ماراتن تا موفقیت

ماراتن تا موفقیت

اگه بگن کدوم فیلم یا کتاب درواقع داستان زندگی تو هست میگم کتاب "تیزهوش" از هرمان هسه.
البته این کتاب شرح زندگی گذشته من هست که ازش عبور کردم.

آخرین مطالب

۸ مطلب با موضوع «شرکت گوگولی مون :)» ثبت شده است

دیروز بازم بازار آهن رفتیم.. برای نوشتن یه قرارداد.. نصف خرید رو انجام دادیم... قرارداد 1 میلیارد و 300 میلیونی امضا کردیم .. تازه هنوز مونده از خریدامون...

بعد مهندسامون بهم گفتن قرارداد رو چک کن ببین مشکلی نداشته باشه و برامون ترجمه هم بکن.. منم نشستم خوندم یه جاش نوشته بود : درصورت عدم پرداخت به موقع پول و شرایط نابسامان بازار، قیمت ها تعدیل میگردد... منم برگشتم گفتم این تیکه شرایط نابسامان بازار شبهه داره، چون ما به تاریخ قرارداد پول میخواییم بدیم، فردا قیمت ها عوض شن به ما مربوط نیست... اونام منظورشون این نبود عوض میشه، ولی خب من محض اطمینان گفتم اون جمله رو حذف کنن.. بعد مهندسامون کلی ذوق کردن گفتن ایول تو چقد خوبی حواست جمع هست و فلان... 

بعد یه قسمت دیگه ام بود که نوشته بود فروشنده موظفه طی 45 روز بار رو تحویل بده کامل... من به مهندسامون گفتم اومدیم و اینا تاخیر کردن تو تحویل، اون وقت ما چیکار کنیم؟ حداقل یه شرایط براشون بذاریم مکتوب.. دوبااااره مهندسا گفتن ایولللللل چقد تو خوبییییی آفرین آفرین بیگ لایک :))) خودشون به مغزشون نرسیده بود انگار اینا :)) .. خلاصه گفتیم درصورت تاخیر 5درصد از پول رو بهشون نمیدیم به عنوان جریمه...

امیدوارم به سلامتی بارمون برسه به محل پروژه.. خیلی استرسشو دارم

حالا فردا با اینکه تعطیلم و تایم کاریم نیست ولی باید برم بار رو تحویل بگیرم... امروز عصر هتل خارجیامون بودم غذا خوردیم.. بعد به رییسم میگم فردا باهم میریم یه قسمتی از بار رو تحویل بگیریم که بفرستیم .. با لبخند میگه من دارم میرم الان بیلیط دارم بندرعباس  :|||||| (کوفت و خنده) ... میگم وااااا پس کی بار رو چک کنههههه؟؟ میگه خودت تنها برو کانتینر کامیون رو چک کن بعدم بفرست محل پروژه :||||| ممنون از اعتمادش ولی آخه من تنهااااا؟؟؟


دیدین گفتم آز دوستم 23 خرداد بهم تولدمو تبریک میگه.. دیدین؟؟ همین دو دیقه پیش زنگ زد... یه خورده شستمش.. ولی نمیدونم چرا نمیتونم کینه ای باشم.. احتمالا تولدش گوشواره طلایی که براش خریدم رو بهش بدم... 

شاداب :)
۲۳ خرداد ۹۷ ، ۲۱:۳۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۴ نظر

اپیزود 1 :


این چندوقته انقد رفتیم بازار آهن شبیه لوله PSL2 با سه لایه پلی اتلین شدم... عوضش خیلی چیزا یاد گرفتم خوبه... ولی جاتون خالی خیلی هوا گرمه، قشنگ ذوب میشم هر روز...

بعد اینو بگممممم... ما کلا وقتی میریم اونجا، خیلی از آهن فروشا به من پیشنهاد پورسانت (همون رشوه خودمون :| ) میدن.. میگن اگه ازما خرید کنین انقد به تو میدیم... بعد بگو دیشب چه پیشنهادی داشتم؟؟ دیروز از یکی شون استعلام قیمت گرفتیم، بهم میگه خانوم مهندس پورسانت شمارو 20 میلیون درنظر گرفتیم ... آیکن من دیگه حرفی ندارم :|||||||.. دوستم میگه مگه شرکتتون چقد خرید داره که فقط پورسانت تو میشه 20 میلیون؟ میگم عسیسم میلیاردی داریم تجهیزات میخریم.. همین دیروز مثلا 200 میلیون یه قلم ازش رو خریدیم فقط..

ینی وسوسه کننده درحد چی... حالا من هی میخوام آدم خوبی باشم نمیذارن... ای شیطان های بی ادب...

ولی من به رییسم گفتم که بهم پیشنهاد رشوه میدن... چیزی نگفت.. فک کنم مشکلی نداشت :))))



اپیزود 2:


دیروز بعداز کار رفتیم یه رستوران خارجی که پاتوق رییسم ایناست.. رئیسم (همون مدیرعاملمون) ، من و 2 تای دیگه از مهندسا.. هر سه تا خارجی ان فقط من ایرانی ام... دیگه منم دعوت کردن.. بعد پول شاممون 1 میلیون شد حدودا :| .. یکی از مهندسا به شوخی میگه تو مهمونمون کن :|... منم از رو نرفتم گفتم باشه قبوله.. بعد خندیدن و این چنین شد که من پولی ندادم (آیکن از خود راضی)



+ مریم جونم مرسی که به فکرم بودی و خوابمو میبینی :) هرجا هستی شاد و موفق باشی.. دلم هم برات تنگ شده.. بی زحمت وبلاگتو راه بنداز دوباره :d


+ دوست عزیزی که برام کامنت خصوصی گذاشتی.. شرکت ما نفتی و گازی هستش.. و درحال حاضر پروژه مون توی یه منطقه تقریبا بی آب و علفه، اتفاقا یکسری نیرو هم گرفتیم جدیدا ولی همه آقا.. چون اونجا اصلا برا خانوم مناسب نیست، حتی بعضی وقتا به منم احتیاج دارن ولی منو نمیبرن اونجا، من فقط در دفتر تهران مستقر هستم.. شمام فکر میکنم خانوم باشی... درکل نیرو میخواستیم تا همین چند وقت پیش، فکر کنم گرفتیم همه رو تقریبا.. اگه بازم کمکی از دستم برمیومد بگو عزیزم


شاداب :)
۲۲ خرداد ۹۷ ، ۰۹:۵۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۴ نظر

گب مدیرعامل اصلیمون توی کشور مبداء هستش.. شرکتاشون تو امریکا کانادا اروپا و آسیا کلا هستش... یکشنبه اومد ایران.. همسن بابایی منه تقریبا.. انقد گوگولی و آروم بود.. بعد اومده پیش میز من داره باهام صحبت میکنه و کارت ویزیتشو بهم داده, بعد منه پررو رو داشته باشید:))) بهش گفتم من میتونم تو جای خالی(اسم شرکتمون) کار کنم؟؟ خندید گفت مگه همین الانش کار نمیکنی؟؟ گفتم آرهههه ولی منظورم در کشور مبدا هستش, تو شعبه اصلی :)))) گفت الان که نه, ولی بعدا.. هیچی خلاصه خوشحال شدم که آپشن میشه داشت صرفا :))


گب با یکی از نماینده مجلس ها جلسه داشت, یه 7-8 نفری بودن خلاصه.. بعد من نمیدونستم یارو نماینده مجلسه, اصن محلش ندادم :)))).. واسه ناهارم موندن, 700 هزارتومن فقط ناهار سفارش دادیم!... فقط واسه اونا البته.. بعد گابریل اومد پیش من گفت توام با ما ناهار بخور :).. فقط به من گفت, به بقیه بچه های شرکت نگفت (آیکن خباثت)

بعدا منو هم بردن تو جلسه.. خلاصه خیلی احساس مهم بودن بهم دست داد :)))) .. یه الف بچه بین اونهمه مرد کله گنده بودم... درکل ولی میدونی چی جالبه؟؟ از دور فکر میکنی دنیای آدم بزرگا خیلی عجیب غریبه.. اما وقتی بری توشون بشینی باهاشون توهمچین اتاقی, میفهمی اونقدرام عجیب غریب نبود...

بعد رییسم (نمیدونم اسمشو تو وبلاگ چطوری بگم).. اومد نشست پشت کامپیوتر من... بعد من از اون کوکتل میوه آجیلا داشتم, نشست همه شو خورد :||||| ... حیف نمیشه عکسشو بذارم اینجا, چون ازش عکسم گرفتم حتی :))))

تو پست بعدی از امروز میگم :دی


شاداب :)
۱۱ اسفند ۹۶ ، ۰۰:۴۹ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر
تو شرکتمون همه لخت و پتی میگردن فقط من یه لچک رو سرم دارم :)) ... اون روز که دیدم یکیشون روسری که هیچی, مانتوش رو هم در آورده و داره با شلوار و تیشرت آستین خیلی کوتاه تردد میکنه


شرکتمون منتقل شد به یه منطقه دیگه.. ساختمون قبلی, هم دسشویی ایرانی داشت و هم فرنگی.. منتها این جدیده فقط دسشویی فرنگی داره(آیکن نگرانی و چندشی).. خلاصه هروقت دسشویی میرم یه عالمه دستمال میچینم دورش... موندم این خارجیا چطور دسشویی عمومی میرن ریلکس هم میشینن.. چطو مریض نمیشن؟؟
درکل میگن هرچی بیشتر خودت رو از میکروب دور نگه داری بدنت ضعیف تره و زودتر مریض میشی, اما هرچی بیشتر در معرض کثافت باشی بدنت مقاوم تر میشه :))) فک کنم اینم همونه جریانش

درکل بچه ها میخوام بگم که چرکولک باشید تا سالم بمانید

آهاان لپ تاپو بگم
هیچی دیگههه.. گفتم من نمیتونم لب تاب رو بدم به این خانوم چون لازم دارم .. اقای میم شوک شد.. و درنهایت منو مجبور کرد که لب تاب رو بدم.. نمیدونید چقدر از هردوشون متنفر بودم و شدم و هنوزم تقریبا هستم...
از طرفی رییس خارجیم هنوز ایران نیست و شنبه میاد و شنبه هم که بیاد میرن یکی از شهرایی که توش دارن یه قسمتی از کارخونه رو راه اندازی میکنن, و من عملا تا آخرهفته دیگه نمیبینمش.. شایدم بیشتر.. میخوام به محض اینکه دیدمش بهش بگم جریانو..

حالا این هیچی..
اون روز یکی از اعضای هیات مدیره که یه خانوم تقریبا مقتدر و عصبانیه داشت با اقای میم بحث میکرد.. و جریان این بود که معترض بود که این دختر حسابداره چطور استخدام اینجا شده و اینها.. میگفت من اقای فلانی رو اوکی کرده بودم با حقوق کمتر هم حتی...

گفتم بهتون که.. این دختره از آشناهای (شایدم رفیق) این آقای میم هست.. انگلیسی که 2 کلمه بلد نیست, نمیدونید وقتی با خارجیای شرکت صحبت میکنه چه جوکی ازش درمیاد.. یکسره من باید برم واسشون مترجمی همزمان کنم! بعد با اعتماد به سقف فراوان داره احتمالا 2 برابر من حقوق میگیره.. نمیدونم.. ولی میدونم حقوقش از متوسط بالاتره و خدا میدونه برای چی!!!!!!!! .. همش بخاطر حمایتیه که اقای میم ازش میکنه... درکل خوشم امد اون خانم هیات مدیره بردش زیر سوال..

حالا درسته سابقه کار بالایی داره ولی خب کسایی با مدرک این دختر, با سابقه این دختر و زبان انگلیسی فول, تو تهران ریختن! قطعا با حقوق پایین تر حتی..


بعد اون روز اقای میم اخروقت نشسته باهام حرف زدن.. که مثلا از دلم دربیاره که لب تابو ازم گرفته.. بعد جالب اینجاس میگفت هرکسی دیگه ای جای تو بود و اونجوری باهام حرف میزد همون لحظه اخراجش میکردم :)))) ولی تو دختر خوبی هستی :))) وای خدایااا.. ینی طلبکار که بودم هیچی, کاری کرد تهش بدهکارم شدم :))) بابت لپ تاپی که رئیس خارجیم شخصا! داده دست خودم! بدهکار شدم پیش ایرانیا!
و من نه تنها حسم بهش خوب نشد(از جهاتی یککککم بهتر شد) بلکه بیشتر پی بردم چه آدم بی وجدانیه... فقط داره از حسادت میترکه و هررررررجوری هست میخواد بهم تلقین کنه که حمایت خارجی هارو ندارم... همش میخواد بگه تو تنهایی.. تو کسیو نداری.. تو مجبوری که مطیع من باشی و درعین حال دارم بهت لطف میکنم و باید قدردان من باشی :))))... نمیدونم واتس رانگ ویت هِم واقعا! نمیدونم از چی نگرانه! آخه من چه تهدیدی میتونم براش باشم آخه!!!
اما باورکن تو یکی رو من مینشونم سرجات... صبرکن :)

شاداب :)
۰۴ اسفند ۹۶ ، ۰۱:۴۷ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱ نظر

من هیچوقت تاکسیای پیکان رو سوار نمیشم چون لباسام بو میگیره.. ولی این بار دلم سوخت.. سوار شدم و از قضا بو نمیداد (البته فکر نکنید مثلا تاکسیای دیگه بو نمیدن، چرا من پرایدم سوار شدم بو فاضلاب میداده :| ) داشتم میگفتم.. بو که نمیداد هیچی، کلی هم باشخصیت بود رانندش.. یه مرد حدود 60 ساله.. درکل خدا حفظش کنه واسه خانوم بچه هاش..


امروز دوباره یه پیکان بوق میزد و با دستش به سمت مسیر انقلاب اشاره میکرد... دیدن این تراکم از پیکان اونم توی دو روز عجیبه یکم.. این بار هم دلم سوخت و سوار شدم.. از کنار هر عابری رد میشد با صدای خیلی بلند میگفت انقلااااب.. آخرسر گفتم آقا میشه یواشتر داد بزنید؟ گفت باشه.. بازم دلم میسوخت همچنان.. با اون رانندگیش و ترمزهای ناگهانی و سر و ته شدن اعضا و جوارح بدن درنهایت چهار راه فاطمی پیاده شدم.. ینی یک مسیر ده دیقه ای پیاده رو با تاکسی اومدم.. پول خوردم هزار و 350 بود بهش دادم و پیاده شدم.. دیدم داره با همون صدای نکره داد میزنه خانم خانم.. برگشتم سمتش.. گفت اینکه هزار و 350 .. گفتم آره خب! گفت نه 1600 میشه.. منم گفتم از خیابون 20 ام امیرآباد شمالی تا انقلاب کرایه 1600 میشه.. من که یه دونه چهار راه کلا سوار شدم پس هزار و 350 معقول که هیچی، زیادم هست.. پررو بازی دراورد و منم چون دیدم بدبخته گفتم باشه 10 تومنی میدم خورد کن. گفتم ولی راضی نیستما، واسه اون دنیات خوب نیست.. گفت گور بابای اون دنیا :||| گفتم واسه خودت میگم درکل.. پولو دادم و اومدم..

درکل من آدم لارجی هستم ولی حرف زور رو برنمیتابم.. مثلا اونسری N تومن غذا خریدم دادم به دستفروشای تو پیاده رو.. ولی راننده تاکسی بخواد 500 تومن اضافه بگیره شاید درنهایت بهش هم بدم ولی قبلش چپ و راستش میکنم :)))

بعد تو راه داشتم فکر میکردم اگه از کسایی که تو یه مسیری از زندگی درحال امتحانن فاکتور بگیری (مثلا شخص اول درحال امتحانه شاید) دیگه بعضیا واقعا حقشونه تا آخر عمر بدبخت بمونن چون خودشون باعثش هستند.. همین


شاداب :)
۱۵ بهمن ۹۶ ، ۱۱:۲۰ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳ نظر

انقد که این چند وقته درگیری فکری و زمانی و غیره دارم که اصلا وقت نشده بیام بنویسم.. یکی از دلایلش هم اینه که دست و پای خودمو بستم.. همش میگم هویجوری چیزی ننویسم, بلکه با حوصله سرفرصت یه مطلب درست درمون و سازماندهی شده تحویل وبلاگم بدم!

بعد باخودم فکر کردم دیدم چه کاریه؟؟ کی میگه باید آداب و ترتیبی بجوی ام؟؟ اصن هرچه میخواهد دل تنگم می گویم!!

نه که برای خواننده ارزش قائل نباشم.. اصلا.. خیلی هم دوستتون دارم.. شیرینی هم قراره بهتون بدم :)))

ولی خب درکل میگم چه کاریه آخه؟ مگه من این وبلاگو برای اهداف خاصی افتتاح کردم؟؟ غیر از اینه که خواستم دفترچه خاطراتی باشه واسه 50 سال بعدم؟؟ حالا اون لا و لو هم یه چهارتا حرف علمی فرهنگی اجتماعی میزنیم که زیادی هم دست خالی نمونیم :دی

بعدشم.. اصلا چی بالاتر و با ارزش تر از تجربه؟؟؟ اینکه آدم تجربیاتشو حتی خیلی شخصی بنویسه مگه کم چیزیه؟؟ 4 تا چیزهم بقیه از زندگی یاد میگیرن.. من خودم که شخصا وبلاگهای روزانه نویسی و خودمونی رو ترجیح میدم به وبلاگای لفظ قلم و نوشته های ادبی احساسی و غیره..

البته روزانه نویسی هم ویژگی هایی داره.. نه که آدم بیاد بنویسه خب الان در یخچالو باز کردم بعد عمه ام تو تلگرام یه پیام داد گفت شب بخیر خوب بخوابی! اینجور وبلاگ نویسا همونایین که تو دنیای واقعی تا بیان یه جریانی رو برات تعریف کنن, دق ات میدن :دی

بگذریم..


امروز جِف برام یه عکس از یه متنی فرستاد گفت این چی داره میگه؟ منم مونده بودم با آقای میم هماهنگ کنم اول بعد براش معنیشو بگم یا یهو جواب خودشو بدم یا چی...
دست اخر بعداز بررسی بسیار تصمیم گرفتم اول با آقای میم مشورت کنم.. که تایید کرد گفت اوکیه معنیشو بهش بگو...
حالا چند روز قبل هم جِف برگشت بهم گفت به مهندس ش بیشتر میتونیم اعتماد کنیم تا آقای میم ... گفتم چرا؟؟ گفت چون میم خیلی clever هست و گاهی نباید به آدمای clever اعتماد کرد :)
فرق clever با مثلا smart میدونید چیه؟ هردوش یجورایی باهوش میشه.. اما smart بیشتر به استعداد و هوش ذهنی و یادگیری اشاره داره.. اما clever بیشتر به مکار و حیله گر و زرنگ بودن اشاره داره..
گفت میدونی چرا اینارو بهت میگم؟ چون تو جوون و ساده ای .. تو دلم گفتم thank you واقعا :||||

من وسط دو جبهه گیر کردم خلاصه... حالا شرح مبسوطش رو خواهم گفت طی چند روز آینده...

شاداب :)
۱۳ بهمن ۹۶ ، ۰۱:۲۵ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰ نظر

اولین برف زمستونی اومد... چه برفی... عشقولانه و آزار دهنده همزمان.. 

آقای طفلکم یک ساعت مجبور شده تو برف بمونه.. بمیرم براش

میدونی یکی از بزرگترین لذت ها چیه ؟؟ هوا برفی باشه.. برفو ببینم از پنجره.. بعد من زیر پتو باشم.. دست و پامم شل کنم.. خسته باشم... بعد تا ابد برف بباره و من تا ابد زیر پتو باشم...


دلم هوای خونمونو کرد... وقتی اینجور وقتا باباییم آش درست میکرد.. بعد از زیر پتوی گرم و نرم میومدم و آش رو تو بشقاب درحال بخار کردن میدیدم... میدونی دوس دارم تو اون لحظه به مدت هزارسال متوقف بشم.. نهایت لذت همین چیزاست...


برف بیاد و... من زیر پتو باشم و... از آش باباپز توی بشقاب بخار بلند شه... 

برف و پتو و آش داغ...

هزارسال.. هزارسال




بعدا نوشت:

الان صبح فردای دیشب محسوب میشه.. الان ساعت 8صبح و من با این صحنه مواجه شدم:


شاداب :)
۰۸ بهمن ۹۶ ، ۰۱:۵۲ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳ نظر
یه اتفاقاتی افتاد این چند روز که وقت کنم به زودی مینویسم تو وبلاگ..
درحال حاضر وسط یه عالمه آشغال نشستم :)) آشغال منظورم البته mess هستش.. (اینو چندساعت پیش نوشتم البته :دی.. چون درحال حاضر افقی ام :)) )

فقط همینو بگم که امشب آقامون کلی کمکم کرد تو ترجمه یه متن خیلی سخت.. میدونی؟ هر آدمی باید یکیو داشته باشه که بهش بگه " تو برو یه چیزی بخور, من برات انجام میدم".. بعد یهو انگار یه نسیم خنک میاد و از ته دل خیالت راحت میشه.. جالب اینجاس که من آدمی ام که اصلا و ابدا نمیتونم کارامو بسپرم دست کسی، چون همش نگرانم و فکرم پیش کار میمونه و اونقدر هی خودمم میام سرکشی که اگه از اول خودم انجام میدادم درواقع سنگین تر میبود :| .. اما آقامون فرق میکنه.. اونقدر بهش اعتماد دارم که میدونم اگه تصمیمی بگیره، اگه کاری قرار باشه بکنه هیییچ نیازی نیست نگران باشم.. میتونم با خیال راحت کار دیگه ای بکنم.. و این حالت برای کسی مثل من هم عجیب و هم شیرینه..


+ الان رفتم پارچ آبو پر کردم بذارم تو یخچال، چشمم به پرتقالی افتاد که چارلی بهم داد اون روز :)))))) میام تعریف میکنم .. آشنا میشین حالا با بچه ها :دی


شاداب :)
۰۶ بهمن ۹۶ ، ۰۴:۳۰ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر