لبخندهای دوشنبه ای
یکشنبه 11 مهر 95
از آخرین باری که شهروند یا هایپر استار رفته بودم حدودا 4 سال میگذشت... همچنان قصد نداشتم برم... اما جامع ترین و سریع ترین راه برای تهیه وسایل موردنظرم شهروند بود دراون لحظه...
با سرعت راه میرفتم... صورتم تو آسمونا بود :)) و دستام کنار بدنم تکون میخورد :)) و همونجوری رفتم تو :)) ... قسمت موردنظر رو پیدا کردم و مستقیم به انتهای فروشگاه رفتم... بعد حس کردم که باید سبدی چیزی ورمیداشتم :||||||||
برگشتم از دم در از این سبدای کوچولو ورداشتم گفتم خب من که چندتاچیز بیشتر لازم ندارم... اما بعد دیدم از چندتا چیز خیلی بیشتر شد :| .. لذا هروقت حس کردید که کارتون با این سبدای دستی راه میفته این اشتباه رو نکنید و قشنگ ازهمون اول یه دونه از اون چرخ داراشو وردارید :|... البته بستگی به آدمش هم داره... من کلا میرم مارکت نمیتونم به لیستی که دارم بسنده کنم
رفته بودم قسمت ظرف یکبار مصرف.. یه مامان با دخترش هم داشتن ظرف ورمیداشتن در تعداد زیاد.. بهم لبخند زد گفت دانشجویی؟؟ گفتم بله :) ... گفت شماهم دفاع داری؟؟؟ گفتم نه :|
کلا 90درصد کسایی که اونجا اومده بودن زوج بودن... باهم خرید میکردن :)
مثلا مواد غذایی رنگارنگ ببینی دوس داشته باشی براش درست کنی باخودت بگی باشه به موقعش...
کلا زندگی میبینی :) .. قشنگ بود... آدم اینجور فروشگاها میره دلش میخواد ازدواج کنه :|||||||
دوشنبه 12 مهر 95
+ ای وای همه جا ریخته که
- هیچییی نشده .. هیچی... آرووم.. اصلا هول نشو... هیچی نشده
از این جمله ها ... از این جمله هایی که حالمو خوب میکنه... از این آرامشی که بهم میدی...
اون حرف میزد و... آرامش چشماش و صدای جذابش و لبخند قشنگش... لبخند قشنگش... وسط صحبت های جدی و ، اون لبخندِ یهویی...
اونجا باهم داشتیم راه میرفتیم... خیلی جدی نظرای مهندسی میداد و من اما ذوق میکردم...
پنج شنبه 15 مهر 95
عجیب بهش اعتقاد دارم...دوسال پیش رو یادمه، اما من تو عالم دیگه ای بودم... فکر نمیکردم چیزی مهم تر از درس خوندن برام پیش بیاد...
پارسال رو هم یادمه که چه قشنگ اون شب رو ازدست دادم... و چه خوب شد که اون شبو ازدست دادم... الان دارم حکمتش رو میفهمم..
نزدیک بود محرم امسال... لپ تابم که بخاطر اون دخترِ انرژی منفی اونجوری شد، درست یک روز قبل از رفتن من... بردمش پیش اون آقا... انتظار داشتم بگه 1 هفته... اما گفت 2 ساعته اوکی میشه!!!!... و بیلیطی که کلا دیگه واسه اون روز گیرم نمیومد... با ناامیدی ثانیه های آخر رسیدم و میدونستم رسیدنم بی فایده است اما درکمال خوش شانسی تونستم سوار شم...
فکر کنم خداهم میخواست که من امسال به اون شب برسم :)
خداهم دوس داره .... :)