ماراتن تا موفقیت

ماراتن تا موفقیت

اگه بگن کدوم فیلم یا کتاب درواقع داستان زندگی تو هست میگم کتاب "تیزهوش" از هرمان هسه.
البته این کتاب شرح زندگی گذشته من هست که ازش عبور کردم.

۴ مطلب در اسفند ۱۳۹۷ ثبت شده است

ایپزود 1:

هفته پیش باز CEO مون برای دو روز اومد ایران.. همیشه مدیر عامل خارجیمون خودش میرفت فرودگاه استقبالش.. ولی چون ایران نبود به من گفت برم فرودگاه.. حالا CEO هم خیر سرش صبح کله سحر رسید ایران واسه ما.. رفتم فرودگاه.. داشتم تو سالن میرفتم یهو سرگیجه شدددددید بهم دست داد و یهو اریب اریب با سرعت زیاد رفتم که بیفتم کف سالن.. خودمو به سختی به دیوار تکیه دادم و دیدم چندنفر رو صندلیا نیم خیز شدن که ببینن بالاخره چی میشم من، بیهوش میشم یانه :))

CEO اومد و رفتیم سمت هتلش.. بهم گفت باهم صبونه بخوریم بعد بریم شرکت.. گفتم باشد.. اینجا هم طبقه سوم هتل Espinas Palace و من منتظر CEO جون بودم که وسایلشو بذاره اتاقش بعد بیاد پایین باهم بریم صبونه بخوریم.. اونم بنده هستم توی آینه.. حالا صورت اون تابلوی بنده خدا سمت چپ چرا اون شکلی شده؟؟ :)) مثل این جن ها تو فیلماست که وقتی ازشون عکس میگیری محو میشنا



بعد رفتیم شرکت.. منم که چون صبح از 4 بیدار بودم منتظر بودم هرچه زودتر ساعت بگذره برم خونه بخوابم.. ساعت 2 قرار شد CEO بره جایی جلسه.. گفتم آخیش، دیگه از اون ور هم لابد میره هتلش دیگه، منم برم خونه بخوابم.. زود رفتم خونه ... بعدا دیدم ساعت 5 بهم مسیج داده کجایی دارم برمیگردم شرکت.. میخواستم بگم حاج آقا ولمون کن، بیا برو هتلت استراحت کن:))... گفتم من رفتم خونه... با حالت ناراحتی گفت عه باشه.. ولی دوس داشتم امشب رستوران برم... گفتم باشه بابا نکشیمون بشین سرجات الان میام باهم بریم شام بخوریم :)) البته اینو تو دلم گفتم، در واقعیت گفتم باشه صبرکن دو ثانیه دیگه اونجام که بریم شام باهم :)))

بعداز شام هم گفت فردا صبح بیا هتل باهم صبونه بخوریم باز، بعد بریم شرکت.. گفتم باشه.. بعد فرداشبش هم بیلیط داشت که از ایران بره.. بعدش بره آمریکا.. حالا شبش هم باهاش رفتم فرودگاه.. زود رسیدیم یکم وقت داشتیم.. دیگه گفت بریم یه قهوه بخوریم باهم.. قهوه رو هم خوردیم و خدافظی نمودیم و به دست خدا سپردیمش...

بعدهمین که CEO رفت باز اون ایرانی عقده اییه پررو شد :)) کلا وقتی خارجیا هستن این موش میشه پیش من.. وقتی خارجیا میرن، این پررو میشه سر من باز.. خدایا آدمش کن



اپیزود 2:

دیروز غروب کیلینیک عرفان نوبت داشتم باز.. بعد که کارم تموم شد شب بود دیگه.. اومدم بیرون اسنپ بگیرم برم خونه دیدم یه زن با دوتا بچه نشسته رو زمین نزدیک بیمارستان عرفان.. اولش فکر کردم گداست مثل بقیه.. بعد صدای ناله هاشو شنیدم که به افرادی که بی اعتنا از کنارش عبور میکردن میگفت کمکم کنید شما کافرید خدا لعنتتان کنه و یکسری حرفای دیگه که واضح نمیشنیدم.. خب راستش من در بعضی موارد به اینجور آدما پول نمیدم، ولی احساس کردم این یکی فرق میکنه... بدون اینکه برم نزدیکش رفتم از عابر بانک اول پول نقد بگیرم بعد برم سمتش.. 30 تومن کشیدم که گفتم نهایتش 10 تومن بهش میدم بقیه شو هم اسنپ بگیرم... رفتم دیدم از جاش بلند شده و بچه اش بغلشه.. پسرش 7-8 ساله بود که پاش باندپیچی شده بود و زنه هم یه پلاستیک لباس خونی تو دستش بود.. یه بچه کوچیکتر هم داشت.. یهو منو دید گفت توروخدا کمکم کن بچمو ببرم بیمارستان... هنوزم نمیفهمیدم منظورشو فکر کردم پول میخواد.. دوباره گفت: نمیتونم ببرمش بالا از پله ها، باردارم، شوهرم هنوز نیومده... اون وقت فهمیدم بدبخت گدا نیست... بچه رو ازش گرفتم و بردمش بالا.. دوتا آقا اومدن گفتن چی شده و فلان.. یکیشون گفت چرا آوردیش اینجا؟ میدونی اینجا خدا تومن پول میگیرن؟ زنه گفت نمیدونم تاکسی منو اینجا آورد... یکبار دستمو دراز کردم که 30 تومنه رو بهش بدم ولی زنه توجهی نکرد و بجاش به پسرش نگاه کرد و با اشک گفت کاش من میمردم بجات تو اینجوری نمیشدی.. یکی از آقاها یه ویلچر آورد بچه رو گذاشتیم روش... دوباره پولارو به سمتش دراز کردم زن این بار قبول کرد.. کلی تشکر کرد و رفت..


شاداب :)
۲۶ اسفند ۹۷ ، ۱۷:۰۵ موافقین ۲ مخالفین ۱ ۱ نظر

اپیزود 1:


چند هفته پیش باید ماموریت میرفتم بندرعباس ... صبح نیم ساعت طول کشید فقط اسنپ بگیرم، هی اکسپت میکردن هی 5 دیقه بعد کنسل میکردن.. واقعا حالشون خوب نیس آیا؟ کسی که به مقصد فرودگاه درخواست اسنپ میده قطعا عجله داره... لطفا با مسافرین پرواز، اتوبوس، قطار شوخی نکنیم :|... دیگه اخر سر یکی پیدا شد تا نشستم گفتم پرواز کن :)) پسره هم پایه، همچین لایی میکشید :)) بعد وقتی رسیدم فرودگاه گفت منتظر میمونم اگه از پرواز جا موندید برتون گردونم... گفتم چی میگی عمووو چی چیو جا بمونم؟ شده بال هواپیمارو هم گرفته باشم میگیرم ولی میرم :)) .. ساعت 6 ونیم صبح پروازم بود.. من ساعت 6:10 صبح داشتم تو سالن ترمینال 4 پرواز میکردم :)) .. پرواز استعاره از پرواز هواپیما نیستا، استعاره از اینه که از شدت استرس و عجله میدوئیدم... تعریف از خود نباشه در بچگی تو مسابقات دو استان نفر دوم شدم :)).. هنوز کارت پرواز هم نگرفته بودم، درواقع هنوز حتی به کانتر نرسیده بودم.. اصن چشام نمیدید کدوم کانتر باید برم کور شده بودم به عبارتی :)) یهو دیدم یه خانومه پشت یکی از کانترا صدام زد بیا اینجا عزیزم.. 

 هواپیما از این ماهان گنده ها بود که به زور پرواز میکرد.. درکل وقتی رو هوا بودیم به سختی از این پهلو به اون پهلو میشد :)) 

این عکسی که میبینید هم ته هواپیماست ... بالاخره در جریانید که ساعت 6:10 دیقه کارت پرواز گرفتم، انتظار دارید ردیف اول هم بهم میدادن؟.. نه توروخدا؟.. 99 درصد مسافرا هم مردای کت شلواری و اینا بودن.. فقط یه دونه منِ دختر بچه توشون بودم :)) فک کنم باخودشون میگفتن کوشولو میخواد بره بندرعباس دانشگاه :))





حالا برگشتنم هم مثل رفتنم بود.. ساعت 4 پرواز داشتم بعد ساعت 2 هنوز گمرک بودم.. بعد فاصله گمرک تا فرودگاهم یک ساعت بود.. بعد ناهارم نخورده بودم.. ساعت 3ونیم رسیدم فرودگاه کارت پرواز گرفتم سریع رفتم طبقه بالاش رستوران.. گفتم حالا بندرعباسیم ینی یه میگو نخوریم؟ ساعت 3:50 بود من هنوز داشتم غذا میخوردم.. چه غذا خوردنی.. انقد تندتند خوردم.. بعد رفتم پایین .. آخرشم 45 دیقه تاخیر کرد پرواز.. واقعا وقت و هزینه و کار آدما تو ایران بی ارزشه.. خاک عالم... حالا تو هواپیما هی خلبانه ده دیقه یه بار پشت تریبون معذرت خواهی میکرد.. درکل دوس داشت صحبت کنه، فک کنم حوصله اش سر رفته بود.. مارو گذاشته بود رو اوتوماتیک واسه خودش از این ور میکروفن رو ورداشته بود سخنرانی میکرد.. فقط کم مونده بود بگه چه خبر دوستان یکم از خودتون بگین :))

 درکل ماموریت یک روزه خیلی بده.. ینی من فقط رسیدم فرودگاه.. گمرک.. فرودگاه.. اصلا ندیدم دریای بندرعباس چه شکلیه.. فقط از این زاویه تو هواپیما دیدم موقع برگشت به تهران... 




اپیزود 2:


اون سری که رفتم ماموریت سیستان و بلوچستان.. برگشتنی به تهران با کاسپین اومدیم.. که 1ساعت تو هواپیما نشسته بودیم ولی پرواز نمیکرد، چون نقص فنی داشت !!.. بعداز بیش از یکساعت پرواز کردیم.. شب بود و من همش بیرونو نگا میکردم و برخورد بارون رو به چراغ روی بال هواپیما نگاه میکردم.. وسط پرواز درکل هواپیما چراغاش روشن خاموش میشد :)) و خلبان دلداریمون میداد ... همیشه فکر میکردم آماده رفتن ام و ترسی از چیزی ندارم.. ولی believe me وقتی باور میکنی ممکنه لحظه های آخر باشه خیلی میترسی... نمیدونم ترس از چی.. از مردن؟ از درد یا خونریزی که نمیدونی چطوری خواهد بود؟ از نیست شدن و هیچوقت برنگشتن؟ یا برعکس، از دنیای دیگر مبهمی که نمیدونی چی و کجاس و چطوریه؟ از دلتنگ شدن برای عزیزان؟ از فراموش شدن؟ از کارای کرده و نکرده ای که انجام دادی و ندادی؟ از چی؟ نمیدونم... فقط میدونم خیلی ترسیدم..

بعد جالبه وقتی داشتیم پیاده میشدیم ازمون خواهش کردن در این رابطه با کسی صحبت نکنیم :)))))))) واقعا رووو که روو نیست :))) 

حدود یک ماه بعد از این قضیه، یه روز مدیر عامل خارجیمون و دو سه تا از ایرانیامون رفتن همونجایی که من رفته بودم ماموریت.. و موقع برگشت به تهران دقیقا با کاسپین اومدن.. و جالبه هواپیما خراب شد وسط راه تو یزد فرود اومد!!! مدیر عاملمون خیلی ترسیده بود بدبخت.. علت هم خراب شدن ژنراتور بود ..فک کنم همون هواپیمایی بود که اون سری هم داشت مارو به کشتن میداد.. منتها ما جون سالم به در بردیم.. مدیر عاملمون هم همینطور.. احتمالا سری بعد یه بدبختای دیگه قربانی میشن... بعد جالبه هیچ اخباری هم ازش اونجور که باید و شاید درز نکرد.. 


شاداب :)
۲۲ اسفند ۹۷ ، ۱۴:۵۵ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲ نظر

فردا وقت دارم برای لایت موهام.. شایدم آمبره.. فعلا تصمیم نگرفتم... و چقد من اینو هی به تاخیر انداختم.. از تابستون قصد داشتم اینکارو بکنم هنوز نکردم... پیش خودم مثلا دلایلی داشتم که هی عقب انداختم ولی در واقع ضمیر ناخوادآگاهم هم میدونه که همش بهانه چرت بوده..

پنج شنبه هفته پیش نوبت داشتم ولی کنسلش کردم.. کار داشتم البته.. ولی میتونستم به سالن هم برسم بهرحال... الان ولی جدی جدی دارم جمعه میرم ..چون راهی ام ندارم :)) الردی 200 هزارتومن بیعانه ریختم واسه سالن..

داشتم به این فکر میکردم چقد جسور بودم قبلا.. از تغییر نمیترسیدم.. یه روز یهویی موهامو بلوند میکردم بعد ماه بعد یهو مشکی پرکلاغی.. حتی یادمه یه روز بیرون بودم یهو تصمیم گرفتم برم سالن همون لحظه بلوند کنم.. و رفتم! ولی الان یه بزدل ترسو شدم.. همش میترسم میگم وای یهو تغییر میکنم چیکار کنم؟؟


حالا اون دوست اروپاییم میگه چرا میخوای لایت کنی این موهای مشکی زیبا رو؟ :دی.. نه که خودش کلا زرده :)) واسش جذابه من انقد مشکی ام... حالا دیگه نمیدونم واقعا راس میگه یا تو دلش به من میگه Black head :))) بنظر که نژاد پرست نمیاد نمیدونم..


اون روز بعد از بانک یکم وقت داشتم گفتم برم پاساژ کنار بانک یه دور بزنم.. رفتم یه گیره مو دیدم خوشم اومد رفتم توو دیدم زده 38 هزار تومن!! ینی یه کیلیپس هم دیگه نمیتونی بخری... منظورم از اون کیلیپس گنده ها که باهاشون جوک میسازن نیستا :)) از این کوچیکا .. خلاصه که من همیشه دراز که میکشم سرمو با همین کیلیپس (گیره) میذارم رو بالش بعد فیلم میبینم یا گوشی میبینم.. و همیشه همینجوری میشکونم کیلیپسارو.. الان ولی از اون روز که از قیمت های جدید آگاه شدم دیگه مواظبت میکنم... شمام مراقب کیلیپساتون باشین :))

شاداب :)
۰۹ اسفند ۹۷ ، ۲۳:۲۷ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲ نظر

دلم یه چیزی مثل پروژه مارس وان میخواد... تنها چیزی که آرومم میکنه همینه... 

یه زمانی فکر میکردم مهاجرت آرومم میکنه.. همین که از جایی که هستم دور شم خوب میشم ...ولی ی شرایطی تازگیا پیش اومده که برام الان اقامت شدنی ترین گزینه اس ولی هنوز خوشحال نیستم... میدونم اونجام همین دیوانه ی مریضی هستم که هستم..


خیلی باید دور شم.. خیلی خیلی... اونقد دور که یهو همه چی ازم جدا شه... 



شاداب :)
۰۱ اسفند ۹۷ ، ۱۴:۲۵ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱ نظر