ماراتن تا موفقیت

ماراتن تا موفقیت

اگه بگن کدوم فیلم یا کتاب درواقع داستان زندگی تو هست میگم کتاب "تیزهوش" از هرمان هسه.
البته این کتاب شرح زندگی گذشته من هست که ازش عبور کردم.

۶ مطلب در تیر ۱۳۹۸ ثبت شده است

1.
باور نمیکردم حقوق 1 میلیون و 200 ای هم هنوز وجود داشته باشه تا اینکه این پست رو خوندم...
نمیدونم بگم مردم بی انصاف شدن و به هم رحم نمیکنن؟؟ یا بگم اون کارفرمایی که حقوق 1و200 ای میده هم حق داره؟؟
اگه مورد اول باشه که واقعا باید به همچین کارفرماهایی گفت از حیوون پست تری، کدوم انسانی میتونه با حقوق 1200 زندگی کنه؟ اونم تهران!
اگه مورد دوم باشه که بازم باید گفت خاک تو این اوضاع، که انقد بدبخت شدیم 


2. 

اعصابم خورده... الان یه پیک اومده بود، یه مرد با موهای جوگندمی و پوست آفتاب سوخته و چشمای قرمز، نمیتونم به کفشاش فکر نکنم... حالم بده...کفشاش به طرز فجیعی پاره بود.. ینی فقط یجورایی جلوی پاشو پوشش میاد، تازه همونو هم درست حسابی نه... خجالت توی نگاهش بود

کم کم داشتم از خودم میترسیدم... مدتها بود به این چیزا فکر نمیکردم، شایدم چون نمیدیدم فراموشم شده بود.. آخه آدمی که همش از در خونه سوار اسنپ بشه و بالعکس، بیرون نره واگر میره جاهای معمولی نمیره، اتوبوس و تاکسی سوار نمیشه، چطور میخواد با جامعه روبرو بشه و یادش بیاد اینارو؟ الان میفهمم اینکه میگن فلانی ها درد مردم رو نمیفهمن یعنی چی... دست خود آدم نیست، دور که باشی ناخودآگاه فراموشت خواهد شد.. و این خیلی بده... بذار یادت بمونه.. بذار مردم رو فراموش نکنی...

خوشحالم.. .. خوشحالم از اینکه هنوز دردم میگیره


شاداب :)
۲۳ تیر ۹۸ ، ۱۲:۱۳ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۸ نظر

1. تو آسانسور بودیم یه دختر و پسر از شرکت بغلیمون هم بودن.. تو یکی از طبقات وقتی آسانسور باز شد نگهبان ساختمون جلوش وایساده بود.. دختره همچین بلند و با انرژی باهاش سلام و احوالپرسی کرد که منه ژولیده یهو از خواب پا شدم... یاد خودم افتادم روزگارانی که منم اینجوری بودم... پست هاش هم حتی هنوز تو وبلاگ هست..



2. نینی دار شدن بنظر من فقط از روی خودخواهی و سرگرمیه.. آدم ها بعداز مدتی که رابطه زناشوییشون بورینگ میشه به فکر یه تنوع میفتن، یه اسباب بازی گوگولی و نرمالو... درسته بهتره به انسان های آینده هم حق زندگی بخشید، ولی من فکر میکنم آدمها بیشتر به خاطر دل خودشون اینکارو میکنن، تا وقتی نرم و گرم هستن وسیله سرگرمی خوبی هستن، وقتی هم بزرگ میشن قراره امید پیری و تنهایی باشن...



3. تو اینستاگرام توی یکی از همین پیجهای بیوتی بلاگرا به اصطلاح یه ویدیو تبلیغاتی برای brush شستشوی صورت دیدم، اصن هرچی بیشتر به این ویدیو نگاه میکردم بیشتر به مضحک بودنش پی میبردم.. یه brush برمیدارن میمالن رو پوست صورت! که مثلا چیو پاک کنه، مگه پوست کرگدنه؟؟ کلا دیگه مارکتینگ داره به قهقرا میره، هی نیاز کاذب ایجاد کن، هی براش محصول تولید کن، هی جیب مردم رو خالی کن...



2. درحالیکه داشتم الان توی اسنپ ذوب میشدم  یه لکسوس گل زده از کنارمون رد شد و من با خودم فکر کردم کی تو این جهنم عروسی میگیره... آدم فقط باید پاییز زمستون عروسی کنه


شاداب :)
۱۷ تیر ۹۸ ، ۱۳:۳۰ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲ نظر

یه چیزی رو فهمیدم حدود چند روز پیش.. از اون موقع حالم بده .. دیروز به حدی رسید که تو دسشویی شرکت 2 بار بالا آوردم.. 1 بار هم توی خونه بالا آوردم

بعدم یکم زودتر از شرکت رفتم خونه..  تو اسنپ بودم .. یه تاکسی سبز .. خدا خدا میکردم حالم دوباره بد نشه تا برسم خونه حداقل.. چند دیقه مونده بود برسیم که فهمیدم دوباره آب دهنم تندتند جمع میشه، خیلی خیلی سال بود بالا نیاورده بودم و حالتاشو یادم رفته بود!

تو ترافیک بودیم تو اتوبان! به راننده گفتم من حالم داره بهم میخوره میتونید نگه دارید؟ اون بنده خدا هم سریع یه راهی پیدا کرد نگه داشت.. پیاده شدم یکم هوا خوردم اون حالت تهوع رفع شد یکم.. دیدم اونم پیاده شده و  داره از صندوق عقب از یه یخچال مسافرتی آب سرد درمیاره و پیشنهاد میده بزنم به صورتم.. و بعد دستامو بکشم دور گردنم.. خیلی حالمو خوب کرد اینکار..

بعدم به دستام که داشتن میلرزیدن نگاه کرد و گفت: باید یه چیز شیرین بخوری الان سر راه از سوپر مارکت میخرم.. گفتم نه مرسی به خونه نزدیکیم.. نشستیم تو ماشین و سکوت همه جارو گرفته بود.. یهو با لحن خیلی مهربون و آرومی گفت میخوای ببرمت بیمارستان؟

گفتم نه مرسی میرم خونه

و عین احمقا یهو زدم زیر گریه.. ولی یواش

رسیدیم خونه و راننده منتظر شد تا من وارد ساختمون بشم و بعد رفت...



شاید این پست رو پاک کنم.. تا خاطرات بد یادآوری نشن...

شاید هم پاک نکردم.. تا بعدها آدم یادش نره چه روزها و چیزهایی رو پشت سر گذاشته...


شاداب :)
۱۶ تیر ۹۸ ، ۱۰:۵۵ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲ نظر

1. 

یه دختر تین ایجر امریکایی تو اینستاگرام بود از مدل میکاپ هایی که میکرد خوشم میومد.. یه مدت کوتاهی فالوش کرده بودم.. خیلی mess بود.. پدرش معلوم نبود کجاست، مامانش هم نمیخواستش، و پیش مادر بزرگش زندگی میکرد، ماریجوانا میکشید و شاید چیزهای دیگه که نمیدونم من اسمشونو... یه روز لایو گذاشته بود و میگفت مادربزرگم هم از خونه بیرونم کرده و الان هوم لِس ام و در ماشین می زی ام، و همزمان هم داشت ماریجوانا میکشید، براش کامنت گذاشتم واقعا بیوتیفولی تو، با خودت اینکارو نکن! عین این بابا مامانا هستنا :)) آخه یکی نبود بهم بگه فضووولی؟ دایه مهربانتر از مادر شدی؟ بشین زندگی خودتو جمع کن بابا :)) اونم کامنتارو میخوند و جواب میداد، یهو برگشت گفت چه کاری؟ ینی چیکار میکنم باخودم؟... اصلا هیچ ایده ای نداشت که دارم راجع به چی صحبت میکنم باهاش :)) 

الان یهو یادش افتادم ، با اینکه حرفی که بهش زدم از اعماق قلبم دلسوزانه بود و همراه با نفرت نبود، ولی فهمیدم نباید دیگه هیچکس رو قضاوت کنم حتی حق ترحم هم ندارم، چون زندگی بد درسی به آدم میده بعدش.. بله من حق دارم راه و روش زندگی کس دیگری رو نپسندم برای خودم و انجامش ندم، ولی حق ندارم از موضع بالا راجع به زندگیش نظر بدم... اصلا نظر ندیم آقا.. چه خوب چه بد، حس خوبی بهش ندارم دیگه... 

(البته من همچنان درمورد کسانی که پا رو دمم میذارن نظر میدمااا :دی... یه چیزی حتی در حد ترور شخصیتی :دی... و این رو حق مسلم خودم میدونم... ولی غیراز این، دیگه حقی برام نیست...)

چون هروقت کسی رو بابت کاری نکوهش کردم دقیقا خودم به حال اون شخص دچار شدم..حتی چیزهایی که فکرشم نمیکردم من یک روزی باهاشون موافق بشم... 

الان اومدم با اعتراف و ابراز پشیمانی پیشگیری کنم :))



2.

داشتم آرشیو وبلاگمو مرتب میکردم.. بعضیاشو میخوندم... یه هو به خودم اومدم دیدم دارم ناخونامو میجوم...


شاداب :)
۰۹ تیر ۹۸ ، ۱۷:۲۰ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۵ نظر

یکی از دلایلی که هنوز شروع به نوشتن سفرنامه چین نکردم اینه که هنوز عکسارو کامل ندارم!!!!!!! بله ندارم.. همش تو گوشی دوستمه.. و رز هم که تهران زندگی نمیکنه.. ولی هفته دیگه داره میاد امیدوارم ازش بتونم بگیرم


روزهایی که قراره از دیجی کالا سفارشم برسه خیلی خوشحالم.. مثل امروز.. همش منتظر جایزه ام هستم... حتی اگه یه چیز کوشولو باشه.. 

واقعا در آستانه قرن بیست و یکم انسان ها هنوزم میخوان با جنک مشکلاتشونو حل کنن.. هیچی به این انسان اضافه نشده.. همون احمق نئاندرتالی هست که بود.. فقط کت شلوار تنش کردن ... و این برای منی که دارم کره زمین رو از بالا میبینم خیلی خنده داره، اون از اون ور میخواد یه چیزی پرت کنه این ور.. بعد احساس خودخفن پنداری هم بهشون دست میده :))))))) امیدوارم موجودات فضایی قوی تر تو کرات دیگه وجود داشته باشن و یه روزی بیان همه انسان ها رو بترکونن..


اون ایرانی عقده ای هم مدتیه خیلی باهام خوب شده.. خیلی خیلی.. الان تقریبا هیچ مشکلی نداریم.. چپ میره راست میاد برام جوک میگه شوخی میکنه از ته دل میخنده، منم میخندم.. و من چقدر هنوزم ازش بدم میاد :)...فکر میکنی چرا انقد باهام خوب شده؟؟ چون دوسم داره؟ یا مثلا پی برده درموردم اشتباه عمل میکرده؟ والا من خودمم همین فکرو میکردم :)).. ولی خیر.. فهمیدم هنوزم مغزش همونقد فندقی و رادیکالیه... منتها کم آورد... قدرتشو نداشت.. نتونست اخراجم کنه.. وگرنه خیلی وقت پیش اینکارو کرده بود.. بخاطرهمین تصمیم گرفت از درِ دوستی وارد بشه..

انسان ها موجودات مزخرفی هستند.. مخصوصا از نوع ایرانیش.. عجیب ترین نژاد انسان ها ایرانی ها هستن... حالا هرکی ندونه فکر میکنه خودم ایرانی نیستم :دی... انسان ها فقط دو دلیل برای احترام گذاشتن به کسی دارن، یا پول داشته باشی یا قدرت.. که البته هردوش یجورایی همپوشانی دارن.. وگرنه اینکه آدم باید از حقش دفاع کنه و حقشو بگیره و چرا پس نمیتونی حقتو بگیری؟؟؟ تماما حرف های مزخرف بی پایه و اساسی بیش نیستن و فقط کسی میتونه اینارو بگه که درکی از دنیای واقعی نداشته باشه...

خب من که پول ندارم :دی.. قدرتم ندارم راستش :دی.. ولی با منبع قدرت رابطه خوبی دارم، و همین شده پشتیبانم... یعنی اگه کسی مظلوم بدبخت بی پول ناتوان باشه کسی نمیگه آخی چقد تو ناتوانی، کسی رو نداری تواین شهر بزرگ، بذار حامی و دلگرمیت باشیم.. میگن تو بیخود کردی، حرف اضافه میزنی؟ اخراجی... ولی الان ... میگن اگه یه روزی شما اومدی این ور میز هوای مارو داشته باشیا (خنده)

بییییییا برو اونجا که عرب نی انداخت...


من آدم کینه ای نیستم، انتقامجو هم نیستم به هیچ عنوان... واسه همین تاهمین هفته پیش فکر میکردم واقعا همچین آدمی عوض شده و از دلم تمام بدی های گذشته ای که در حقم کرده بود رفت، وقتی هنوز دفاع ارشدمو نکرده بودم، وقتی هنوز خونه نگرفته بودم، وقتی خوابگاهم در شرف اتمام بود و جایی نداشتم برای رفتن، وقتی از طرف یکی از افراد زندگیم در سخت ترین شرایطم نادیده گرفته شدم(با این بهانه که خودش کلی مشکلات دارن!) ، این ایرانی عقده ای هم قصد زدن ضربه نهایی رو بهم داشت..... 

ولی پاک شد... از دلم واقعا پاک شد.. ولی هفته پیش بهم ثابت شد هنوزم همون تفکر رو نسبت بهم داره... بنظرش من یک دختر پرررررو ( باهمین غلظت :D ) هستم که سزاوار گوشمالی دادن هست... البته همچنان خنده های تخیلی و صمیمیت تحویلم میده ولی من دیگههههه بچه نمیشم، دیگه بازییییچه نمیشم ... بخاطرهمین از اون روز که فهمیدم دوباره همونه(ته دلش) هر روز به خودم یادآوری میکنم که یادت نره این آدم رو، اگه روزی قدرت کافی داشتی برای جبران کارهاش دریغ نکن :)

بنظرم اینکه میگن لذتی که در بخشش هست و این صحبتا الکیه.. من که هروقت تلافی کارای بد بقیه رو نکردم فقط به بار دلم اضافه شده و حتی بعداز گذشت سالها هنوزم خوب نشده و حتی خودم رو سرزنش میکنم که چرا گذاشتم باهام اونجوری رفتار بشه.. 


شاداب :)
۰۵ تیر ۹۸ ، ۱۰:۵۲ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۶ نظر
1. اون شب با مدیر عامل و یکی از مهندسا رفتیم شام بخوریم، قبل از غذا، کره و نون داغ و این چیزا آورده بودن.. رئیسم میخواست کره رو خالی خالی بخوره :)) عوق.. بهش گفتم ما با نون میخوریم اینو.. بعد یه کم کره ورداشت گذاشت رو نون مالید گفت اینجوری؟ گفتم آفرین پسرم :)) فکر کنم خوشش اومده بود، چون همشو خورد :))



2. پسر روبوکاپی به بهانه اینکه تو گمرک موقع حرف زدن گفته بودم گوشیم یه سری چیزا رو نداره، میخواست منو ببینه که مثلا گوشیمو اوکی کنه.. ولی من علاقه و حوصله ای ندارم...



3. یک پیام هم دارم برا اونیکه انقد حرص خورد از خریدا و گوشی من.. والا نه از خریدام چیزی دندونمو گرفت، نه از گوشی... 
گوشی نازنینم که بعداز کلی دوندگی و حال خرابی رجیستر شد هیچی... براش هنوز کاور نخریده بودم... اینو داشته باشید فعلا... هفته پیش میخواستم سوار اسنپ شم قبل از اینکه برسه منتظر بودم کنار خیابون.. گوشیم هم تو دستم بود.. یهو از دستم افتاد رو یه قسمتی از آسفالت که شکسته بود و تیز بود و سر خورد رفت زیر چرخ یه ماشین پارک شده.. از همون بالا نگاش کردم دیدم کلا سفید شده ، نگو ال سی دیش خورد شده.......... دهنم باز شد بدون حتی یک کلمه... یک دقیقه تمام بهش زل زده بودم و نمیتونستم خم شم برش دارم... واقعا واقعا دهنم باز بود یک دقیقه... در کمال ناباوری داشتم بهش نگاه میکردم... خیلی حال بدی بود.. خیلی ... لاین روبرو هم ترافیک بود ماشینا همینجوری داشتن نگام میکردن.. باخودشون احتمالا گفتن دختره بیچاره... دیگه اسنپ هم اومد نشستم گریه کردن.. پسره هم شروع کرد آهنگ غمگین گذاشتن :)) احتمالا فکر میکرد شکست مشقی خوردم :)) مثلا میخواست با آهنگای آه و ناله باهام همذات پنداری کنه :)) میخواستم بگم خفش کن اونو، بی تو بدبخت شدم مردم :)) ولمون کن توروخدا...
خلاصه یک روز تمام داشتم گریه میکردم... هنوزم وقتی بهش فکر میکنم قلبم تیر میکشه...

از همینجا فقط بهت بگم: آدم نحسی هستی.. اگه نمیدونستی بدون...



4. دیروز یکی از مهندس خارجیامون که الانم ایران نیس یهو نه سلامی نه علیکی بهم پیام داده که پاشو سریع بیا اینجا.. میگم چی شده :)) میگه تو خبر خوندم که قراره فلان بشه :دی.. بعدم یه اسکرین شات از خبره برام فرستاده :دی... میگم اون وقت چطور بمونم اونجا؟ میگه با یه پسر اینجایی ازدواج میکنی میمونی دیگه.. تو به این خوشگلی، خیلیا هستن که دوست دارن باهات ازدواج کنن
خب دیگه من مشکلاتم حل شد دارم میرم.. کاری ندارین؟؟ :)))



5. تو یکی از ادارات چند وقتیه کار دارم... وااااااااااقعا آدمو به مرز بدبختی میرسونن ... ینی خدا گذر هیشکیو به اینجور جاها نندازه... هر دفعه که میرم هیچی که باید کل 6 طبقه رو هی بالا پایین کنم.. خودشونم انگار باخودشون قهرن.. تو باید آشتیشون بدی :)) مثلا فکر کن امروز پرونده رو از مرده خواستم بفرسته طبقه پایین که کارمو انجام بده طبقه پایینی ، بعد دوباره فردا میخوام همین کار رو تکرار کنم میگه از پایین فرم پرکن بگیر بیار که من پرونده رو براشون بفرستم پایین.. میگم it's me عسیسم!!! دیروز که پرونده رو همینجوری فرستادی پایین که! الان فرم میخوای چیکار؟! میگه نه قانون جدیده!!!! 
ینی قانونای کاربردی تون تو حلقتون :)))
واقعا بدون اغراق میگم.. بدون اغراق.. 90 درصد کارمندای اونجا اصلا آدمای عجیب غریبی هستن... با یک نگاه میتونی بفهمی سواد درست حسابی ندارن... بقیه شم دیگه به من ربطی نداره!



6. از این به بعد اشپزخونه هم میرم میخوام بنویسم (اون آشپزخونه نه :)) این آشپزخونه ) .. اون دوستان عزیزی که لطف دارن میخونن همچنان لطف دارن.. ولی اون دسته که ناراحت میشن و بی دغدغگی من براشون غیر قابل تحمله خواهشا اینجارو نخونن دیگه.. میتونن بجاش برن مطالب علمی که پره جاهای دیگه بخونن... این زندگی منه و دوس دارم ثبتش کنم تاحالا هم بخاطر ترس از حرفای اون عده خیلی از روزانه نویسی هامو کنسل کردم و متاسفانه تو خاطراتم از دستشون دادم ... پس، از این به بعد هرچیزی دلم بخواد مینویسم، ولو بدون محتوا :)


شاداب :)
۰۱ تیر ۹۸ ، ۱۶:۰۳ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳ نظر