ماراتن تا موفقیت

ماراتن تا موفقیت

اگه بگن کدوم فیلم یا کتاب درواقع داستان زندگی تو هست میگم کتاب "تیزهوش" از هرمان هسه.
البته این کتاب شرح زندگی گذشته من هست که ازش عبور کردم.

آخرین مطالب

۲۲ مطلب با موضوع «عکس دار!» ثبت شده است

یه دختری بود از دوستای دوستم.. اسمش رحمانه بود خونشون هم ولنجک بود.. دختر خیلی باکلاس, زیبا, سنگین و خوب.. همیشه برام جالب بود اسمش.. شاید اگه رحمانه رو میشنیدم باخودم میگفتم چه اسم داغونی.. اما اون دختر به اسمش هویت داده بود.. قشنگش کرده بود.. همه جا با اعتماد به نفس میگفتش..
برعکسش هم تو کلاسمون یه دختری داشتیم که اسمش فانتزی بود و ماهم نمیدونستیم و باهمون اسم فانتزی صداش میکردیم.. تا اینکه اسمش رو توی لیست کلاس دیدم و فهمیدم اسم واقعیش کبری است!!

دارم به اسم استاد راهنمام فکر میکنم.. اسم خوبی داره اما فامیلیش یجورایی ضایع است.. ولی باورت میشه تاحالا دقت نکرده بودم؟؟ همیشه فامیلیش برام ابهت داشت.. هیچوقت به ضایع بودنش فکر نکرده بودم...
میدونی.. چقد خوبه که خودِ آدم به اسم و فامیلش, به کارش, حتی به قیافه و ظاهرش ارزش بده.. نه اینکه اسم و کار و زیبایی به آدم ارزش بدن... خیلی خوبه آدم اونقدر پر بشه, که بقیه چیزها دستاویزی بشن تا خودشون رو بهت بچسبونن تا بلکه کمی بالا بیان..

عکس زیر رو تو دانشگاه گرفتم.. دختره جلوتر از من میرفت.. و همونطور که میبینید پیکسل دانشگاه تهران! به کوله اش زده :||||||




اینارو به خودم هم میگمااا... نمیخوام اسم دانشگاهم به من ارزش بده, اول من دیده بشم, بعد اسم دانشگاهم وسط بیاد.. نمیخوام چون خوشگلم دوست داشته بشم, اول خودم دیده بشم بعد زیباییم..
نباید پزشک بشی تا بهت احترام بذارن, باید توی اون چیزی که دلت میخواد, اون کسی بشی که آوردن اسمش افتخاره..
تو یه انسانی.. نباید انقد بدبخت باشی...
خوش به حال اونایی که آزادانه چیزی که هستن و دوست دارن و میخوان باشن رو فریاد میزنن , زندگیش میکنن...

شاداب :)
۰۲ دی ۹۶ ، ۱۶:۵۸ موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱ نظر
دیروز یعنی 14 تیر 96 رفتم شریف کار آقامونو انجام بدم .. ایشون چون داشت 2لقمه نون واسه بچه هامون درمیاورد دیگه وقت نمیکرد خودش بره .. واسه همینم من رفتم.. بعد این عکسو گرفتم.. میخواستم این عکس رو بذارم تا سالگرد دوم بذارم اما طاقت نیاوردم :)) گفتم الان بذارم داغتره..

اینجا مجتمع خدمات فناوری دانشگاه شریفه... همونجایی که پارسال آقامون نشسته بود داشت درساشو انجام میداد ...سمت چپ این قلب صورتی من نشسته بودم.. سمت راستش آقامون.. پارسال دقیقا همین کیف cartier هم دستم بود.. چیزی که تو شریف خیلی عجیب غریب می نماید :)) نه که همه کوله پشتی دارن.. آقامون به من میگه تو خیلی تابلویی :))
دیروزم هویجوری اینو ورداشتم رفتم بیرون, اصن دقت نکردم.. واسه همینم کیفمو هم توی عکس گذاشتم چون تصادف جالبی بود ...



تو برق نشسته بودم طبق معمول همکلاسیای آقامونم دیدم .. اما دیروز اینش جالب بود که دقیقا 2نفر رو دیدم که قبلا میخواستم ببینمشون .. وای ... فقط اینو بگم که عزیزان: لطفا همیشه سنگین رفتار کنین (حتی اگه چادری باشید.. حتی اگه رتبه تک رقمی کنکور باشید).. شاید کسی بدون اینکه شما متوجه باشید در اون حوالی داره حرکات شمارو میپاد و قراره نظرش مرجع تصمیمی گیری ای باشه :))) .. پس با این کاراتون پیش اون آدم پوینت منفی دریافت میکنید.. فکر نکنید تابلو نیستید.. سنگین باشید..
بعد میخواستم برم سایت هویجوری , که آقامون غیرتی شدن فرمودن زود بیا بیرون .. هنوز ننشسته بودم که دوباره پا شدم :| ... مدت زمانی که من تو سایت برق بودم :))

دیگه بعدش آقامون اسنپ گرفت برام .. برگشتم ... تموم شد :d

شاداب :)
۱۶ تیر ۹۶ ، ۰۰:۵۰ موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰ نظر

دیشب یه دختره تو حموم آهنگهای خوشگل گذاشته بود.. ونجلیس و این مدلیا.. یه آهنگی اولش گذاشته بود که با ویولن بود و منم که عاشق ویلن.. خلاصه باهاش گریه کردم.. و همزمان به تمام این سالها فکر کردم.. به بهترین سالهایی که در راه درس و دوری از خونه فدا شد.. بعداز اینم که به امیدخدا ازدواج میکنم و وارد مرحله جدیدی میشم.. و برای همیشه از بچه ی خونه بودن جدا میشم، منصبی که توش ایفای نقش نکردم.. از نوجوانی به بعد.. حتی جرات ندارم از خودم گله کنم.. چون نمیدونم اوضاع میتونست به چه شکل دیگه ای جلو بره... از نق زدن بدم میاد.. تو دنیای واقعی هم کم پیش میاد غر بزنم..

کاش خدا مثل گوگل باهامون حرف میزد .. دلتنگیمونو سرچ میکردیم اونم یه جوابی میداد .. مثل این شخصی که با سرچ جمله ی :"برای بچم لباس نخریدم"!.. به وبلاگ من رسیده.. یا کسی دیگه با جمله:"یه زمانی میرفتیم دانشگاه خیالمون راحت بود واس آیندش"... یا با جمله:"چرا انقد درازم".. چه دردل های غم انگیزی با گوگل کردن.. میبینی؟ یکی پول نداره برا بچش لباس بخره.. یکی به امید آینده بهتر رفته دانشگاه و چیزی عایدش نشده.. و یکی دیگه ام دغدغه ظاهرش رو داره که احتمالا بخاطرش توسط مردم بی فرهنگ مسخره میشه..

و یکی ام مثل من... که دلش برا خودش تنگ شده...

میگن قرآن یعنی که خدا داره باهات حرف میزنه .. راست میگن .. حس میکنی پیشت نشسته و دستشو گذاشته رو شونت و میگه غصه نخور عزیزم درست میشه...


عکس زیر توی سرویس دانشگاه - خوابگاست .. اون نوشته ی زرد رنگ جلو رو خوندم خوشم اومد عکس گرفتم ازش:


شاداب :)
۱۶ خرداد ۹۶ ، ۱۶:۰۰ موافقین ۳ مخالفین ۰

این پست یکم طولانیه چیز خاصی هم نداره صرفا میخواستم ثبتش کنم...


+ ببخشید قسمت مربوط به اهدا سلول های بنیادی کجاست؟؟

- برو دست چپ انتهای حیاط... یه بشکه خون ازت میگیرن (میخندد)

+ (دستمو رو قلبم میذارم) نه فقط یه سرنگ 12 سی سی...

- نه یه بشکه انقدی خون میگیرن ازت (با دستش اندازه بشکه(!) رو نشون میده و بازهم میخندد)


میرم مرکز خون و پیوندمغز استخوان... طبقه دوم .. اما از دست زدن به هرچیزی توی بیمارستان چندشم میشه حتی درِ آسانسور.. درنتیجه ترجیح میدم از پله ها برم.. نمیدونم اگر که دکتر بودم چیکارمیکردم یحتمل اونقدر توبیمارستان غذا نمیخوردم و به هیچی دست نمیزدم که میمردم!!!.. یه خانوم رو پله ها نشسته و داره گریه میکنه... متاثر میشم... ضربان قلبم با هر پله ای بالاتر میره.. چندتا بچه سرطانی با ماسک و موهای تراشیده میبینم و کاغذهایی که برای اهدا عضو روی دیوار سالن چسبونده شدند... خانومه میگه اینجانیس برو انتهای حیاط :|||... فیلم ترسناک نصفه کاره میمونه... ازساختمون میام بیرون.. به سمت انتهای حیاط!!... 

دوباره ضربان قلبم بیشتر و بیشتر میشه... دستمو رو قلبم میذارم... باید با ترسم روبرو بشم.. اینو باخودم تکرار میکنم...

پس کی میخوام بزرگ بشم؟؟ زندگی هزار و یک مسئله بزرگتر از خون هم داره... باید با ترسهام روبرو بشم... امروز نه ، فردا... فایده ای نداره به تعویق انداختنش.. باید بزرگ بشم...


+ من یکم میترسم

- اگه میترسید این کارو نکنید


(باخودم گفتم واقعا هدفم از این کار چی هست؟؟؟ من ماجراجویی رو دوست دارم، دوس دارم یه کار پرهیجانی رو شروع کنم و هی توش جلو برم جلو برم ببینم چی میشه ... گفتم این انصاف نیست که بخوام به این مسئله هم این شکلی نگاه بکنم به صرف اینکه حس میکنم جدیدا همه چی boring شده...)


- میخوایید برید فکراتونو بکنید یه روز دیگه تشریف بیارید؟

- اگر برای مرحله دوم بهتون زنگ بزنیم و شما نیایید شاید تا آخر عمر خودتون رو نبخشید...

- ممکنه یه ماه دیگه بهتون زنگ بزنیم... ممکنه 10 سال دیگه بهتون زنگ بزنیم..

- اینکار برای ما 2 میلیون هزینه داره..

- مطمئن باشید و خون بدید ، اگر میترسید همین الان برگردید...

(حرفاش تو ذهنم بالا پایین میشد یکم فکر کردم واقعا میخوام برگردم؟ )

.

.

+ نه... میخوام اینکارو بکنم...


میرم پیش خانومی که خون میگیره... صورتمو اون وری میکنم...

- میترسی؟؟ پس مرحله دوم رو میخوای چیکار کنی؟؟

+ لطفا بامن درمورد چیزای خوب خوب حرف بزنید :(

میخنده.. ازم رشته و دانشگاهمو میپرسه... و من تا جواب میدم خونگیری تموم میشه :)

یه دختر دیگه هم همزمان با من اومده بود... بعداز من نوبت اون بود... باذوق میگه بیا امشب عکس بذاریم اینستا همه رو به این چالش دعوت کنیم... قیافه من :||||||||... البته بدهم نمیگفت...


من آدم نیکوکاری نیستم... واقعا هم نمیتونم همچین ادعای بزرگی بکنم... ولی دوست دارم که باشم...

یکی از فانتزیام اینه که بعدها اونقدری داشته باشم که به کسایی مثل این کلیه فروشی +O زنگ بزنم دوبرابر پولی که واسه فروش گذاشته رو بهش بدم و بگم کلیه تو هم واسه خودت نگه دار... بعد درحالیکه عینک دودیم هنوز رو چشامه، و یقه لباسم رو تا گوشهام بالا کشیدم، کلاهمو روی پیشونیم بکشم پایین تر و پشتم رو بکنم و تو افق محو شم :)))



و یکبار دیگه به یقین رسیدم که من هیچوقت نمیتونم یه پزشک باشم...من خیلی ضعیفم... اگه بخاطر فوبیای خون نمیمردم، قطعا دیدن هر روز مریضای بی پناه منو میکشت...





بعدا نوشت:


گمشده عزیز فکر کنم کامنتت اشتباهی خصوصی اومد چون چیز خاصی توش نبود که خصوصی باشه :) ... شایدم خواستی خصوصی باشه نمیدونم :)

بهرحال گفتم که بدونی چرا کامنتت نیست :)


شاداب :)
۲۴ شهریور ۹۵ ، ۱۷:۳۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۷ نظر
مامان جدیدا هروقت زنگ میزنه درمورد وضعیت زلزله و نشست زمین و گسل و سیل و بادهای 100کیلومتر در ساعتی و خلاصه انواع و اقسام بلایای طبیعی و غیرطبیعی تو تهران ابراز نگرانی میکنه... میگم مامان جان نگران نباشید خبری نیست.. (فعلا لااقل :| )

الان نزدیک به 5-6 روزه لپ تاپم رو اصلا خاموش نکردم... واقعا نمیتونم خاموش کنم بس که پنجره هایی که باز کردم زیادن... یه عالمه هم بوک مارک کردم تازه وضعیت اینه.... یه فلاکس چایی هم میذارم بغل دستم هیچی دیگه... به درجه ای از مهارت رسیدم که لیوان چایی رو میذارم رو لپ تاپ اون قسمت خالیش پایین کیبورد ... ینی اگر لیوان بریزه رو کیبورد تمام زندگی من به باد میره...

یه فیلمی بود که خیلی دوسش داشتم... تو گوگل هزارجور گشتم پیداش نمیکردم.. اصولا راسل کرو، تام هنکس و داستین هافمن رو باهم قاطی میکنم!!!! حالا پیش خودتون نگین این 3تا چه ربطی به هم دارن، خب چیکار کنم قاطی میکنم :)))

اومدم چیکار کردم؟؟؟ تو گوگل این عبارت رو سرچ کردم: اون فیلمه که تو جزیره با یه توپ گیر افتاد

:)))) .. و بسیار بسیااااار جاااالب که برام سریعا آوردش :)))... cast away

حالا هی سرچ : "قیمت اون لباسی که دخترخالم تو مهمونی پوشیده بود" رو مسخره کنین بگین دخترا بد سرچ میکنن :)) .. دیدین که... خیلی هم عالی جواب داد :))



any way... بحث چیز دیگه ای بود...

داشتن از روبروم میومدن ازم پرسیدن این آقارو میبینی؟؟ بنظرت چیکار کنیم که به راه درست بیاد؟؟ من نمیدونم چیکاره بودم این وسط!! ، گفتم خب یه شوکی یه چیزی به قلبش وارد کنین شاید اثرگذاشت... اون دوتا رفتن عقب بعد با سرعت از توی بدن مرد رد شدن... اما مرد بدون هیچ تغییری توی حالتش به راه رفتنش ادامه داد... گفتن نه مثل اینکه اثر نداشت...

میدونستم که الان باید به مامان بابام زنگ بزنم و بگم اگر مردم توروخدا غصه نخورید... میدونستم که باید به اونیکه دوسش دارم زنگ بزنم و واسه آخرین بار صداشو بشنوم و بگم دوسش دارم... اما نکردم ... چون یهویی اومدیم و زنده موندیم اون وقت کی جوابگو این آبروریزیه ؟؟ :))

اما من رو شجاع کرده بود...

کارای نیمه تمومی دارم...میدونی ... فکر میکنم مرگ فقط همینش دلهره آور باشه که میدونی دیگه فرصتی نیست واسه کارای ناتمومت... پشیمونیه عجیبی میاره... خیلی سخت... اینکه اصلا اینهمه مدت چیکار میکردی دقیقا؟؟ زندگیتو به پوچی گذروندی یا که نه، مفید بودی و کارای درست حسابی کردی؟؟

نه درد داره، نه ترس داره ، و نه چیز خاصی تواین زندگی دنیوی هست .. چون با دیدن اون ور میبینی نخیر! همچین خبری هم نبوده این ور!.. این ور فقط یه پل بود... کم بود.. یه فرصت واسه عرض اندام بود... و چقد جاهلانه سرگرم بودی و واقعا خاک عالم!!! :))))

تنها و تنها این حس میاد سراغت که خب، من چقد کار ناتموم داشتم و حیف شد .. و ای کاش بتونم به مامان بابام بگم غصه نخورن، من مرده ای هستم که زنده است!!


الان و این مدت و این روزها حس تام هنکس رو تواین فیلم دارم... دلم جزیره میخواد.. حتی شده مقطعی...

تو دلت میخواد تو جزیره بمیری یا ازش بری؟؟... نمیشه.. نمیشه نرفت.. نمیشه موند... نمیشه ادامه نداد...

کارای ناتموم زیادی داری....




*عنوان

سوره لقمان آیه 33


شاداب :)
۲۲ شهریور ۹۵ ، ۱۹:۱۵ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲ نظر

دیروز واسه حل یه مشکل تو سیستم رفتم آموزش دانشکده... من عاشق پرسنل دانشگاهمون هستم... از نگهبان دم در که با خوشرویی جواب سلامت رو میده تا کارمندای دیگه ش... اما فقط یه مشکل کوچیک داره و اون هم مسئول اصلی آموزش هستش که یه خانومه :))) ... این خانوم بین همه دانشجوها به بی اعصاب معروفه و کلا هیشکیو حساب نمیکنه :)))... و اصولا دانشجوها تو صحبت باهاش به مشکل برمیخورن... اما از نقاط قوت من این هستش که هیچوقت با این خانوم به مشکل نخوردم :))... دیروزم که رفتم گفتش که نه نه اصلااااا من همچین کاری نمیتونم بکنم :|| .. منم طبق معمول خودم رو لوس کردم :||||||... اونم هروقت این لوس شدنه منو میبینه بدون استثنا هرکاری داشته باشم اوکی میکنه :))))...

هیچی درکل که این تواناییم توی موقعیت های مختلف با آدمای مختلف اثبات شده :دی.. کاری چیزی داشتین بسپرین به من خیالتون راحت :)))

رفتم کتابخونه .. مسئولش رفته بود بیرون.. نشستم منتظر شدم.. پسرش منو دید گفت من پسرشم الان میادش بابام، لگو هامو ببین، لگوی نینجا هم دارم تو خونس.. حالا من اصن نمیدونستم لگوی نینجا چی هس :)).. بعد شروع کرد به باز کردنشون و دوباره سرهمشون کرد.. و وسطش هم یسری توضیحات تخصصی میداد و منم مثلا خودمو ذوق زده نشون میدادم و تشویقش میکردم :)... خیلی گوگولی بود.. آخ پسر منم همینقد خوشگل میشه :دی
وقتی داشتم میرفتم بهم گفت که فردا هم میاااای؟؟.. لبخند زدم گفتم شاااید :)
اوه اوه الان یادم اومد حتی اسم بچه رو نپرسیدم :دی... واقعا ممنونم از خودم :)) ...



اومدم خوابگاه خسته... نیم ساعت بعدش آز بهم زنگ زده صدای فین فین دماغش کامل مشخص بود بعد بهش میگم گریه میکنی؟؟؟؟ میگه نه :|||... گفتم عزیزم هیچی نگو الان میام پیشت!!... حالا کجا بود؟؟ ولنجک :|||||||||||||||||||||||||.. هیچی پا شدم رفتم دیگه...


"وی" میگفت که داره 14 شهریور میره امریکا... عجب شانسی هم داره هاااا ویزاش مالتی شد... گفتم خوب بسلامتی :))... گفته ایشون قصد ندارن بیان؟؟ ... بعد یسری رمز موفقیت در امتحان GRE داده که وی به دست من برسونه :))))... آخه جی آر ای شو خیلی خوب شده مث که.. مثلا وربال رو 159 شده...

بعد "وی" هم بهش گفته نه ، اگرهم بیاد بعداز درسش میخواد برگرده شما که موندنی هستید ... اوشونم جواب داده خوب اینها مسائل حل شدنی هستن، اگر علاقه واقعی باشه من بخاطر همسرم بعداز درسم هم برمیگردم و یجوری خلاصه حلش میکنیم :|||||||||

آخه Ph.D برق رو از امریکا بگیری بیای ایران باهاش چه کنی؟؟؟ نه واقعا؟؟؟


حالا دیشب وی اومده اتاقمون بهم میگه رفت هاا ... میگه همه شون رفتن ... و باهم میزنیم زیر خنده :)))))


شاداب :)
۱۶ شهریور ۹۵ ، ۱۵:۱۷ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۵ نظر

تو یکی از وبلاگ ها مطلبی در مورد اهدای سلول های بنیادی خوندم... توی لینکی که گذاشته بودن رفتم دیدم و خیلی خیلی خوشم اومد که برم اینکارو انجام بدم...

اما یه مقداری بدنم سست شده الان... طبق سابقه ای که نسبت به فوبیای خون دارم یکم تو سایت درمورد جداسازی سلول ها خوندم دست و پام شل شد... اولین بار میری و ازت 12 سی سی خون میگیرن و هیچ کار دیگه ای لازم نیست.. اما اگر بعداز مدتی یه بیمار نیازمند پیوند پیدا بشه که خونت باهاش سازگار باشه، بهت زنگ میزنن و میگن بیا حالا اهدا کن... ینی داوطلب ها ممکنه هیچوقت به مرحله دوم راه پیدا نکنند حتی!

و اهدا به اینصورته:

روش استخراج سلول های بنیادی از خون محیطی

"پروسه پیوند 5 روز متوالی می باشد ابتدا طی چهار روز داروی G-CSF از طریق زیرپوست به شما تزریق خواهد شد. این کار موجب افزایش سلول های بنیادی در خون محیطی میشود. سپس در روز جمع آوری، سوزنی در هر یک از دستهای شما قرار داده می شود. خون از یک دست وارد دستگاه شده و پس از جداسازی سلول های بنیادی در شرایط استریل از دست دیگر به بدن بازگردانده می شود. این کار 3 الی 6 ساعت طول خواهد کشید. در طی مدت جمع آوری شما بر روی تخت دراز خواهید کشید."


و من دارم به اون 3-6 ساعتی فکر میکنم که باید شاهد رفت و آمد خون به بدنم باشم... منی که حتی واسه یه آزمایش خون ساده میمیرم و زنده میشم... آخرین بار که آزمایش خون دادم اونقد ترسیدم و جیغ جیغ کردم و صورتمو اون وری کردم و دستمو تکون میدادم که سوزن رگم رو جر داد و خون پاشید رو دستم و شلوارم و همه چی خونی شد و آقاهه گفت عه رگت پاره شد ، حالا اون یکی دستتو بیار:||||| ... و من دوباره یه هارت اتک رو تجربه کردم... و تمام ساعدم هم به علت کولی بازی م به مدت چندهفته سیاهه سیاه بود از کبودی


الان دارم فکرمیکنم آیا میتونم خیلی ریلکس برم و اینکار رو انجام بدم اگر که بهم زنگ بزنن؟؟ یا سکته میکنم بازم؟؟

قبلنا که کارت اهدای عضوم رو گرفتم خواهرم معتقد بود که من رو چه حسابی رفتم کارت هم گرفتم با این سابقه درخشانم؟؟ و من پاسخ دادم: خوب اون موقع دیگه مُردم و چیزی حس نمیکنم...

بنظرم جوابم قانع کننده بود!


خیله خوب... بعداز دو سه ساعت تنهایی فکر کردن، به این نتیجه رسیدم که ثبت نام کنم... و ثبت نام کردم.. آخه نمیدونید که چقدر نجات دهنده است و واسه چه بیماریی هایی انجام میشه... درنتیجه شنبه هفته آینده میرم شریعتی خون میدم!!!!!!


این هم سایتش برای ثبت نام:

http://iscdp.tums.ac.ir/

و این هم شرایط اولیه اش:

شاداب :)
۱۲ شهریور ۹۵ ، ۲۳:۵۱ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۴ نظر

خسته از مردم شهر

خسته از اونکه تو میخوای بشیو ، من خودِشَم...


گفت شنبه بیا... اما چرا برم اصلا... میخوام راحت باشم.. داره بهم خوش میگذره پس چرا برم ..

حالم خوبه... دستمو زیاد فشار دادم پوستم داشت جر میخورد نزدیک بود خون بپاشه بیرون... حس خوبی میداد... تاحالا انقد محکم مشت نکرده بودم...

دیدمش... هم حالمو خوب کرد هم بیشتر حالمو بد کرد... اینکه چرا گذاشتم منو ازش جدا کنن... فقط نگاش میکردم... دوس داشتم بغلش کنم... حیف نمیشد... عوضش اون منو بغل کرده بود...

اما....

حتی اگر یک روز به عمرم مونده باشه... آخه من این مدلی ام... هرچیزی که میخوامو به دست میارم... برام مهم نیس چقد طول بکشه یا چه اتفاقایی بیفته یا زندگی چطور پیش بره... قبل از اینکه بمیرم و بشم یکی از فراموش شدگان قبرستون... من نمیشم یکی از اونا

بودن بقیه... میدیدن منو .. اما من نمیدیدمشون... من فقط عشقمو میدیدم.. محو دیدن اون بودم...


دکتر ت زنگ زد.... از امریکا برگشته... جوابشو ندادم... به همین راحتی... بی ادب نیستم...

خم شده بودم و از بالا داشتم عکس خودمو نگاه میکردم... نمیترسیدم یهو بیفتم توی لجن... آسمون رو هم از اون ور دیدم... درختارو هم دیدم... بعد دیدم که شاید لازم باشه گاهی وقتا قبول کرد... قبول نکردن خیلی بده.... گاهی وقتا باید فقط قبول کنی...



What is dead, may never die

But rises again, harder and stronger


شاداب :)
۰۸ شهریور ۹۵ ، ۱۷:۵۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳ نظر

خوب من دوباره از دیروز تو اتاق تنها شدم... "ص" که خیلی وقته رفته خونشون... "ام" هم که کلا استاد پایان نامش ایران نیست و واسه همینم "ام" کار خاصی نمیکنه... کلا 20 روز تهرانه 20 روز خونه است... "ال" هم که آخرین باقیمانده اتاق بود دیروز رفت خونشون !!... و اینجوری شده که من مانده ام تنهاااای تنهااااا ..
این عکس مربوط میشه به فاصله بین اتاق ما تا آشپزخونه :)) ... این عکسو باید پستای قبل میذاشتم.... انتهای راهرو رو میبینید؟؟؟ اون دَر نورانی مربوط به بالکن عمومی میشه.. سمت راستش اتاق آخررررر اتاق ماست  :||||

این اتاقی ام که شیشه هاش تو عکس مشخصه و سمت راست عکسه اتاق مربوط به مستخدم طبقه مونه...

خوابگاه به اینننن میگن :)) ... خوابگاه سوئیتی و اینا مال سوسولاست :)) .. خوابگاه باید اینجوری باشه دانشجو واسه یه چایی درست کردن 6 بار دویِ استقامت بره و جونش در بیاد :)))

بعد به من میگن چرا چاق نمیشی :)))


پشت سرم تو این عکس، آشپزخونه قرار داره!




همچنان دلم شیرینی میخواد :((

چرا من بیرون نمیرم براخودم شیرینی بخرم؟؟ :((

چرا در حالت کلی تر من بیرون نمیرم؟؟ :((

پس چرا هیشکی برام شیرینی نمیخره بیاره جلو خوابگاه؟؟ :((

اگه روزی کسی از دوستان یا خانواده یا فامیل یا عزیزانتون خوابگاهی بودن یکی از کارهایی که یه دنیا خوشحالش میکنه اینه که با یه مقدار خوردنی برید جلوی خوابگاهش و بهش زنگ بزنید بگید بیا پایین ببینمت :((

اصلا مگه داریم جمله از این خوشحال کننده تر؟؟؟ :((

چی بهتر از یه دیدنِ یهویی و بی خبر؟؟ :((

و چی بهترتر از یه دیدنِ یهویی و بی خبر به علاوه ی کمی خوراکی؟؟ :((


شاداب :)
۱۰ تیر ۹۵ ، ۰۰:۰۱ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۸ نظر

به یاری خدا دیشب آخرین پروژه مو هم تحویل دادم ... ولی این حس خوب فقط واسه همون دیشب بود ... و منفجر شه دانشگاهی که تابستونا جلسات گروه توش تشکیل نمیشه و استادا میرن خوشگذرونی تو جزایر هاوایی و مارو مجبور میکنن سریع کار تحویل بدیم...


دیشب به بابا زنگ زدم میگم بابا یه متن در رابطه با فلان موضوع برام بنویس... آخه بابا کلا خیلی قشنگ صحبت میکنه :) .. بعد متن رو آماده کرده داره واسم میخونه من داشتم مینوشتم رسید به کلمه "اهتمام" ...گفت دخترم با هـ دوچشم بنویسی!!!

قیافه من پشت تلفن : :||||||||||||||||

البته قیافه مو پیش بابا بروز ندادم.. گفتم چشم بابا :|||||||

ینی بابام در حد کلمه اهتمام هم ازم انتظار نداره :)))) ... دستشون درد نکنه واقعا :)))))))


بابای مهربون و نازنین و خوش قلب و انسان دوست و خوشگلم ...




+

ریملم تموم شده و حسش نیست برم بیرون بخرم :| ... مشکل بغرنجیه واقعا :))


شاداب :)
۰۱ تیر ۹۵ ، ۱۶:۴۰ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۵ نظر