ماراتن تا موفقیت

ماراتن تا موفقیت

اگه بگن کدوم فیلم یا کتاب درواقع داستان زندگی تو هست میگم کتاب "تیزهوش" از هرمان هسه.
البته این کتاب شرح زندگی گذشته من هست که ازش عبور کردم.

دیروز ظهر چارلی بهم زنگ زد گفت وقت داری بیای اینجا؟ .. یه هتل دارن مخصوص خودشون, همه خارجین.. منم بعداز مشورت با آقامون گفتم آره اوکیه.. خلاصه رفتم سر راهم شکلات و میوه گرفتم, و یه دونه ام از اون کوکتل میوه آجیلا گرفتم واسه رییسم :))) تو پست قبل دیدم گشنه اس بیچاره:)) گفتم واسش ببرم اندفعه..

بعد رییسم میگه اینارو چرا گرفتی؟؟ چقد پول دادی؟ :)) طفلک میخواست پولشونو بهم بده.. دیگه منم گفتم هویجوری واسه شما گرفتم..

جریان لپ تاپ رو هم به رئیسم گفتم.. گفت مهم نیست, بعدا واسه تو یه دونه دیگه میارم

بعد چارلی گفت بریم پارک, به رییسم گفتم توام بیا, گفت با گب جلسه دارم نمیتونم.. گب دیشب برگشت کشورشون.. خلاصه با چارلی و یکی دیگه رفتیم بیرون.. اول رفتیم موزه.. اونجا عکس گرفتیم حالا شاید فردا بذارم اینجا.. 

بعدش رفتیم پارک و چایی خوردیم.. یه دوسه تا پسر بودن داشتن ورزش میکردن, چارلی اومد بهشون سلام داد, میدونستم دلش میخواد بازی کنه :)) ازشون اجازه گرفتیم و چارلی با یکیشون مسابقه داد :)) با اختلاف برد پسره رو.. بعد بهشون میگه هفته آینده ام هستین اینجا؟:|||||.. فک کنم میخواد هر هفته بریم سراغ مردم تو پارک وسیله هاشونو بگیریم بازی کنن :))

برگشتنی میخواستن وی پی ان بخرن, رفتیم یه جایی که صاحب مغازه هه انگلیسی بلد بود! یه دختر و پسرم اونجا بودن دیگه باهم صحبت کردیم و براشون جالب بود و هی از زبان پرسیدن و این چیزا... دختره از مانتوم هم پرسید که چندخریدی.. خلاصه همه چیو کشف و ضبط کردن تو اون بیست دقیقه...

مانتومو دوشب پیش از کوروش خریدم .. ینی دوتا مانتو خریدم از کوروش و پولام تموم شد :| .. ولی آقامون معتقده خیلیم مبارکم باشه پارچه بشه به تنم :|

وی پی ان خریدن تموم که شد اومدیم هتلشون.. منو دعوت کردن واسه شام.. میگوهاشون با دست و پا بود (آیکن چندش) نخوردم..از ماهی و سبزیجات و چیزای دیگه خوردم... بعد اومدیم طبقه پایین صحبت کردن واینا.. یکی از مهدسای برق که من ندیده بودمش قبلا بهم گفت احتمالش زیاده از طرف شرکت برات بیلیط بگیرن بری کشور مبداء برای یکسری دوره های training.. منم خوشحال شدم کلی .. همگی دعا کنید این اتفاق بیفته :دی

چارلی بعضی وقتا درمورد قرآن ازم میپرسه, گفت هرازگاهی واسم ترجمه کن بخون ببینم قرآن توش چی نوشته :).. خلاصه دارم غیرمستقیم باعث اسلام آوردن خارجیا میشم :)) اجرم با خدا :دی




+پی نوشت:

بچه ها حقوق گرفتم و میخوام به شماها یاران همیشگیم هم شیرینی بدم.. پیشنهاد بدید ببینم چیکار میشه کرد.. یه چندتا پیشنهاد قابل اجرا بدید


شاداب :)
۱۱ اسفند ۹۶ ، ۱۷:۰۰ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۸ نظر

گب مدیرعامل اصلیمون توی کشور مبداء هستش.. شرکتاشون تو امریکا کانادا اروپا و آسیا کلا هستش... یکشنبه اومد ایران.. همسن بابایی منه تقریبا.. انقد گوگولی و آروم بود.. بعد اومده پیش میز من داره باهام صحبت میکنه و کارت ویزیتشو بهم داده, بعد منه پررو رو داشته باشید:))) بهش گفتم من میتونم تو جای خالی(اسم شرکتمون) کار کنم؟؟ خندید گفت مگه همین الانش کار نمیکنی؟؟ گفتم آرهههه ولی منظورم در کشور مبدا هستش, تو شعبه اصلی :)))) گفت الان که نه, ولی بعدا.. هیچی خلاصه خوشحال شدم که آپشن میشه داشت صرفا :))


گب با یکی از نماینده مجلس ها جلسه داشت, یه 7-8 نفری بودن خلاصه.. بعد من نمیدونستم یارو نماینده مجلسه, اصن محلش ندادم :)))).. واسه ناهارم موندن, 700 هزارتومن فقط ناهار سفارش دادیم!... فقط واسه اونا البته.. بعد گابریل اومد پیش من گفت توام با ما ناهار بخور :).. فقط به من گفت, به بقیه بچه های شرکت نگفت (آیکن خباثت)

بعدا منو هم بردن تو جلسه.. خلاصه خیلی احساس مهم بودن بهم دست داد :)))) .. یه الف بچه بین اونهمه مرد کله گنده بودم... درکل ولی میدونی چی جالبه؟؟ از دور فکر میکنی دنیای آدم بزرگا خیلی عجیب غریبه.. اما وقتی بری توشون بشینی باهاشون توهمچین اتاقی, میفهمی اونقدرام عجیب غریب نبود...

بعد رییسم (نمیدونم اسمشو تو وبلاگ چطوری بگم).. اومد نشست پشت کامپیوتر من... بعد من از اون کوکتل میوه آجیلا داشتم, نشست همه شو خورد :||||| ... حیف نمیشه عکسشو بذارم اینجا, چون ازش عکسم گرفتم حتی :))))

تو پست بعدی از امروز میگم :دی


شاداب :)
۱۱ اسفند ۹۶ ، ۰۰:۴۹ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر
بیش از 10 بار این سکانس رو نگاه کردم الان..

- you know, sometimes... i think, i've felt everything i'm ever gonna feel..
and from here on out, i'm not gonna feel anything new...

just...
lesser versions of what i've already felt...


*Her

شاداب :)
۰۴ اسفند ۹۶ ، ۲۳:۰۰ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر
تو شرکتمون همه لخت و پتی میگردن فقط من یه لچک رو سرم دارم :)) ... اون روز که دیدم یکیشون روسری که هیچی, مانتوش رو هم در آورده و داره با شلوار و تیشرت آستین خیلی کوتاه تردد میکنه


شرکتمون منتقل شد به یه منطقه دیگه.. ساختمون قبلی, هم دسشویی ایرانی داشت و هم فرنگی.. منتها این جدیده فقط دسشویی فرنگی داره(آیکن نگرانی و چندشی).. خلاصه هروقت دسشویی میرم یه عالمه دستمال میچینم دورش... موندم این خارجیا چطور دسشویی عمومی میرن ریلکس هم میشینن.. چطو مریض نمیشن؟؟
درکل میگن هرچی بیشتر خودت رو از میکروب دور نگه داری بدنت ضعیف تره و زودتر مریض میشی, اما هرچی بیشتر در معرض کثافت باشی بدنت مقاوم تر میشه :))) فک کنم اینم همونه جریانش

درکل بچه ها میخوام بگم که چرکولک باشید تا سالم بمانید

آهاان لپ تاپو بگم
هیچی دیگههه.. گفتم من نمیتونم لب تاب رو بدم به این خانوم چون لازم دارم .. اقای میم شوک شد.. و درنهایت منو مجبور کرد که لب تاب رو بدم.. نمیدونید چقدر از هردوشون متنفر بودم و شدم و هنوزم تقریبا هستم...
از طرفی رییس خارجیم هنوز ایران نیست و شنبه میاد و شنبه هم که بیاد میرن یکی از شهرایی که توش دارن یه قسمتی از کارخونه رو راه اندازی میکنن, و من عملا تا آخرهفته دیگه نمیبینمش.. شایدم بیشتر.. میخوام به محض اینکه دیدمش بهش بگم جریانو..

حالا این هیچی..
اون روز یکی از اعضای هیات مدیره که یه خانوم تقریبا مقتدر و عصبانیه داشت با اقای میم بحث میکرد.. و جریان این بود که معترض بود که این دختر حسابداره چطور استخدام اینجا شده و اینها.. میگفت من اقای فلانی رو اوکی کرده بودم با حقوق کمتر هم حتی...

گفتم بهتون که.. این دختره از آشناهای (شایدم رفیق) این آقای میم هست.. انگلیسی که 2 کلمه بلد نیست, نمیدونید وقتی با خارجیای شرکت صحبت میکنه چه جوکی ازش درمیاد.. یکسره من باید برم واسشون مترجمی همزمان کنم! بعد با اعتماد به سقف فراوان داره احتمالا 2 برابر من حقوق میگیره.. نمیدونم.. ولی میدونم حقوقش از متوسط بالاتره و خدا میدونه برای چی!!!!!!!! .. همش بخاطر حمایتیه که اقای میم ازش میکنه... درکل خوشم امد اون خانم هیات مدیره بردش زیر سوال..

حالا درسته سابقه کار بالایی داره ولی خب کسایی با مدرک این دختر, با سابقه این دختر و زبان انگلیسی فول, تو تهران ریختن! قطعا با حقوق پایین تر حتی..


بعد اون روز اقای میم اخروقت نشسته باهام حرف زدن.. که مثلا از دلم دربیاره که لب تابو ازم گرفته.. بعد جالب اینجاس میگفت هرکسی دیگه ای جای تو بود و اونجوری باهام حرف میزد همون لحظه اخراجش میکردم :)))) ولی تو دختر خوبی هستی :))) وای خدایااا.. ینی طلبکار که بودم هیچی, کاری کرد تهش بدهکارم شدم :))) بابت لپ تاپی که رئیس خارجیم شخصا! داده دست خودم! بدهکار شدم پیش ایرانیا!
و من نه تنها حسم بهش خوب نشد(از جهاتی یککککم بهتر شد) بلکه بیشتر پی بردم چه آدم بی وجدانیه... فقط داره از حسادت میترکه و هررررررجوری هست میخواد بهم تلقین کنه که حمایت خارجی هارو ندارم... همش میخواد بگه تو تنهایی.. تو کسیو نداری.. تو مجبوری که مطیع من باشی و درعین حال دارم بهت لطف میکنم و باید قدردان من باشی :))))... نمیدونم واتس رانگ ویت هِم واقعا! نمیدونم از چی نگرانه! آخه من چه تهدیدی میتونم براش باشم آخه!!!
اما باورکن تو یکی رو من مینشونم سرجات... صبرکن :)

شاداب :)
۰۴ اسفند ۹۶ ، ۰۱:۴۷ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱ نظر

دیروز سرکار ناهار نخوردم.. از ظهر تا شب به فواصل مختلف گریه کردم.. واقعا بعضیا چقدر میتونن غیرانسان باشن, حسود باشن..

بذار اینجوری تعریف کنم.. من مدتیه که تو یه شرکت خارجی شروع کردم کار کنم.. یه دختر حسابدارم هست اونجا که یک جمله انگلیسی درست هم نمیتونه حرف بزنه اما با پارتی و آشنا بازی یکی از ایرانیا اومده اونجا..

از قضا من سیستم نداشتم و رئیس شرکت که خب یک شخص خارجیه, یکی دوهفته رفت کشورشون و بهم گفت برات از اونجا لپ تاپ میارم واسه کارت.. این دختر حسابدار پی سی داره تو شرکت..

حالا 2 روزه لپ تاپ منو از خارج آورده رئییسم.. دختره آتیش گرفت.. سریع به اون آشناشون گفت میخواد لپ تاپ منوو.. مرده هم اومده با لحن درخواستی به من میگه لپ تاپو بدی به خانم فلانی بهتره!!!!!!!!

خیلی حس بدی بود.. خیلی... ینی اون تایمی که این مدیر آقا داشت کنار پنجره سیگار میکشید و اون دختر اومد تو اتاق ما نشست و تو سکوت گوش میکرد که خواسته اش رو اون آقاهه مطرح کنه, نمیدونی چه حس بدی بود.. احساس کردم توسط دشمن اسیر شدم و دارن از همه طرف شکنجه ام میکنن...احساس تنهایی خیلی بدی بود.. خیلی بد...

خدایا.. روز به روز دارم بیشتر از ایرانی ها منزجر میشم... ای کاش همه آدمای این شرکت خارجی بودن.. هیچ ایرانی حسود و بدجنسی رو نمیدیدم دیگه...

از طرفی این آقاهه (که از این به بعد میم صداش میکنم) هم کلا با روابط حسنه من با این خارجیا مشکل داره.. کافیه یکم با خارجیا بگو بخند کنم,  فرداش از دماغم در میاره...

من لپ تاپم رو به این خانم پرتوقع نخواهم داد..... رئیس خارجی بنده به من دادن.. کسی نمیتونه ازم بگیره.. حالا به هر قیمتی که تموم بشه..


خدا هرچی آدم عقده ای حسود و بدجنس رو از سر راه من ورداره.. Amen...


شاداب :)
۲۷ بهمن ۹۶ ، ۰۱:۵۶ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲ نظر
گفت دوتا از دوستام میخوان خونه بگیرن و دنبال یه نفر سوم هستن که اجاره شون کمتر بشه.. گفت دخترای خیلی آروم و خوبین.. گفت دوستم خیلی بامعرفته.. گفت ایمو میگیرم تصویری باهم صحبت کنین.. پرسیدم کجا دنبال خونه گشتین، گفت ستارخان.. گفتم چند.. گفت 20 میلیون پول پیش، و 700 هزارتومن اجاره.. بدم نیومد..
یکم صحبت کردیم قطع که کردم برگشتم به دختره گفتم دوستات چطور آدمایی هستن؟؟ مثلا ممکنه پسر دعوت کنن خونه؟؟ گفت نه دوست پسر نداره.. ولی خب مشکلی نداری ماها همیشه جمع شیم اونجا؟؟ گفتم نه مشکلی ندارم چه اشکالی داره بیایین.. گفت پسر هم هستااا ..گفت ولی اصلا دوستیمون اونجوری نیست ها.. خیلی سالمه.. فازی نداریم رو هم.. دوتا از پسرا نمازهم میخونن، پسر سوم مشروب میخوره ولی کاری به بقیه نداره ما نمیخوریم..

ساکت شده بودم و دخترک حجم زیادی از اطلاعاتی رو که براشون تعریفی درنظر نگرفته بودم رو پشت سرهم به سمتم پرتاب میکرد.. 

هنوز دارین میخونین؟ :| هیچی دیگه واضح شد چی شد... باهاشون همخونه نمیشم...

باید اعتراف کنم خسته ام.. اعتراف تازه ای نیست.. کهنه است.. مثل زخمی که هی تا میاد خوب بشه پوستشو بکنی و دوباره خون بیاد و هیچوقت التیام پیدا نکنه... این خستگی منم معلوم نیس کی قراره به happily ever after ختم بشه... از اینکه نشستم وسط یه عالمه لباس و کتاب دراین لحظه و همچنان نمیدونم کتابامو باید کجا ببرم یا بذارم.. این زندگی دو قسمتی بی سر و ته رو دوست ندارم..

شاداب :)
۲۰ بهمن ۹۶ ، ۱۹:۰۶ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱ نظر

من هیچوقت تاکسیای پیکان رو سوار نمیشم چون لباسام بو میگیره.. ولی این بار دلم سوخت.. سوار شدم و از قضا بو نمیداد (البته فکر نکنید مثلا تاکسیای دیگه بو نمیدن، چرا من پرایدم سوار شدم بو فاضلاب میداده :| ) داشتم میگفتم.. بو که نمیداد هیچی، کلی هم باشخصیت بود رانندش.. یه مرد حدود 60 ساله.. درکل خدا حفظش کنه واسه خانوم بچه هاش..


امروز دوباره یه پیکان بوق میزد و با دستش به سمت مسیر انقلاب اشاره میکرد... دیدن این تراکم از پیکان اونم توی دو روز عجیبه یکم.. این بار هم دلم سوخت و سوار شدم.. از کنار هر عابری رد میشد با صدای خیلی بلند میگفت انقلااااب.. آخرسر گفتم آقا میشه یواشتر داد بزنید؟ گفت باشه.. بازم دلم میسوخت همچنان.. با اون رانندگیش و ترمزهای ناگهانی و سر و ته شدن اعضا و جوارح بدن درنهایت چهار راه فاطمی پیاده شدم.. ینی یک مسیر ده دیقه ای پیاده رو با تاکسی اومدم.. پول خوردم هزار و 350 بود بهش دادم و پیاده شدم.. دیدم داره با همون صدای نکره داد میزنه خانم خانم.. برگشتم سمتش.. گفت اینکه هزار و 350 .. گفتم آره خب! گفت نه 1600 میشه.. منم گفتم از خیابون 20 ام امیرآباد شمالی تا انقلاب کرایه 1600 میشه.. من که یه دونه چهار راه کلا سوار شدم پس هزار و 350 معقول که هیچی، زیادم هست.. پررو بازی دراورد و منم چون دیدم بدبخته گفتم باشه 10 تومنی میدم خورد کن. گفتم ولی راضی نیستما، واسه اون دنیات خوب نیست.. گفت گور بابای اون دنیا :||| گفتم واسه خودت میگم درکل.. پولو دادم و اومدم..

درکل من آدم لارجی هستم ولی حرف زور رو برنمیتابم.. مثلا اونسری N تومن غذا خریدم دادم به دستفروشای تو پیاده رو.. ولی راننده تاکسی بخواد 500 تومن اضافه بگیره شاید درنهایت بهش هم بدم ولی قبلش چپ و راستش میکنم :)))

بعد تو راه داشتم فکر میکردم اگه از کسایی که تو یه مسیری از زندگی درحال امتحانن فاکتور بگیری (مثلا شخص اول درحال امتحانه شاید) دیگه بعضیا واقعا حقشونه تا آخر عمر بدبخت بمونن چون خودشون باعثش هستند.. همین


شاداب :)
۱۵ بهمن ۹۶ ، ۱۱:۲۰ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳ نظر

انقد که این چند وقته درگیری فکری و زمانی و غیره دارم که اصلا وقت نشده بیام بنویسم.. یکی از دلایلش هم اینه که دست و پای خودمو بستم.. همش میگم هویجوری چیزی ننویسم, بلکه با حوصله سرفرصت یه مطلب درست درمون و سازماندهی شده تحویل وبلاگم بدم!

بعد باخودم فکر کردم دیدم چه کاریه؟؟ کی میگه باید آداب و ترتیبی بجوی ام؟؟ اصن هرچه میخواهد دل تنگم می گویم!!

نه که برای خواننده ارزش قائل نباشم.. اصلا.. خیلی هم دوستتون دارم.. شیرینی هم قراره بهتون بدم :)))

ولی خب درکل میگم چه کاریه آخه؟ مگه من این وبلاگو برای اهداف خاصی افتتاح کردم؟؟ غیر از اینه که خواستم دفترچه خاطراتی باشه واسه 50 سال بعدم؟؟ حالا اون لا و لو هم یه چهارتا حرف علمی فرهنگی اجتماعی میزنیم که زیادی هم دست خالی نمونیم :دی

بعدشم.. اصلا چی بالاتر و با ارزش تر از تجربه؟؟؟ اینکه آدم تجربیاتشو حتی خیلی شخصی بنویسه مگه کم چیزیه؟؟ 4 تا چیزهم بقیه از زندگی یاد میگیرن.. من خودم که شخصا وبلاگهای روزانه نویسی و خودمونی رو ترجیح میدم به وبلاگای لفظ قلم و نوشته های ادبی احساسی و غیره..

البته روزانه نویسی هم ویژگی هایی داره.. نه که آدم بیاد بنویسه خب الان در یخچالو باز کردم بعد عمه ام تو تلگرام یه پیام داد گفت شب بخیر خوب بخوابی! اینجور وبلاگ نویسا همونایین که تو دنیای واقعی تا بیان یه جریانی رو برات تعریف کنن, دق ات میدن :دی

بگذریم..


امروز جِف برام یه عکس از یه متنی فرستاد گفت این چی داره میگه؟ منم مونده بودم با آقای میم هماهنگ کنم اول بعد براش معنیشو بگم یا یهو جواب خودشو بدم یا چی...
دست اخر بعداز بررسی بسیار تصمیم گرفتم اول با آقای میم مشورت کنم.. که تایید کرد گفت اوکیه معنیشو بهش بگو...
حالا چند روز قبل هم جِف برگشت بهم گفت به مهندس ش بیشتر میتونیم اعتماد کنیم تا آقای میم ... گفتم چرا؟؟ گفت چون میم خیلی clever هست و گاهی نباید به آدمای clever اعتماد کرد :)
فرق clever با مثلا smart میدونید چیه؟ هردوش یجورایی باهوش میشه.. اما smart بیشتر به استعداد و هوش ذهنی و یادگیری اشاره داره.. اما clever بیشتر به مکار و حیله گر و زرنگ بودن اشاره داره..
گفت میدونی چرا اینارو بهت میگم؟ چون تو جوون و ساده ای .. تو دلم گفتم thank you واقعا :||||

من وسط دو جبهه گیر کردم خلاصه... حالا شرح مبسوطش رو خواهم گفت طی چند روز آینده...

شاداب :)
۱۳ بهمن ۹۶ ، ۰۱:۲۵ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰ نظر

اولین برف زمستونی اومد... چه برفی... عشقولانه و آزار دهنده همزمان.. 

آقای طفلکم یک ساعت مجبور شده تو برف بمونه.. بمیرم براش

میدونی یکی از بزرگترین لذت ها چیه ؟؟ هوا برفی باشه.. برفو ببینم از پنجره.. بعد من زیر پتو باشم.. دست و پامم شل کنم.. خسته باشم... بعد تا ابد برف بباره و من تا ابد زیر پتو باشم...


دلم هوای خونمونو کرد... وقتی اینجور وقتا باباییم آش درست میکرد.. بعد از زیر پتوی گرم و نرم میومدم و آش رو تو بشقاب درحال بخار کردن میدیدم... میدونی دوس دارم تو اون لحظه به مدت هزارسال متوقف بشم.. نهایت لذت همین چیزاست...


برف بیاد و... من زیر پتو باشم و... از آش باباپز توی بشقاب بخار بلند شه... 

برف و پتو و آش داغ...

هزارسال.. هزارسال




بعدا نوشت:

الان صبح فردای دیشب محسوب میشه.. الان ساعت 8صبح و من با این صحنه مواجه شدم:


شاداب :)
۰۸ بهمن ۹۶ ، ۰۱:۵۲ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲ نظر
یه اتفاقاتی افتاد این چند روز که وقت کنم به زودی مینویسم تو وبلاگ..
درحال حاضر وسط یه عالمه آشغال نشستم :)) آشغال منظورم البته mess هستش.. (اینو چندساعت پیش نوشتم البته :دی.. چون درحال حاضر افقی ام :)) )

فقط همینو بگم که امشب آقامون کلی کمکم کرد تو ترجمه یه متن خیلی سخت.. میدونی؟ هر آدمی باید یکیو داشته باشه که بهش بگه " تو برو یه چیزی بخور, من برات انجام میدم".. بعد یهو انگار یه نسیم خنک میاد و از ته دل خیالت راحت میشه.. جالب اینجاس که من آدمی ام که اصلا و ابدا نمیتونم کارامو بسپرم دست کسی، چون همش نگرانم و فکرم پیش کار میمونه و اونقدر هی خودمم میام سرکشی که اگه از اول خودم انجام میدادم درواقع سنگین تر میبود :| .. اما آقامون فرق میکنه.. اونقدر بهش اعتماد دارم که میدونم اگه تصمیمی بگیره، اگه کاری قرار باشه بکنه هیییچ نیازی نیست نگران باشم.. میتونم با خیال راحت کار دیگه ای بکنم.. و این حالت برای کسی مثل من هم عجیب و هم شیرینه..


+ الان رفتم پارچ آبو پر کردم بذارم تو یخچال، چشمم به پرتقالی افتاد که چارلی بهم داد اون روز :)))))) میام تعریف میکنم .. آشنا میشین حالا با بچه ها :دی


شاداب :)
۰۶ بهمن ۹۶ ، ۰۴:۳۰ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر

امروز تو به دنیا میای فرشته زمینی من :*

خوشحالم که خدا هرجوری بوده خواسته تورو بیاره رو زمین تا چشمای شیشه ای مامان و هوش زیاد بابارو به ارث ببری و بشی یه یادگاری که میرسه به دست من تا حسابی مراقبش باشم و یادم نره چقدر دوسش دارم..

امیدوارم به زودی هرسال با آرامش این روز رو با بهترین هایی که برات اتفاق میفتن و من شاهد و حامی شون هستم ، کنارت باشم عزیزترینم


شاداب :)
۲۸ دی ۹۶ ، ۰۰:۰۰ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰ نظر

خب به میمنت و مبارکی خطر از کنار گوشم گذشت, نمیدونم چه کار خیری کرده بودم که ختم به خیر شد :دی .. ینی فقط یه پای شکسته کم داشتم تو این اوضاع.. تو تاکسی بودم . پشت نشسته بودم و یه مرد هم جلو نشسته بود.. به راننده میگم ممنون من یکم جلوتر زیر پل عابر پیاده میشم, جواب میده چشم.. نگه که میداره, مرده هم پیاده شد.. راننده انگار تواین فاصله 10 ثانیه ای یادش رفته بود قول داده که منو هم پیاده کنه!!!!!

همین که پامو گذاشتم بیرون یهو گاز داد که بره واسه خودش.. در عرض صدمِ ثانیه حس کردم پام سنگین جسبیده به زمین و کنده نمیشه و همزمان هم خیلی خم شده و دارم کج میشم و صورتم با آسفالت خیابون داره ملاقات میکنه.. جیییییغ بنفش غیر ارادی کشیدم.. سریع ترمز کرد.. نصف پام زیر چرخ رفته بود و اگه 2 ثانیه دیرتر جیغ میزدم احتمالا نصف باقی مونده هم خم شده بود زیرش و الان داشتم از بیمارستان براتون پست میذاشتم :دی

راننده از این بچه های شنگول بود که مشخصه ناحیه بالا رو اجاره دادن.. احتمالا 2 روز از 18 سالگی و گواهینامه گرفتنش گذشته بوده.. رنگش پریده بود و داشت با ترس منو نگاه میکرد.. تا چند ثانیه ساکت بودم و خودمم تو شوک بودم.. یهو سرش جیغ جیغ کردم :)))) گفتم وقتی مغزت سر جاش نیست مسافر نزن مسئولیت دارهه.. بعد پول رو پرت کردم تو صورتش, لامذهب جا خالی داد, نخورد به سرش :)))) خیلی صحنه دراماتیک و کمدی بود همزمان ... بعد لنگان لنگان اومدم برم سر کلاس :))))) الان یکم عذاب وجدان دارم .. خیلی آخه شخصیتشو نابود کردم :دی ..ولی خب نه, به اینم فکر کن که اگه مچ پات خورد میشد چی؟؟؟ مچ جای حساسیه بالاخره, معلوم نبود شاید تا اخر عمر لنگ میشدم.. نه؟؟ (دارم خودمو دلداری میدم که حقش بود که واسش درس عبرت شه حواسشو جمع کنه :دی)

حدود 30 ثانیه بعد هم یهو با شدت تمام زدم زیر گریه :))))) خلاصه با اون قیافه و اوضاع رفتم سرکلاس.. در حین درس دادن هم هی از زیر میز مچ پامو چک میکردم که کبود شده و پوستش کنده شده و هی برا خودم دل میسوزوندم :دی.. آقامون هم البته مراتب درمانی رو کامل کردن برام :*

بعد هی حس میکردم قسمت بالای زانوم از پشت خیلی درد میکنه, شب اومدم نگا کردم دیدم کبود شده... آخه اونجااااا؟؟ چه ربطی داشت؟؟؟ :|

خلاصه که میخوام از عمق فاجعه براتون بگم :دی

فقط خداروشکر کردم که کفش خیلی محکمی پام بود و تابستون نبود که از اون صندل های فانتزی پام باشه وگرنه ( تَکرار میکنم :دی ) الان از بیمارستان با مچ پای خورد شده پست میذاشتم..


بعضی چیزا خیلی بدیهیه و فکر نمیکنیم یه رفتار ساده در طول روز میتونه چه خطراتی در پی داشته باشه برامون.. درکل اینارو گفتم که مراقب خودتون باشید.

برگشتنی هم داشتم سوار BRT میشدم که طبق معمول یکی کارت نداشت و خب اتوبوسام با پول نقد کار نمیکنن, ازمن خواست بجای اونم کارت بزنم.. زدم و سریع سوار شدم.. اومده بود میگفت اینم 500 تومنی که بجای من کارت زدین.. گفتم نمیخواد مهم نیست که.. هی اصرار کرد ...گفتم بندازید صدقه.. و مرده گف باشه...


شاداب :)
۲۶ دی ۹۶ ، ۱۵:۳۰ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰ نظر
هان؟ هان؟ هان؟
(ادامه عنوان بود :دی)

دیروز جایی کار داشتم.. ینی کارم داشتن.. بعد وقتی نشسته بودیم صحبت میکردیم یکی از اون اقایون تا آخر هر 10 دیقه یکبار میگفت چرا یه ماشین نمیگیرین خب.. هی خویشتن داری میکردم, هی سکوت میکردم, هی لبخند ملیح میزدم, هی...  دیگه آخراش میخواستم جیغ بزنم بگم پول ندااااارم... له له له له له له :))

نمیدونم چرا هرکی منو میبینه فکر میکنه پولدارم :| .. بهم نمیاد ماشین نداشته باشم.. حالا فردا پس فردا یه 206 ام بگیریم لابد میخوان بگن چرا یه پرادو نمیگیری؟؟ :|
یا مثلا اون سری سر کلاس بودم یکی از دانشجوهام داشت شماره مو میگرفت خودش بای دیفالت 0912 داشت میزد و منتظر بقیه ارقام از سمت من بود تا بهش بگم.. انگار حق مسلم من 912 باشه. منم نا امیدش کردم :دی .. خب شاید یکی خطش اعتباری باشه.. عجباا :| ... البته یه خط دائمی دارم ولی کد شهرمون هست و گذاشتمش خونه, تو تهران لازمم نمیشد.
دور و بر منو یکسری مرفه بی درد جامعه احاطه کردن نمیدونم به کدام سو پناه ببرم :دی .. همه مثل شما لکسوس و تویوتا سوار نمیشن که... یا 912 مخصوصا کد 1 رُند ندارن که... 
من فقط خوب میپوشم خوب میگردم :دی ...دیگه از بقیه فضولات دنیوی دل کندم :دی.. ( الکی مثلا)


بی ربط نوشت :دی
دوست دوستم اومده بود یه شب پیشمون بود.. بعد هی از من تعریف میکرد وااای چه موهایی داری واای چقد خوشگلی و این حرفا.. بعد آخرشم گفت ای بابا حالا که من از قیافه و موهات خوشم اومده یه داداشم نداریم تورو واسش بگیرم... قیافه من :|
من که میگم هرجا میشینم باید اعلام کنم خودم یه دونه آقا دارم, همتون بگید فلان بیسار .. بیا.. تحویل بگیر

شاداب :)
۲۱ دی ۹۶ ، ۱۶:۳۰ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۷ نظر

شاعر میگه که آره معشوقمو بوسیدمش و این صحبتا, دیگه نمیترسم جهان به پایان برسه و فلان, چون من سهممو از این دنیا گرفته بودم و بهمان..


خب *** ***

******  ***** :|

کل عشق و دنیات تو همون بوس خلاصه میشد؟ نه واقعا میخوام بدونم.. ریلی؟ ینی چشماش مهم نبود؟ قلبش مهم نبود؟ وجودش مهم نبود؟ حالا درسته بوسیدن یکی از قشنگ ترین ساین های دوست داشتنه ولی خب

مثلا میتونستی بگی نگاهش کردم عطر تنشو بو کردم, دیگه نمیترسیدم دنیا بترکه و اینها...

یا مثلا باهم رفتیم کباب خوردیم , دیگه نمیترسم زلزله 7 ریشتری تهرانو نابود بکنه که بکنه...

یا مثلا باهم تو دامنه کوه های آلپ هایکینگ کردیم, دیگه مهم نیس اگه وقتی برگشتیم ایران تو هواپیما سقوط کنیم..



+اون قسمت های ستاره دار رو الفاظ +13 به کار برده بودم که وقتی رفتم اسم شاعرشو سرچ کردم دیدم بدبخت 77 سالشه فلذا از خیرش گذشتم... میبخشمت ای شاعر :|

+ شعر اصلی: بوسیدمش, دیگر هراس نداشتم جهان پایان یابد, من از جهان سهمم را گرفته بودم...


شاداب :)
۱۵ دی ۹۶ ، ۰۰:۰۸ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳ نظر
ساعت 1و 20 دقیقه شبه و من دارم سبزی هایی که عصر شستم و تو یخچال گذاشتم آبش بره, رو مرتب میکنم...
به خودم نگاه میکنم ...
چقد شبیه مامانم.. قبل از خواب همیشه آشپزخونه و یخچالو چک میکنه...
چقد خوب بود وقتی با خیال راحت میدونستیم یه بزرگتر الان داره واسمون غذا حاضر میکنه, یه بزرگتر الان واسمون از نونوایی نون داغ میاره, یه بزرگتر مارو میبره گردش... یه بزرگتر...
چه پشت گرمی محکمی...

حالا نوبت ماست که بشیم اون
"یه بزرگتر"...
چه نخواستنی...
کاش میشد همیشه بچه بمونیم و دلمون به یکی خوش باشه... کاش بزرگترا همیشه موندنی بودن...

بی ربط نوشت:
باباها و مامان ها, توروخدا بچه هاتون رو زود وارد دنیای بزرگسالی نکنید... اینکه بچه 5ساله مون مثل آدم بزرگا بشه, نه افتخار داره نه کلاس داره نه ذوق داره نه هیچی... بچه باید تا سالهای سال بچگی کنه...

شاداب :)
۰۸ دی ۹۶ ، ۰۱:۵۰ موافقین ۲ مخالفین ۰