ماراتن تا موفقیت

ماراتن تا موفقیت

اگه بگن کدوم فیلم یا کتاب درواقع داستان زندگی تو هست میگم کتاب "تیزهوش" از هرمان هسه.
البته این کتاب شرح زندگی گذشته من هست که ازش عبور کردم.

1. بعضی انسان ها موجودات بی خاصیتی هستند. تو کلاسی که میرم روز اول همه بعداز کلاس گفتن وااای چه استاد بدی ما هیچی نمیفهمیم و فلان بریم اعتراض کنیم عوضش کنن، خلاصه همگی اعتراض کردیم ولی عوضش نکردن ولی مثل اینکه بهش گوشزد کردن و یکم بهتر شد شیوه تدریسش.. حالا چند روز پیشا دیدم استاده یه کاغذ بهمون داده بنویسیم جوابارو، من هی نگاه میکردم نمیفهمیدم خب واقعا! چون اون مبحث رو توضیح نداده بود! به بغل دستیم میگفتم اونم نمیتونست بنویسه و میخندید فقط.. حرصم گرفته بود.. آخرسر به استاد گفتم من فرمولاشو نمیدونم!!! گفت عه مگه جلسه پیش نگفتم؟؟ یهو همه بچه هاگفتن نه نگفتین.. بعد توضیح داد و مشکلمون حل شد.. یعنی اگه من هیچی نمیگفتم همگی مثل بُز نشسته بودن و لابد میخواستن بعداز کلاس پشت سر استاد بگن ای بابا هیچی نفهمیدیدم کهههه.. فقط جراتشون در این حد بود که پشت مسئول موسسه قایم شن برا اعتراض .. خودشون زبونی چیزی نداشتن اعلام کنن کجای درس رو نمیفهمن

 

2. بنظرم اینکه انسان ها از نظر گرمایی و سرمایی بودن بهم بخورن خیلی مهمه.. الان من و یکی از بچه ها موافقیم که اسپیلت خاموش باشه تو شرکت، ولی دوتا دیگه از بچه ها همیشه سردشونه و روشنش میکنن و ما آتیش میگیریم .. هرچی هم تاکید میکنم باباجان خب شما لباس بیشتر بپوشین گوش نمیکنن.. اینم از مهندسای مملکت که به مصرف انرژی اعتنا نمیکنن.. فکر نکنی بخاطر خودم میگم حالا ها :دی.. بنظرم این نکته در ازدواج هم مهمه.. خلاصه حواست باشه.. یهویی میبینی چله تابستون مجبور شدی پتو به ضخامت 5 سانت بکشی رو خودت

 

3. یعنی خااااااک.. من اگه نخوام رمز پویا داشته باشم کیو باید ببینم؟؟؟؟؟؟؟؟ اصلا دوس دارم پولام دزدیده شه، به توچه؟؟؟؟ حالا دلسوز من شدی؟؟؟؟ تو گفتی منم باور کردم.. میخواستم یه چیزی بخرم حالا تا درگاه پرداختم رفته بودم آماده بودم فقط رمز برام sms شه، بعد که میومد نمیدونم چرا میگفت رمز این نیست، نمیدونم تایمش تموم میشد یا چی، آخه دانکی 40 ثانیه رو براکی گذاشتی؟؟؟؟ دیگه حق هم ندارم از کارت خودم خرید کنم؟؟؟؟؟؟ خلاصه چندبار درخواست رمز کردم اخرسر کارتم مسدود شد!!!! ... بمیر...

 

4. هروقت شیر میخورم علائم سرماخوردگی در من پدیدار میشه.

شاداب :)
۰۹ دی ۹۸ ، ۱۰:۱۰ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳ نظر

دیشب یکی از بدترین شب های زندگیم بود.. احتمالا خیلی ها کنار خانواده داشتن تنقلات و انار تناول میکردن در اون لحظه.. ولی من شاهد تقریبا یک مرگ بودم.. هنوز هم میتونه یک مرگ بوده باشه... نمیدونم

آز بهم ساعت 7 زنگ زد گفت بیا شب یلدا باهم باشیم.. اول گفتم نه ولش کن دیره و منم فردا باید برم سرکار.. بعد دیدم خودمم خیلی دوس دارم ببینمش و باهاش حرف دارم.. پس گفتم باشه.. ولی هرکار میکردم اسنپ گیرم نمیومد و تا ساعت 9 طول کشید! اونم هی میگفت خب بذار خودم میام دنبالت.. گفتم نه بابا دوره خودم میام.. رسیدم اونجا بالاخره و آز گفت بریم بیرون شام بخوریم گفتم باشه.. یکم چرخیدیم با ماشین و بعد رفتیم باغ فردوس.. روبروی پمپ بنزین بودیم اول رفتیم اون رستوران قدیمی سنتیه که پله میخوره بالا، گفت داریم میبندیم دیگه و نشد غذا بخوریم اومدیم بیرون.. نمیدونستیم کدوم وری بریم، کبابخانه یا بریم اون ور خیابون.. یهو رستوران راد رو دیدیم جلومون گفتیم بریم همین توو.. همین که نشستیم یهو یه صدای وحشتناک از تو خیابون شنیدیم سریع نگاه کردیم (رستوران راد کلا شیشه است و ماهم نیمکت های بغل شیشه نشسته بودیم که مشرف به خیابون بود) ولی اصلا نفهمیدیم چطور شد که یه پراید و نیسان به موازات هم خوردن بهم، نیسان یکم متمایل شده بود سمت پراید.. انگار که نیسان از چیزی خواسته دور بشه که خورده به پراید.. گفتیم خداروشکر ولی چیز حادی نبود دوتا ماشین آسیب خاصی ندیده بودن.. نمیدونم اگه راد رو انتخاب نمیکردیم و تصمیم میگرفتیم همون موقع از خیابون رد شیم قرار بود چی بشه؟ خیابونا خلوت بود و سرعتشون بالا بود .. ولی آخه ولیعصر؟ همچین تصادفی یکم نادره.. که یهو دیدیم در ادامه چندنفر بدو بدو سمت جوب رفتن! اونجا بود که فهمیدیدم یه آدم پیاده بوده و نیسان اونو پرت کرده بود توی جوب.... هنوزم به عدالت اعتقاد داری؟؟؟ ولی بذار بهت بگم بدبختی آدمای بدبخت بیشتره..

چندنفری از جوب کشیدنش بیرون ولی صحنه ای که دیدم غیر قابل توصیف بود.. جوری بدنش به هم مچاله شده بود و دست و پاهاش چندباری دور خودش پیچیده بود که در نگاه اول احساس کردم یه کیسه زباله است :(( دیگه نتونستیم غذا بخوریم و بیرون رفتیم.. کشیدنش رو آسفالت و بعد دوباره بی جون روی زمین ولو شد.. مهم نبود دست چپش 2 دور پیچیده بود و در زاویه مخالف بدنش روی زمین افتاده بود.. مهم نبود پای راستش روی پای چپش افتاده بود و دوباره از سمت دیگه از زیر بدنش بیرون اومده بود.. هیچی انگار مهم نبود.. چون اون آروم روی آسفالت خیابون بی توجه به سر و صدای آدمایی که بالای سرش جمع شده بودن دراز کشیده بود.. از پشت فقط سرش رو میدیدم.. موهای جوگندمی داشت... جوری آروم صورتش رو روی آسفالت گذاشته بود که فکر میکردی از خستگی فقط خوابش برده.. نه ناله ای نه حرکتی.. شاید از این زندگی خسته بود.. لباسهای خوبی تنش نبود، کیف کراس بادی ش هم هنوز رو دوشش بود، احتمالا همه زندگیش تو اون کیف بود.. دستاش سیاه بود... و خونی که ازش اومده بود قاطی با خیسی لباساش و آب جوب روی آسفالت پخش شده بود.. انگشت دوم دست چپش آروم تکون خورد... یعنی هیشکیو نداشت که اون وقت شب پیششون نبود؟ یا شایدم خانوادش منتظرش بودن برگرده خونه؟

یه نفر میخواست صورت و بدنش رو برگردونه به سمت بالا.. بلند صداش کردم: نکن آقا ممکنه آسیب نخاعی ببینه... زنگ زدیم آمبولانس اومد و با احتیاط بلندش کردن که ببرنش .. مرد همونجوری که پشتش به ما بود سرش رو گذاشتن روی برانکارد ... اون رفت و هیچوقت صورتشو ندیدم... کاش میدونستم آخرش چی شد..

بیا فکر کنیم زود حالش خوب میشه...

 

شاداب :)
۰۱ دی ۹۸ ، ۱۱:۳۰ موافقین ۲ مخالفین ۱ ۲ نظر

1. دیشب (درواقع 11 آذر) طبق معمول خواب دیدم دارم پرواز میکنم.. خیلی خوبه..  الان چندین ساله خواب پرواز میبینم..  و یجوری هم شروع میکنم به پرواز که یکم باید تمرکز کنم بعد بپرم.. خیلی واقعیه حسش، درحدی که تلاشمو برا از زمین جدا شدن حس میکنم حتی.. 

2. برام شلوار تو خونگی 450 هزار تومنی خریده :))) .. چی بگم بهت؟ اسپیچلس ام

3. اون روز صبح عین هاپو بودم ولی راننده تاکسی آهنگای حبیب رو گذاشته بود و چقد حالم خوب شد .. فکرکنم دوباره باید آهنگاشو دانلود کنم

4. اونایی رو که به جای که مینویسن ک و به جای دیگه مینویسن دگ اصلا درک نمیکنم و انقد حالم بد میشه نوشته شونو میخونم که حد نداره.. هردفعه میرسم به ک اصلا که نمیخونمش! دقیقا ک میخونمش.. یا دگه دقیقا همین دگه میخونمش.. ااااااااااااااااااه (کشدار قشنگ).. و چقد رو مخن اینجور نوشته ها که اکثرا هم از این بچه مچه هان..

5. جدیدا دارم به سایه علاقمند میشم.. مثلا از این سایه صورتی خیلی کمرنگا بزنم :)) خوشگله آخه.. من تو عمرم سایه نزدم.. ولی فکر میکنم خیلی تو  افزایش زیبایی تاثیر داره

6. داریم واحد مدیرعامل رو عوض میکنیم، یه خونواده اومدن که جای اینا بشینن، من اینارو لحظه اول دیدم گفتم این بدبخت بیچاره ها از کجا اینهمه پول دارن که اینجارو میخوان بگیرن؟ .. زنه مثلا به خودش رسیده بود ولی مشخص بود یجوریه، مثلا مانتوی کوتاه تنگ پوشیده بود.. کی آخه دیگه مانتوی تنگ میپوشه؟ :)) اونم کوتاه! .. شوهره هم ابروهاشو نازک کرده بود :))) بعد بعدا املاکیه گفت مرده فوتبالیسته :| من که کلا خبر ندارم فوتبالیستا کین چین.. این یارو رو هم نشناختم اصلا.. 

7.  واحد بغلی شرکتمون یه آرایشگاه زنونست.. واحد ما کنار راه پله است.. اونجا محل سیگار کشیدن ملته.. در داره ولی بازم بوی سیگارشون میاد.. کلا پاتوق اون آرایشگرا واسه سیگار کشیدن اونجاست.. تشکر

8. تا حالا از این کره های کوچولوی بغل کباب خوردین؟ من معمولا نمیخورمشون.. الان دارم یکیشونو با نون میخورم مزه روغن نباتی میده.. کلا مزه همه چی میده بجز کره

شاداب :)
۱۹ آذر ۹۸ ، ۰۹:۳۵ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳ نظر

1. مدیر عامل هنوز برنگشته... اون روز ازم پرسید اونجا ساعت چنده.. گفتم فلان ساعت... گفت عه اختلاف ساعت انقده؟! ... بدبختا گیج شدن تابستون یه جوره پاییز یه جوره... حلا یکی بیاد اینو توضیح بده 

 

2. یه سریال شروع کردم The Leftovers..  جالبه.. هیچ سکانسیش قابل پیش بینی نیست.. کلا هر لحظه از سریال با خودت میگی whaaaaat the hell is going on...  بنظرم باید نقدهاشو خوند.. شاید یکککککم با lost تمش مشابه باشه.. ولی قطعا از لاست خیلی بهتره..  من واقعا اخرای lost نا امید شدم و دست ازش کشیدم و بعداز گذشت چندین سال حتی سراغ فصل اخرش نرفتم... ولی leftovers خیلی خاص تره،  و ذهن آدمو درمورد مرگ و زندگی به چالش میکشه.. حالا ببینم اخرش چی میشه

 

3.  اون روز به ایرانی عقده ایی گفتم من فلان کار تو حیطه کاریم نیست و انجام نمیدم..  گفت جزو وظایفته و باید انجام بدی..  گفتم نه نیست و امکان نداره انجام بدم :) ابله فکر کرده دوران برده داریه.. اخرش هم انجام ندادم و هیچوقت هم قرار نیست انجام بدم..  بعد عین این بدبختا رفت چغلی مو به مدیر بالاتر بکنه(اونم ایرانیه)  اونم نشست باهاش همدردی کرد (این دوتا خاله زنک با هم رفیقن، دوتا مرد گنده خاله زنک :دی).. شنیدم داشت میگفت چاره ای نیست دیگه باید تحملش کرد.. منم از این ور همه رو به مدیر عامل گفتم.. اونم دلداری داد بعد گفت چرا صبر نکردی من برگردم.. گفتم خب دلیل نمیشه هروقت شما نیستی اینا جرات پیدا کنن که!  خلاصه واقعا مغزم تحت فشاره..  از طرفی از اینجا رفتن برای روحیه ام بهتره،  از طرفی هم نمیخوام با رفتنم، ایرانی عقده ای خوش به حالش بشه و فکر کنه پیروز شده، میخوام آینه دق ش باشم :)) حالا فعلا ببینم برنامم چی میشه.. 

 

4. بابا ملت چرا وبلاگ نمینویسن؟  هی باز میکنی میبینی ده روز پیش یه چیزی نوشتن..  بنویسین..  بنویسین..  درضمن اگه وبلاگ خوب (تقریبا روزانه نویسی)  سراغ دارین بهم معرفی کنین..  نه که مثلا هر روز بیاد بگه سکینه چی گفت این چی جواب داد..  کلا ینی اتفاقات واقعی و نه زیادی جزئی زندگی افراد رو دوست دارم بخونم.. 

 

شاداب :)
۱۶ آبان ۹۸ ، ۱۸:۲۰ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۳ نظر

هفته پیش از یه رستوران معروف غذا سفارش دادم... ولی با اینکه کلی هم پولش شد یه کباب سوخته تحویل گرفتم و یه بوی ضخم هم میداد.. خلاصه حتی یه تیکه شو هم کامل نتونستم بخورم و همشو انداختم دور.. و فقط با نون و سبزی و برنجی که همراهش فرستاده بودن خودمو سیر کردم.. یکم گذشت گفتم چرا اینو به رستوران نگم؟؟ چون حس بدی هم داشتم به خودم اگه هیچی نمیگفتم، احساس میکردم به شخصیتم توهین شده.. دیگه زنگ زدم و گفتم من یه انتقادی میخواستم به غذاتون بکنم... اونقد با شخصیت و محترمانه برخورد کردن و بدون هیچ درخواستی برای توضیح اضافه از من، سریع گفتن خیلی معذرت میخواییم و اگه بخوایین میتونیم کل مبلغ رو بهتون برگردونیم و یا اینکه یکبار دیگه رایگان براتون غذا بفرستیم.. من فقط قصدم انتقاد بود که برای دفعات بعد اون اشتباه رو نکنن و اصلا ایده ای نداشتم که قراره بهم همچین پیشنهادی بدن.. من که یکم شوک شده بودم گفتم ممنون.. و اون آقا گفت هر وقت که میل داشتین بگین براتون بفرستیم.. خداحافظی کردم و دیگه هم فراموشم شد حقیقتش.. تا امروز که داشتم مطالعه میکردم و پا نشدم برا خودم یه غذا بپزم :دی یادم افتاد یه غذا جایزه دارم :)) زنگ زدم به رستوران موردنظر و قبل از اینکه توضیح کامل بدم سریع گفتن برام میفرستن غذارو :دی

جای شما خالی همین الان تموم شد :دی

خلاصه همه باید یاد بگیرن حقشون رو مطالبه کنن و در برابر کم کاری سکوت نکنن.. اینجوری کم کم کیفیت زندگیا هم بالا میره و همه میتونن از حقوق اولیه خودشون استفاده کنن...

حالا من هنوز به اون مرحله نرسیدم که همه جا همچین اخلاقی از خودم نشون بدم، ولی هرچی میگذره این ویژگی بیشتر داره در من تقویت میشه.. 

 

شاداب :)
۰۵ آبان ۹۸ ، ۱۹:۵۰ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۵ نظر

 

 

1. دیروز از شدت خستگی و ترافیک اولش دچار یه سردرد شدید شدم.. کم کم یه ضعف بدی تمام وجودمو گرفت.. بعد همینجور که یه سانت یه سانت تو ترافیک جلو میرفتیم یه کامیون اومد کنارمون و دود اگزوزش رو کرد تو حلقمون... اونجا حالت تهوع هم به حالتام اضافه شد.. دوست داشتم سرمو از پنجره ببرم بیرون و با راننده اش یه صحبتی راجع به ماشینش داشته باشم ولی حیف که مشکل بزرگتر از این تلاشهای کوچیکه... من آدمی بودم که تا 17 سالگی نمیدونستم سر درد چه حسی داره اصلا.. ولی از 17 سالگی که اومدم تهران با دردهای جسمی و روحی زیادی دست و پنجه نرم کردم که یکیشون تجربه سردرد بوده... ساعت 8:50 شب رسیدم خونه و افتادم روی تخت و خودم رو زیر پتو قایم کردم... ساعت 9ونیم خوابیدم تا 8 صبح..

 

امریکاییا یا شاید بگم شهرای بزرگش مثل نویورک درست عین تهرانیا میمونن (البته اگه دیگه بشه اسمشو گذاشت تهرانی، با توجه به رگ و ریشه ها) .. فحش دادن تو فرهنگشون به یک اصل در محاوره تبدیل شده.. فکر میکنن محور کل دنیا هستن.. ناراحتن از اینکه خارجیا اومدن و فرصت های شغلی رو ازشون گرفتن، در حالیکه خودشون هم امریکایی نیستن و زمانی مهاجر بودن و یادشون رفته سرخپوست هارو قتل عام کردن و الان صاحب امریکا شدن... همون خارجی هایی که امریکایی ها مدعی هستن فرصت های شغلی رو ازشون گرفتن در واقع باعث پیشرفت امریکا شدن، وگرنه خود امریکایی ها یه چیزی درحد سرگرم شدن با کارداشیان ها برای تمام ادوار زندگیشون کافیه ... به قول اون دوست پسر لاتین مانیکا توی فرندز که براش یه شعر سروده بود که به دخترای امریکایی میگه Empty Vase :d با این تفاوت که من معتقدم این قضیه تواین مثل فقط شامل دخترا نمیشه

حالا شاید امریکایی ها و تهرانی ها شبیه باشن.. ولی مقایسه تهران و امریکا یه چیزی مثل مقایسه دِه کوره با تکنولوژیه.. خلاصه همه مون تو یه روستای بزرگ داریم زندگی میکنیم..  و من هیچ کجای این روستارو دوست ندارم..  دوست ندارم

 

 

2. جدیدن دارم یه کاری میکنم که بابتش خوشحالم.. امید به زندگی رو در من چند سال افزایش داده :)) حالا ببینم نتیجش چی میشه.. بعد مینویسم.. 

امروز ایرانی عقده ای برگشت بهم گفت کلا تعطیل کردیا.. منم پررو پررو تو چشاش نگاه کردم و گفتم چطور مگه؟ مگه باید چیکار میکردم؟ با مکث نگام کرد گفت هیچی به درست برس .. اونقدر حاضر جوابم فک کنم دوس داره یه مشت حواله ام کنه :)) ولی درنهایت چیزی که نصیبش میشه قرصای زاناکسی هست که میخوره :))

رئیسم هنوز خارج از ایرانه و برنگشته و بشدت ناراحتم مثل همیشه.. 

اوه اون روز استاد پایان نامم پرفسور پن معروف :)) بهم پیام داد گفت الان کجا کار میکنید؟ از اونجایی که موقع نوشتن پایان نامه هی میگفت زودتر دفاع کن که به یه جایی معرفیت کنم و من چون از قبل از دفاع واسه خودم رفته بودم سرکار :)) و میدونستم اگه بفهمه موقع تحصیل دارم کار میکنم عصبانی میشه بهش نگفتم و بعداز دفاع هم نرفتم سراغش دیگه..الانم میدونستم که میخواد کار معرفی کنه ولی هیچی نپرسیدم درموردش.. فقط گفتم الان یه شرکت خارجی فلان مشغول هستم.. بعد گفت که عه موفق باشی انشاالله ..یه فرصت شغلی بود میخواستم معرفیت کنم پس به امید توفیق روز افزون و اینها... دکتر پن آدمی نیست که برای هرکسی از اعتبارش خرج کنه و برای کار معرفیش کنه به شرکتی..

پس اینو به رئیسم انتقال دادم که استادم رو رد کردم و منت چندباره ای بر سر رییس خود گذاشتم :)) .. رئیسم تاحالا چندبار شده نذاشته از شرکت برم و مستقیم گفته موافق رفتنت نیستم.. و میخواد افزایش حقوق بهم بده والا یکساله (آیکن خیره به سقف).. نمیدونم این بدبختیای شرکت کی قراره تموم شه

دوستام میگن خنگ بازی درآوردم و حداقل باید از حقوق و ایناش از استادم سوال میکردم.. ولی دلیل داشتم که از استادم هیچی نپرسیدم در مورد شغله.. چون اولا که اصلا قصد ندارم فعلا اینجارو ترک کنم پس سوال پرسیدن از اون شغل چه عالی تر از اینجا بود چه نبود تاثیری روی تصمیمم نداشت و فقط روی استادم رو زمین مینداختم با پرسش بیشتر در موردش و بعد رد کردنش.. پس بهتر دونستم که قبل از اینکه بگه میخواد منو بفرسته جایی واسه کار، بهش بگم جایی مشغولم .. اینجوری حتی بعدها اگه بخوام خودم برم سراغش و بگم برام کار معرفی کنه حداقل روم میشه... امیدوارم همچین آدمای شریفی تو زندگیم زیادتر بشن 

 

شاداب :)
۳۰ مهر ۹۸ ، ۱۸:۴۰ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲ نظر

1.

میخواستم اتوکد نصب کنم بلد نبودم.. میدونم کار سختی نیست ولی از اونجایی که خیلی چیزم، میخواستم لپ تاپ ببرم یکی از بچه های دانشکده فنی برام نصب کنه.. بعد دیروز قرارشد برم آزمایشگاه برق.. دیدم ناتوانی ناشی از تنبلی برای بیرون رفتن بر ناتوانی ناشی از تنبلی برای یادگیری نصب برنامه غالب شد.. بخاطر همین خودم نشستم یاد گرفتم چطور نصبش کنم.. ینی میخوام بگم چقد دیگه :))) که فقط بخاطراینکه بیرون نرم حاضر شدم خودم یاد بگیرم...

و دیدم چقد آسون بود! ... حالا خودمو فحش بدم که چرا میخواستم بدم یکی دیگه نصب کنه؟؟

 

2.

چهارشنبه اخر وقت بانک بودم، بعد کارمنده گفت این کار 2-3 روز زمان میبره 3 روز دیگه بیا!! کاغذو گذاشت رو میزش و رفت... رئیس شعبه اومد گفت کارت چیه و برگه رو ورداشت و خودش شروع کرد.. تعجب کردم.. اونقد خوش شانس نمیتونی باشی که هر روز همچین صحنه هایی ببینی!! بعداز چند دیقه کارمنده برگشت و درحالیکه ساعداش خیس بود به رئیسش گفت من برم نماز بخونم؟ رئیسه به من اشاره کرد و با کمی طنز گفت نماز واجب تره یا خلق الله؟؟ کارمنده هم خندید و یک ربع بعد کارمو تحویل داد!!!! خلاصه فهمیدی کار یه ربعی رو 3 روز طول میدن؟؟

موقعی که میخواستم برم دنبال رئیسه میگشتم که تشکر کنم.. پیداش نکردم :( .. بیخیال شدم و به سمت چهار راه حرکت کردم که یهو دم میوه فروشی دیدمش... بهش گفتم خیلی ممنون که کارمو انجام دادین شما خیلی مدیر خوبی هستین :) کلی خوشحال شد و خواهش تمنا کرد..

با اینکه وظیفه شو انجام داده بود ولی میدونی که جریان چطوریه... اگرم انجام نمیداد حَرَجی بهش نبود.. خلاصه اگه رفتار و کار خوبی دیدیم تشکر کنیم تا شاید بیشتر شن اینجور آدما...

شاداب :)
۲۶ مهر ۹۸ ، ۱۹:۵۵ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱ نظر

الان فهمیدم یه اشتباه بزرگ مرتکب شدم

چه فایده، یه دوست پسرم نداریم شماره اونو جای خودمون بذاریم تو دیوار :d

یه آگهی تو دیوار زدم یه چیز خیلی با ارزش که توی جابجایی آپارتمان برام سخته این ور اون ور بردنش رو بفروشم..  خیلیم دوسش دارما،  ولی دیدم زیاد استفاده نمیکنم دارم میدم بره خوشگلمو...  بعد یادم نبود مردای ایرانی چقد haval بدبخت ندید بدید هستن (بلانسبت مردای با شخصیت) ...  هیچی!! مزاحمم دارن میشن!!

اولش با ادای خریدار تماس میگیرن، کلی انرژی میذارم توضیح میدم، بعد تهش بحثو منحرف میکنن به سوالات شخصی

اخه ادم چقد میتونه.... نه تو به من بگو..  یعنی دیگه از هر فرصتی؟؟  حتی آگهی؟!؟

بعداز پیشرفت شگرف دخترا در زمینه پذیرش دوست پسر که دیگه حتی کبری هم دوست پسر داره،  این مردا بازم میان تو حریم شخصی هرکسی که بهش بربخورن؟؟  بابا ریخته که!!  برو تو خیابون وردار برا خودت!!

چیکار به من داری؟؟  هروقت بهت روو دادم اون وقت بیا سمتم

 

بعد بگو چرا میخوای فرار کنی...  خب نمیفهمی دیگه،  اگه میفهمیدی این حرفو نمیزدی

شاداب :)
۱۹ مهر ۹۸ ، ۲۱:۰۰ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۸ نظر

خوش به حال اونایی که سخت نمیگیرن و هرکی به پستشون بخوره که بنظرشون یه ذره معیارهای همه پسند جامعه رو داره عاشقش میشن و باهمون ادامه میدن

دوس دارم از یه نفر خوشم بیاد

خسته ام از اینکه هرکی دور و برمه اونی نیست که من عاشقش باشم... دوس دارم دوسش داشته باشم.. فقط اون نباشه که دوسم داره... پس دل خودم چی؟ 

نمیخوام فقط ازدواج کنم واسه رفع تکلیف... شاداب تو همچون ازدواجی میشه یه دیکتاتور..  جالب اینجاس هرچی bossy تر هم رفتار میکنه،  بیشتر دوسش دارن.. انگار جذابیت شاداب دیکتاتور از شاداب ملوس بیشتره.. 

ولی شاداب اینو نمیخواد..  شاداب دلش میخواد نازنازیِ حرف گوش کنِ کسی باشه... 

باید یکی باشه که بتونه اینکارو باهاش بکنه

احتمالا باید باشه... 

غمگینم... 

شاداب :)
۱۶ مهر ۹۸ ، ۲۰:۲۰ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۵ نظر

من یه روزی بالاخره میخونم.. به هیچ زبونی هم محدود نیستم.. الانم دارم صدامو ضبط میکنم.. فمیدی یانه؟

بیان مزخرف چرا همه چیش فارسیه.. الان نمایه دسترسی با برگه دیگه چه مزخرفیه؟؟ مثل انسان همانند انسانهای دیگه انگلیسیشو بنویسید آدم بفهمه با چی طرفه..  میخوام عکس بذارم نمیدونم چطوری شده این تنظیمات مزخرفش... آدمو یاد کسایی میندازه که گوشیشون رو فارسی کردن.. چند روزه اعصاب ندارما...

 

دیروزم یک کشف مهم کردم فهمیدم حسابدار شرکتمون دزده .. با تشکر.. cool

خون تو بدنم جریان پیدا کرده بودم و لحظه شماری میکردم که زودتر بره تا بتونم با مدرک شک ام رو به یقین تبدیل کنم.. خلاصه دیروز تا 8 شب داشتم کارآگاه بازی درمیاوردم.. ظاهرا اوایل دله دزدی میکرده، ولی یه مورد دیگه کشف کردم واسه تاریخ چند روز پیش، دیدم گنده بوده... بعد میدونی چی جالبه.. دیروز خیلی زیرپوستی شک کردم، رفتم ته توی اونو دربیارم یهو سر از دزدی های بزرگترش درآوردم.. عاشق خودمم.. درجریانی که؟ هیچوقت احتمالاتم اشتباه از آب درنمیان.. ینی اون شک زیرپوستی که من کردم اولش، اصلا جای شک نداشت، ولی خب منم دیگه..

الانم نمیدونم چیکار باید بکنم..

 

سریال Silicon Valley رو تموم کردم و خیلی ناراحتم از اینکه سیزن جدیدش نیومده هنوز.. یه طنزی داره که نمیخندی نمیخندی ولی یه جاهایی وقتی میخندی بدجور میخندی.. امروزم آخرین خنده مو کردم و منتظرم.. داستان چندتا پسر مهندسه که توی silicon valley هستن و دنبال اینن که App خودشونو راه بندازن.. که درنهایت به یه چیز دیگه منتهی میشه.. این وسط خیلی هم جالب چینی ها و امریکایی هارو به تصویر میکشه.. چینی ها که گند زدن به دنیا در واقع، امریکایی هام که فقط فکر استثمارن و وقتی میبینن دنیا دیگه برنمیتابه نوکری براشون رو، عصبانی میشن.. اون jian yang نماینده چینه، اون gavin belson هم نماینده امریکاست در واقع... اون پسرای مهندسم یکسری جوون بی تجربه نخبه هستن که مشخصه ی اصلیشون diversity شون هست.. 

خلاصه اینکه من با سریال زندم.. علی الخصوص کمدی.. ینی سریال کمدی مثل چی میگن به اون قسمتی از بشقاب که کنار غذا هست؟ مخم یاری نمیکنه الان.. سریال کمدی این حکم رو داره برام.. میخوای سریال درام باشه اجتماعی هرچی باشه، ولی یه دونه کمدی هم باید حتما باشه همزمان

 

شاداب :)
۱۱ مهر ۹۸ ، ۱۷:۴۳ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۱ نظر