ماراتن تا موفقیت

ماراتن تا موفقیت

اگه بگن کدوم فیلم یا کتاب درواقع داستان زندگی تو هست میگم کتاب "تیزهوش" از هرمان هسه.
البته این کتاب شرح زندگی گذشته من هست که ازش عبور کردم.

آخرین مطالب

۵ مطلب در مهر ۱۳۹۵ ثبت شده است

گاهی وقت ها دلم میخواهد صدایش کنم... فقط اسمش را صدا کنم...

جوابم را بدهد...

و من هیچ نداشته باشم که بگویم... حس عجیبی که نمیشود توصیفش کرد... 

اسمش را میگذارم دلتنگی... اینکه او هست، از وقتی چشمانم را باز میکنم او هست، تا وقتی خواب چشمانم را خمارتر میکند... اما باز هم راضی نمی شوم... بازهم دلتنگی قلبم را می فشارد...

دلتنگی یعنی اینکه من خوابم بگیرد و نیمه های شب بیدار شوم و او هنوز درحال درس خواندن باشد و من آنجا نباشم تا نگاهش کنم و قربانش بروم...

دلتنگی یعنی اینکه دلم بخواهد قلبش را از زیر پوست ببوسم... اما بخاطر بعضی چیزها حتی نتوانم از روی همان پوست هم ببوسمش... یعنی این جمله شاملو که در فراسوی مرزهای تنت تورا دوست میدارم...

دلتنگی...

دلتنگی یعنی اینکه دلم بخواهد اسمش را بی دلیل صدا کنم...


شاداب :)
۲۶ مهر ۹۵ ، ۰۰:۵۱ موافقین ۳ مخالفین ۰
درس نخوندم.. یکی از برنامه هایی که براخودم ریختم اینه که 2000 تا کتاب مرتبط با رشته ام بخونم... و الان باتوجه به درسام هنوز درست نتونستم تخمین بزنم که چقد باید زمان بذارم و این 2هزار تا رو تا کی تموم میکنم و اصولا چطور تقسیم بندی بکنم و این چیزا .. چون من نمیتونم از هشتگ معروفی که اون همیشه میگه استفاده کنم که... من نهایتش بتونم یه تخمینی بزنم که اصولا یا under میشه یا over... که خب دیدم به عنوان یک دانشجوی فلان این اصلا برای من وجهه خوبی نداره فلذا دارم روش کار میکنم بلکه بتونم تخمینامو دقیق تر انجام بدم ...

یسری فانتزی هم کلا دارم که امروز صبح موقع صبحانه خوردن داشتم بهشون فک میکردم.. البته یکیش رو داشتم 2 روز پیش بهش فکر میکردم... چه جمله بندی شد... یکیش رو داشتم 2 روز پیش بهش فکر میکردم!!!

داشتم به این فک میکردم که مثلا هرسال اینهمه بچه میان تو هیئت ها زنجیر میزنن و شبم میرن خونه.. خب بعدش؟؟ بعد اینا بزرگ میشن و چیزی که براشون درونی شده فقط و فقط اینه که محرم براشون یه جور نوستالژی باشه که باید حفظ بشه، یه ایدئولوژی با تفکر قالبی .. نوستالژی روزای کودکی و مراسم زنجیرزنی و سینه زنی و صمیمیت و گرمای موقتی آدما واسه پختن نذری و هم زدن دیگ و دعا کردن واسه آرزوهای شخصی و گریه برای گناهای شخصی و این دست مسائل...

البته اعتراف میکنم که خودمم بیشتر مواقع واسه گناهام گریه کردم :|

تا همینجاشم خوبه.. اما میتونه بهترم باشه...

از چند نفر از این بچه هایی که قراره بزرگ بشن و چند نفر از اون بچه هایی که الان بزرگ شدن بپرسیم خب یه توضیح چندجمله ای درمورد این 10 روز بگو، میتونن جواب بدن؟؟ ... کتابی حرف زدن و کلمات قلمبه سلمبه هم مثل بععععضی بالامنبر رونده ها لازم نیس ... خیلی ساده و روان

حالا اینا مقدمه بود... فانتزیم چی بود؟؟ ... اینکه مثلا برم تو هیئت ها از بچه هایی که میان بخوام هرچی میدونن توضیح بدن داوطلبانه.. بیان بالا و برای بقیه توضیح بدن... بعد یه سری جایزه هم حتی میشه تعیین کرد...حالادرمورد نوع جایزه فعلا ایده ای ندارم:|||...

اشتباه نشه.. نمیخوام محرم رو بکنم جای مسابقه :| .. فقط دوس دارم تشویق بشن به مطالعه... تشویق خوبه بعضی جاها... اینو باید بفهمیم همه مون... تشویق تا یه حدی تاثیر داره.. بیشتر از اون حد هم اثر خنثی پیدا میکنه... این نمودار توی شرکت ها هم کاربرد داره :|.. اصلا توی همه زندگی کاربرد داره.. خب دیگه بسه


فانتزی بعدیم این بود که مثلا یه چیزی بخوام راه بندازم.. یه چیزی که همه انجام میدن منتها من توش بهترین بشم .. مثلا یه شرکت خیلی موفق... یه رستوران درجه 1 .. یه هتل 5 ستاره... یا یک کتاب حتی چاپ کنم... چیکار کنم؟

مثلا خودم برم یه مدت تو یکی از شرکتای خیلی موفق کار بکنم.. با هر عنوان شغلی که بتونم... زیر و بم سیستمشون دستم بیاد...

خودم شخصا برم تو یکی از بهترین رستورانای شهر یا اگر پول داشتم که مثلا برم تو از بهترین رستوران های ایتالیا مثلا:| آشپز بشم، گارسون بشم یاهرچی... برم از پایین ترین قسمتش یاد بگیرم .. خودم ببینم ... بفهمم چیکار دارن میکنن...

یا برم کشورای دیگه هتل های 5 ستاره شونو ببینم... کار کنم خودم اونجا یه مدت...

یا بخوام کتاب چاپ کنم برم کتاب فروش شم تو انقلاب... یا بازم طبق بودجه برم کشورای دیگه... ببینم مردم چه سلیقه ای دارن، چه نیازی دارن، کمبود بازار کجاس، اگر کسی چه کتابی چاپ کنه موفق میشه؟؟... البته درحیطه دانش خودم... نه اینکه درمورد کلاغ بنویسم جای قناری برا مردم چاپ کنم :))... که این عمل در سیره و راهِ منِ درستکار نیست :)))))


خلاصه اینجوریا... لذت میبرم از این کار... دوس دارم اگه قراره تو چیزی وارد بشم دیگه ته و توی همه چیشو دربیارم... اگه قراره ازدواج بکنم بهترین همسر باشم، اگه قراره مامان باشم بهترین مامان باشم، اگه قراره دانشجو باشم بهترین دانشجو باشم، اگه قراره بعدا شغلی داشته باشم توش بهترین باشم...

درحال حاضر فعلا بهترین کار اینه که ته و توی رشته مو دربیارم :||| ... و به 4 تا کتاب و واحد دانشگاهی بسنده نکنم... حس میکنم الان همه چی میدونم و هیچی نمیدونم!.. برای آینده واسه واردشدن به چیزای دیگه به بقیه ته و تو ها هم میرسم!!


شاداب :)
۲۴ مهر ۹۵ ، ۲۰:۲۸ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۴ نظر

یکشنبه 11 مهر 95

از آخرین باری که شهروند یا هایپر استار رفته بودم حدودا 4 سال میگذشت... همچنان قصد نداشتم برم... اما جامع ترین و سریع ترین راه برای تهیه وسایل موردنظرم شهروند بود دراون لحظه...

با سرعت راه میرفتم... صورتم تو آسمونا بود :)) و دستام کنار بدنم تکون میخورد :)) و همونجوری رفتم تو :)) ... قسمت موردنظر رو پیدا کردم و مستقیم به انتهای فروشگاه رفتم... بعد حس کردم که باید سبدی چیزی ورمیداشتم :||||||||

برگشتم از دم در از این سبدای کوچولو ورداشتم گفتم خب من که چندتاچیز بیشتر لازم ندارم... اما بعد دیدم از چندتا چیز خیلی بیشتر شد :| .. لذا هروقت حس کردید که کارتون با این سبدای دستی راه میفته این اشتباه رو نکنید و قشنگ ازهمون اول یه دونه از اون چرخ داراشو وردارید :|... البته بستگی به آدمش هم داره... من کلا میرم مارکت نمیتونم به لیستی که دارم بسنده کنم

رفته بودم قسمت ظرف یکبار مصرف.. یه مامان با دخترش هم داشتن ظرف ورمیداشتن در تعداد زیاد.. بهم لبخند زد گفت دانشجویی؟؟ گفتم بله :) ... گفت شماهم دفاع داری؟؟؟ گفتم نه :|

کلا 90درصد کسایی که اونجا اومده بودن زوج بودن... باهم خرید میکردن :)

مثلا مواد غذایی رنگارنگ ببینی دوس داشته باشی براش درست کنی باخودت بگی باشه به موقعش...

کلا زندگی میبینی :) .. قشنگ بود... آدم اینجور فروشگاها میره دلش میخواد ازدواج کنه :|||||||



دوشنبه 12 مهر 95

+ ای وای همه جا ریخته که

- هیچییی نشده .. هیچی... آرووم.. اصلا هول نشو... هیچی نشده


از این جمله ها ... از این جمله هایی که حالمو خوب میکنه... از این آرامشی که بهم میدی...

اون حرف میزد و... آرامش چشماش و صدای جذابش و لبخند قشنگش... لبخند قشنگش... وسط صحبت های جدی و ، اون لبخندِ یهویی...

اونجا باهم داشتیم راه میرفتیم... خیلی جدی نظرای مهندسی میداد و من اما ذوق میکردم...



پنج شنبه 15 مهر 95

عجیب بهش اعتقاد دارم...دوسال پیش رو یادمه، اما من تو عالم دیگه ای بودم... فکر نمیکردم چیزی مهم تر از درس خوندن برام پیش بیاد...

پارسال رو هم یادمه که چه قشنگ اون شب رو ازدست دادم... و چه خوب شد که اون شبو ازدست دادم... الان دارم حکمتش رو میفهمم..

نزدیک بود محرم امسال... لپ تابم که بخاطر اون دخترِ انرژی منفی اونجوری شد، درست یک روز قبل از رفتن من... بردمش پیش اون آقا... انتظار داشتم بگه 1 هفته... اما گفت 2 ساعته اوکی میشه!!!!... و بیلیطی که کلا دیگه واسه اون روز گیرم نمیومد... با ناامیدی ثانیه های آخر رسیدم و میدونستم رسیدنم بی فایده است اما درکمال خوش شانسی تونستم سوار شم...

فکر کنم خداهم میخواست که من امسال به اون شب برسم :)

خداهم دوس داره .... :)


شاداب :)
۱۵ مهر ۹۵ ، ۱۷:۳۵ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۵ نظر

1. تو حیاط خوابگاه بودم، یه دختربچه دیدم.. فکرکنم دختر یکی از کارمندا یا خدماتیای خوابگاه بود داشت باخودش آواز میخوند و میپرید این ور اون ور.. شعره یکم آشنا میومد... یادم اومد تو انیمیشن Frozen شنیدمش... یعنی دختربچه 7-8 ساله این کارتون رو دیده!

من که دلم نمیخواد بچه ام تو این سن از این کارتونا ببینه...


2. از کسایی که موقع حرف زدن باهام اسمم رو میگن خوشم میاد اما خودم دوس ندارم اینکارو درمورد بقیه انجام بدم :)) ... مثلا س از بچه های اتاق بغلی هروقت منو میبینه میگه: سلام فلانی چطوری خوبی؟؟ درحالیکه من هیچوقت اسم آدمارو موقع حرف زدن نمیگم مگراینکه دوسشون داشته باشم..

درواقع فکرمیکنم اینم یه مدل صمیمیته... احتمالا درمورد همه همینجوریه...


3. دو شب پیش س (همین شخصی که تو مورد بالا بهش اشاره کردم) اومد اتاقمون شیرینی اولین حقوقش رو گرفته بود آورد دورهم چایی خوردیم... یه 7-8 نفری بودیم... بعد ال درمورد یکی از دوستاش گفت، که با فلانی ازدواج کرده و خلاصه بحثای خاله زنکی این شکلی :)))) ... بعد حالا همه نظر که ای باابا چرا ازدواج کردن و بهم نمیخورن و حتما به طلاق(!) میکشه کارشون بعدا و اینها!!!!... گفتم عزیزانم حالا کاریه که شده :)))) خداکنه خوشبخت باشن بیایین مثبت فکر کنیم ...

والا

خلاصه بحث از ازدواج دوست ال به طلاق برد پیت و آنجلینا جولی کشید :))))))))))))))))))))))))


4. یه دختره هست 5-6 تا اتاق اون ور تر از ماست، بعد درطول روز هرموقع منو میبینه خیلی گرم سلام میکنه!!!!!!!!

ینی روزی قریب به 5-6 بار بهم سلام میکنه :||||||||... دوس دارم دیگه وقتی میبینمش سقفو نگاه کنم سوت بزنم :))))).. آخه مگه داریم روزی چندبار سلام؟؟؟ :))

دلم هم نمیاد بهش بی محلی کنم :))



5. "ال" یه ایرادی داره که یه مبحثی رو صدبااااار تکرار میکنه :((( ..بعد آخرشم از من میپرسه: درست میگم؟؟؟؟ :(((

و من هربار باید براش با دلیل و برهان توضیح بدم... انگار فقط دوس داره تایید من رو بشنوه تا آروم بشه...

اما اینا باعث نمیشه که من همچنان دوسش نداشته باشم ...

شاداب :)
۰۸ مهر ۹۵ ، ۱۸:۳۰ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲ نظر

دچار سندرم ننوشتنِ وبلاگی شدم. شاید دلیلش این باشه که

الان یکیو دارم که...

حرفامو میشنوه، یکی که برام وقت میذاره، بهم توجه میکنه، تو زندگیش و هر ساعتِ هر روزش منو شریک میکنه، و تو زندگیم و هر ساعت هر روزم شریکم شده... وقتی خوشحاله، وقتی ناراحته، وقتی باخانواده است، وقتی تنهاست، وقتی کار داره، وقتی درس داره، وقتی بیرونه، وقتی بی حاله، وقتی سرحاله، وقتی دانشگاست، وقتی خونه است... منو فراموش نمیکنه... منو هم میبره پیش خودش...



Everybody needs inspiration
Everybody needs a song
A Beautiful melody, when the night's so long
Cause there is no guarantee
That this life is easy


When my world is falling apart
When there's no light to break up the dark
That's when I, I, I look at you

......

You appear just like a dream to me
Just like a kaleidoscope colors that cover me
All I need every breath that I breathe


یه روز زمستونی که میاد خونه، بغلش میکنم و ته ریش سردش رو میبوسم و به 4 زبان زنده دنیا میگم چقد دوسش دارم... :))
حالا چرا 4 زبان؟؟ .. چون برنامه م اینه که تا یکی دوسال دیگه چهارمین زبان رو هم یاد بگیرم.

اما نباید نوشتن رو کم کنم.. باید بیشتر بنویسم.. باید این روزا ثبت بشن... قراره بعدا با عینک بشینیم اینارو مرور کنیم!!


بذار جمله م رو اصلاح کنم

الان یکیو ندارم...

الان همه کسم رو دارم

یکی نیست فقط به اندازه ی یکی...

یکی هست به اندازه ی همه...


این آهنگو قبلا هم تو وبلاگ نوشتم، اما نصفه... قسمت عشقولانش رو ننوشته بودم...

You appear just like a dream to me...


شاداب :)
۰۴ مهر ۹۵ ، ۲۳:۳۰ موافقین ۲ مخالفین ۰