ماراتن تا موفقیت

ماراتن تا موفقیت

اگه بگن کدوم فیلم یا کتاب درواقع داستان زندگی تو هست میگم کتاب "تیزهوش" از هرمان هسه.
البته این کتاب شرح زندگی گذشته من هست که ازش عبور کردم.

۹ مطلب با موضوع «ماجراها با دوستای خارجی» ثبت شده است

1. دیشب (درواقع 11 آذر) طبق معمول خواب دیدم دارم پرواز میکنم.. خیلی خوبه..  الان چندین ساله خواب پرواز میبینم..  و یجوری هم شروع میکنم به پرواز که یکم باید تمرکز کنم بعد بپرم.. خیلی واقعیه حسش، درحدی که تلاشمو برا از زمین جدا شدن حس میکنم حتی.. 

2. برام شلوار تو خونگی 450 هزار تومنی خریده :))) .. چی بگم بهت؟ اسپیچلس ام

3. اون روز صبح عین هاپو بودم ولی راننده تاکسی آهنگای حبیب رو گذاشته بود و چقد حالم خوب شد .. فکرکنم دوباره باید آهنگاشو دانلود کنم

4. اونایی رو که به جای که مینویسن ک و به جای دیگه مینویسن دگ اصلا درک نمیکنم و انقد حالم بد میشه نوشته شونو میخونم که حد نداره.. هردفعه میرسم به ک اصلا که نمیخونمش! دقیقا ک میخونمش.. یا دگه دقیقا همین دگه میخونمش.. ااااااااااااااااااه (کشدار قشنگ).. و چقد رو مخن اینجور نوشته ها که اکثرا هم از این بچه مچه هان..

5. جدیدا دارم به سایه علاقمند میشم.. مثلا از این سایه صورتی خیلی کمرنگا بزنم :)) خوشگله آخه.. من تو عمرم سایه نزدم.. ولی فکر میکنم خیلی تو  افزایش زیبایی تاثیر داره

6. داریم واحد مدیرعامل رو عوض میکنیم، یه خونواده اومدن که جای اینا بشینن، من اینارو لحظه اول دیدم گفتم این بدبخت بیچاره ها از کجا اینهمه پول دارن که اینجارو میخوان بگیرن؟ .. زنه مثلا به خودش رسیده بود ولی مشخص بود یجوریه، مثلا مانتوی کوتاه تنگ پوشیده بود.. کی آخه دیگه مانتوی تنگ میپوشه؟ :)) اونم کوتاه! .. شوهره هم ابروهاشو نازک کرده بود :))) بعد بعدا املاکیه گفت مرده فوتبالیسته :| من که کلا خبر ندارم فوتبالیستا کین چین.. این یارو رو هم نشناختم اصلا.. 

7.  واحد بغلی شرکتمون یه آرایشگاه زنونست.. واحد ما کنار راه پله است.. اونجا محل سیگار کشیدن ملته.. در داره ولی بازم بوی سیگارشون میاد.. کلا پاتوق اون آرایشگرا واسه سیگار کشیدن اونجاست.. تشکر

8. تا حالا از این کره های کوچولوی بغل کباب خوردین؟ من معمولا نمیخورمشون.. الان دارم یکیشونو با نون میخورم مزه روغن نباتی میده.. کلا مزه همه چی میده بجز کره

شاداب :)
۱۹ آذر ۹۸ ، ۰۹:۳۵ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر

یه دوست چینی دارم، با پدر مادرش اومده بود ایران مسافرت این چند روزه.. بعد خیلی خوشش اومده بود از ایران.. حتی از غذاهامون! جل الخالق.. چینیا اصلا ذائقه شون به غذاهای ما نمیخوره.. دوغ رو که دیگه نگم برات.. بعد این حتی از دوغ هم خوشش اومده بود! بهش گفتم توکه انقد از ایران خوشت اومده باید با یه پسر ایرانی ازدواج کنی :دی.. فک کنم بدش نیومد از پیشنهادم.. گفت پسرای ایرانی چطورین؟ همیشه فکر میکردم سوال راحتی باشه.. ولی خیلی عجیب بود هرچقدر فکر میکردم هیچ جوابی نداشتم... و علاوه براون نمیخواستم هم خیلی بدی بگم از خودمون و دنبال ویژگی های خوب بودم .. و این کار رو دوبرابر سخت تر میکرد :)) ..

بعداز مدتی فکر کردن گفتم عموما، پسرای ایرانی موقع بیرون رفتن دوست ندارن دختر دست تو جیبش کنه خرج کنه، تاحدودی غیرتی هستن (حالا بیا غیرتی رو تعریف کن، گفتم ینی دوس ندارن مردای دیگه به زنشون توجه کنه یا باهاش flirt کنه :دی) ، نسبت به پسرای چینی احساساتی تر هستن و مناسبت هایی مثل ولنتاین، تولد، سالگرد دوستی، سالگرد ازدواج برای دختر و پسرا توی رابطه خیلی مهمه ، بعدش گفتم یه بدی هم دارن اینه که اخلاق خوبی ندارن زیاد، و زود تمپر خودشون رو از دست میدن :دی

این قسمت آخر تمام بدی هاشون رو شامل میشه و کارم رو برای توضیح راحت تر کرد :دی.. بعد دوستم خندید گفت بنظر خوب میان ... میخواستم بگم واااقعا؟ :دی..

بعد گفت چیز جالبی که فهمیدم این بوده وقتی یه زوج میدیدم مردا معمولا خیلی بزرگتر بودن موهای سفید هم داشتن ولی خانوما نه.. بعد من گفتم آره عسیسم مردای ایرانی پیچاره ها از سناشون بیشتر میزنه قیافه هاشون.. مثل چینیا نیستن که 50 سالشون هم بشه تابلو نباشه.. والا.. و اینم اضافه کردم البته غالب (نه همه) مردای ایرانی یک سندرم ناشناخته هم دارن که علاقه به ازدواج با زن های 7-8 سال کوچیکتر از خودشون دارن.. 

 

بچه ها دوست داشتین توصیفاتم رو؟ :دی.. اعتراضی چیزی دارین بیایین بزنین .. 2 روز مهلت اعتراض هست :دی

شاداب :)
۳۰ شهریور ۹۸ ، ۱۴:۳۱ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۰ نظر
حدود یک ماه پیش رفتم یه جایی مصاحبه کردم.. به منظور شغل دوم.. میخواستم پول بیشتر دربیارم خیر سرم...
رفتم مصاحبه هم خوب پیش رفت.. قرار شد که مشغول بشم البته پاره وقت.. چینی بودن... این شخص شخیص رئیس دوشنبه من رو به شام دعوت کرد.. هتل اسپیناس پالاس بود خودش.. دعوتم کرد تو رستوران طبقه 21 ام هتل.. منم رفتم بهرحال.. میخواستم درمورد کار صحبت بکنم... وقتی تو آسانسور بودیم گفت تو خیلی کوشولوهی! انگار تازه فهمیده باشه.. خودش دومتر قد و هیکل داشت برعکس چینی های معمول.. (این وسط یه گریزی بزنم به سفر چین، آقا گذشت اون زمان که چینیا کوچولو بودن ها، برو شانگهای ببین چقد ملت قدبلند شدن نمیدونم چیکارکردن باخودشون :| ) 
سه نفر بودیم.. من و این رئیسه و یه چینی دیگه.. داشتیم صحبت میکردیم که گفت من ازت خوشم میاد دوست دختر من میشی؟ و من که دچار شوک از جهات مختلف شده بودم اسپیچلس شدم.. گفتم ببین من به منظور کار اومدم عسیسم، دنبال دوست پسر نمیگردم که.. گفت تو نیازی نیست کار بکنی اصلا دیگههه... یه نگاهی به اون یکی چینیه انداختم اون بنده خدا خیلی باشخصیت بود اصلا به خزعبلات این ری اکشن نشون نمیداد، شایدم چون رئیسش بود میترسید ازش...گفت من میخوام زمان زیادی ایران بمونم و اگر روزی هم برم تو حاضری با من بیای چین؟... گفتم واه من بیام چیکار.. گفت زنم بشی ... و من دوباره اسپیچلس شدم... گفت من 32 سالمه و ازت چندسال بزرگترم خوبه دیگه.. (همینجوری داشت شرایط رو واسه خودش بررسی میکرد :)) )
من که شدیدا uncomfortable شده بودم میخواستم سریعا محل رو ترک بنمایم.. گفت نه کجا حالا هنوز شام نخوردیم.. یهو دیدم 4 تا ایرانی دیگه هم بهمون اضافه شدن و میخواستن درمورد کار صحبت کنن.. با وزیر نفت و شرکتای پتروشیمی و اینا میخواست همکاری کنه این انسان... آقا ایرانیا اومدن و سلام علیک کردیم و من گیر کردم بدتر.. ازش پرسیدن معرفی بنما، اون یکی چینیه که کارمندش بود هیچی، بعد یکی از ایرانیا که یه مرد کت شلواری با موهای سفید بود گفت خانم رو هم معرفی کن برگشت گفت دوست دخترمه :||||||||||||||||||||| من یهو دچار شوک الکتریکی شدم پریدم گفتم نههههههههه منم برای کار اومدم... تمام مدت هم دستش زیر چونه اش بود منو نگاه میکرد، تلویحا هی بهش میگفتم جمع کن خودتو ، ملت بخاطر تو اومدن اینجا جلسه کاری گذاشتن تو داری به من نگاه میکنی؟
دیدم کلا شرایط pretty ugly شده میخواستم فقط در برم... باز نذاشت.. دیگه ناچارا موندم تاغذا بیاد باورکن فقط 2 تا قاشق خوردم گفتم من دیرمه باید برم... پیشنهاد داد منو برسونه.. گفتم نخواستیم بابا بشین سرجات.. دیگه به زور تا لابی هتل اومد پایین باهام.. گفت آره من 26 سالم که بود یکبار نامزد کردم ولی بهم خورد.. الان واقعا ازتو خوشم اومده و این چرت و پرت ها...
منم گفتم باشد باشد.. خدافظ
بعد از اون روز چندتا طومار پیام بهم داد.. جواب ندادم دیگه... گفت فکر کنم ازمن خوشت نیومده پس دیگه مزاحمت نمیشم

واااقعا چینیا اصلا اینجوری نیستنااا.. من که تاحالا ندیده بودم
آب و هوای ایران فکر کنم روش تاثیر گذاشته بود بنده خدا :))))
شاداب :)
۰۹ مرداد ۹۸ ، ۱۵:۰۰ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۷ نظر
1. اون شب با مدیر عامل و یکی از مهندسا رفتیم شام بخوریم، قبل از غذا، کره و نون داغ و این چیزا آورده بودن.. رئیسم میخواست کره رو خالی خالی بخوره :)) عوق.. بهش گفتم ما با نون میخوریم اینو.. بعد یه کم کره ورداشت گذاشت رو نون مالید گفت اینجوری؟ گفتم آفرین پسرم :)) فکر کنم خوشش اومده بود، چون همشو خورد :))



2. پسر روبوکاپی به بهانه اینکه تو گمرک موقع حرف زدن گفته بودم گوشیم یه سری چیزا رو نداره، میخواست منو ببینه که مثلا گوشیمو اوکی کنه.. ولی من علاقه و حوصله ای ندارم...



3. یک پیام هم دارم برا اونیکه انقد حرص خورد از خریدا و گوشی من.. والا نه از خریدام چیزی دندونمو گرفت، نه از گوشی... 
گوشی نازنینم که بعداز کلی دوندگی و حال خرابی رجیستر شد هیچی... براش هنوز کاور نخریده بودم... اینو داشته باشید فعلا... هفته پیش میخواستم سوار اسنپ شم قبل از اینکه برسه منتظر بودم کنار خیابون.. گوشیم هم تو دستم بود.. یهو از دستم افتاد رو یه قسمتی از آسفالت که شکسته بود و تیز بود و سر خورد رفت زیر چرخ یه ماشین پارک شده.. از همون بالا نگاش کردم دیدم کلا سفید شده ، نگو ال سی دیش خورد شده.......... دهنم باز شد بدون حتی یک کلمه... یک دقیقه تمام بهش زل زده بودم و نمیتونستم خم شم برش دارم... واقعا واقعا دهنم باز بود یک دقیقه... در کمال ناباوری داشتم بهش نگاه میکردم... خیلی حال بدی بود.. خیلی ... لاین روبرو هم ترافیک بود ماشینا همینجوری داشتن نگام میکردن.. باخودشون احتمالا گفتن دختره بیچاره... دیگه اسنپ هم اومد نشستم گریه کردن.. پسره هم شروع کرد آهنگ غمگین گذاشتن :)) احتمالا فکر میکرد شکست مشقی خوردم :)) مثلا میخواست با آهنگای آه و ناله باهام همذات پنداری کنه :)) میخواستم بگم خفش کن اونو، بی تو بدبخت شدم مردم :)) ولمون کن توروخدا...
خلاصه یک روز تمام داشتم گریه میکردم... هنوزم وقتی بهش فکر میکنم قلبم تیر میکشه...

از همینجا فقط بهت بگم: آدم نحسی هستی.. اگه نمیدونستی بدون...



4. دیروز یکی از مهندس خارجیامون که الانم ایران نیس یهو نه سلامی نه علیکی بهم پیام داده که پاشو سریع بیا اینجا.. میگم چی شده :)) میگه تو خبر خوندم که قراره فلان بشه :دی.. بعدم یه اسکرین شات از خبره برام فرستاده :دی... میگم اون وقت چطور بمونم اونجا؟ میگه با یه پسر اینجایی ازدواج میکنی میمونی دیگه.. تو به این خوشگلی، خیلیا هستن که دوست دارن باهات ازدواج کنن
خب دیگه من مشکلاتم حل شد دارم میرم.. کاری ندارین؟؟ :)))



5. تو یکی از ادارات چند وقتیه کار دارم... وااااااااااقعا آدمو به مرز بدبختی میرسونن ... ینی خدا گذر هیشکیو به اینجور جاها نندازه... هر دفعه که میرم هیچی که باید کل 6 طبقه رو هی بالا پایین کنم.. خودشونم انگار باخودشون قهرن.. تو باید آشتیشون بدی :)) مثلا فکر کن امروز پرونده رو از مرده خواستم بفرسته طبقه پایین که کارمو انجام بده طبقه پایینی ، بعد دوباره فردا میخوام همین کار رو تکرار کنم میگه از پایین فرم پرکن بگیر بیار که من پرونده رو براشون بفرستم پایین.. میگم it's me عسیسم!!! دیروز که پرونده رو همینجوری فرستادی پایین که! الان فرم میخوای چیکار؟! میگه نه قانون جدیده!!!! 
ینی قانونای کاربردی تون تو حلقتون :)))
واقعا بدون اغراق میگم.. بدون اغراق.. 90 درصد کارمندای اونجا اصلا آدمای عجیب غریبی هستن... با یک نگاه میتونی بفهمی سواد درست حسابی ندارن... بقیه شم دیگه به من ربطی نداره!



6. از این به بعد اشپزخونه هم میرم میخوام بنویسم (اون آشپزخونه نه :)) این آشپزخونه ) .. اون دوستان عزیزی که لطف دارن میخونن همچنان لطف دارن.. ولی اون دسته که ناراحت میشن و بی دغدغگی من براشون غیر قابل تحمله خواهشا اینجارو نخونن دیگه.. میتونن بجاش برن مطالب علمی که پره جاهای دیگه بخونن... این زندگی منه و دوس دارم ثبتش کنم تاحالا هم بخاطر ترس از حرفای اون عده خیلی از روزانه نویسی هامو کنسل کردم و متاسفانه تو خاطراتم از دستشون دادم ... پس، از این به بعد هرچیزی دلم بخواد مینویسم، ولو بدون محتوا :)


شاداب :)
۰۱ تیر ۹۸ ، ۱۶:۰۳ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳ نظر

همیشه فکر میکردم همین که ده بیست ساله تو خوابگاه زندگی کردم واسه بزرگ شدن کافیه تا اینکه امشب اولین سوسک زندگیمو با کلی جیغ جیغ کشتم و فهمیدم زندگی خیلی سخت تر و بی رحم تر از اونیه که فکرشو میکردم :))) دیگه هیشکی نبود که برم خودمو پشتش قایم کنم و اون به جام سوسکه رو بکشه...


دو روزه CEO مون از اون ور آب اومده.. من قبلا یکبار فقط دیده بودمش... سری قبل هم تاحدی صمیمی شدیم که مثلا بردمش دانشکده فنی امیرآباد رو بهش نشون دادم.. هی میگقت دوس دارم ببینم دانشگاتو... عکسم گرفتیم .. کلی هم از خوشگلی من تعریف کرد :دی خلاصه برگشت کشورش تا دو روز پیش که دوباره اومده...

دیشب باهم برگشتیم از سرکار.. من و این CEO و دوتای دیگه از همکارای خارجیم.. اول ceo رو رسوندیم هتل اسپیناس پلس، بعدش خودمون رفتیم خونه هامون... تو ماشین CEO عه بهم گفت smile ام  بیوتیفوله :دی حالا اتفاقا خودم برعکس فکر میکنم...

بعد منم کلی ازشون تعریف کردم گفتم شماهارو دوس دارم و اینا... بعد CEO مون گفت آهان ، میگی شماها ، ینی بقیه رو هم دوس داری، من فکر کردم فقط منو دوس داری :دی

بعد که پیاده اش کردیم جلو هتل، تو راه برگشت اون یکی همکار خارجیم (Y) گفت امشب از ceo تعریف کردی اونم خیلی خوشحال شد و این حرفا... گفتم خب؟ :|.. سن بابامو داره خب والاااا.. حسود :))

امشبم رفتیم رستوران به دعوت من. خودم رو برای 600 تومن آماده کرده بودم.. که اخر سر هم همکارم نذاشت من حساب کنم :)))) زحمت کشیدم با این دعوت کردنم :)))) 

سر میزهم اونا آبجوی بدون الکل سفارش دادن منم کوکاکولا... هر از گاهی هم Cheers میزدیم :دی... که یکسری اش رو CEO گفت cheers برای زیبایی تو :دی... منو میگی... کلی حال کردم :)))

سر میز دیدم همکارم که اسمشو میذارم Y ازم عکس گرفت... Y یکی از مدیرای خیلی جوون شرکته ... تو بخش مسائل خارجی.. و توی انگلیس درس خونده.. حالا منم شبیه بز بودم :))) خسته و له از سرکار اومدنی... اصصصلا دلم نمیخواد عکسه رو ببینم :)) واسه همینم نگفتم واسم بفرسته..

این Y درکل یکم از اوناس که خودشو میگیره نه که کار خاصی بکنه ولی قبلا خیلی سرد بود یجورایی انگار کلاس میذاشت.. ولی جدیدا با من مهربون شده، حتی سر میز برام غذا میکشه :))) داوطلبانه در قوطی نوشابه برام باز میکنه :)))

برگشتنی هم تا هتل با ceo کلی حرف زدم.. بهش گفتم من واقعا این کمپانی رو دوس دارم ، دوس دارم اینجا رشد کنم، چیز یاد بگیرم... کلی حال کرد گفت از حرفت خوشم اومد :دی

خلاصه اینجوریه زندگی... اون ایرانی عقده اییه آرزوی لبخند این ceo رو داره، بعد من باهاش رستوران میرم :دی... بترکی ایرانی :)))

من برم بخوابم مثل امروز صبح خواب نمونم آبرو حیثیت برام نمونه :دی


شاداب :)
۲۲ آبان ۹۷ ، ۰۰:۳۷ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳ نظر
اوه این پستی که دارم میذارم مربوط به یک ماه پیشه حدودا .. اصلا وقت نکردم بیام اینجا بنویسم.. امیدوارم از مهرماه یکم بیشتر به وبلاگ وقت اختصاص بدم...

"چند روزه که از طرف شرکت اومدم ماموریت... سر پروژه... ته نقشه... اینجا واقعا آخر دنیاست... هیچی نیست... فقط تویی و دریا و آفتاب...

الان دقیقا 10 روزه که من اینجام... از روز اول میخواستم کارایی که هر روز کردیم رو بنویسم.. ولی باورت میشه شب که میرسیدم هتل فقط میخواستم ولو شم رو تخت؟ ... خیلی کار اینجا سخته... از 6 صبح تا شب...تو بیابون تقریبا"

از اینجا به بعد رو الان دارم مینوستم...

ولی احساس مفید بودن شدیدی میکردم...کارایی که همیشه آرزوشو داشتم کردم... بیشتر یاد گرفتم.. حسودا بیشتر از پیش حرص خوردن...
وقتی میخواستم برگردم تهران مهندسای خارجیمون میگفتن نهههه تو نمیتونی بری :))... میخواستن بیلیطمو کنسل کنن.. میگفتن یک روز دیرتر برو... با اینکه 11 روز بود که اونجا بودم.. اولش قرار بود یک هفته باشه.. که شد 11 روز.. باز میخواستن بکننش 12 روز :))
دیگه بالاخره اومدم تهران.. ولی هنوز همچنان بهم میگن بیا :))
گفتم عسیسان حالا بذارین حداقل نفسی تازه کنم.. یکی دوماه دیگه دوباره میام یه سر .. واقعا اون 11 روز به اندازه 2 ماه خسته شدم.. خیلی سخت بود...
بعد برا اینکه سیاه سوخته نشم حدود 2 تا ضد آفتاب تموم کردم :)) همچنین صورت و دستامو کاملا میپوشوندم با روسری و مانتوم.. و عینک آفتابی و کلاه میذاشتم... کلا سوژه بودم :)) میخندیدن بهم :))
یه روزش رو سپاه جلسه داشتیم با رئیس سپاه.. بعد من که چادر نداشتم.. رفتن برام چادر مشکی خریدن :)) ... همچین حجاب کردم وقتی رفتیم اونجا.. عینک آفتابی هم زدم.. بعد یکی از مهندسای خارجی انقد بهم خندید یه عکس هم ازم گرفت به همون شکل :))


درکل جالب بود.. یا کسایی رفتم تو جلسه که قبلا شاید فکر میکردم woooow... با رئیس فلان و بهمان و استاندار فرماندار و امثالهم جلسه ها داشتیم... ولی دیدم نه... هیچی نیست... باورکن هیچی نیست... رفتم تهشو هم دیدم... چیزی نبود...
تازه خیلی چیزام فهمیدم که واقعا ترجیح میدم ننویسم...

بعد آهان برا سایت پروژه ما به یکسری کانکس نیاز داریم و متراژی که میخواییم بالاست... قیمتی که از یکی گرفتیم مجموعا حدود 2 میلیارد میشد... بعد جالبه با من که صحبت میکرد بهم پیشنهاد رشوه 50 میلیونی داد!!!!
منم مستقیم رفتم گذاشتم کف دست رئیس خارجیم و مهندسای خارجیمون... کلی بهم افتخار کردن :)) البته من بخاطر افتخارکردن اونا اینکارو نکردم.. بلکه میخواستم بهشون بگم ببینید این افرادی که ازشون خرید داریم به خیلیای دیگه هم ممکنه رشوه بدن مواظب باشین... درکل با این درستکاری بازی هام به هیچ جا نمیرسم آخرش :)) همون دزدی نمودن به اصطلاحِ بعضی ها به جایی رسیدن تعریف میشه..

درکل اعتمادشون شدیدا بهم جلب شده... خیلی روم حساب میکنن... کارت بانکی رئیسم همراه با رمز اینترنت بانک و رمز دوم و همه چیش کلا دست منه.. 100 میلیون 100 میلیون هم توش میریزه... یه روزی بالاخره با پولا فرار میکنم :))))

رئیسم اون شب بهم پیام داد گفت امروز بخاطر تو به اون چیز ایرانیه توپیدم... گفتم چی گفتی؟ گفت بهش گفتم من و همه خارجیای شرکت شاداب رو دوست داریم و خیلی ازش راضی هستیم (آیکن مغروریت :)) ).... فکر کنم چیز ایرانیه باز حرف مفت زده بود... ولی حال کردم پررو ضایع شد.. هرچند دست از اذیت من برنمیداره.. چون بدتر حسادتش برانگیخته شد دیگه :))

ولی خدا با من است... فمدی؟؟ :)

شاداب :)
۰۲ شهریور ۹۷ ، ۲۳:۴۰ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۶ نظر

دیروز بازم بازار آهن رفتیم.. برای نوشتن یه قرارداد.. نصف خرید رو انجام دادیم... قرارداد 1 میلیارد و 300 میلیونی امضا کردیم .. تازه هنوز مونده از خریدامون...

بعد مهندسامون بهم گفتن قرارداد رو چک کن ببین مشکلی نداشته باشه و برامون ترجمه هم بکن.. منم نشستم خوندم یه جاش نوشته بود : درصورت عدم پرداخت به موقع پول و شرایط نابسامان بازار، قیمت ها تعدیل میگردد... منم برگشتم گفتم این تیکه شرایط نابسامان بازار شبهه داره، چون ما به تاریخ قرارداد پول میخواییم بدیم، فردا قیمت ها عوض شن به ما مربوط نیست... اونام منظورشون این نبود عوض میشه، ولی خب من محض اطمینان گفتم اون جمله رو حذف کنن.. بعد مهندسامون کلی ذوق کردن گفتن ایول تو چقد خوبی حواست جمع هست و فلان... 

بعد یه قسمت دیگه ام بود که نوشته بود فروشنده موظفه طی 45 روز بار رو تحویل بده کامل... من به مهندسامون گفتم اومدیم و اینا تاخیر کردن تو تحویل، اون وقت ما چیکار کنیم؟ حداقل یه شرایط براشون بذاریم مکتوب.. دوبااااره مهندسا گفتن ایولللللل چقد تو خوبییییی آفرین آفرین بیگ لایک :))) خودشون به مغزشون نرسیده بود انگار اینا :)) .. خلاصه گفتیم درصورت تاخیر 5درصد از پول رو بهشون نمیدیم به عنوان جریمه...

امیدوارم به سلامتی بارمون برسه به محل پروژه.. خیلی استرسشو دارم

حالا فردا با اینکه تعطیلم و تایم کاریم نیست ولی باید برم بار رو تحویل بگیرم... امروز عصر هتل خارجیامون بودم غذا خوردیم.. بعد به رییسم میگم فردا باهم میریم یه قسمتی از بار رو تحویل بگیریم که بفرستیم .. با لبخند میگه من دارم میرم الان بیلیط دارم بندرعباس  :|||||| (کوفت و خنده) ... میگم وااااا پس کی بار رو چک کنههههه؟؟ میگه خودت تنها برو کانتینر کامیون رو چک کن بعدم بفرست محل پروژه :||||| ممنون از اعتمادش ولی آخه من تنهااااا؟؟؟


دیدین گفتم آز دوستم 23 خرداد بهم تولدمو تبریک میگه.. دیدین؟؟ همین دو دیقه پیش زنگ زد... یه خورده شستمش.. ولی نمیدونم چرا نمیتونم کینه ای باشم.. احتمالا تولدش گوشواره طلایی که براش خریدم رو بهش بدم... 

شاداب :)
۲۳ خرداد ۹۷ ، ۲۱:۳۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۴ نظر

اپیزود 1 :


این چندوقته انقد رفتیم بازار آهن شبیه لوله PSL2 با سه لایه پلی اتلین شدم... عوضش خیلی چیزا یاد گرفتم خوبه... ولی جاتون خالی خیلی هوا گرمه، قشنگ ذوب میشم هر روز...

بعد اینو بگممممم... ما کلا وقتی میریم اونجا، خیلی از آهن فروشا به من پیشنهاد پورسانت (همون رشوه خودمون :| ) میدن.. میگن اگه ازما خرید کنین انقد به تو میدیم... بعد بگو دیشب چه پیشنهادی داشتم؟؟ دیروز از یکی شون استعلام قیمت گرفتیم، بهم میگه خانوم مهندس پورسانت شمارو 20 میلیون درنظر گرفتیم ... آیکن من دیگه حرفی ندارم :|||||||.. دوستم میگه مگه شرکتتون چقد خرید داره که فقط پورسانت تو میشه 20 میلیون؟ میگم عسیسم میلیاردی داریم تجهیزات میخریم.. همین دیروز مثلا 200 میلیون یه قلم ازش رو خریدیم فقط..

ینی وسوسه کننده درحد چی... حالا من هی میخوام آدم خوبی باشم نمیذارن... ای شیطان های بی ادب...

ولی من به رییسم گفتم که بهم پیشنهاد رشوه میدن... چیزی نگفت.. فک کنم مشکلی نداشت :))))



اپیزود 2:


دیروز بعداز کار رفتیم یه رستوران خارجی که پاتوق رییسم ایناست.. رئیسم (همون مدیرعاملمون) ، من و 2 تای دیگه از مهندسا.. هر سه تا خارجی ان فقط من ایرانی ام... دیگه منم دعوت کردن.. بعد پول شاممون 1 میلیون شد حدودا :| .. یکی از مهندسا به شوخی میگه تو مهمونمون کن :|... منم از رو نرفتم گفتم باشه قبوله.. بعد خندیدن و این چنین شد که من پولی ندادم (آیکن از خود راضی)



+ مریم جونم مرسی که به فکرم بودی و خوابمو میبینی :) هرجا هستی شاد و موفق باشی.. دلم هم برات تنگ شده.. بی زحمت وبلاگتو راه بنداز دوباره :d


+ دوست عزیزی که برام کامنت خصوصی گذاشتی.. شرکت ما نفتی و گازی هستش.. و درحال حاضر پروژه مون توی یه منطقه تقریبا بی آب و علفه، اتفاقا یکسری نیرو هم گرفتیم جدیدا ولی همه آقا.. چون اونجا اصلا برا خانوم مناسب نیست، حتی بعضی وقتا به منم احتیاج دارن ولی منو نمیبرن اونجا، من فقط در دفتر تهران مستقر هستم.. شمام فکر میکنم خانوم باشی... درکل نیرو میخواستیم تا همین چند وقت پیش، فکر کنم گرفتیم همه رو تقریبا.. اگه بازم کمکی از دستم برمیومد بگو عزیزم


شاداب :)
۲۲ خرداد ۹۷ ، ۰۹:۵۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۴ نظر

دیروز ظهر چارلی بهم زنگ زد گفت وقت داری بیای اینجا؟ .. یه هتل دارن مخصوص خودشون, همه خارجین.. منم بعداز مشورت با آقامون گفتم آره اوکیه.. خلاصه رفتم سر راهم شکلات و میوه گرفتم, و یه دونه ام از اون کوکتل میوه آجیلا گرفتم واسه رییسم :))) تو پست قبل دیدم گشنه اس بیچاره:)) گفتم واسش ببرم اندفعه..

بعد رییسم میگه اینارو چرا گرفتی؟؟ چقد پول دادی؟ :)) طفلک میخواست پولشونو بهم بده.. دیگه منم گفتم هویجوری واسه شما گرفتم..

جریان لپ تاپ رو هم به رئیسم گفتم.. گفت مهم نیست, بعدا واسه تو یه دونه دیگه میارم

بعد چارلی گفت بریم پارک, به رییسم گفتم توام بیا, گفت با گب جلسه دارم نمیتونم.. گب دیشب برگشت کشورشون.. خلاصه با چارلی و یکی دیگه رفتیم بیرون.. اول رفتیم موزه.. اونجا عکس گرفتیم حالا شاید فردا بذارم اینجا.. 

بعدش رفتیم پارک و چایی خوردیم.. یه دوسه تا پسر بودن داشتن ورزش میکردن, چارلی اومد بهشون سلام داد, میدونستم دلش میخواد بازی کنه :)) ازشون اجازه گرفتیم و چارلی با یکیشون مسابقه داد :)) با اختلاف برد پسره رو.. بعد بهشون میگه هفته آینده ام هستین اینجا؟:|||||.. فک کنم میخواد هر هفته بریم سراغ مردم تو پارک وسیله هاشونو بگیریم بازی کنن :))

برگشتنی میخواستن وی پی ان بخرن, رفتیم یه جایی که صاحب مغازه هه انگلیسی بلد بود! یه دختر و پسرم اونجا بودن دیگه باهم صحبت کردیم و براشون جالب بود و هی از زبان پرسیدن و این چیزا... دختره از مانتوم هم پرسید که چندخریدی.. خلاصه همه چیو کشف و ضبط کردن تو اون بیست دقیقه...

مانتومو دوشب پیش از کوروش خریدم .. ینی دوتا مانتو خریدم از کوروش و پولام تموم شد :| .. ولی آقامون معتقده خیلیم مبارکم باشه پارچه بشه به تنم :|

وی پی ان خریدن تموم که شد اومدیم هتلشون.. منو دعوت کردن واسه شام.. میگوهاشون با دست و پا بود (آیکن چندش) نخوردم..از ماهی و سبزیجات و چیزای دیگه خوردم... بعد اومدیم طبقه پایین صحبت کردن واینا.. یکی از مهدسای برق که من ندیده بودمش قبلا بهم گفت احتمالش زیاده از طرف شرکت برات بیلیط بگیرن بری کشور مبداء برای یکسری دوره های training.. منم خوشحال شدم کلی .. همگی دعا کنید این اتفاق بیفته :دی

چارلی بعضی وقتا درمورد قرآن ازم میپرسه, گفت هرازگاهی واسم ترجمه کن بخون ببینم قرآن توش چی نوشته :).. خلاصه دارم غیرمستقیم باعث اسلام آوردن خارجیا میشم :)) اجرم با خدا :دی




+پی نوشت:

بچه ها حقوق گرفتم و میخوام به شماها یاران همیشگیم هم شیرینی بدم.. پیشنهاد بدید ببینم چیکار میشه کرد.. یه چندتا پیشنهاد قابل اجرا بدید


شاداب :)
۱۱ اسفند ۹۶ ، ۱۷:۰۰ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۸ نظر