداوند متعال تلاش کنید که این شبی است که خداوند عزوجل به نفس خویش سوگند خورده است که در این شب هیچ درخواست‌کننده‌ای را تا زمانی‌که درخواست گناهی نکرده است، از درگاه خویش رد نکند.


«النَّاسِ نِیَامٌ فَإِذَا مَاتُوا انْتَبَهُوا .مردم در خوابند و زمانی که از دنیا رفتند بیدار می‌شوند»

زندگی خیلی خنده داره!! این عمر کوتاه درمقابل زندگی همیشگیه اون دنیا هیچ هیچی نیست!  فک کن اینجا مثلا 70 سال هم عمر کنی..ولی اون دنیا هزاران سال باید عمر کنی.. خوب مضحک نیست الان این 70 سال؟؟ چمونه ماها؟؟


فردا عیده...

فردا تولدمه...

خیلی جالبه که بعد از عمری تولدم مصادف شده با ولادت حضرت مهدی...

آقا جان ... واسه اولین بار ازت عیدی میخوام...

بهم کادو بده... تولدمه... دلت میاد؟؟

هیچوقت 2 خرداد بیرون نرفتم و بادوستام هم وقت نگذروندم... همیشه 2 خرداد رو ترجیح دادم تنها باشم...

هیچوقت 2 خرداد ها رو دوست نداشتم... این بار بیشتر دوست ندارم... :)

ولی خاص ترین کادوی تولد عمرم رو گرفتم.... دردناک ولی با ارزش....


شاداب :)
۰۱ خرداد ۹۵ ، ۱۹:۰۷ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۶ نظر