ماراتن تا موفقیت

ماراتن تا موفقیت

اگه بگن کدوم فیلم یا کتاب درواقع داستان زندگی تو هست میگم کتاب "تیزهوش" از هرمان هسه.
البته این کتاب شرح زندگی گذشته من هست که ازش عبور کردم.

آخرین مطالب

۱۰ مطلب با موضوع «شرکت گوگولی مون :)» ثبت شده است

همیشه فکر میکردم همین که ده بیست ساله تو خوابگاه زندگی کردم واسه بزرگ شدن کافیه تا اینکه امشب اولین سوسک زندگیمو با کلی جیغ جیغ کشتم و فهمیدم زندگی خیلی سخت تر و بی رحم تر از اونیه که فکرشو میکردم :))) دیگه هیشکی نبود که برم خودمو پشتش قایم کنم و اون به جام سوسکه رو بکشه...


دو روزه CEO مون از اون ور آب اومده.. من قبلا یکبار فقط دیده بودمش... سری قبل هم تاحدی صمیمی شدیم که مثلا بردمش دانشکده فنی امیرآباد رو بهش نشون دادم.. هی میگقت دوس دارم ببینم دانشگاتو... عکسم گرفتیم .. کلی هم از خوشگلی من تعریف کرد :دی خلاصه برگشت کشورش تا دو روز پیش که دوباره اومده...

دیشب باهم برگشتیم از سرکار.. من و این CEO و دوتای دیگه از همکارای خارجیم.. اول ceo رو رسوندیم هتل اسپیناس پلس، بعدش خودمون رفتیم خونه هامون... تو ماشین CEO عه بهم گفت smile ام  بیوتیفوله :دی حالا اتفاقا خودم برعکس فکر میکنم...

بعد منم کلی ازشون تعریف کردم گفتم شماهارو دوس دارم و اینا... بعد CEO مون گفت آهان ، میگی شماها ، ینی بقیه رو هم دوس داری، من فکر کردم فقط منو دوس داری :دی

بعد که پیاده اش کردیم جلو هتل، تو راه برگشت اون یکی همکار خارجیم (Y) گفت امشب از ceo تعریف کردی اونم خیلی خوشحال شد و این حرفا... گفتم خب؟ :|.. سن بابامو داره خب والاااا.. حسود :))

امشبم رفتیم رستوران به دعوت من. خودم رو برای 600 تومن آماده کرده بودم.. که اخر سر هم همکارم نذاشت من حساب کنم :)))) زحمت کشیدم با این دعوت کردنم :)))) 

سر میزهم اونا آبجوی بدون الکل سفارش دادن منم کوکاکولا... هر از گاهی هم Cheers میزدیم :دی... که یکسری اش رو CEO گفت cheers برای زیبایی تو :دی... منو میگی... کلی حال کردم :)))

سر میز دیدم همکارم که اسمشو میذارم Y ازم عکس گرفت... Y یکی از مدیرای خیلی جوون شرکته ... تو بخش مسائل خارجی.. و توی انگلیس درس خونده.. حالا منم شبیه بز بودم :))) خسته و له از سرکار اومدنی... اصصصلا دلم نمیخواد عکسه رو ببینم :)) واسه همینم نگفتم واسم بفرسته..

این Y درکل یکم از اوناس که خودشو میگیره نه که کار خاصی بکنه ولی قبلا خیلی سرد بود یجورایی انگار کلاس میذاشت.. ولی جدیدا با من مهربون شده، حتی سر میز برام غذا میکشه :))) داوطلبانه در قوطی نوشابه برام باز میکنه :)))

برگشتنی هم تا هتل با ceo کلی حرف زدم.. بهش گفتم من واقعا این کمپانی رو دوس دارم ، دوس دارم اینجا رشد کنم، چیز یاد بگیرم... کلی حال کرد گفت از حرفت خوشم اومد :دی

خلاصه اینجوریه زندگی... اون ایرانی عقده اییه آرزوی لبخند این ceo رو داره، بعد من باهاش رستوران میرم :دی... بترکی ایرانی :)))

من برم بخوابم مثل امروز صبح خواب نمونم آبرو حیثیت برام نمونه :دی


شاداب :)
۲۲ آبان ۹۷ ، ۰۰:۳۷ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳ نظر
اوه این پستی که دارم میذارم مربوط به یک ماه پیشه حدودا .. اصلا وقت نکردم بیام اینجا بنویسم.. امیدوارم از مهرماه یکم بیشتر به وبلاگ وقت اختصاص بدم...

"چند روزه که از طرف شرکت اومدم ماموریت... سر پروژه... ته نقشه... اینجا واقعا آخر دنیاست... هیچی نیست... فقط تویی و دریا و آفتاب...

الان دقیقا 10 روزه که من اینجام... از روز اول میخواستم کارایی که هر روز کردیم رو بنویسم.. ولی باورت میشه شب که میرسیدم هتل فقط میخواستم ولو شم رو تخت؟ ... خیلی کار اینجا سخته... از 6 صبح تا شب...تو بیابون تقریبا"

از اینجا به بعد رو الان دارم مینوستم...

ولی احساس مفید بودن شدیدی میکردم...کارایی که همیشه آرزوشو داشتم کردم... بیشتر یاد گرفتم.. حسودا بیشتر از پیش حرص خوردن...
وقتی میخواستم برگردم تهران مهندسای خارجیمون میگفتن نهههه تو نمیتونی بری :))... میخواستن بیلیطمو کنسل کنن.. میگفتن یک روز دیرتر برو... با اینکه 11 روز بود که اونجا بودم.. اولش قرار بود یک هفته باشه.. که شد 11 روز.. باز میخواستن بکننش 12 روز :))
دیگه بالاخره اومدم تهران.. ولی هنوز همچنان بهم میگن بیا :))
گفتم عسیسان حالا بذارین حداقل نفسی تازه کنم.. یکی دوماه دیگه دوباره میام یه سر .. واقعا اون 11 روز به اندازه 2 ماه خسته شدم.. خیلی سخت بود...
بعد برا اینکه سیاه سوخته نشم حدود 2 تا ضد آفتاب تموم کردم :)) همچنین صورت و دستامو کاملا میپوشوندم با روسری و مانتوم.. و عینک آفتابی و کلاه میذاشتم... کلا سوژه بودم :)) میخندیدن بهم :))
یه روزش رو سپاه جلسه داشتیم با رئیس سپاه.. بعد من که چادر نداشتم.. رفتن برام چادر مشکی خریدن :)) ... همچین حجاب کردم وقتی رفتیم اونجا.. عینک آفتابی هم زدم.. بعد یکی از مهندسای خارجی انقد بهم خندید یه عکس هم ازم گرفت به همون شکل :))


درکل جالب بود.. یا کسایی رفتم تو جلسه که قبلا شاید فکر میکردم woooow... با رئیس فلان و بهمان و استاندار فرماندار و امثالهم جلسه ها داشتیم... ولی دیدم نه... هیچی نیست... باورکن هیچی نیست... رفتم تهشو هم دیدم... چیزی نبود...
تازه خیلی چیزام فهمیدم که واقعا ترجیح میدم ننویسم...

بعد آهان برا سایت پروژه ما به یکسری کانکس نیاز داریم و متراژی که میخواییم بالاست... قیمتی که از یکی گرفتیم مجموعا حدود 2 میلیارد میشد... بعد جالبه با من که صحبت میکرد بهم پیشنهاد رشوه 50 میلیونی داد!!!!
منم مستقیم رفتم گذاشتم کف دست رئیس خارجیم و مهندسای خارجیمون... کلی بهم افتخار کردن :)) البته من بخاطر افتخارکردن اونا اینکارو نکردم.. بلکه میخواستم بهشون بگم ببینید این افرادی که ازشون خرید داریم به خیلیای دیگه هم ممکنه رشوه بدن مواظب باشین... درکل با این درستکاری بازی هام به هیچ جا نمیرسم آخرش :)) همون دزدی نمودن به اصطلاحِ بعضی ها به جایی رسیدن تعریف میشه..

درکل اعتمادشون شدیدا بهم جلب شده... خیلی روم حساب میکنن... کارت بانکی رئیسم همراه با رمز اینترنت بانک و رمز دوم و همه چیش کلا دست منه.. 100 میلیون 100 میلیون هم توش میریزه... یه روزی بالاخره با پولا فرار میکنم :))))

رئیسم اون شب بهم پیام داد گفت امروز بخاطر تو به اون چیز ایرانیه توپیدم... گفتم چی گفتی؟ گفت بهش گفتم من و همه خارجیای شرکت شاداب رو دوست داریم و خیلی ازش راضی هستیم (آیکن مغروریت :)) ).... فکر کنم چیز ایرانیه باز حرف مفت زده بود... ولی حال کردم پررو ضایع شد.. هرچند دست از اذیت من برنمیداره.. چون بدتر حسادتش برانگیخته شد دیگه :))

ولی خدا با من است... فمدی؟؟ :)

شاداب :)
۰۲ شهریور ۹۷ ، ۲۳:۴۰ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۶ نظر

دیروز بازم بازار آهن رفتیم.. برای نوشتن یه قرارداد.. نصف خرید رو انجام دادیم... قرارداد 1 میلیارد و 300 میلیونی امضا کردیم .. تازه هنوز مونده از خریدامون...

بعد مهندسامون بهم گفتن قرارداد رو چک کن ببین مشکلی نداشته باشه و برامون ترجمه هم بکن.. منم نشستم خوندم یه جاش نوشته بود : درصورت عدم پرداخت به موقع پول و شرایط نابسامان بازار، قیمت ها تعدیل میگردد... منم برگشتم گفتم این تیکه شرایط نابسامان بازار شبهه داره، چون ما به تاریخ قرارداد پول میخواییم بدیم، فردا قیمت ها عوض شن به ما مربوط نیست... اونام منظورشون این نبود عوض میشه، ولی خب من محض اطمینان گفتم اون جمله رو حذف کنن.. بعد مهندسامون کلی ذوق کردن گفتن ایول تو چقد خوبی حواست جمع هست و فلان... 

بعد یه قسمت دیگه ام بود که نوشته بود فروشنده موظفه طی 45 روز بار رو تحویل بده کامل... من به مهندسامون گفتم اومدیم و اینا تاخیر کردن تو تحویل، اون وقت ما چیکار کنیم؟ حداقل یه شرایط براشون بذاریم مکتوب.. دوبااااره مهندسا گفتن ایولللللل چقد تو خوبییییی آفرین آفرین بیگ لایک :))) خودشون به مغزشون نرسیده بود انگار اینا :)) .. خلاصه گفتیم درصورت تاخیر 5درصد از پول رو بهشون نمیدیم به عنوان جریمه...

امیدوارم به سلامتی بارمون برسه به محل پروژه.. خیلی استرسشو دارم

حالا فردا با اینکه تعطیلم و تایم کاریم نیست ولی باید برم بار رو تحویل بگیرم... امروز عصر هتل خارجیامون بودم غذا خوردیم.. بعد به رییسم میگم فردا باهم میریم یه قسمتی از بار رو تحویل بگیریم که بفرستیم .. با لبخند میگه من دارم میرم الان بیلیط دارم بندرعباس  :|||||| (کوفت و خنده) ... میگم وااااا پس کی بار رو چک کنههههه؟؟ میگه خودت تنها برو کانتینر کامیون رو چک کن بعدم بفرست محل پروژه :||||| ممنون از اعتمادش ولی آخه من تنهااااا؟؟؟


دیدین گفتم آز دوستم 23 خرداد بهم تولدمو تبریک میگه.. دیدین؟؟ همین دو دیقه پیش زنگ زد... یه خورده شستمش.. ولی نمیدونم چرا نمیتونم کینه ای باشم.. احتمالا تولدش گوشواره طلایی که براش خریدم رو بهش بدم... 

شاداب :)
۲۳ خرداد ۹۷ ، ۲۱:۳۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۴ نظر

اپیزود 1 :


این چندوقته انقد رفتیم بازار آهن شبیه لوله PSL2 با سه لایه پلی اتلین شدم... عوضش خیلی چیزا یاد گرفتم خوبه... ولی جاتون خالی خیلی هوا گرمه، قشنگ ذوب میشم هر روز...

بعد اینو بگممممم... ما کلا وقتی میریم اونجا، خیلی از آهن فروشا به من پیشنهاد پورسانت (همون رشوه خودمون :| ) میدن.. میگن اگه ازما خرید کنین انقد به تو میدیم... بعد بگو دیشب چه پیشنهادی داشتم؟؟ دیروز از یکی شون استعلام قیمت گرفتیم، بهم میگه خانوم مهندس پورسانت شمارو 20 میلیون درنظر گرفتیم ... آیکن من دیگه حرفی ندارم :|||||||.. دوستم میگه مگه شرکتتون چقد خرید داره که فقط پورسانت تو میشه 20 میلیون؟ میگم عسیسم میلیاردی داریم تجهیزات میخریم.. همین دیروز مثلا 200 میلیون یه قلم ازش رو خریدیم فقط..

ینی وسوسه کننده درحد چی... حالا من هی میخوام آدم خوبی باشم نمیذارن... ای شیطان های بی ادب...

ولی من به رییسم گفتم که بهم پیشنهاد رشوه میدن... چیزی نگفت.. فک کنم مشکلی نداشت :))))



اپیزود 2:


دیروز بعداز کار رفتیم یه رستوران خارجی که پاتوق رییسم ایناست.. رئیسم (همون مدیرعاملمون) ، من و 2 تای دیگه از مهندسا.. هر سه تا خارجی ان فقط من ایرانی ام... دیگه منم دعوت کردن.. بعد پول شاممون 1 میلیون شد حدودا :| .. یکی از مهندسا به شوخی میگه تو مهمونمون کن :|... منم از رو نرفتم گفتم باشه قبوله.. بعد خندیدن و این چنین شد که من پولی ندادم (آیکن از خود راضی)



+ مریم جونم مرسی که به فکرم بودی و خوابمو میبینی :) هرجا هستی شاد و موفق باشی.. دلم هم برات تنگ شده.. بی زحمت وبلاگتو راه بنداز دوباره :d


+ دوست عزیزی که برام کامنت خصوصی گذاشتی.. شرکت ما نفتی و گازی هستش.. و درحال حاضر پروژه مون توی یه منطقه تقریبا بی آب و علفه، اتفاقا یکسری نیرو هم گرفتیم جدیدا ولی همه آقا.. چون اونجا اصلا برا خانوم مناسب نیست، حتی بعضی وقتا به منم احتیاج دارن ولی منو نمیبرن اونجا، من فقط در دفتر تهران مستقر هستم.. شمام فکر میکنم خانوم باشی... درکل نیرو میخواستیم تا همین چند وقت پیش، فکر کنم گرفتیم همه رو تقریبا.. اگه بازم کمکی از دستم برمیومد بگو عزیزم


شاداب :)
۲۲ خرداد ۹۷ ، ۰۹:۵۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۴ نظر

گب مدیرعامل اصلیمون توی کشور مبداء هستش.. شرکتاشون تو امریکا کانادا اروپا و آسیا کلا هستش... یکشنبه اومد ایران.. همسن بابایی منه تقریبا.. انقد گوگولی و آروم بود.. بعد اومده پیش میز من داره باهام صحبت میکنه و کارت ویزیتشو بهم داده, بعد منه پررو رو داشته باشید:))) بهش گفتم من میتونم تو جای خالی(اسم شرکتمون) کار کنم؟؟ خندید گفت مگه همین الانش کار نمیکنی؟؟ گفتم آرهههه ولی منظورم در کشور مبدا هستش, تو شعبه اصلی :)))) گفت الان که نه, ولی بعدا.. هیچی خلاصه خوشحال شدم که آپشن میشه داشت صرفا :))


گب با یکی از نماینده مجلس ها جلسه داشت, یه 7-8 نفری بودن خلاصه.. بعد من نمیدونستم یارو نماینده مجلسه, اصن محلش ندادم :)))).. واسه ناهارم موندن, 700 هزارتومن فقط ناهار سفارش دادیم!... فقط واسه اونا البته.. بعد گابریل اومد پیش من گفت توام با ما ناهار بخور :).. فقط به من گفت, به بقیه بچه های شرکت نگفت (آیکن خباثت)

بعدا منو هم بردن تو جلسه.. خلاصه خیلی احساس مهم بودن بهم دست داد :)))) .. یه الف بچه بین اونهمه مرد کله گنده بودم... درکل ولی میدونی چی جالبه؟؟ از دور فکر میکنی دنیای آدم بزرگا خیلی عجیب غریبه.. اما وقتی بری توشون بشینی باهاشون توهمچین اتاقی, میفهمی اونقدرام عجیب غریب نبود...

بعد رییسم (نمیدونم اسمشو تو وبلاگ چطوری بگم).. اومد نشست پشت کامپیوتر من... بعد من از اون کوکتل میوه آجیلا داشتم, نشست همه شو خورد :||||| ... حیف نمیشه عکسشو بذارم اینجا, چون ازش عکسم گرفتم حتی :))))

تو پست بعدی از امروز میگم :دی


شاداب :)
۱۱ اسفند ۹۶ ، ۰۰:۴۹ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر