ماراتن تا موفقیت

ماراتن تا موفقیت

اگه بگن کدوم فیلم یا کتاب درواقع داستان زندگی تو هست میگم کتاب "تیزهوش" از هرمان هسه.
البته این کتاب شرح زندگی گذشته من هست که ازش عبور کردم.

۸ مطلب در دی ۱۳۹۶ ثبت شده است

امروز تو به دنیا میای فرشته زمینی من :*

خوشحالم که خدا هرجوری بوده خواسته تورو بیاره رو زمین تا چشمای شیشه ای مامان و هوش زیاد بابارو به ارث ببری و بشی یه یادگاری که میرسه به دست من تا حسابی مراقبش باشم و یادم نره چقدر دوسش دارم..

امیدوارم به زودی هرسال با آرامش این روز رو با بهترین هایی که برات اتفاق میفتن و من شاهد و حامی شون هستم ، کنارت باشم عزیزترینم


شاداب :)
۲۸ دی ۹۶ ، ۰۰:۰۰ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰ نظر

خب به میمنت و مبارکی خطر از کنار گوشم گذشت, نمیدونم چه کار خیری کرده بودم که ختم به خیر شد :دی .. ینی فقط یه پای شکسته کم داشتم تو این اوضاع.. تو تاکسی بودم . پشت نشسته بودم و یه مرد هم جلو نشسته بود.. به راننده میگم ممنون من یکم جلوتر زیر پل عابر پیاده میشم, جواب میده چشم.. نگه که میداره, مرده هم پیاده شد.. راننده انگار تواین فاصله 10 ثانیه ای یادش رفته بود قول داده که منو هم پیاده کنه!!!!!

همین که پامو گذاشتم بیرون یهو گاز داد که بره واسه خودش.. در عرض صدمِ ثانیه حس کردم پام سنگین جسبیده به زمین و کنده نمیشه و همزمان هم خیلی خم شده و دارم کج میشم و صورتم با آسفالت خیابون داره ملاقات میکنه.. جیییییغ بنفش غیر ارادی کشیدم.. سریع ترمز کرد.. نصف پام زیر چرخ رفته بود و اگه 2 ثانیه دیرتر جیغ میزدم احتمالا نصف باقی مونده هم خم شده بود زیرش و الان داشتم از بیمارستان براتون پست میذاشتم :دی

راننده از این بچه های شنگول بود که مشخصه ناحیه بالا رو اجاره دادن.. احتمالا 2 روز از 18 سالگی و گواهینامه گرفتنش گذشته بوده.. رنگش پریده بود و داشت با ترس منو نگاه میکرد.. تا چند ثانیه ساکت بودم و خودمم تو شوک بودم.. یهو سرش جیغ جیغ کردم :)))) گفتم وقتی مغزت سر جاش نیست مسافر نزن مسئولیت دارهه.. بعد پول رو پرت کردم تو صورتش, لامذهب جا خالی داد, نخورد به سرش :)))) خیلی صحنه دراماتیک و کمدی بود همزمان ... بعد لنگان لنگان اومدم برم سر کلاس :))))) الان یکم عذاب وجدان دارم .. خیلی آخه شخصیتشو نابود کردم :دی ..ولی خب نه, به اینم فکر کن که اگه مچ پات خورد میشد چی؟؟؟ مچ جای حساسیه بالاخره, معلوم نبود شاید تا اخر عمر لنگ میشدم.. نه؟؟ (دارم خودمو دلداری میدم که حقش بود که واسش درس عبرت شه حواسشو جمع کنه :دی)

حدود 30 ثانیه بعد هم یهو با شدت تمام زدم زیر گریه :))))) خلاصه با اون قیافه و اوضاع رفتم سرکلاس.. در حین درس دادن هم هی از زیر میز مچ پامو چک میکردم که کبود شده و پوستش کنده شده و هی برا خودم دل میسوزوندم :دی.. آقامون هم البته مراتب درمانی رو کامل کردن برام :*

بعد هی حس میکردم قسمت بالای زانوم از پشت خیلی درد میکنه, شب اومدم نگا کردم دیدم کبود شده... آخه اونجااااا؟؟ چه ربطی داشت؟؟؟ :|

خلاصه که میخوام از عمق فاجعه براتون بگم :دی

فقط خداروشکر کردم که کفش خیلی محکمی پام بود و تابستون نبود که از اون صندل های فانتزی پام باشه وگرنه ( تَکرار میکنم :دی ) الان از بیمارستان با مچ پای خورد شده پست میذاشتم..


بعضی چیزا خیلی بدیهیه و فکر نمیکنیم یه رفتار ساده در طول روز میتونه چه خطراتی در پی داشته باشه برامون.. درکل اینارو گفتم که مراقب خودتون باشید.

برگشتنی هم داشتم سوار BRT میشدم که طبق معمول یکی کارت نداشت و خب اتوبوسام با پول نقد کار نمیکنن, ازمن خواست بجای اونم کارت بزنم.. زدم و سریع سوار شدم.. اومده بود میگفت اینم 500 تومنی که بجای من کارت زدین.. گفتم نمیخواد مهم نیست که.. هی اصرار کرد ...گفتم بندازید صدقه.. و مرده گف باشه...


شاداب :)
۲۶ دی ۹۶ ، ۱۵:۳۰ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰ نظر
هان؟ هان؟ هان؟
(ادامه عنوان بود :دی)

دیروز جایی کار داشتم.. ینی کارم داشتن.. بعد وقتی نشسته بودیم صحبت میکردیم یکی از اون اقایون تا آخر هر 10 دیقه یکبار میگفت چرا یه ماشین نمیگیرین خب.. هی خویشتن داری میکردم, هی سکوت میکردم, هی لبخند ملیح میزدم, هی...  دیگه آخراش میخواستم جیغ بزنم بگم پول ندااااارم... له له له له له له :))

نمیدونم چرا هرکی منو میبینه فکر میکنه پولدارم :| .. بهم نمیاد ماشین نداشته باشم.. حالا فردا پس فردا یه 206 ام بگیریم لابد میخوان بگن چرا یه پرادو نمیگیری؟؟ :|
یا مثلا اون سری سر کلاس بودم یکی از دانشجوهام داشت شماره مو میگرفت خودش بای دیفالت 0912 داشت میزد و منتظر بقیه ارقام از سمت من بود تا بهش بگم.. انگار حق مسلم من 912 باشه. منم نا امیدش کردم :دی .. خب شاید یکی خطش اعتباری باشه.. عجباا :| ... البته یه خط دائمی دارم ولی کد شهرمون هست و گذاشتمش خونه, تو تهران لازمم نمیشد.
دور و بر منو یکسری مرفه بی درد جامعه احاطه کردن نمیدونم به کدام سو پناه ببرم :دی .. همه مثل شما لکسوس و تویوتا سوار نمیشن که... یا 912 مخصوصا کد 1 رُند ندارن که... 
من فقط خوب میپوشم خوب میگردم :دی ...دیگه از بقیه فضولات دنیوی دل کندم :دی.. ( الکی مثلا)


بی ربط نوشت :دی
دوست دوستم اومده بود یه شب پیشمون بود.. بعد هی از من تعریف میکرد وااای چه موهایی داری واای چقد خوشگلی و این حرفا.. بعد آخرشم گفت ای بابا حالا که من از قیافه و موهات خوشم اومده یه داداشم نداریم تورو واسش بگیرم... قیافه من :|
من که میگم هرجا میشینم باید اعلام کنم خودم یه دونه آقا دارم, همتون بگید فلان بیسار .. بیا.. تحویل بگیر

شاداب :)
۲۱ دی ۹۶ ، ۱۶:۳۰ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۷ نظر

شاعر میگه که آره معشوقمو بوسیدمش و این صحبتا, دیگه نمیترسم جهان به پایان برسه و فلان, چون من سهممو از این دنیا گرفته بودم و بهمان..


خب *** ***

******  ***** :|

کل عشق و دنیات تو همون بوس خلاصه میشد؟ نه واقعا میخوام بدونم.. ریلی؟ ینی چشماش مهم نبود؟ قلبش مهم نبود؟ وجودش مهم نبود؟ حالا درسته بوسیدن یکی از قشنگ ترین ساین های دوست داشتنه ولی خب

مثلا میتونستی بگی نگاهش کردم عطر تنشو بو کردم, دیگه نمیترسیدم دنیا بترکه و اینها...

یا مثلا باهم رفتیم کباب خوردیم , دیگه نمیترسم زلزله 7 ریشتری تهرانو نابود بکنه که بکنه...

یا مثلا باهم تو دامنه کوه های آلپ هایکینگ کردیم, دیگه مهم نیس اگه وقتی برگشتیم ایران تو هواپیما سقوط کنیم..



+اون قسمت های ستاره دار رو الفاظ +13 به کار برده بودم که وقتی رفتم اسم شاعرشو سرچ کردم دیدم بدبخت 77 سالشه فلذا از خیرش گذشتم... میبخشمت ای شاعر :|

+ شعر اصلی: بوسیدمش, دیگر هراس نداشتم جهان پایان یابد, من از جهان سهمم را گرفته بودم...


شاداب :)
۱۵ دی ۹۶ ، ۰۰:۰۸ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳ نظر
ساعت 1و 20 دقیقه شبه و من دارم سبزی هایی که عصر شستم و تو یخچال گذاشتم آبش بره, رو مرتب میکنم...
به خودم نگاه میکنم ...
چقد شبیه مامانم.. قبل از خواب همیشه آشپزخونه و یخچالو چک میکنه...
چقد خوب بود وقتی با خیال راحت میدونستیم یه بزرگتر الان داره واسمون غذا حاضر میکنه, یه بزرگتر الان واسمون از نونوایی نون داغ میاره, یه بزرگتر مارو میبره گردش... یه بزرگتر...
چه پشت گرمی محکمی...

حالا نوبت ماست که بشیم اون
"یه بزرگتر"...
چه نخواستنی...
کاش میشد همیشه بچه بمونیم و دلمون به یکی خوش باشه... کاش بزرگترا همیشه موندنی بودن...

بی ربط نوشت:
باباها و مامان ها, توروخدا بچه هاتون رو زود وارد دنیای بزرگسالی نکنید... اینکه بچه 5ساله مون مثل آدم بزرگا بشه, نه افتخار داره نه کلاس داره نه ذوق داره نه هیچی... بچه باید تا سالهای سال بچگی کنه...

شاداب :)
۰۸ دی ۹۶ ، ۰۱:۵۰ موافقین ۲ مخالفین ۰

یه همسایه دیوار به دیوار داریم غیبت نباشه همسایه خوبی برامون نبودن تو این سالها.. هنوزم نیستن!... سرو صدا تو خونشون .. بوق ماشین هاشون ساعت 2 شب.. آشغالایی که میذاشتن سمت ما و...

از قضا وقتی راهنمایی بودم این همسایه مون شد معلم قرآنمون.. ماه رمضان قرار بود فلان مقدار از قرآن رو هر روز بخونیم سرکلاس... اول از همه اینکه تلفظ و قواعد رو خیلی خوب یاد گرفتم به طوری که وقتی تو دانشگاه واحد عمومی قرآن برداشتم استاد میگفت خیلی خوب میخونی و 20 شدم اون درس رو..

دوم هم اینکه اون معلم راهنمایی مون, یک آیه از قرآن رو گفت که اگه توی قنوت بخونیم خوبه.. و من از همون راهنمایی تا الان این آیه شده جزئی از قنوت نمازهام...

«رَبَّنَا لَا تُزِغْ قُلُوبَنَا بَعْدَ إِذْ هَدَیْتَنَا وَهَبْ لَنَا مِنْ لَدُنْکَ رَحْمَةً إِنَّکَ أَنْتَ الْوَهَّابُ»

«پروردگارا پس از آنکه ما را هدایت کردى دلهایمان را دستخوش انحراف مگردان و از جانب خود رحمتى بر ما ارزانى دار که تو خود بخشایشگرى»


خیلی خاطره خوبی از اون کلاس برام موند.. هم فان بود هم یاد گرفتم.. الان داشتم سوره آل عمران رو میخوندم که به این آیه رسیدم و دوباره یادش افتادم...

کاری ندارم کی هستی و چی هستی, فقط ممنونم که اینارو یادم دادی.. ای معلم قرآن راهنمایی من!

شاداب :)
۰۵ دی ۹۶ ، ۲۳:۵۹ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱ نظر
یه دختری بود از دوستای دوستم.. اسمش رحمانه بود خونشون هم ولنجک بود.. دختر خیلی باکلاس, زیبا, سنگین و خوب.. همیشه برام جالب بود اسمش.. شاید اگه رحمانه رو میشنیدم باخودم میگفتم چه اسم داغونی.. اما اون دختر به اسمش هویت داده بود.. قشنگش کرده بود.. همه جا با اعتماد به نفس میگفتش..
برعکسش هم تو کلاسمون یه دختری داشتیم که اسمش فانتزی بود و ماهم نمیدونستیم و باهمون اسم فانتزی صداش میکردیم.. تا اینکه اسمش رو توی لیست کلاس دیدم و فهمیدم اسم واقعیش کبری است!!

دارم به اسم استاد راهنمام فکر میکنم.. اسم خوبی داره اما فامیلیش یجورایی ضایع است.. ولی باورت میشه تاحالا دقت نکرده بودم؟؟ همیشه فامیلیش برام ابهت داشت.. هیچوقت به ضایع بودنش فکر نکرده بودم...
میدونی.. چقد خوبه که خودِ آدم به اسم و فامیلش, به کارش, حتی به قیافه و ظاهرش ارزش بده.. نه اینکه اسم و کار و زیبایی به آدم ارزش بدن... خیلی خوبه آدم اونقدر پر بشه, که بقیه چیزها دستاویزی بشن تا خودشون رو بهت بچسبونن تا بلکه کمی بالا بیان..

عکس زیر رو تو دانشگاه گرفتم.. دختره جلوتر از من میرفت.. و همونطور که میبینید پیکسل دانشگاه تهران! به کوله اش زده :||||||




اینارو به خودم هم میگمااا... نمیخوام اسم دانشگاهم به من ارزش بده, اول من دیده بشم, بعد اسم دانشگاهم وسط بیاد.. نمیخوام چون خوشگلم دوست داشته بشم, اول خودم دیده بشم بعد زیباییم..
نباید پزشک بشی تا بهت احترام بذارن, باید توی اون چیزی که دلت میخواد, اون کسی بشی که آوردن اسمش افتخاره..
تو یه انسانی.. نباید انقد بدبخت باشی...
خوش به حال اونایی که آزادانه چیزی که هستن و دوست دارن و میخوان باشن رو فریاد میزنن , زندگیش میکنن...

شاداب :)
۰۲ دی ۹۶ ، ۱۶:۵۸ موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱ نظر

هنوز 6 ساعت از پست قبلی نگذشته بود که زلزله اومد :|

ینی عصر بیرون بودم و داشتم از آلودگی و زلزله می نالیدم که 5 ساعت بعدش زلزله اومد :| .. حالا اینجارو داشته باش, حاج آقامون هم 3 دیقه قبل از زلزله در سکوت داشته ستون های منزلشون رو بررسی میکرده که اگه زلزله بیاد کجاها مناسبه, که 3 دیقه بعدش زلزله میاد و ایشون به تبعیت از همچین تصادفی (شایدم پیشگویی) با لبخندی ملیح به ریلکسیشن خویش ادامه میده :|||||| .. بعد من اونقدر فشارم افتاده بود و دست و پام میلرزید که نمیتونستم وایسم, پاهام شل شده بود دوستم منو بغل کرده بود.. پشت بندش هم واسه خودم زدم زیر گریه :|


شب ترسناکی بود... درسته ریشترش زیاد نبود اما وقتی پای تهران درمیون باشه مسئله فقط به ریشتر ختم نمیشه.. نگرانی از اینکه نکنه این فقط یه دستگرمی بوده باشه!.. حالا نه که خیلی جون دوست باشم من :)) .. چون لیسانس که بودیم یه دوره ای خیلی زمزمه های زلزله تو تهران افتاده بود ولی اون موقع اصلا برام مهم نبود میگفتم فوقش حالا یه چیزی میشه دیگه :| ... ولی الان...

خب خیلی نگران آقام بودم.. از طرفی از وقتی هم که اومده, جونم عزیزتر شده واسم :)) چیکار کنم عههه .. نمخوام زود بمیرم.. میخوام زندگی کنیم, دنیارو باهم بگردیم.. نینی مو ببینم.. کلی آرزو پیدا کردم دیگه :))... خلاصه اون شب مجبورش کردم تا صبح بیدار باشیم.. 6 صبح بود که کم کم تصمیم گرفتیم یکم بخوابیم..

فرداش یادمون اومد دقیقا 3ماه پیش تو همچون روز و ساعتی بابایی ش رفت تو آسمون....

شاداب :)
۰۱ دی ۹۶ ، ۲۲:۳۵ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰ نظر