ماراتن تا موفقیت

ماراتن تا موفقیت

اگه بگن کدوم فیلم یا کتاب درواقع داستان زندگی تو هست میگم کتاب "تیزهوش" از هرمان هسه.
البته این کتاب شرح زندگی گذشته من هست که ازش عبور کردم.

آخرین مطالب

۵ مطلب با موضوع «خونه» ثبت شده است

گفت دوتا از دوستام میخوان خونه بگیرن و دنبال یه نفر سوم هستن که اجاره شون کمتر بشه.. گفت دخترای خیلی آروم و خوبین.. گفت دوستم خیلی بامعرفته.. گفت ایمو میگیرم تصویری باهم صحبت کنین.. پرسیدم کجا دنبال خونه گشتین، گفت ستارخان.. گفتم چند.. گفت 20 میلیون پول پیش، و 700 هزارتومن اجاره.. بدم نیومد..
یکم صحبت کردیم قطع که کردم برگشتم به دختره گفتم دوستات چطور آدمایی هستن؟؟ مثلا ممکنه پسر دعوت کنن خونه؟؟ گفت نه دوست پسر نداره.. ولی خب مشکلی نداری ماها همیشه جمع شیم اونجا؟؟ گفتم نه مشکلی ندارم چه اشکالی داره بیایین.. گفت پسر هم هستااا ..گفت ولی اصلا دوستیمون اونجوری نیست ها.. خیلی سالمه.. فازی نداریم رو هم.. دوتا از پسرا نمازهم میخونن، پسر سوم مشروب میخوره ولی کاری به بقیه نداره ما نمیخوریم..

ساکت شده بودم و دخترک حجم زیادی از اطلاعاتی رو که براشون تعریفی درنظر نگرفته بودم رو پشت سرهم به سمتم پرتاب میکرد.. 

هنوز دارین میخونین؟ :| هیچی دیگه واضح شد چی شد... باهاشون همخونه نمیشم...

باید اعتراف کنم خسته ام.. اعتراف تازه ای نیست.. کهنه است.. مثل زخمی که هی تا میاد خوب بشه پوستشو بکنی و دوباره خون بیاد و هیچوقت التیام پیدا نکنه... این خستگی منم معلوم نیس کی قراره به happily ever after ختم بشه... از اینکه نشستم وسط یه عالمه لباس و کتاب دراین لحظه و همچنان نمیدونم کتابامو باید کجا ببرم یا بذارم.. این زندگی دو قسمتی بی سر و ته رو دوست ندارم..

شاداب :)
۲۰ بهمن ۹۶ ، ۱۹:۰۶ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱ نظر

اولین برف زمستونی اومد... چه برفی... عشقولانه و آزار دهنده همزمان.. 

آقای طفلکم یک ساعت مجبور شده تو برف بمونه.. بمیرم براش

میدونی یکی از بزرگترین لذت ها چیه ؟؟ هوا برفی باشه.. برفو ببینم از پنجره.. بعد من زیر پتو باشم.. دست و پامم شل کنم.. خسته باشم... بعد تا ابد برف بباره و من تا ابد زیر پتو باشم...


دلم هوای خونمونو کرد... وقتی اینجور وقتا باباییم آش درست میکرد.. بعد از زیر پتوی گرم و نرم میومدم و آش رو تو بشقاب درحال بخار کردن میدیدم... میدونی دوس دارم تو اون لحظه به مدت هزارسال متوقف بشم.. نهایت لذت همین چیزاست...


برف بیاد و... من زیر پتو باشم و... از آش باباپز توی بشقاب بخار بلند شه... 

برف و پتو و آش داغ...

هزارسال.. هزارسال




بعدا نوشت:

الان صبح فردای دیشب محسوب میشه.. الان ساعت 8صبح و من با این صحنه مواجه شدم:


شاداب :)
۰۸ بهمن ۹۶ ، ۰۱:۵۲ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳ نظر

پیرمرد شمالی با اسبش تو جنگل مه آلود داشتن میرفتن.. به زبون محلی حرف میزد و زیرنویسش ترجمه میکرد : زودباش غزل تا بارون نگرفته بریم..

اسم اسبش غزل بود :)

برا گاوهاش هم اسم گذاشته بود: خرما، شیکا، گلپر، ملوس :)

پیرمرد برای استراحت با دوستاش توی آلاچیق کوچیکی که درست کرده بودن هندونه خوردن .. پوتین های گلی شون لذت دیدنش رو چندبرابر میکرد...

فکر نمیکردم همچین مستند ساده ای منو تا تیتراژ پایانی میخکوب کنه.. خیلی دلم خواست جای پیرمرد باشم و یه غزل داشته باشم ... این طبیعت انسانه.. که تو طبیعت به آرامش برسه... 

دور و برمونو شلوغ کردیم با برج ها و ماشین ها و آسفالت خیابونا.. اما آرامش؟ i dont think so

من.. منه انسان به نمایندگی از کسی که توی به اصطلاح بزرگترین شهر کشور سالها زندگی کردم و ته این زندگی رو دیدم، اما میدونم که تهش این نیست.. تهش همون ملوس و جنگل مه آلوده..


شاداب :)
۰۶ آذر ۹۶ ، ۲۳:۴۵ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱ نظر
این پست رو چند روز پیش نوشتم اما الان بابا پیام داد و یاد خانواده افتادم و...

چند روز پیش که رفته بودم پالادیوم خیلی دلتنگ شدم... با اینکه هیچوقت شهیدبهشتی رو دوست نداشتم و حاضر نیستم دیگه حتی 1 ماه هم توی اون دانشگاه درس بخونم اما دلم واسه اون 4 - 5 سال زندگی تو اون خیابونا و با اون آدمای آشنا تنگ شد.. مثلا 1میلیارد ماشین زیر پاشه وقتی میخوای از خیابون رد شی از فاصله دور نگه میدارن و حتی با حرکت سر و دست هم محترمانه به نشانه ی  "بفرمایید" ازت میخوان با آرامش رد شی و منم همیشه تشکر میکنم... بعد به طور مثال توجایی مثل انقلاب یارو با موتور یا اون پرایدش میخواد همچین زیرت کنه انگار ارث باباشو خوردی..
حالا این که فقط یک مثال از اختلاف فرهنگی تو یک شهر (فارغ از اختلاف طبقاتی) بود. بحث هم اینا نبود.

خیلی بده که آدم , هم به جاهای مختلفی تعلق داشته باشه.. و هم تعلق نداشته باشه.. از بچگی تا راهنمایی رو یه شهر بوده باشه.. بعد دبیرستان شهر دیگه.. بعد دانشگاه یه شهر دیگه.. بعد توهمون شهری که دانشگاه قبول شدی هم اونقد منطقه های مختلف باشه که مثلا تاوقتی مقطع بعدی رو شروع نکردی, فقط محدوده ات ولنجک و زعفرانیه باشه و یهو مقطع بعدی به لوکیشن جدیدی به نام امیرآباد منتقل کنه تو رو .... تا میای عادت کنی... میره جای دیگه.. حتی معلومم نیس 2سال دیگه ایران باشم یا دیگه همین متعلقات جغرافیایی پراکنده رو هم از دست داده باشم... نمیخوام غمگینش کنم.. فقط دیگه خودمم نمیدونم به کجا تعلق خاطر دارم..
بعضیا میگن چطور وابستگی نداری؟؟ اما هیشکی جای من نبوده که بدونه بی تقصیرم اگه دیگه تعصبی به هیچ خاکی ندارم.. بی تقصیرم اگه این جبر جغرافیایی از من یه آدم دیگه ساخت...
ببخشید... من بی تقصیرم

شاداب :)
۰۷ تیر ۹۶ ، ۰۱:۲۰ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر

دیروز رفتیم جنگل .. یه درخت توت خیلی بزرگ کنار رودخونه بود.. در ارتفاع 4-5 متری بالای رودخونه... دستکش یکبار مصرف هم همراهم بود.. اما خودم عمدا دستم نکردم .. دوست داشتم دستام رنگی بشه.. تا هروقت نگاشون کنم لذت ببرم.. یه دونه توت میچیدم هی انگشتای ارغوانیمو نگاه میکردم و از اینهمه زیبایی که خدا درست کرده ذوق میکردم... بعد باخودم میگفتم اصلنم خجالت نمیکشم اگه فردا پس فردا با این انگشتای رنگی جایی برم :))

ولی حیف عمر این خوشیم زیاد طول نکشید.. همین که رسیدم خونه و دستامو شستم رنگش رفت :|||.. چرااا؟؟ یادمه قبلنا رنگش تاچند روز میموند که.. از دستم عکس گرفتم منتها اینجا نمیذارم :p

بعداز مدتها یه خوشگذرونی درست حسابی بود برام :) .. البته اگه در آستانه برگشتنم به تهران، این آهنگ هم مزید بر علت نشه و اشکمو درنیاره!


+ فن آقای افتخاری نیستم اما این آهنگش خیلی زیباست ..

رنگ گل جمال دیگر در چمن داشت / آسمان جلال دیگر پیش من داشت..

Alireza Eftekhari - koodaki


شاداب :)
۱۰ خرداد ۹۶ ، ۱۶:۴۰ موافقین ۲ مخالفین ۰