ماراتن تا موفقیت

ماراتن تا موفقیت

اگه بگن کدوم فیلم یا کتاب درواقع داستان زندگی تو هست میگم کتاب "تیزهوش" از هرمان هسه.
البته این کتاب شرح زندگی گذشته من هست که ازش عبور کردم.

آخرین مطالب

۱۴ مطلب در شهریور ۱۳۹۵ ثبت شده است

آرزویم این است

که این مهر جور دیگری بیاید

آسمان نه مثل هرسال، امسال جور دیگری آبی... آفتاب بر بام خانه هامان جور دیگری بتابد... ابری اگر بارانیست، جور دیگری ببارد

روزگار جور دیگری با ما... آدم ها جور دیگری باهم... زندگی ها جور دیگری باشند.

آرزویم این است

یک روز حال من جور دیگری باشد

به سراغت بیایم... جور دیگری نگاهم کنی...

جراتی داشته باشم... جور دیگری بگویم

"دوستت دارم"



                                                                             نیکی فیروزکوهی


* (با دخل و تصرف دلخواهِ نویسنده وبلاگ در تغییر دادن ماه :شهریور" به "مهر" :| )


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


ای وای... من کلی ادامه این پست نوشته بودم!!!! کوش پس؟؟!!!!... تو پیش نویس هم نبود!!!!!

فک کنم سیو نشده :((((


خلاصه اش این بود که...

خدا آرزومو برآورده کرد و این مهر جور دیگه ای اومد :)


شاداب :)
۳۱ شهریور ۹۵ ، ۱۸:۰۰ موافقین ۲ مخالفین ۰

1. از بس که فقط در و دیوار اتاق رو دیدم دیگه کارم به جایی رسیده که وقتی یادم میفته که بعضی روزا قراره صبحها برم دانشگاه قند تو دلم آب میشه!!!!!... یکی نیس بگه دانشگاه رفتنم دیگه ذوق کردن داره؟؟؟ یه همچین انسان قانع و طفلکی هستم :دی

درنتیجه در این راستا باید بگم که: امروز خیلی خوش گذشت :))) .. :D .. :|


2. این sci-hub رو بیچاره کردم... البته خودمم همچین خوش به حال ام نشده... اما خدا پدرشو بیامرزه واقعا

دکترپن امروز میگفت یکی از دانشجوهای دکترای پردیس البرز دانشگامون بهش پیشنهاد نوشتن کتاب داده، دکتر پن هم رزومه شو ازش خواسته، دیده طرف سال سوم دکتراست 36تا کتاب نوشته تو 3 سال... گفت بهش جواب دادم تو یک خائنی و من حتی نمیخوام ببینمت چه رسد به اینکه باهات همکاری بکنم...

دوسش دارم دکتر پن رو... کاش همه مثل ایشون اخلاق مدار بودن... البته اونم ایرادات کوچولویی داره ها نمیگم نداره بهرحال همه یه ایرادی دارن، اما بینش و اصول و منش و اخلاق و سبک کلی ش رو دوس دارم.


3. چندماه پیش یه 4-5 تا کتاب از کتابخونه دانشکده گرفته بودم اما وقتی داشتم میرفتم خونه یادم رفت کتابارو تحویل کتابخونه بدم خلاصه یه چندماهی موند :|... درنتیجه الان نزدیک به 40 هزارتومن جریمه خوردم :||||||||... خوده کتابارو میخریدم ارزون تر درمیومد :||||

با این حال از روو نرفتم و امروز بازم 4 تا کتاب امانت گرفتم :)))))))))))


شاداب :)
۲۷ شهریور ۹۵ ، ۱۱:۴۵ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۵ نظر

این پست یکم طولانیه چیز خاصی هم نداره صرفا میخواستم ثبتش کنم...


+ ببخشید قسمت مربوط به اهدا سلول های بنیادی کجاست؟؟

- برو دست چپ انتهای حیاط... یه بشکه خون ازت میگیرن (میخندد)

+ (دستمو رو قلبم میذارم) نه فقط یه سرنگ 12 سی سی...

- نه یه بشکه انقدی خون میگیرن ازت (با دستش اندازه بشکه(!) رو نشون میده و بازهم میخندد)


میرم مرکز خون و پیوندمغز استخوان... طبقه دوم .. اما از دست زدن به هرچیزی توی بیمارستان چندشم میشه حتی درِ آسانسور.. درنتیجه ترجیح میدم از پله ها برم.. نمیدونم اگر که دکتر بودم چیکارمیکردم یحتمل اونقدر توبیمارستان غذا نمیخوردم و به هیچی دست نمیزدم که میمردم!!!.. یه خانوم رو پله ها نشسته و داره گریه میکنه... متاثر میشم... ضربان قلبم با هر پله ای بالاتر میره.. چندتا بچه سرطانی با ماسک و موهای تراشیده میبینم و کاغذهایی که برای اهدا عضو روی دیوار سالن چسبونده شدند... خانومه میگه اینجانیس برو انتهای حیاط :|||... فیلم ترسناک نصفه کاره میمونه... ازساختمون میام بیرون.. به سمت انتهای حیاط!!... 

دوباره ضربان قلبم بیشتر و بیشتر میشه... دستمو رو قلبم میذارم... باید با ترسم روبرو بشم.. اینو باخودم تکرار میکنم...

پس کی میخوام بزرگ بشم؟؟ زندگی هزار و یک مسئله بزرگتر از خون هم داره... باید با ترسهام روبرو بشم... امروز نه ، فردا... فایده ای نداره به تعویق انداختنش.. باید بزرگ بشم...


+ من یکم میترسم

- اگه میترسید این کارو نکنید


(باخودم گفتم واقعا هدفم از این کار چی هست؟؟؟ من ماجراجویی رو دوست دارم، دوس دارم یه کار پرهیجانی رو شروع کنم و هی توش جلو برم جلو برم ببینم چی میشه ... گفتم این انصاف نیست که بخوام به این مسئله هم این شکلی نگاه بکنم به صرف اینکه حس میکنم جدیدا همه چی boring شده...)


- میخوایید برید فکراتونو بکنید یه روز دیگه تشریف بیارید؟

- اگر برای مرحله دوم بهتون زنگ بزنیم و شما نیایید شاید تا آخر عمر خودتون رو نبخشید...

- ممکنه یه ماه دیگه بهتون زنگ بزنیم... ممکنه 10 سال دیگه بهتون زنگ بزنیم..

- اینکار برای ما 2 میلیون هزینه داره..

- مطمئن باشید و خون بدید ، اگر میترسید همین الان برگردید...

(حرفاش تو ذهنم بالا پایین میشد یکم فکر کردم واقعا میخوام برگردم؟ )

.

.

+ نه... میخوام اینکارو بکنم...


میرم پیش خانومی که خون میگیره... صورتمو اون وری میکنم...

- میترسی؟؟ پس مرحله دوم رو میخوای چیکار کنی؟؟

+ لطفا بامن درمورد چیزای خوب خوب حرف بزنید :(

میخنده.. ازم رشته و دانشگاهمو میپرسه... و من تا جواب میدم خونگیری تموم میشه :)

یه دختر دیگه هم همزمان با من اومده بود... بعداز من نوبت اون بود... باذوق میگه بیا امشب عکس بذاریم اینستا همه رو به این چالش دعوت کنیم... قیافه من :||||||||... البته بدهم نمیگفت...


من آدم نیکوکاری نیستم... واقعا هم نمیتونم همچین ادعای بزرگی بکنم... ولی دوست دارم که باشم...

یکی از فانتزیام اینه که بعدها اونقدری داشته باشم که به کسایی مثل این کلیه فروشی +O زنگ بزنم دوبرابر پولی که واسه فروش گذاشته رو بهش بدم و بگم کلیه تو هم واسه خودت نگه دار... بعد درحالیکه عینک دودیم هنوز رو چشامه، و یقه لباسم رو تا گوشهام بالا کشیدم، کلاهمو روی پیشونیم بکشم پایین تر و پشتم رو بکنم و تو افق محو شم :)))



و یکبار دیگه به یقین رسیدم که من هیچوقت نمیتونم یه پزشک باشم...من خیلی ضعیفم... اگه بخاطر فوبیای خون نمیمردم، قطعا دیدن هر روز مریضای بی پناه منو میکشت...





بعدا نوشت:


گمشده عزیز فکر کنم کامنتت اشتباهی خصوصی اومد چون چیز خاصی توش نبود که خصوصی باشه :) ... شایدم خواستی خصوصی باشه نمیدونم :)

بهرحال گفتم که بدونی چرا کامنتت نیست :)


شاداب :)
۲۴ شهریور ۹۵ ، ۱۷:۳۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۷ نظر
مامان جدیدا هروقت زنگ میزنه درمورد وضعیت زلزله و نشست زمین و گسل و سیل و بادهای 100کیلومتر در ساعتی و خلاصه انواع و اقسام بلایای طبیعی و غیرطبیعی تو تهران ابراز نگرانی میکنه... میگم مامان جان نگران نباشید خبری نیست.. (فعلا لااقل :| )

الان نزدیک به 5-6 روزه لپ تاپم رو اصلا خاموش نکردم... واقعا نمیتونم خاموش کنم بس که پنجره هایی که باز کردم زیادن... یه عالمه هم بوک مارک کردم تازه وضعیت اینه.... یه فلاکس چایی هم میذارم بغل دستم هیچی دیگه... به درجه ای از مهارت رسیدم که لیوان چایی رو میذارم رو لپ تاپ اون قسمت خالیش پایین کیبورد ... ینی اگر لیوان بریزه رو کیبورد تمام زندگی من به باد میره...

یه فیلمی بود که خیلی دوسش داشتم... تو گوگل هزارجور گشتم پیداش نمیکردم.. اصولا راسل کرو، تام هنکس و داستین هافمن رو باهم قاطی میکنم!!!! حالا پیش خودتون نگین این 3تا چه ربطی به هم دارن، خب چیکار کنم قاطی میکنم :)))

اومدم چیکار کردم؟؟؟ تو گوگل این عبارت رو سرچ کردم: اون فیلمه که تو جزیره با یه توپ گیر افتاد

:)))) .. و بسیار بسیااااار جاااالب که برام سریعا آوردش :)))... cast away

حالا هی سرچ : "قیمت اون لباسی که دخترخالم تو مهمونی پوشیده بود" رو مسخره کنین بگین دخترا بد سرچ میکنن :)) .. دیدین که... خیلی هم عالی جواب داد :))



any way... بحث چیز دیگه ای بود...

داشتن از روبروم میومدن ازم پرسیدن این آقارو میبینی؟؟ بنظرت چیکار کنیم که به راه درست بیاد؟؟ من نمیدونم چیکاره بودم این وسط!! ، گفتم خب یه شوکی یه چیزی به قلبش وارد کنین شاید اثرگذاشت... اون دوتا رفتن عقب بعد با سرعت از توی بدن مرد رد شدن... اما مرد بدون هیچ تغییری توی حالتش به راه رفتنش ادامه داد... گفتن نه مثل اینکه اثر نداشت...

میدونستم که الان باید به مامان بابام زنگ بزنم و بگم اگر مردم توروخدا غصه نخورید... میدونستم که باید به اونیکه دوسش دارم زنگ بزنم و واسه آخرین بار صداشو بشنوم و بگم دوسش دارم... اما نکردم ... چون یهویی اومدیم و زنده موندیم اون وقت کی جوابگو این آبروریزیه ؟؟ :))

اما من رو شجاع کرده بود...

کارای نیمه تمومی دارم...میدونی ... فکر میکنم مرگ فقط همینش دلهره آور باشه که میدونی دیگه فرصتی نیست واسه کارای ناتمومت... پشیمونیه عجیبی میاره... خیلی سخت... اینکه اصلا اینهمه مدت چیکار میکردی دقیقا؟؟ زندگیتو به پوچی گذروندی یا که نه، مفید بودی و کارای درست حسابی کردی؟؟

نه درد داره، نه ترس داره ، و نه چیز خاصی تواین زندگی دنیوی هست .. چون با دیدن اون ور میبینی نخیر! همچین خبری هم نبوده این ور!.. این ور فقط یه پل بود... کم بود.. یه فرصت واسه عرض اندام بود... و چقد جاهلانه سرگرم بودی و واقعا خاک عالم!!! :))))

تنها و تنها این حس میاد سراغت که خب، من چقد کار ناتموم داشتم و حیف شد .. و ای کاش بتونم به مامان بابام بگم غصه نخورن، من مرده ای هستم که زنده است!!


الان و این مدت و این روزها حس تام هنکس رو تواین فیلم دارم... دلم جزیره میخواد.. حتی شده مقطعی...

تو دلت میخواد تو جزیره بمیری یا ازش بری؟؟... نمیشه.. نمیشه نرفت.. نمیشه موند... نمیشه ادامه نداد...

کارای ناتموم زیادی داری....




*عنوان

سوره لقمان آیه 33


شاداب :)
۲۲ شهریور ۹۵ ، ۱۹:۱۵ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲ نظر

یادم نره شنبه باید برم بیمارستان... همین الان یه دونه برچسب بزنم بالای تختم...

خوب زدم!

یه دختر تو آشپزخونه دیدم گفتم wow چه موهای خوشگلی، چه بلاندی دست و پا بلوری :))... صورتشو این وری کرد دیدم زال بود!!!!... و موهاشو رنگ کرده بود تا یکم از سفیدیش کم شه... اگه زال بودن عوارض نداشت، دوس داشتم زال میبودم :))... همه دوستام معتقدن رنگ پوست من سفیده (حالا صورتم کمتر)، اما بنظر خودم که نه!!، کافی نیست باید زال میبودم :))

نه به قبلا که واسه عروسی خواهرم سولاریوم رفتم نه به الان که به زال بودن هم رضایت نمیدم :دی


بنظرم همه آدما باید مثل بابام باشن... خودمم باید مثل بابام باشم... هیچی اعصابمو خورد نکنه... بدی بقیه رو یادم بره تا خودم راحت باشم... به همه خوبی بکنم حتی به اوناییکه باهام بد بودن.. بعضی وقتا میگم یه آدم مگه چقد میتونه با آرامش باشه؟ چقد میتونه باگذشت باشه؟ چقد میتونه بزرگوار باشه؟؟ تواین بیست و چندی سال از عمرم هنوز یکبارهم عصبانیت بابارو ندیدم... بعضی وقتا فک میکنم بابام مال این کره نیست... از جای دیگه اومده!

دلیل علاقه ام به آدمای آروم همینه...

بابام یه الگوئه... یه جاهایی مامان راه انداخته بابارو... مامان بابارو کامل کرد... بابا عوض نشد، هیشکی عوض نمیشه، اگه تغییری هم باشه خیلی خفیفه، اما مامان خیلی وقتا لازم بوده...

درسته تو این دوره زمونه خوبیِ امثال پدرم دیگه فایده نداره... همه چی بد شده.. اما تو خوب باش.. هرکی که کشفت کرد و قدر تورو رو دونست پس خوش به حالش، و هرکسی هم که باهات بد کرد، بد به حالش... درنهایت کی ضرر میکنه؟؟؟ هرچی هم که بشه، من میگم بابای من پیروز میدون هست...

از ته قلبم به این حرفم ایمان دارم...


+ تو مثل یه جواهر تو اعماق یه اقیانوس تاریک بودی که نمیدیدنت ، خودم پیدات کردم... مال خودمی...


شاداب :)
۱۸ شهریور ۹۵ ، ۱۸:۱۴ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳ نظر