ماراتن تا موفقیت

ماراتن تا موفقیت

اگه بگن کدوم فیلم یا کتاب درواقع داستان زندگی تو هست میگم کتاب "تیزهوش" از هرمان هسه.
البته این کتاب شرح زندگی گذشته من هست که ازش عبور کردم.

آخرین مطالب

۳۲ مطلب با موضوع «خوابگاه :D» ثبت شده است

گفت دوتا از دوستام میخوان خونه بگیرن و دنبال یه نفر سوم هستن که اجاره شون کمتر بشه.. گفت دخترای خیلی آروم و خوبین.. گفت دوستم خیلی بامعرفته.. گفت ایمو میگیرم تصویری باهم صحبت کنین.. پرسیدم کجا دنبال خونه گشتین، گفت ستارخان.. گفتم چند.. گفت 20 میلیون پول پیش، و 700 هزارتومن اجاره.. بدم نیومد..
یکم صحبت کردیم قطع که کردم برگشتم به دختره گفتم دوستات چطور آدمایی هستن؟؟ مثلا ممکنه پسر دعوت کنن خونه؟؟ گفت نه دوست پسر نداره.. ولی خب مشکلی نداری ماها همیشه جمع شیم اونجا؟؟ گفتم نه مشکلی ندارم چه اشکالی داره بیایین.. گفت پسر هم هستااا ..گفت ولی اصلا دوستیمون اونجوری نیست ها.. خیلی سالمه.. فازی نداریم رو هم.. دوتا از پسرا نمازهم میخونن، پسر سوم مشروب میخوره ولی کاری به بقیه نداره ما نمیخوریم..

ساکت شده بودم و دخترک حجم زیادی از اطلاعاتی رو که براشون تعریفی درنظر نگرفته بودم رو پشت سرهم به سمتم پرتاب میکرد.. 

هنوز دارین میخونین؟ :| هیچی دیگه واضح شد چی شد... باهاشون همخونه نمیشم...

باید اعتراف کنم خسته ام.. اعتراف تازه ای نیست.. کهنه است.. مثل زخمی که هی تا میاد خوب بشه پوستشو بکنی و دوباره خون بیاد و هیچوقت التیام پیدا نکنه... این خستگی منم معلوم نیس کی قراره به happily ever after ختم بشه... از اینکه نشستم وسط یه عالمه لباس و کتاب دراین لحظه و همچنان نمیدونم کتابامو باید کجا ببرم یا بذارم.. این زندگی دو قسمتی بی سر و ته رو دوست ندارم..

شاداب :)
۲۰ بهمن ۹۶ ، ۱۹:۰۶ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱ نظر
این پست رو چند روز پیش نوشتم اما الان بابا پیام داد و یاد خانواده افتادم و...

چند روز پیش که رفته بودم پالادیوم خیلی دلتنگ شدم... با اینکه هیچوقت شهیدبهشتی رو دوست نداشتم و حاضر نیستم دیگه حتی 1 ماه هم توی اون دانشگاه درس بخونم اما دلم واسه اون 4 - 5 سال زندگی تو اون خیابونا و با اون آدمای آشنا تنگ شد.. مثلا 1میلیارد ماشین زیر پاشه وقتی میخوای از خیابون رد شی از فاصله دور نگه میدارن و حتی با حرکت سر و دست هم محترمانه به نشانه ی  "بفرمایید" ازت میخوان با آرامش رد شی و منم همیشه تشکر میکنم... بعد به طور مثال توجایی مثل انقلاب یارو با موتور یا اون پرایدش میخواد همچین زیرت کنه انگار ارث باباشو خوردی..
حالا این که فقط یک مثال از اختلاف فرهنگی تو یک شهر (فارغ از اختلاف طبقاتی) بود. بحث هم اینا نبود.

خیلی بده که آدم , هم به جاهای مختلفی تعلق داشته باشه.. و هم تعلق نداشته باشه.. از بچگی تا راهنمایی رو یه شهر بوده باشه.. بعد دبیرستان شهر دیگه.. بعد دانشگاه یه شهر دیگه.. بعد توهمون شهری که دانشگاه قبول شدی هم اونقد منطقه های مختلف باشه که مثلا تاوقتی مقطع بعدی رو شروع نکردی, فقط محدوده ات ولنجک و زعفرانیه باشه و یهو مقطع بعدی به لوکیشن جدیدی به نام امیرآباد منتقل کنه تو رو .... تا میای عادت کنی... میره جای دیگه.. حتی معلومم نیس 2سال دیگه ایران باشم یا دیگه همین متعلقات جغرافیایی پراکنده رو هم از دست داده باشم... نمیخوام غمگینش کنم.. فقط دیگه خودمم نمیدونم به کجا تعلق خاطر دارم..
بعضیا میگن چطور وابستگی نداری؟؟ اما هیشکی جای من نبوده که بدونه بی تقصیرم اگه دیگه تعصبی به هیچ خاکی ندارم.. بی تقصیرم اگه این جبر جغرافیایی از من یه آدم دیگه ساخت...
ببخشید... من بی تقصیرم

شاداب :)
۰۷ تیر ۹۶ ، ۰۱:۲۰ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰ نظر
من کلا آدمی ام که از وسایلم خوب نگهداری میکنم.. به خساست هم ربط نداره.. برعکس خیلی هم دست و دلبازم.. از اول زندگی همین شکلی بودم...حالا خواهرم برعکس منه، یه کفش بخره سر یک ماه جرواجر میشه :|.. کلا آدما دو دسته هستن: یه دسته اونایی که از وسایلشون خیلی خوب استفاده و نگهداری میکنن, و یک دسته اونایی که هر چیزی رو به یک ماه نکشیده نابود میکنن گویی که از اول وجود نداشته...
کلا هم آدم ملاحظه گری هستم.. اول از همه اینکه هیچوقت از کسی خواسته ای ندارم, مگر در مواقع خاص و مگر که طرف مقابلم رو خیلی دوس داشته باشم و باهاش راحت باشم.. دوم اینکه اگرم چیزی از کسی بخوام و اون چیز قرض گرفتنی باشه تمام سعی ام اینه که به بهترین شکل ازش مراقبت کنم.. فک کنم تنها کسی که تواین زمینه شبیه منه, تورنادو بود!

جریان از این قرار بود که ال شارژرش درست کار نمیکنه و همیشه از مال من استفاده میکنه.. ولی از اونجاییکه تو این زمینه ها به خواهرم شباهت داره, رعایت نمیکنه و سیمشو در مواقع شارژ کردن میپیچونه.. بدین ترتیب امروز متوجه شدم روکش سیم شارژرم جر خورده ^__^
کلا امروز صبح اعصاب نداشتم :)) ..عزیزِجانم دلداریم داد حالم خوب شد .. حالا ع طفلی هم فراموش کردتو سایت خوابگاهو تمدید کنه , و امروز یه دختره اومد بجاش.. حالا کلی سناریو آماده کردیم: برق اتاق تا ساعت 3-4 اینا روشنه و همگی اوکی ایم با این قضیه (درصورتیکه دروغی بیش نیست :|) , اتاقمون مورچه داره (که حقیقتی بیش نیست, تازه مورچه هاش گازهم میگیرن :| ) , اتاق ما تقریبا کاروانسراست (که حقیقتی بیش نیست) , فقط کمد خواهی داشت واستثنائا شما مثل ما میز و صندلی نداری (که حقیقتی بیش نیست) .. و به این صورت بنده خدا رو منصرف کنیم از اینکه جای ع رو بگیره..
دیگه بهرحال اینجوریاست... خوابگاه بی رحمه :p

بعدا نوشت: اینجا صدای ترقه و آتیش بازی و جیغ و اینا میاد :|... چقد خوشحالن ماه رمضون تموم شده :))

شاداب :)
۰۴ تیر ۹۶ ، ۲۲:۵۵ موافقین ۲ مخالفین ۰
1. رفتم ظرفارو بشورم "وی" اصرار کرد که من باید بشورم.. اخرش دوتایی باهم رفتیم بشوریم.. بعد وی خیلی سرسری ظرف میشوره و من حساس ام :||..  دوس داشتم حداقل من بسابم و اون آبکشی کنه که نذاشت :||.. باااور کن اونجوری راحت تر بودم.. تا اینکه یه قابلمه رو داد من آبکشی کنم، یه اسکاچ دیگه هم داشتیم من یواشکی سریع یه دستی بهش کشیدم .. وی خندید گفت خیلی بدییییییییی..
میخواستم خودمو بزنم به اون راه که ینی عه حواسم نبود مگه اینو تمیز کردی؟؟ :)) دیدم بلد نیستم دروغ بگم.. خندیدم گفتم نه باورکن من قابلمه ها رو همیشه 2بار میشورم.. البته اینو راست گفتما
ولی خلاصه اینجوری رسوا شدم:))

2. تو BRT بودم.. جا نبود بشینم.. یه خانومه تقریبا 50 ساله نشسته بود.. درحمایت از من شروع کرد که:  "  آره یه دوتا صندلی واسه ما خانومای بیچاره بود همونارم دادن به قسمت مردا .. مادربزرگ خدابیامرزم میگفت مَردن دیگهههه، تخم دو زرده میکنن .. آخرشم چی؟؟ میشن تروریست.. آره دیگه، زن که تروریست نمیشه، همش مردان "

وای من خندم گرفته بود به زور جلو خندمو گرفتم.. آخه زنه خیلی جدی بود.. منم فقط تایید کردم هیچی نگفتم..

این تفکرات دیگه داره از بین میره تو جامعه مون.. دیگه گذشت اون زمانی که مردا ارج و قربی داشتن.. الان دیگه زنا زیر بار چیزی نمیرن.. مردا هم کم کم دارن میفهمن که نمیتونن مثل گذشته سالار باشن.. منتها خیلی براشون گرونه و واسه همینم در پذیرفتن این مسئله انقد دارن اذیت میشن.. خلاصه نقطه عطف مهمی در فرهنگ کشور درحال رخ دادنه.. منتها باید هوشیار بود که از اون ور بوم نیفتیم...که داریم هم میفتیم.. ارجاع میدم به این پستم: من باب عشق

البته من  همیشه واسه عزیزِدلم فداکاری و محبت میکنم.. آخه لذت داره.. آخه ظرفیتش رو داره.. آخه هرکسی نیست که.. یه شوهر رندوم نیست که.. آقامونه... :)

شاداب :)
۳۰ خرداد ۹۶ ، ۱۸:۰۰ موافقین ۱ مخالفین ۰

در یخچالمون بسته نمیشد... فریزر پر برفک بود.. گوشتا واسه خودشون آب شده بودن.. یه قاشق و بشقاب ورداشتم بردم جلو یخچال.. آره میخواستم برفک بخورم :||||||||||||... برفک خونی .. شبیه یخ در بهشت بود :|||||||||||... حالم بهم خورد.. اینا چیه من میگم :||||.. همینجوری که با قاشق برفکارو میکندم همزمان خون گوشت های آب شده میریخت رو دستام ^ـــ^.. به به..

انگشتامم یخ زد... ینی دو روز خوابگاه نبودما.. ال و ام حداقل به خدمتکار نگفته بودن یخچالو تمیز کنه 15-20 تومن بگیره.. راستش اول از ام توقع نداشتم .. و درمرحله بعد حالا ال :| .. آخه ام کدبانوئه خیلی کارارو بلده..

یه نکته جالبی تو هم اتاق بودن هست.. طرز صحبت کردنامون رو هم تاثیر میذاره.. الان تکیه کلام همه مون توی اتاق اینه: همووون :)).. وقتی یک کدوممون یه چیزی میگه طرف مقابل با "هموووون" تایید میکنه :)).. یا مثلا من لهجه ندارم کلا .. ولی ال شمالیه و من یه مدت مثل شمالیا به ق میگفتم غ :)).. مثلا میخواستم بگم وای قلبم، میگفتم وای غلبم :))..ولی خب موقت بود از سرم افتاد..


آهان اینم یادم اومد... اون چند روزی که باخواهرم شمال بودیم اصلا نمیتونستم آب بخورم که!!!... یکی از بدترین آبهای اشامیدنی متعلق به اونجاست... همیشه وقتی میگفتن آب تهران خوشمزه است میگفتم یعنی چه؟.. درک نمیکردم.. تا اینکه رفتم آب جاهای دیگه رو خوردم پی بردم .. البته خدایی آب شهر زادگاهم هم خیلی خوشمزست هرچند بعداز حموم موهام یکم تغییرمیکنه و متوجه میشم .. اما حداقل مزه اش خوبه...


شاداب :)
۲۲ خرداد ۹۶ ، ۱۶:۰۰ موافقین ۲ مخالفین ۰