ماراتن تا موفقیت

ماراتن تا موفقیت

اگه بگن کدوم فیلم یا کتاب درواقع داستان زندگی تو هست میگم کتاب "تیزهوش" از هرمان هسه.
البته این کتاب شرح زندگی گذشته من هست که ازش عبور کردم.

۱۴ مطلب در شهریور ۱۳۹۵ ثبت شده است

آرزویم این است

که این مهر جور دیگری بیاید

آسمان نه مثل هرسال، امسال جور دیگری آبی... آفتاب بر بام خانه هامان جور دیگری بتابد... ابری اگر بارانیست، جور دیگری ببارد

روزگار جور دیگری با ما... آدم ها جور دیگری باهم... زندگی ها جور دیگری باشند.

آرزویم این است

یک روز حال من جور دیگری باشد

به سراغت بیایم... جور دیگری نگاهم کنی...

جراتی داشته باشم... جور دیگری بگویم

"دوستت دارم"



                                                                             نیکی فیروزکوهی


* (با دخل و تصرف دلخواهِ نویسنده وبلاگ در تغییر دادن ماه :شهریور" به "مهر" :| )


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


ای وای... من کلی ادامه این پست نوشته بودم!!!! کوش پس؟؟!!!!... تو پیش نویس هم نبود!!!!!

فک کنم سیو نشده :((((


خلاصه اش این بود که...

خدا آرزومو برآورده کرد و این مهر جور دیگه ای اومد :)


شاداب :)
۳۱ شهریور ۹۵ ، ۱۸:۰۰ موافقین ۱ مخالفین ۰

1. از بس که فقط در و دیوار اتاق رو دیدم دیگه کارم به جایی رسیده که وقتی یادم میفته که بعضی روزا قراره صبحها برم دانشگاه قند تو دلم آب میشه!!!!!... یکی نیس بگه دانشگاه رفتنم دیگه ذوق کردن داره؟؟؟ یه همچین انسان قانع و طفلکی هستم :دی

درنتیجه در این راستا باید بگم که: امروز خیلی خوش گذشت :))) .. :D .. :|


2. این sci-hub رو بیچاره کردم... البته خودمم همچین خوش به حال ام نشده... اما خدا پدرشو بیامرزه واقعا

دکترپن امروز میگفت یکی از دانشجوهای دکترای پردیس البرز دانشگامون بهش پیشنهاد نوشتن کتاب داده، دکتر پن هم رزومه شو ازش خواسته، دیده طرف سال سوم دکتراست 36تا کتاب نوشته تو 3 سال... گفت بهش جواب دادم تو یک خائنی و من حتی نمیخوام ببینمت چه رسد به اینکه باهات همکاری بکنم...

دوسش دارم دکتر پن رو... کاش همه مثل ایشون اخلاق مدار بودن... البته اونم ایرادات کوچولویی داره ها نمیگم نداره بهرحال همه یه ایرادی دارن، اما بینش و اصول و منش و اخلاق و سبک کلی ش رو دوس دارم.


3. چندماه پیش یه 4-5 تا کتاب از کتابخونه دانشکده گرفته بودم اما وقتی داشتم میرفتم خونه یادم رفت کتابارو تحویل کتابخونه بدم خلاصه یه چندماهی موند :|... درنتیجه الان نزدیک به 40 هزارتومن جریمه خوردم :||||||||... خوده کتابارو میخریدم ارزون تر درمیومد :||||

با این حال از روو نرفتم و امروز بازم 4 تا کتاب امانت گرفتم :)))))))))))


شاداب :)
۲۷ شهریور ۹۵ ، ۱۱:۴۵ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۵ نظر

این پست یکم طولانیه چیز خاصی هم نداره صرفا میخواستم ثبتش کنم...


+ ببخشید قسمت مربوط به اهدا سلول های بنیادی کجاست؟؟

- برو دست چپ انتهای حیاط... یه بشکه خون ازت میگیرن (میخندد)

+ (دستمو رو قلبم میذارم) نه فقط یه سرنگ 12 سی سی...

- نه یه بشکه انقدی خون میگیرن ازت (با دستش اندازه بشکه(!) رو نشون میده و بازهم میخندد)


میرم مرکز خون و پیوندمغز استخوان... طبقه دوم .. اما از دست زدن به هرچیزی توی بیمارستان چندشم میشه حتی درِ آسانسور.. درنتیجه ترجیح میدم از پله ها برم.. نمیدونم اگر که دکتر بودم چیکارمیکردم یحتمل اونقدر توبیمارستان غذا نمیخوردم و به هیچی دست نمیزدم که میمردم!!!.. یه خانوم رو پله ها نشسته و داره گریه میکنه... متاثر میشم... ضربان قلبم با هر پله ای بالاتر میره.. چندتا بچه سرطانی با ماسک و موهای تراشیده میبینم و کاغذهایی که برای اهدا عضو روی دیوار سالن چسبونده شدند... خانومه میگه اینجانیس برو انتهای حیاط :|||... فیلم ترسناک نصفه کاره میمونه... ازساختمون میام بیرون.. به سمت انتهای حیاط!!... 

دوباره ضربان قلبم بیشتر و بیشتر میشه... دستمو رو قلبم میذارم... باید با ترسم روبرو بشم.. اینو باخودم تکرار میکنم...

پس کی میخوام بزرگ بشم؟؟ زندگی هزار و یک مسئله بزرگتر از خون هم داره... باید با ترسهام روبرو بشم... امروز نه ، فردا... فایده ای نداره به تعویق انداختنش.. باید بزرگ بشم...


+ من یکم میترسم

- اگه میترسید این کارو نکنید


(باخودم گفتم واقعا هدفم از این کار چی هست؟؟؟ من ماجراجویی رو دوست دارم، دوس دارم یه کار پرهیجانی رو شروع کنم و هی توش جلو برم جلو برم ببینم چی میشه ... گفتم این انصاف نیست که بخوام به این مسئله هم این شکلی نگاه بکنم به صرف اینکه حس میکنم جدیدا همه چی boring شده...)


- میخوایید برید فکراتونو بکنید یه روز دیگه تشریف بیارید؟

- اگر برای مرحله دوم بهتون زنگ بزنیم و شما نیایید شاید تا آخر عمر خودتون رو نبخشید...

- ممکنه یه ماه دیگه بهتون زنگ بزنیم... ممکنه 10 سال دیگه بهتون زنگ بزنیم..

- اینکار برای ما 2 میلیون هزینه داره..

- مطمئن باشید و خون بدید ، اگر میترسید همین الان برگردید...

(حرفاش تو ذهنم بالا پایین میشد یکم فکر کردم واقعا میخوام برگردم؟ )

.

.

+ نه... میخوام اینکارو بکنم...


میرم پیش خانومی که خون میگیره... صورتمو اون وری میکنم...

- میترسی؟؟ پس مرحله دوم رو میخوای چیکار کنی؟؟

+ لطفا بامن درمورد چیزای خوب خوب حرف بزنید :(

میخنده.. ازم رشته و دانشگاهمو میپرسه... و من تا جواب میدم خونگیری تموم میشه :)

یه دختر دیگه هم همزمان با من اومده بود... بعداز من نوبت اون بود... باذوق میگه بیا امشب عکس بذاریم اینستا همه رو به این چالش دعوت کنیم... قیافه من :||||||||... البته بدهم نمیگفت...


من آدم نیکوکاری نیستم... واقعا هم نمیتونم همچین ادعای بزرگی بکنم... ولی دوست دارم که باشم...

یکی از فانتزیام اینه که بعدها اونقدری داشته باشم که به کسایی مثل این کلیه فروشی +O زنگ بزنم دوبرابر پولی که واسه فروش گذاشته رو بهش بدم و بگم کلیه تو هم واسه خودت نگه دار... بعد درحالیکه عینک دودیم هنوز رو چشامه، و یقه لباسم رو تا گوشهام بالا کشیدم، کلاهمو روی پیشونیم بکشم پایین تر و پشتم رو بکنم و تو افق محو شم :)))



و یکبار دیگه به یقین رسیدم که من هیچوقت نمیتونم یه پزشک باشم...من خیلی ضعیفم... اگه بخاطر فوبیای خون نمیمردم، قطعا دیدن هر روز مریضای بی پناه منو میکشت...





بعدا نوشت:


گمشده عزیز فکر کنم کامنتت اشتباهی خصوصی اومد چون چیز خاصی توش نبود که خصوصی باشه :) ... شایدم خواستی خصوصی باشه نمیدونم :)

بهرحال گفتم که بدونی چرا کامنتت نیست :)


شاداب :)
۲۴ شهریور ۹۵ ، ۱۷:۳۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۷ نظر
مامان جدیدا هروقت زنگ میزنه درمورد وضعیت زلزله و نشست زمین و گسل و سیل و بادهای 100کیلومتر در ساعتی و خلاصه انواع و اقسام بلایای طبیعی و غیرطبیعی تو تهران ابراز نگرانی میکنه... میگم مامان جان نگران نباشید خبری نیست.. (فعلا لااقل :| )

الان نزدیک به 5-6 روزه لپ تاپم رو اصلا خاموش نکردم... واقعا نمیتونم خاموش کنم بس که پنجره هایی که باز کردم زیادن... یه عالمه هم بوک مارک کردم تازه وضعیت اینه.... یه فلاکس چایی هم میذارم بغل دستم هیچی دیگه... به درجه ای از مهارت رسیدم که لیوان چایی رو میذارم رو لپ تاپ اون قسمت خالیش پایین کیبورد ... ینی اگر لیوان بریزه رو کیبورد تمام زندگی من به باد میره...

یه فیلمی بود که خیلی دوسش داشتم... تو گوگل هزارجور گشتم پیداش نمیکردم.. اصولا راسل کرو، تام هنکس و داستین هافمن رو باهم قاطی میکنم!!!! حالا پیش خودتون نگین این 3تا چه ربطی به هم دارن، خب چیکار کنم قاطی میکنم :)))

اومدم چیکار کردم؟؟؟ تو گوگل این عبارت رو سرچ کردم: اون فیلمه که تو جزیره با یه توپ گیر افتاد

:)))) .. و بسیار بسیااااار جاااالب که برام سریعا آوردش :)))... cast away

حالا هی سرچ : "قیمت اون لباسی که دخترخالم تو مهمونی پوشیده بود" رو مسخره کنین بگین دخترا بد سرچ میکنن :)) .. دیدین که... خیلی هم عالی جواب داد :))



any way... بحث چیز دیگه ای بود...

داشتن از روبروم میومدن ازم پرسیدن این آقارو میبینی؟؟ بنظرت چیکار کنیم که به راه درست بیاد؟؟ من نمیدونم چیکاره بودم این وسط!! ، گفتم خب یه شوکی یه چیزی به قلبش وارد کنین شاید اثرگذاشت... اون دوتا رفتن عقب بعد با سرعت از توی بدن مرد رد شدن... اما مرد بدون هیچ تغییری توی حالتش به راه رفتنش ادامه داد... گفتن نه مثل اینکه اثر نداشت...

میدونستم که الان باید به مامان بابام زنگ بزنم و بگم اگر مردم توروخدا غصه نخورید... میدونستم که باید به اونیکه دوسش دارم زنگ بزنم و واسه آخرین بار صداشو بشنوم و بگم دوسش دارم... اما نکردم ... چون یهویی اومدیم و زنده موندیم اون وقت کی جوابگو این آبروریزیه ؟؟ :))

اما من رو شجاع کرده بود...

کارای نیمه تمومی دارم...میدونی ... فکر میکنم مرگ فقط همینش دلهره آور باشه که میدونی دیگه فرصتی نیست واسه کارای ناتمومت... پشیمونیه عجیبی میاره... خیلی سخت... اینکه اصلا اینهمه مدت چیکار میکردی دقیقا؟؟ زندگیتو به پوچی گذروندی یا که نه، مفید بودی و کارای درست حسابی کردی؟؟

نه درد داره، نه ترس داره ، و نه چیز خاصی تواین زندگی دنیوی هست .. چون با دیدن اون ور میبینی نخیر! همچین خبری هم نبوده این ور!.. این ور فقط یه پل بود... کم بود.. یه فرصت واسه عرض اندام بود... و چقد جاهلانه سرگرم بودی و واقعا خاک عالم!!! :))))

تنها و تنها این حس میاد سراغت که خب، من چقد کار ناتموم داشتم و حیف شد .. و ای کاش بتونم به مامان بابام بگم غصه نخورن، من مرده ای هستم که زنده است!!


الان و این مدت و این روزها حس تام هنکس رو تواین فیلم دارم... دلم جزیره میخواد.. حتی شده مقطعی...

تو دلت میخواد تو جزیره بمیری یا ازش بری؟؟... نمیشه.. نمیشه نرفت.. نمیشه موند... نمیشه ادامه نداد...

کارای ناتموم زیادی داری....




*عنوان

سوره لقمان آیه 33


شاداب :)
۲۲ شهریور ۹۵ ، ۱۹:۱۵ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲ نظر

یادم نره شنبه باید برم بیمارستان... همین الان یه دونه برچسب بزنم بالای تختم...

خوب زدم!

یه دختر تو آشپزخونه دیدم گفتم wow چه موهای خوشگلی، چه بلاندی دست و پا بلوری :))... صورتشو این وری کرد دیدم زال بود!!!!... و موهاشو رنگ کرده بود تا یکم از سفیدیش کم شه... اگه زال بودن عوارض نداشت، دوس داشتم زال میبودم :))... همه دوستام معتقدن رنگ پوست من سفیده (حالا صورتم کمتر)، اما بنظر خودم که نه!!، کافی نیست باید زال میبودم :))

نه به قبلا که واسه عروسی خواهرم سولاریوم رفتم نه به الان که به زال بودن هم رضایت نمیدم :دی


بنظرم همه آدما باید مثل بابام باشن... خودمم باید مثل بابام باشم... هیچی اعصابمو خورد نکنه... بدی بقیه رو یادم بره تا خودم راحت باشم... به همه خوبی بکنم حتی به اوناییکه باهام بد بودن.. بعضی وقتا میگم یه آدم مگه چقد میتونه با آرامش باشه؟ چقد میتونه باگذشت باشه؟ چقد میتونه بزرگوار باشه؟؟ تواین بیست و چندی سال از عمرم هنوز یکبارهم عصبانیت بابارو ندیدم... بعضی وقتا فک میکنم بابام مال این کره نیست... از جای دیگه اومده!

دلیل علاقه ام به آدمای آروم همینه...

بابام یه الگوئه... یه جاهایی مامان راه انداخته بابارو... مامان بابارو کامل کرد... بابا عوض نشد، هیشکی عوض نمیشه، اگه تغییری هم باشه خیلی خفیفه، اما مامان خیلی وقتا لازم بوده...

درسته تو این دوره زمونه خوبیِ امثال پدرم دیگه فایده نداره... همه چی بد شده.. اما تو خوب باش.. هرکی که کشفت کرد و قدر تورو رو دونست پس خوش به حالش، و هرکسی هم که باهات بد کرد، بد به حالش... درنهایت کی ضرر میکنه؟؟؟ هرچی هم که بشه، من میگم بابای من پیروز میدون هست...

از ته قلبم به این حرفم ایمان دارم...


+ تو مثل یه جواهر تو اعماق یه اقیانوس تاریک بودی که نمیدیدنت ، خودم پیدات کردم... مال خودمی...


شاداب :)
۱۸ شهریور ۹۵ ، ۱۸:۱۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳ نظر

امروز همه گوشیم پاک شد داشتم سکته میکردم... حالا عکسا و فیلمام مهم نبودن... یه چیز دیگه داشتم که خیلی خیلی مهم بود.. عزیزترین چیز تو گوشیم بود که دومی هم نداشت و نمیتونست داشته باشه... قابل جبران نبود... اما خداروشکر دوستم یه روشی یادم داد همه چیو برگردوندم ... نه که من خیلی به گوشی و کامپیوتر واردم ، واسه همون :))))))... اینجا نوشتم که یادم بمونه :)



موهام رو بعداز مدتها از فرق وسط بودن به کج تغییر دادم... و هم اتاقیام متفق القول گفتن wow چقد ناز شدی :دی
هیچوقت آبمیوه میکس آناناس و نارگیل نگیرین... به حدی بدمزه اس که دلم نمیخواد ازش بخورم...
کره بادوم زمینی خریدم صبحا بخورم وزن اضافه کنم :|

رفتم از این سبزی خوردنای بسته بندی بخرم، به پسره میگم میشه برام بیارین، یه نگاه بهشون میندازه میگه نه، تازه نیستن نخرید :)).... خیلی خوبن این سوپری روبرو خوابگاه :))

این دختره هم اتاقیمون ف چقد پرروئه... اون روز داشت گریه میکرد... منم اصن محلش ندادم :)))) .... اصلا نگاشم نکردم... واسه خودم از یخچال چیز میز درآوردم بخورم... نه نگاش کردم و نه ازش پرسیدم چی شده... دید محلش نمیذارم خودش برگشت گفت فلانی جوووون میشه لطفا از تو فریزر یکم یخ بریزی تو نایلون بهم بدی پام پیچ خورده؟؟ خودم نمیتونم از تختم بیام پایین... ببخشید توروخدااا ...
من هنگ کردم که این چقد پرروهه چطور رووش میشه!!!!!... به من دستور میده!!!!! میخواستم بگم خودت پاشو وردار... حالا خوبه اصلااا بهش روو نمیدم جواب سلامشو هم به زور میدم ...
اما چون داشت گریه میکرد هیچی نگفتم و از کیسه فریزر خودم ورداشتم و یخ درآوردم انداختم توش بهش دادم ... حتی ازش نپرسیدم پات چی شده... فیلمش بود میخواست خودشو واسه من لوس کنه بلکه دلم براش بسوزه

فک میکنه اینجوری بهم نزدیک میشه و ازش خوشم میاد... نخیر... عزیزم ازت خوشم نمیاد
من یه نفر (مثل خودم) اینجوری برام قیافه بگیره من دوبل براش قیافه میام.. اما نمیدونم این چرا از روو نمیره!!!... باباجان یکم کلاست رو حفظ کن...
ایشششش

شاداب :)
۱۷ شهریور ۹۵ ، ۲۱:۲۹ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳ نظر
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
شاداب :)
۱۷ شهریور ۹۵ ، ۲۱:۲۸

دیروز واسه حل یه مشکل تو سیستم رفتم آموزش دانشکده... من عاشق پرسنل دانشگاهمون هستم... از نگهبان دم در که با خوشرویی جواب سلامت رو میده تا کارمندای دیگه ش... اما فقط یه مشکل کوچیک داره و اون هم مسئول اصلی آموزش هستش که یه خانومه :))) ... این خانوم بین همه دانشجوها به بی اعصاب معروفه و کلا هیشکیو حساب نمیکنه :)))... و اصولا دانشجوها تو صحبت باهاش به مشکل برمیخورن... اما از نقاط قوت من این هستش که هیچوقت با این خانوم به مشکل نخوردم :))... دیروزم که رفتم گفتش که نه نه اصلااااا من همچین کاری نمیتونم بکنم :|| .. منم طبق معمول خودم رو لوس کردم :||||||... اونم هروقت این لوس شدنه منو میبینه بدون استثنا هرکاری داشته باشم اوکی میکنه :))))...

هیچی درکل که این تواناییم توی موقعیت های مختلف با آدمای مختلف اثبات شده :دی.. کاری چیزی داشتین بسپرین به من خیالتون راحت :)))

رفتم کتابخونه .. مسئولش رفته بود بیرون.. نشستم منتظر شدم.. پسرش منو دید گفت من پسرشم الان میادش بابام، لگو هامو ببین، لگوی نینجا هم دارم تو خونس.. حالا من اصن نمیدونستم لگوی نینجا چی هس :)).. بعد شروع کرد به باز کردنشون و دوباره سرهمشون کرد.. و وسطش هم یسری توضیحات تخصصی میداد و منم مثلا خودمو ذوق زده نشون میدادم و تشویقش میکردم :)... خیلی گوگولی بود.. آخ پسر منم همینقد خوشگل میشه :دی
وقتی داشتم میرفتم بهم گفت که فردا هم میاااای؟؟.. لبخند زدم گفتم شاااید :)
اوه اوه الان یادم اومد حتی اسم بچه رو نپرسیدم :دی... واقعا ممنونم از خودم :)) ...



اومدم خوابگاه خسته... نیم ساعت بعدش آز بهم زنگ زده صدای فین فین دماغش کامل مشخص بود بعد بهش میگم گریه میکنی؟؟؟؟ میگه نه :|||... گفتم عزیزم هیچی نگو الان میام پیشت!!... حالا کجا بود؟؟ ولنجک :|||||||||||||||||||||||||.. هیچی پا شدم رفتم دیگه...


"وی" میگفت که داره 14 شهریور میره امریکا... عجب شانسی هم داره هاااا ویزاش مالتی شد... گفتم خوب بسلامتی :))... گفته ایشون قصد ندارن بیان؟؟ ... بعد یسری رمز موفقیت در امتحان GRE داده که وی به دست من برسونه :))))... آخه جی آر ای شو خیلی خوب شده مث که.. مثلا وربال رو 159 شده...

بعد "وی" هم بهش گفته نه ، اگرهم بیاد بعداز درسش میخواد برگرده شما که موندنی هستید ... اوشونم جواب داده خوب اینها مسائل حل شدنی هستن، اگر علاقه واقعی باشه من بخاطر همسرم بعداز درسم هم برمیگردم و یجوری خلاصه حلش میکنیم :|||||||||

آخه Ph.D برق رو از امریکا بگیری بیای ایران باهاش چه کنی؟؟؟ نه واقعا؟؟؟


حالا دیشب وی اومده اتاقمون بهم میگه رفت هاا ... میگه همه شون رفتن ... و باهم میزنیم زیر خنده :)))))


شاداب :)
۱۶ شهریور ۹۵ ، ۱۵:۱۷ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۵ نظر

چرا آدم میره اپیلاسیون و دقیقا همون لحظه یاد صحنه های خون و خونریزی گیم آو ترونز میفته؟؟

با آز رفتیم برای تولد خواهرش طلا بخریم.. از اون ور هم رفتیم سمت دانشگاه سابق... یه مانتو دیدم خیلی دوسش داشتم خیلی ام ساده بود.. ولی واقعا هیچیییی نداشت الکی گرون بود.. مشکی هم میخواستم.. نمیدونم چرا جدیدا هروقت میرم مانتو مشکی بخرم عوضش یه مانتوی کرم، یا لیمویی یا سفید میخرم :||||| .. الان کمبود مانتوی مشکی گرفتم..
این چندروز 3 برابر خودم غذا خوردم :|||||... هرچی میدیدم میخریدم میخوردم :))... هی میخواستیم بریم فیلم فروشنده رو ببینیم آخرشم وقت نشد ... هیچ جا به اندازه موزه سینما برامن نوستالژیک نیست... اونجاهم درحال خوردن بودیم اما یه فیلم نرفتیم ببینیم :))
دیروزم که رفتم یه جایی کار داشتم... همه خیلی casual پاشده بودن اومده بودن سرکار :)) .. آدم حس خارج بودن بهش دست میداد :))... نمیدونم چرا خانومه جوری حرف میزد که انگار من ماشین دارم :|||...  قیافه من شبیه اوناییه که ماشین دارن؟؟ :|| .. آو کورس بله :)))) ... میخواستم بگم داداش اشتباه فهمیدی :))))) ... ولی جدی در آینده نزدیک حتما میخرم ... واقعا تو تهران بدون ماشین خیلی سخته... مخصوصا اگر که مسیرش تاکسی و اتوبوس هم نداشته باشه... چرا مردم از وسایل عمومی استفاده نمیکنن؟؟ ... میتونم بشینم 6 صفحه درمورد اینم حرف بزنم اما نمیزنم!

وقتی کارم تموم شد و داشتم برمیگشتم داشتم فکر میکردم الان چطوری باز ماشین گیرم بیاد و برگردم و چقد حالا راه برم و چیکار کنم و اینها... هوا هم گرم شده بود و داشت نزدیک ظهر میشد... خلاصه کلام میخواستم غر بزنم... اما یکم فکر کردم و دیدم خوب که چی؟؟؟ تصمیم گرفتم با اون نسیم یواش خنکی که هنوز از صبح مونده بود و هرازگاهی بهم میخورد خوشحال باشم و یه جور دیگه به خیابونی که باید پیاده طی میکردم تا به ماشین برسم نگاه کنم و هندزفری مو گذاشتم تو گوشم و همراه با آهنگ میخوندم و تو دلم عمیقا معتقد شدم که این یک قدم زدنه داوطلبانه و لذت بخشه...

همیشه سعی میکردم آدمای مثبت رو دور و بر خودم داشته باشم...
نمیتونم توی بحثایی که صبح تا شب درمورد اینه که فلانی شوهر کرد و منم شوهر میخوام و ای داد و بیداد شوهر باشه کوفت باشه ، یا مثلا وای چقد من افسرده ام و بدبختم ، یا مثلا وای چقد اینجام درد میکنه چقد اونجام درد میکنه و حتماااا فلان مریضی رو دارم ... و بحثایی از این قبیل شرکت کنم و حس منفی دریافت کنم...
به خودیه خود ازدواج کردن و دوس داشتن و عاشق کسی بودن بد نیس...
به خودیه خود درد و دل کردن بد نیست و هرکسی که بیاد درد و دل کنه رو نباید پس زد چه بسا اینکه من خودم بهترین و قابل اعتماد ترین شنونده و کمک کننده برای دوستام هستم و هیچوقت عزیزانم رو تنها نمیذارم ...
به خودیه خود نگران سلامتی بودن بد نیست چه بسا من هم از فشارخون و سرطان و ms و غیره میترسم و گاهی هم ممکنه از سردرد و کمر درد غر غر کنم...
بحث چیز دیگریست عزیزانم... آدم های غرغرویی که از زمین و زمان بد میگن وخشم و نفرت و ترس و ناراحتی و غیره ازخودشون ساطع میکنن غیرقابل تحملن...

یک ویدئوی 5-6 دقیقه ای دارم از randy gage ...هروقت احساس میکنم نیازه که دوباره ببینمش، میبینمش... خلاصه حرفاش اینه که احوالات ما اعم از حال خوب، حال بد، درآمد، موفقیت و غیره برآیند 5 نفر از افراد نزدیکمون که باهاشون در ارتباطیم، هست... میگه که این افراد رو با دقت انتخاب کنید...
زیاد دوس ندارم برنامه های زندگیم رو با detail اینجا ثبت بکنم... نه اینجا و نه هیچ جای دیگه.. برنامه ریزی های روزانه و سالانه مو روی کاغذ مینویسم...
بعضی از دوستانم رو واقعا دوس دارم اما متاسفانه باید ارتباطاتم رو باهاشون محدود کنم...خودخواه نیستم چون دلم میخواد اطرافیانم هم بامن هم مسیر بشن.. اما این انتخاب اوناست...
...i can be a victim or i can be a victor


شاداب :)
۱۴ شهریور ۹۵ ، ۱۹:۱۶ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲ نظر

تو یکی از وبلاگ ها مطلبی در مورد اهدای سلول های بنیادی خوندم... توی لینکی که گذاشته بودن رفتم دیدم و خیلی خیلی خوشم اومد که برم اینکارو انجام بدم...

اما یه مقداری بدنم سست شده الان... طبق سابقه ای که نسبت به فوبیای خون دارم یکم تو سایت درمورد جداسازی سلول ها خوندم دست و پام شل شد... اولین بار میری و ازت 12 سی سی خون میگیرن و هیچ کار دیگه ای لازم نیست.. اما اگر بعداز مدتی یه بیمار نیازمند پیوند پیدا بشه که خونت باهاش سازگار باشه، بهت زنگ میزنن و میگن بیا حالا اهدا کن... ینی داوطلب ها ممکنه هیچوقت به مرحله دوم راه پیدا نکنند حتی!

و اهدا به اینصورته:

روش استخراج سلول های بنیادی از خون محیطی

"پروسه پیوند 5 روز متوالی می باشد ابتدا طی چهار روز داروی G-CSF از طریق زیرپوست به شما تزریق خواهد شد. این کار موجب افزایش سلول های بنیادی در خون محیطی میشود. سپس در روز جمع آوری، سوزنی در هر یک از دستهای شما قرار داده می شود. خون از یک دست وارد دستگاه شده و پس از جداسازی سلول های بنیادی در شرایط استریل از دست دیگر به بدن بازگردانده می شود. این کار 3 الی 6 ساعت طول خواهد کشید. در طی مدت جمع آوری شما بر روی تخت دراز خواهید کشید."


و من دارم به اون 3-6 ساعتی فکر میکنم که باید شاهد رفت و آمد خون به بدنم باشم... منی که حتی واسه یه آزمایش خون ساده میمیرم و زنده میشم... آخرین بار که آزمایش خون دادم اونقد ترسیدم و جیغ جیغ کردم و صورتمو اون وری کردم و دستمو تکون میدادم که سوزن رگم رو جر داد و خون پاشید رو دستم و شلوارم و همه چی خونی شد و آقاهه گفت عه رگت پاره شد ، حالا اون یکی دستتو بیار:||||| ... و من دوباره یه هارت اتک رو تجربه کردم... و تمام ساعدم هم به علت کولی بازی م به مدت چندهفته سیاهه سیاه بود از کبودی


الان دارم فکرمیکنم آیا میتونم خیلی ریلکس برم و اینکار رو انجام بدم اگر که بهم زنگ بزنن؟؟ یا سکته میکنم بازم؟؟

قبلنا که کارت اهدای عضوم رو گرفتم خواهرم معتقد بود که من رو چه حسابی رفتم کارت هم گرفتم با این سابقه درخشانم؟؟ و من پاسخ دادم: خوب اون موقع دیگه مُردم و چیزی حس نمیکنم...

بنظرم جوابم قانع کننده بود!


خیله خوب... بعداز دو سه ساعت تنهایی فکر کردن، به این نتیجه رسیدم که ثبت نام کنم... و ثبت نام کردم.. آخه نمیدونید که چقدر نجات دهنده است و واسه چه بیماریی هایی انجام میشه... درنتیجه شنبه هفته آینده میرم شریعتی خون میدم!!!!!!


این هم سایتش برای ثبت نام:

http://iscdp.tums.ac.ir/

و این هم شرایط اولیه اش:

شاداب :)
۱۲ شهریور ۹۵ ، ۲۳:۵۱ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۴ نظر