ماراتن تا موفقیت

ماراتن تا موفقیت

اگه بگن کدوم فیلم یا کتاب درواقع داستان زندگی تو هست میگم کتاب "تیزهوش" از هرمان هسه.
البته این کتاب شرح زندگی گذشته من هست که ازش عبور کردم.

۷۴ مطلب با موضوع «آقامون» ثبت شده است

دارم به 2سال پیش همین موقع که شریف بودم فکر میکنم.. خانومه دم در گیر داده بود شلوارت تنگه مانتوت جلو بازه.. تازه دستامو قایم کرده بودم لاکمو نبینه :)) .. بعد من گفتم نه عزیزم من لاغرم بخاطر اونه :|| نمیدونم بنده خدارو چی فرض کرده بودم :d.. لاغری چه ربطی به تنگ یا گشاد بودن شلوار داره؟ .. ولی خلاصه با سیاست های خاص خودم کاری کردم که از اون حالت عبوس و بداخلاق یهو باهام مهربون شد و یهویی قوانین عوض شدن :)) .. اصلا قانون اینهمه منعطف دیدین جایی؟؟ :d

خلاصه که کتابی که برام مهم بود و ایران گیرم نیومده بود و با سفارش از امریکا اومده بود تو دستام بود.. روبروم نشسته بود.. هیچوقت از پشت عینکش متوجه مژه هاش و چشای درشت و شفافش نشده بودم!... منم که با موهای افشون :| .. شاعرهم که در وصفم سروده بود چه لاک خوشرنگی چه آرایشی داری :d ... به محاسبات رو برگه اش نگاه میکردم.. بعد یواشکی دستاشو نگاه میکردم :))


تو اومدی .. شدی دلیل نفسام.. خوشحالم که یه عشق بچگانه نبود.. خوشحالم که دربهترین مقطع زمانی اومدی.. خدا حواسش بود.. خوشحالم که آدم اشتباهی نبودی.. 



شاداب :)
۰۱ خرداد ۹۷ ، ۱۱:۰۰ موافقین ۱ مخالفین ۰

اولین برف زمستونی اومد... چه برفی... عشقولانه و آزار دهنده همزمان.. 

آقای طفلکم یک ساعت مجبور شده تو برف بمونه.. بمیرم براش

میدونی یکی از بزرگترین لذت ها چیه ؟؟ هوا برفی باشه.. برفو ببینم از پنجره.. بعد من زیر پتو باشم.. دست و پامم شل کنم.. خسته باشم... بعد تا ابد برف بباره و من تا ابد زیر پتو باشم...


دلم هوای خونمونو کرد... وقتی اینجور وقتا باباییم آش درست میکرد.. بعد از زیر پتوی گرم و نرم میومدم و آش رو تو بشقاب درحال بخار کردن میدیدم... میدونی دوس دارم تو اون لحظه به مدت هزارسال متوقف بشم.. نهایت لذت همین چیزاست...


برف بیاد و... من زیر پتو باشم و... از آش باباپز توی بشقاب بخار بلند شه... 

برف و پتو و آش داغ...

هزارسال.. هزارسال




بعدا نوشت:

الان صبح فردای دیشب محسوب میشه.. الان ساعت 8صبح و من با این صحنه مواجه شدم:


شاداب :)
۰۸ بهمن ۹۶ ، ۰۱:۵۲ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲ نظر
یه اتفاقاتی افتاد این چند روز که وقت کنم به زودی مینویسم تو وبلاگ..
درحال حاضر وسط یه عالمه آشغال نشستم :)) آشغال منظورم البته mess هستش.. (اینو چندساعت پیش نوشتم البته :دی.. چون درحال حاضر افقی ام :)) )

فقط همینو بگم که امشب آقامون کلی کمکم کرد تو ترجمه یه متن خیلی سخت.. میدونی؟ هر آدمی باید یکیو داشته باشه که بهش بگه " تو برو یه چیزی بخور, من برات انجام میدم".. بعد یهو انگار یه نسیم خنک میاد و از ته دل خیالت راحت میشه.. جالب اینجاس که من آدمی ام که اصلا و ابدا نمیتونم کارامو بسپرم دست کسی، چون همش نگرانم و فکرم پیش کار میمونه و اونقدر هی خودمم میام سرکشی که اگه از اول خودم انجام میدادم درواقع سنگین تر میبود :| .. اما آقامون فرق میکنه.. اونقدر بهش اعتماد دارم که میدونم اگه تصمیمی بگیره، اگه کاری قرار باشه بکنه هیییچ نیازی نیست نگران باشم.. میتونم با خیال راحت کار دیگه ای بکنم.. و این حالت برای کسی مثل من هم عجیب و هم شیرینه..


+ الان رفتم پارچ آبو پر کردم بذارم تو یخچال، چشمم به پرتقالی افتاد که چارلی بهم داد اون روز :)))))) میام تعریف میکنم .. آشنا میشین حالا با بچه ها :دی


شاداب :)
۰۶ بهمن ۹۶ ، ۰۴:۳۰ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر

امروز تو به دنیا میای فرشته زمینی من :*

خوشحالم که خدا هرجوری بوده خواسته تورو بیاره رو زمین تا چشمای شیشه ای مامان و هوش زیاد بابارو به ارث ببری و بشی یه یادگاری که میرسه به دست من تا حسابی مراقبش باشم و یادم نره چقدر دوسش دارم..

امیدوارم به زودی هرسال با آرامش این روز رو با بهترین هایی که برات اتفاق میفتن و من شاهد و حامی شون هستم ، کنارت باشم عزیزترینم


شاداب :)
۲۸ دی ۹۶ ، ۰۰:۰۰ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰ نظر

هنوز 6 ساعت از پست قبلی نگذشته بود که زلزله اومد :|

ینی عصر بیرون بودم و داشتم از آلودگی و زلزله می نالیدم که 5 ساعت بعدش زلزله اومد :| .. حالا اینجارو داشته باش, حاج آقامون هم 3 دیقه قبل از زلزله در سکوت داشته ستون های منزلشون رو بررسی میکرده که اگه زلزله بیاد کجاها مناسبه, که 3 دیقه بعدش زلزله میاد و ایشون به تبعیت از همچین تصادفی (شایدم پیشگویی) با لبخندی ملیح به ریلکسیشن خویش ادامه میده :|||||| .. بعد من اونقدر فشارم افتاده بود و دست و پام میلرزید که نمیتونستم وایسم, پاهام شل شده بود دوستم منو بغل کرده بود.. پشت بندش هم واسه خودم زدم زیر گریه :|


شب ترسناکی بود... درسته ریشترش زیاد نبود اما وقتی پای تهران درمیون باشه مسئله فقط به ریشتر ختم نمیشه.. نگرانی از اینکه نکنه این فقط یه دستگرمی بوده باشه!.. حالا نه که خیلی جون دوست باشم من :)) .. چون لیسانس که بودیم یه دوره ای خیلی زمزمه های زلزله تو تهران افتاده بود ولی اون موقع اصلا برام مهم نبود میگفتم فوقش حالا یه چیزی میشه دیگه :| ... ولی الان...

خب خیلی نگران آقام بودم.. از طرفی از وقتی هم که اومده, جونم عزیزتر شده واسم :)) چیکار کنم عههه .. نمخوام زود بمیرم.. میخوام زندگی کنیم, دنیارو باهم بگردیم.. نینی مو ببینم.. کلی آرزو پیدا کردم دیگه :))... خلاصه اون شب مجبورش کردم تا صبح بیدار باشیم.. 6 صبح بود که کم کم تصمیم گرفتیم یکم بخوابیم..

فرداش یادمون اومد دقیقا 3ماه پیش تو همچون روز و ساعتی بابایی ش رفت تو آسمون....

شاداب :)
۰۱ دی ۹۶ ، ۲۲:۳۵ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰ نظر

1.

دختره برگشته میگه بچه کجایی اصلا لهجه نداری؟

میگم فلان جا

تعجبش بیشتر میشه و بیشتر انتظار داره لهجه داشته باشم :| .. نمیدونم ولی کلا از اولشم لهجه نداشتم.. قبل از اینکه بیام تهران اصلا..


2.

امروز میخواستم برم موسسه دیگه گفتم سر راهم برم استعدادهای درخشان و بنیاد نخبگان کارای آقامو هم انجام بدم.. 

ینی فقط به این سیستم میتونم بگم Shame...

بهش میگم عزیزدلم هیشکی قدر امثال تورو نمیدونه! رتبه تک رقمی کنکور سراسری مملکت بودی, نخبه هستی, فلان رزومه رو داری.. واسه یه کار کوچیک ببین چقد سنگ اندازی میکنن.... بعد تو .... واسه کی؟ واسه چی؟؟؟

زنه امروز با یه حالت عقل کل حرف میزد میخواستم بگم آقامون کل مملکتو میخره میفروشه, قیافه نیا هاااا.. هرچند تلویحا هم بهش گفتم.. 

لیاقتشو ندارید والا.. وگرنه الان باید MIT اپلای میکرد.. پس حالا که لیاقت ندارید حداقل حرفم نزن زبونت کوتاه باشه :|


خب تا قسمت بعد خدانگهدار :|


پی نوشت:

دولوپر اکانت خریده واسه یکی از کاراش.. (آیکن ازخود راضی و از شوهر راضی).. انشاالله هرسال موفقیت های بیشترتو ببینم:*


شاداب :)
۲۸ آذر ۹۶ ، ۰۱:۴۱ موافقین ۲ مخالفین ۰



دو روز پیش ینی سه شنبه 21 آذر 96 با آقامون رفتیم بیرون ناهار خوردیم.. اینم بگم دست پختمو خیلی دوس داره.. میگه از مامانم خوشمزه تر میپزی (آیکن خوشحال از خود راضی).. یکمم دیر رسیدم.. هنوز خوب نشدم :| ... طفلکیِ من خیلی گشنش بود.. منتظر بود.. وقتی دیدمش عصبانی بود :)))) آخه عصبانیتشم جذذذابه... چیکار کنم با اینم حتی ترن آن میشم؟؟ :))))))))


سوپرایزم کرد حسابی قربونش برم... برام گردنبند خریده بووووووووووود :) ... اونقد ذوق کردم دوس داشتم همونجا بپرم تو بغلش بوسش کنم, ولی خب نمیشه.. یکم جیغ جیغ کردم, ایشونم هی میگفت یواش تر, زشته فلان :)))

اصن کاش میشد خودش مینداخت گردنم :(


ینی تاج سرم اون تایمی که هتل عباسی اصفهان بودن, به فکرم بوده .. همشو که به فکرم بود چون صبح تا شب ویدیو میگرفت که منم تو مسافرت همراهش باشم اما این مورد دیگه توجه اختصاصی بود و خوش به حال خودم ^__^.. تازشم گفت بعدا برات ماشینم میخرم (آیکن از خود راضی)

دوسم داره خبببب ^__^

با داییش رفته بود برام خریده بود :))) دایی جونش اینا 20-30 ساله آلمان زندگی میکنن و دو سه سال یه بار میاد ایران یه مسافرت میرن با خانواده آقامون اینا و خب احتمال اینکه حالا حالاها ببینمش کم بود.. وقتی کادومو داد هرچند دیقه یه بار ذوق میکردم یهو میگفتم وای اینو برا من گرفتیییی... وااای دایی ت با من آشنا شده .. وای....

مثلا داشت از کاری که با دوستاش به امیدخدا انجام میدن, صحبت میکرد خیلی جدی جدی, بعد من یهو وسطش کادومو نگا میکردم ذوق میکردم :)))) هی قلبی میشدم خلاصه :))


الانم تو گردنمه.. تا همیشه :)


شاداب :)
۲۳ آذر ۹۶ ، ۲۳:۲۸ موافقین ۳ مخالفین ۰
سه شنبه 14 آذر رفتم شریف, یه مراسمی داشتن که توش یکی از اساتیدی که سالی یکبار ایران میاد صحبت میکرد, آقامون هم قرار بود یه جایزه بهش بدن که من رفتم شاهد جایزه گرفتنش باشم با چشای قلبی...

حالا رفتنم هم داستانی داشت, اولش که گفتم نمیام, آقام میگفت میدونم میخوای سوپرایزم کنی.. خلاصه لو رفتم

قرار بود ساعت 3 دانشگاه باشم ولی خب میدونم خوب نمیشم :| .. ساعت 4ونیم منتظر اسنپ بودم, نامردا هیشکدوم اکسپت نمیکردن :| ... بعداز چند دیقه ماشین گیرم اومد .. حالا بعدش ترافیک شروع شد.. کلی تو راه بودم تا برسم... آقامون میگفت این ساعت دیگه شریف راه نمیدن از اسنپ پیاده نشو که اگه راه ندادن دوباره باهاش برگردی.. رسیدم دم در, نگهبانه خیلی ام راحت گذاشت بیام توو, اومدم رفتم تو دسشویی خودمو نگا کنم خوشگل باشم, آقامون هم هی پیام میداد, منم گفتم نگهبان رام نمیده :(((((( .. گفت فلان چیزو بگو و اینا... گفتم نه نمیذارههههه... این آخری رو درحالی گفتم که درو باز کرده بودم داشتم از پشت سر نگاش میکردم :))))))

بعد دیگه کلی قربونش رفتم و ازش فیلم و عکس گرفتم.. بعدم گوشیم خاموش شد ^__^ ... خلاصه اون روز 3 بار از دستم حرص خورد.. عوضش شب حالم کلی بد شد :| ... خدا گفت تا تو باشی دیگه اذیتش نکنی :| ... نمیدونم چرا انقد خدا طرفشه :| .. باهاش کانکشن داره کلا :|


شاداب :)
۱۷ آذر ۹۶ ، ۱۸:۳۰ موافقین ۴ مخالفین ۰

شنبه یعنی 11 آذر رفتم برادر شوهرمو دیدم :))))) هم دانشگاهی خودمه..

خیلی گوگولی بوووود... شنبه ها دانشگاه تهران کلاس داره, قبلش رفتم کتابخونه مرکزی بعدش رفتم سرکلاسش نشستم :)))) پررو پررو, بعد میومد میچرخید کارای دانشجوهارو چک میکرد منم نشسته بودم دست خالی :)))) گوشیم البته جلوم بود داشتم بازی میکردم...

با اینکه ازنظر ظاهری تقریبا شبیه هم هستن اما آقای من کاریزماتیکه کلا شخصیتش, چشاش و لبخندش گرمه...

بوی خوب میده, بوی مادی منظورم نیس, بوی غیرقابل بویایی, فمدی؟؟؟؟

ضمن اینکه چشای عزیزدلم شفاف تر و خوردنیه...




* ادامه عنوان: رابطه ام با اونم خوب بود..چون وقتی نینی بوده فوت شده و الان نداریمش .. اینو از تو خوابی که راجع بهش دیدم فهمیدم... الان شاید 30 سالش بود...



پی نوشت: ببخشید کامنتارو هنوز تایید نکردم


شاداب :)
۱۵ آذر ۹۶ ، ۲۱:۰۷ موافقین ۲ مخالفین ۰
نشسته بودم پای لپ تاپ کارامو داشتم میکردم یهو نمیدونم چی شد آهنگ قدیمی "خاطره هرجا که میری" از فریدون آسرایی اومد تو فکرم ... سریع تو گوگل سرچ کردم و دانلودش کردم...
اندفه که گوش میکردم یکم جا خوردم.. خیلی ریتم تندتری داشت نسبت به چیزی که از سالهای پیش تو ذهنم حک شده بود...

بعد رفتم به سالهای قبل تر ... و یهو یاد گروه آریان افتادم... دوباره رفتم گوگل.. همه آهنگای قدیمیشونو دانلود کردم... چه حال خوبی... گروه آریان منو یاد بوی خوب بارون تو اون مدرسه میندازه... برگای زرد چنار و هوای خنک و زمین خیس... یهو پرت شدم به کودکی.. کودکی لگدمال شده با روزی 10 ساعت فرسایش توی اون مدرسه...


به یاد باباییش...
تویی تو, همراز من - آریان. 4مگابایت

پی نوشت: همین الان دارم وویس هاشو تو جلسه امروز دانشگاهشو گوش میکنم...

شاداب :)
۰۱ آذر ۹۶ ، ۰۱:۵۰ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۳ نظر