ماراتن تا موفقیت

ماراتن تا موفقیت

اگه بگن کدوم فیلم یا کتاب درواقع داستان زندگی تو هست میگم کتاب "تیزهوش" از هرمان هسه.
البته این کتاب شرح زندگی گذشته من هست که ازش عبور کردم.

1. مدیر عامل هنوز برنگشته... اون روز ازم پرسید اونجا ساعت چنده.. گفتم فلان ساعت... گفت عه اختلاف ساعت انقده؟! ... بدبختا گیج شدن تابستون یه جوره پاییز یه جوره... حلا یکی بیاد اینو توضیح بده 

 

2. یه سریال شروع کردم The Leftovers..  جالبه.. هیچ سکانسیش قابل پیش بینی نیست.. کلا هر لحظه از سریال با خودت میگی whaaaaat the hell is going on...  بنظرم باید نقدهاشو خوند.. شاید یکککککم با lost تمش مشابه باشه.. ولی قطعا از لاست خیلی بهتره..  من واقعا اخرای lost نا امید شدم و دست ازش کشیدم و بعداز گذشت چندین سال حتی سراغ فصل اخرش نرفتم... ولی leftovers خیلی خاص تره،  و ذهن آدمو درمورد مرگ و زندگی به چالش میکشه.. حالا ببینم اخرش چی میشه

 

3.  اون روز به ایرانی عقده ایی گفتم من فلان کار تو حیطه کاریم نیست و انجام نمیدم..  گفت جزو وظایفته و باید انجام بدی..  گفتم نه نیست و امکان نداره انجام بدم :) ابله فکر کرده دوران برده داریه.. اخرش هم انجام ندادم و هیچوقت هم قرار نیست انجام بدم..  بعد عین این بدبختا رفت چغلی مو به مدیر بالاتر بکنه(اونم ایرانیه)  اونم نشست باهاش همدردی کرد (این دوتا خاله زنک با هم رفیقن، دوتا مرد گنده خاله زنک :دی).. شنیدم داشت میگفت چاره ای نیست دیگه باید تحملش کرد.. منم از این ور همه رو به مدیر عامل گفتم.. اونم دلداری داد بعد گفت چرا صبر نکردی من برگردم.. گفتم خب دلیل نمیشه هروقت شما نیستی اینا جرات پیدا کنن که!  خلاصه واقعا مغزم تحت فشاره..  از طرفی از اینجا رفتن برای روحیه ام بهتره،  از طرفی هم نمیخوام با رفتنم، ایرانی عقده ای خوش به حالش بشه و فکر کنه پیروز شده، میخوام آینه دق ش باشم :)) حالا فعلا ببینم برنامم چی میشه.. 

 

4. بابا ملت چرا وبلاگ نمینویسن؟  هی باز میکنی میبینی ده روز پیش یه چیزی نوشتن..  بنویسین..  بنویسین..  درضمن اگه وبلاگ خوب (تقریبا روزانه نویسی)  سراغ دارین بهم معرفی کنین..  نه که مثلا هر روز بیاد بگه سکینه چی گفت این چی جواب داد..  کلا ینی اتفاقات واقعی و نه زیادی جزئی زندگی افراد رو دوست دارم بخونم.. 

 

شاداب :)
۱۶ آبان ۹۸ ، ۱۸:۲۰ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۳ نظر

هفته پیش از یه رستوران معروف غذا سفارش دادم... ولی با اینکه کلی هم پولش شد یه کباب سوخته تحویل گرفتم و یه بوی ضخم هم میداد.. خلاصه حتی یه تیکه شو هم کامل نتونستم بخورم و همشو انداختم دور.. و فقط با نون و سبزی و برنجی که همراهش فرستاده بودن خودمو سیر کردم.. یکم گذشت گفتم چرا اینو به رستوران نگم؟؟ چون حس بدی هم داشتم به خودم اگه هیچی نمیگفتم، احساس میکردم به شخصیتم توهین شده.. دیگه زنگ زدم و گفتم من یه انتقادی میخواستم به غذاتون بکنم... اونقد با شخصیت و محترمانه برخورد کردن و بدون هیچ درخواستی برای توضیح اضافه از من، سریع گفتن خیلی معذرت میخواییم و اگه بخوایین میتونیم کل مبلغ رو بهتون برگردونیم و یا اینکه یکبار دیگه رایگان براتون غذا بفرستیم.. من فقط قصدم انتقاد بود که برای دفعات بعد اون اشتباه رو نکنن و اصلا ایده ای نداشتم که قراره بهم همچین پیشنهادی بدن.. من که یکم شوک شده بودم گفتم ممنون.. و اون آقا گفت هر وقت که میل داشتین بگین براتون بفرستیم.. خداحافظی کردم و دیگه هم فراموشم شد حقیقتش.. تا امروز که داشتم مطالعه میکردم و پا نشدم برا خودم یه غذا بپزم :دی یادم افتاد یه غذا جایزه دارم :)) زنگ زدم به رستوران موردنظر و قبل از اینکه توضیح کامل بدم سریع گفتن برام میفرستن غذارو :دی

جای شما خالی همین الان تموم شد :دی

خلاصه همه باید یاد بگیرن حقشون رو مطالبه کنن و در برابر کم کاری سکوت نکنن.. اینجوری کم کم کیفیت زندگیا هم بالا میره و همه میتونن از حقوق اولیه خودشون استفاده کنن...

حالا من هنوز به اون مرحله نرسیدم که همه جا همچین اخلاقی از خودم نشون بدم، ولی هرچی میگذره این ویژگی بیشتر داره در من تقویت میشه.. 

 

شاداب :)
۰۵ آبان ۹۸ ، ۱۹:۵۰ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۵ نظر

 

 

1. دیروز از شدت خستگی و ترافیک اولش دچار یه سردرد شدید شدم.. کم کم یه ضعف بدی تمام وجودمو گرفت.. بعد همینجور که یه سانت یه سانت تو ترافیک جلو میرفتیم یه کامیون اومد کنارمون و دود اگزوزش رو کرد تو حلقمون... اونجا حالت تهوع هم به حالتام اضافه شد.. دوست داشتم سرمو از پنجره ببرم بیرون و با راننده اش یه صحبتی راجع به ماشینش داشته باشم ولی حیف که مشکل بزرگتر از این تلاشهای کوچیکه... من آدمی بودم که تا 17 سالگی نمیدونستم سر درد چه حسی داره اصلا.. ولی از 17 سالگی که اومدم تهران با دردهای جسمی و روحی زیادی دست و پنجه نرم کردم که یکیشون تجربه سردرد بوده... ساعت 8:50 شب رسیدم خونه و افتادم روی تخت و خودم رو زیر پتو قایم کردم... ساعت 9ونیم خوابیدم تا 8 صبح..

 

امریکاییا یا شاید بگم شهرای بزرگش مثل نویورک درست عین تهرانیا میمونن (البته اگه دیگه بشه اسمشو گذاشت تهرانی، با توجه به رگ و ریشه ها) .. فحش دادن تو فرهنگشون به یک اصل در محاوره تبدیل شده.. فکر میکنن محور کل دنیا هستن.. ناراحتن از اینکه خارجیا اومدن و فرصت های شغلی رو ازشون گرفتن، در حالیکه خودشون هم امریکایی نیستن و زمانی مهاجر بودن و یادشون رفته سرخپوست هارو قتل عام کردن و الان صاحب امریکا شدن... همون خارجی هایی که امریکایی ها مدعی هستن فرصت های شغلی رو ازشون گرفتن در واقع باعث پیشرفت امریکا شدن، وگرنه خود امریکایی ها یه چیزی درحد سرگرم شدن با کارداشیان ها برای تمام ادوار زندگیشون کافیه ... به قول اون دوست پسر لاتین مانیکا توی فرندز که براش یه شعر سروده بود که به دخترای امریکایی میگه Empty Vase :d با این تفاوت که من معتقدم این قضیه تواین مثل فقط شامل دخترا نمیشه

حالا شاید امریکایی ها و تهرانی ها شبیه باشن.. ولی مقایسه تهران و امریکا یه چیزی مثل مقایسه دِه کوره با تکنولوژیه.. خلاصه همه مون تو یه روستای بزرگ داریم زندگی میکنیم..  و من هیچ کجای این روستارو دوست ندارم..  دوست ندارم

 

 

2. جدیدن دارم یه کاری میکنم که بابتش خوشحالم.. امید به زندگی رو در من چند سال افزایش داده :)) حالا ببینم نتیجش چی میشه.. بعد مینویسم.. 

امروز ایرانی عقده ای برگشت بهم گفت کلا تعطیل کردیا.. منم پررو پررو تو چشاش نگاه کردم و گفتم چطور مگه؟ مگه باید چیکار میکردم؟ با مکث نگام کرد گفت هیچی به درست برس .. اونقدر حاضر جوابم فک کنم دوس داره یه مشت حواله ام کنه :)) ولی درنهایت چیزی که نصیبش میشه قرصای زاناکسی هست که میخوره :))

رئیسم هنوز خارج از ایرانه و برنگشته و بشدت ناراحتم مثل همیشه.. 

اوه اون روز استاد پایان نامم پرفسور پن معروف :)) بهم پیام داد گفت الان کجا کار میکنید؟ از اونجایی که موقع نوشتن پایان نامه هی میگفت زودتر دفاع کن که به یه جایی معرفیت کنم و من چون از قبل از دفاع واسه خودم رفته بودم سرکار :)) و میدونستم اگه بفهمه موقع تحصیل دارم کار میکنم عصبانی میشه بهش نگفتم و بعداز دفاع هم نرفتم سراغش دیگه..الانم میدونستم که میخواد کار معرفی کنه ولی هیچی نپرسیدم درموردش.. فقط گفتم الان یه شرکت خارجی فلان مشغول هستم.. بعد گفت که عه موفق باشی انشاالله ..یه فرصت شغلی بود میخواستم معرفیت کنم پس به امید توفیق روز افزون و اینها... دکتر پن آدمی نیست که برای هرکسی از اعتبارش خرج کنه و برای کار معرفیش کنه به شرکتی..

پس اینو به رئیسم انتقال دادم که استادم رو رد کردم و منت چندباره ای بر سر رییس خود گذاشتم :)) .. رئیسم تاحالا چندبار شده نذاشته از شرکت برم و مستقیم گفته موافق رفتنت نیستم.. و میخواد افزایش حقوق بهم بده والا یکساله (آیکن خیره به سقف).. نمیدونم این بدبختیای شرکت کی قراره تموم شه

دوستام میگن خنگ بازی درآوردم و حداقل باید از حقوق و ایناش از استادم سوال میکردم.. ولی دلیل داشتم که از استادم هیچی نپرسیدم در مورد شغله.. چون اولا که اصلا قصد ندارم فعلا اینجارو ترک کنم پس سوال پرسیدن از اون شغل چه عالی تر از اینجا بود چه نبود تاثیری روی تصمیمم نداشت و فقط روی استادم رو زمین مینداختم با پرسش بیشتر در موردش و بعد رد کردنش.. پس بهتر دونستم که قبل از اینکه بگه میخواد منو بفرسته جایی واسه کار، بهش بگم جایی مشغولم .. اینجوری حتی بعدها اگه بخوام خودم برم سراغش و بگم برام کار معرفی کنه حداقل روم میشه... امیدوارم همچین آدمای شریفی تو زندگیم زیادتر بشن 

 

شاداب :)
۳۰ مهر ۹۸ ، ۱۸:۴۰ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲ نظر

1.

میخواستم اتوکد نصب کنم بلد نبودم.. میدونم کار سختی نیست ولی از اونجایی که خیلی چیزم، میخواستم لپ تاپ ببرم یکی از بچه های دانشکده فنی برام نصب کنه.. بعد دیروز قرارشد برم آزمایشگاه برق.. دیدم ناتوانی ناشی از تنبلی برای بیرون رفتن بر ناتوانی ناشی از تنبلی برای یادگیری نصب برنامه غالب شد.. بخاطر همین خودم نشستم یاد گرفتم چطور نصبش کنم.. ینی میخوام بگم چقد دیگه :))) که فقط بخاطراینکه بیرون نرم حاضر شدم خودم یاد بگیرم...

و دیدم چقد آسون بود! ... حالا خودمو فحش بدم که چرا میخواستم بدم یکی دیگه نصب کنه؟؟

 

2.

چهارشنبه اخر وقت بانک بودم، بعد کارمنده گفت این کار 2-3 روز زمان میبره 3 روز دیگه بیا!! کاغذو گذاشت رو میزش و رفت... رئیس شعبه اومد گفت کارت چیه و برگه رو ورداشت و خودش شروع کرد.. تعجب کردم.. اونقد خوش شانس نمیتونی باشی که هر روز همچین صحنه هایی ببینی!! بعداز چند دیقه کارمنده برگشت و درحالیکه ساعداش خیس بود به رئیسش گفت من برم نماز بخونم؟ رئیسه به من اشاره کرد و با کمی طنز گفت نماز واجب تره یا خلق الله؟؟ کارمنده هم خندید و یک ربع بعد کارمو تحویل داد!!!! خلاصه فهمیدی کار یه ربعی رو 3 روز طول میدن؟؟

موقعی که میخواستم برم دنبال رئیسه میگشتم که تشکر کنم.. پیداش نکردم :( .. بیخیال شدم و به سمت چهار راه حرکت کردم که یهو دم میوه فروشی دیدمش... بهش گفتم خیلی ممنون که کارمو انجام دادین شما خیلی مدیر خوبی هستین :) کلی خوشحال شد و خواهش تمنا کرد..

با اینکه وظیفه شو انجام داده بود ولی میدونی که جریان چطوریه... اگرم انجام نمیداد حَرَجی بهش نبود.. خلاصه اگه رفتار و کار خوبی دیدیم تشکر کنیم تا شاید بیشتر شن اینجور آدما...

شاداب :)
۲۶ مهر ۹۸ ، ۱۹:۵۵ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱ نظر

الان فهمیدم یه اشتباه بزرگ مرتکب شدم

چه فایده، یه دوست پسرم نداریم شماره اونو جای خودمون بذاریم تو دیوار :d

یه آگهی تو دیوار زدم یه چیز خیلی با ارزش که توی جابجایی آپارتمان برام سخته این ور اون ور بردنش رو بفروشم..  خیلیم دوسش دارما،  ولی دیدم زیاد استفاده نمیکنم دارم میدم بره خوشگلمو...  بعد یادم نبود مردای ایرانی چقد haval بدبخت ندید بدید هستن (بلانسبت مردای با شخصیت) ...  هیچی!! مزاحمم دارن میشن!!

اولش با ادای خریدار تماس میگیرن، کلی انرژی میذارم توضیح میدم، بعد تهش بحثو منحرف میکنن به سوالات شخصی

اخه ادم چقد میتونه.... نه تو به من بگو..  یعنی دیگه از هر فرصتی؟؟  حتی آگهی؟!؟

بعداز پیشرفت شگرف دخترا در زمینه پذیرش دوست پسر که دیگه حتی کبری هم دوست پسر داره،  این مردا بازم میان تو حریم شخصی هرکسی که بهش بربخورن؟؟  بابا ریخته که!!  برو تو خیابون وردار برا خودت!!

چیکار به من داری؟؟  هروقت بهت روو دادم اون وقت بیا سمتم

 

بعد بگو چرا میخوای فرار کنی...  خب نمیفهمی دیگه،  اگه میفهمیدی این حرفو نمیزدی

شاداب :)
۱۹ مهر ۹۸ ، ۲۱:۰۰ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۸ نظر

خوش به حال اونایی که سخت نمیگیرن و هرکی به پستشون بخوره که بنظرشون یه ذره معیارهای همه پسند جامعه رو داره عاشقش میشن و باهمون ادامه میدن

دوس دارم از یه نفر خوشم بیاد

خسته ام از اینکه هرکی دور و برمه اونی نیست که من عاشقش باشم... دوس دارم دوسش داشته باشم.. فقط اون نباشه که دوسم داره... پس دل خودم چی؟ 

نمیخوام فقط ازدواج کنم واسه رفع تکلیف... شاداب تو همچون ازدواجی میشه یه دیکتاتور..  جالب اینجاس هرچی bossy تر هم رفتار میکنه،  بیشتر دوسش دارن.. انگار جذابیت شاداب دیکتاتور از شاداب ملوس بیشتره.. 

ولی شاداب اینو نمیخواد..  شاداب دلش میخواد نازنازیِ حرف گوش کنِ کسی باشه... 

باید یکی باشه که بتونه اینکارو باهاش بکنه

احتمالا باید باشه... 

غمگینم... 

شاداب :)
۱۶ مهر ۹۸ ، ۲۰:۲۰ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۵ نظر

من یه روزی بالاخره میخونم.. به هیچ زبونی هم محدود نیستم.. الانم دارم صدامو ضبط میکنم.. فمیدی یانه؟

بیان مزخرف چرا همه چیش فارسیه.. الان نمایه دسترسی با برگه دیگه چه مزخرفیه؟؟ مثل انسان همانند انسانهای دیگه انگلیسیشو بنویسید آدم بفهمه با چی طرفه..  میخوام عکس بذارم نمیدونم چطوری شده این تنظیمات مزخرفش... آدمو یاد کسایی میندازه که گوشیشون رو فارسی کردن.. چند روزه اعصاب ندارما...

 

دیروزم یک کشف مهم کردم فهمیدم حسابدار شرکتمون دزده .. با تشکر.. cool

خون تو بدنم جریان پیدا کرده بودم و لحظه شماری میکردم که زودتر بره تا بتونم با مدرک شک ام رو به یقین تبدیل کنم.. خلاصه دیروز تا 8 شب داشتم کارآگاه بازی درمیاوردم.. ظاهرا اوایل دله دزدی میکرده، ولی یه مورد دیگه کشف کردم واسه تاریخ چند روز پیش، دیدم گنده بوده... بعد میدونی چی جالبه.. دیروز خیلی زیرپوستی شک کردم، رفتم ته توی اونو دربیارم یهو سر از دزدی های بزرگترش درآوردم.. عاشق خودمم.. درجریانی که؟ هیچوقت احتمالاتم اشتباه از آب درنمیان.. ینی اون شک زیرپوستی که من کردم اولش، اصلا جای شک نداشت، ولی خب منم دیگه..

الانم نمیدونم چیکار باید بکنم..

 

سریال Silicon Valley رو تموم کردم و خیلی ناراحتم از اینکه سیزن جدیدش نیومده هنوز.. یه طنزی داره که نمیخندی نمیخندی ولی یه جاهایی وقتی میخندی بدجور میخندی.. امروزم آخرین خنده مو کردم و منتظرم.. داستان چندتا پسر مهندسه که توی silicon valley هستن و دنبال اینن که App خودشونو راه بندازن.. که درنهایت به یه چیز دیگه منتهی میشه.. این وسط خیلی هم جالب چینی ها و امریکایی هارو به تصویر میکشه.. چینی ها که گند زدن به دنیا در واقع، امریکایی هام که فقط فکر استثمارن و وقتی میبینن دنیا دیگه برنمیتابه نوکری براشون رو، عصبانی میشن.. اون jian yang نماینده چینه، اون gavin belson هم نماینده امریکاست در واقع... اون پسرای مهندسم یکسری جوون بی تجربه نخبه هستن که مشخصه ی اصلیشون diversity شون هست.. 

خلاصه اینکه من با سریال زندم.. علی الخصوص کمدی.. ینی سریال کمدی مثل چی میگن به اون قسمتی از بشقاب که کنار غذا هست؟ مخم یاری نمیکنه الان.. سریال کمدی این حکم رو داره برام.. میخوای سریال درام باشه اجتماعی هرچی باشه، ولی یه دونه کمدی هم باید حتما باشه همزمان

 

شاداب :)
۱۱ مهر ۹۸ ، ۱۷:۴۳ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۱ نظر

قرارداد خونه ام داره تموم میشه و صاحبخونه درکمال پررویی میخواد اجاره خونه رو 2 برابر کنه!!!! حتتتتتما... بشین تا بدم.. حاضرم برم جای دیگه همین اجاره رو بدم ولی به این صاحبخونه ندم این پولو.. واقعا قبلنا میگفتن صاحبخونه ها بی انصافن درک نمیکردم .. الان میفهمم.. هیچ نظارتی هم روشون نیست و هرکار دلشون بخواد میکنن..

فک کن با همچین پول پیشی که من دادم بیام 2برابر هم اجاره بدم و همچنان تو این محله درب و داغون (نزدیک دانشگاه شریف) با مردمان گداصفت بمونم.. بخدا هرچی بگم کم گفتم.. خود خونه مثلااااا نوساز بود.. ولی اونقد بساز بندازی ساخته شده بود که هر ماه یه چیزیش خراب میشد.. کولرش هم دوباره دوهفته پیش خراب شد دیگه اونقد بی حوصله ام که بیخیالش شدم... از محله اش نگم که شبا تا ساعت یک شب ارازل تو کوچه پاتوق میکنن و صداشون دقیقا تو خونه منه.. یا ساعت 12 شب یه زن رد میشه و با داد و بیداد و فحش داره با بچه کوچیکش حرف میزنه.. نون خشکی و پیاز سیب زمینی هم که روزی 10 تا وانت رد میشه با بلندگو... ساختمون روبرویی هم شروع کرده به ساخت و ساز و الان 2 هفته اس 7 روز هفته خواب و آسایش ندارم... گیر کردم وسط یه مشت گداصفت بی فرهنگ دهاتی (دهاتی صفته، مکان نیست، الان باز نیاین بگین فلان)

دیشب قصد داشتم زود بخوابم.. از 10 تو تخت بودم.. آخرشم ساعت 1 شروع کردم گریه کردن.. 

دوس دارم تو دلم فحشای بد بد بدم به اینجا.. اینجایی که نمیتونی برای یک ماه آیندت هم برنامه ریزی کنی.. اینجایی که فقط بهشت پولداراست...

 

شاداب :)
۰۶ مهر ۹۸ ، ۱۰:۵۰ موافقین ۵ مخالفین ۰

یه سری زوج ها هستن که تو اینستاگرام عکس میذارن و احساس روشنفکری شدیدی دارن کلا مثلا به دنیا پشت کردن و کافه میرن و ساعتها میشینن کتاب میخونن و غالبا تو انقلاب و چهار راه ولیعصر پلاسن و استایلشون اینجوریه که پسره یا ریش داره یا موهاش درازه، دختره هم موهاش کوتاهه و شلوار زانو زده و پیرهن مردونه میپوشه و کف زمین تو طبیعت ولوعه.. درکل آزاد و رها از دنیا و مافیها.. فقط بعد از یه مدت میتونی تبلیغ نون خشکی اینام تو پیجشون ببینی..

یا یه سری پیجای دیگه هم هستن مثلا از آرایشی که من هیچ جا حاضر نیستم رو خودم انجامش بدم فیلم میگیرن و بعدا خودشون خودشونو صدا میکنن انفلوئنسر

یا مثلا یه سری دیگه هم هستن.. ولش کن خیلی سری های دیگه هم هستن دیگه حوصله ندارم بنویسم :))

در کل جوری شده اینستا که نمیدونم چرا هر کی از راه میرسه میشینه نطق میکنه و احساس جالب بودن میکنه با خودش با کپشنای طولانی درس زندگی ... و جالب اینجاست بالای 3 هزار تا هم لایک دارن معمولا.. دیگه اونقدر بارز شدن که تا از دور میبینم پیچارو سریع میبندمشون.. و اینم ذکر کنم که ملت بیکاری هستیم در واقع.. اینا کین واقعا که وقت میکنن همه اینارو فالو میکنن؟

 

رفتم اون دوستم که یکی دوتا پست قبل گفتم بعداز سالها بهم زنگ زده رو دیدم.. قرار بود از اینجا بنویسم.. به رسم قدیما شهرک غرب قرار گذاشتیم.. رفتیم یه کافه نشستیم.. اصلا تغییر نکرده بود.. اصلا.. انگار توهمون 18 سالگی گیر کرده بود.. اونم نظرش راجع به من همین بود و خوشحال بود از اینکه همونجوری ام.. گفتم که این دوستم بعداز لیسانس از ایران رفت با دوست پسرش همون موقع عقد کردن باهم رفتن.. بعد همون موقع یکی دیگه از همکلاسیامون هم بعداز لیسانس رفت از ایران.. همنیجایی که این دوستم رفت.. گفتم از اون چه خبر میبینین همو؟ گفت نه بابا با اینکه 10 دیقه باهم فاصله داریم ولی کلا تواین چندین سال یکبار همو دیدیم.. گفتم عه چرا.. گفت هیچی ازش خوشم نمیاد.. گفتم راستی عکساشو تو اینستا دیدم، چی شد؟ چادرشو ورداشت؟ گفت اوه الان باید ببینیش چطوری شده، دوست پسر داره حجابشم که کلا ورداشت گوشت خوک و همه چی هم میخوره.. بعد حالا این دوستم خودش اونجا حجاب نداره. کلا تو فاز خاصی نیست شوهرشم مذهبی نیست.. ولی میگفت شوهرم گفته از کسی که 180 درجه عوض شه یهو و به همه چیش پشت پا بزنه باید ترسید..

دیگه کلی درد و دل کردیم.. گفت قطع ارتباطم با تو بزرگترین اشتباه زندگیم بود.. خیلی دلم خنک شد اینو گفت :دی.. چیکار کنم خب حقیقته، هرکی به ما پشت کرد یه روزی پشیمون شد :دی ...والا...

خلاصه هفته بعدش هم عروسی خواهرش بود.. کلی اصرار کرد توروخدا بیا.. ولی چون تنها بودم نرفتم.. گفت خب هرکیو دوس داری بیار.. گفتم بابا هیشکی نیست که.. همکارای خارجیم هم نبودن ایران، حداقل میبردمشون عروسی ایرانی میدیدن لذت میبردن :دی.. خلاصه نرفتم.. دیگه دوستم هم چند روز بعدش از ایران رفت دوباره.. ولی هنوز گاهی وقتا ویدیوکال میکنیم.. 

 

+ هفته بعد شروع میکنم به نوشتن سفرنامه چین

شاداب :)
۰۵ مهر ۹۸ ، ۱۳:۱۶ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۶ نظر

یه دوست چینی دارم، با پدر مادرش اومده بود ایران مسافرت این چند روزه.. بعد خیلی خوشش اومده بود از ایران.. حتی از غذاهامون! جل الخالق.. چینیا اصلا ذائقه شون به غذاهای ما نمیخوره.. دوغ رو که دیگه نگم برات.. بعد این حتی از دوغ هم خوشش اومده بود! بهش گفتم توکه انقد از ایران خوشت اومده باید با یه پسر ایرانی ازدواج کنی :دی.. فک کنم بدش نیومد از پیشنهادم.. گفت پسرای ایرانی چطورین؟ همیشه فکر میکردم سوال راحتی باشه.. ولی خیلی عجیب بود هرچقدر فکر میکردم هیچ جوابی نداشتم... و علاوه براون نمیخواستم هم خیلی بدی بگم از خودمون و دنبال ویژگی های خوب بودم .. و این کار رو دوبرابر سخت تر میکرد :)) ..

بعداز مدتی فکر کردن گفتم عموما، پسرای ایرانی موقع بیرون رفتن دوست ندارن دختر دست تو جیبش کنه خرج کنه، تاحدودی غیرتی هستن (حالا بیا غیرتی رو تعریف کن، گفتم ینی دوس ندارن مردای دیگه به زنشون توجه کنه یا باهاش flirt کنه :دی) ، نسبت به پسرای چینی احساساتی تر هستن و مناسبت هایی مثل ولنتاین، تولد، سالگرد دوستی، سالگرد ازدواج برای دختر و پسرا توی رابطه خیلی مهمه ، بعدش گفتم یه بدی هم دارن اینه که اخلاق خوبی ندارن زیاد، و زود تمپر خودشون رو از دست میدن :دی

این قسمت آخر تمام بدی هاشون رو شامل میشه و کارم رو برای توضیح راحت تر کرد :دی.. بعد دوستم خندید گفت بنظر خوب میان ... میخواستم بگم واااقعا؟ :دی..

بعد گفت چیز جالبی که فهمیدم این بوده وقتی یه زوج میدیدم مردا معمولا خیلی بزرگتر بودن موهای سفید هم داشتن ولی خانوما نه.. بعد من گفتم آره عسیسم مردای ایرانی پیچاره ها از سناشون بیشتر میزنه قیافه هاشون.. مثل چینیا نیستن که 50 سالشون هم بشه تابلو نباشه.. والا.. و اینم اضافه کردم البته غالب (نه همه) مردای ایرانی یک سندرم ناشناخته هم دارن که علاقه به ازدواج با زن های 7-8 سال کوچیکتر از خودشون دارن.. 

 

بچه ها دوست داشتین توصیفاتم رو؟ :دی.. اعتراضی چیزی دارین بیایین بزنین .. 2 روز مهلت اعتراض هست :دی

شاداب :)
۳۰ شهریور ۹۸ ، ۱۴:۳۱ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۰ نظر