ماراتن تا موفقیت

ماراتن تا موفقیت

اگه بگن کدوم فیلم یا کتاب درواقع داستان زندگی تو هست میگم کتاب "تیزهوش" از هرمان هسه.
البته این کتاب شرح زندگی گذشته من هست که ازش عبور کردم.

۲ مطلب در مرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

مقدمه: یکی از وبلاگایی که میخوندم رو چند وقته سر میزنم هی میبینم هنوز پست نذاشته خیلی حرصم گرفته از دستش :)) .. حالا میفهمم دوستایی که لطف دارن وقتی میان اینجا و با پستای تکراری مواجه میشن چقد دلشون میخواد یه بلایی سرم بیارن :))


1. سریال breaking bad چه پایانی داشت :(( ... آخ که چه پایانی... بیخود نیست تو گینس ثبت شده.. بیخود رتبه تک نداره تو IMDB... جدا از همه چیزش که بی نقص بود, همچنین بسیار سریال اخلاقی و عمیقی بود..

2. ام هم اتاقیم میخواست بره کوه, انتظار داشت عینک آفتابی نازنین 500 هزارتومنیم رو بهش بدم.. که ندادم :)) حالا اگه عینک 30 تومنی تزئینیم رو میخواست میدادم :))

3. مسافرت رفتیم با خانواده.. که خوب بود.. البته مربوط به یک ماه پیش میشه!

4. دوباره تدریس میکنم.. دوس دارم و خوشحالم ^__^  ....   :|

5. اوضاع درس و کار و اینجور مسائل خیلی پیچیده شده.. سرکار که نرفتم.. درباره درس و بقیه ش هم خودمم نمیدونم قراره چیکار کنم واقعا.. یه چیزی هم توی ماه بعد دارم که اصلا آمادگیشو ندارم و هیچی واسش آماده نکردم که خب البته زیادم جدیش نگرفتم.. به خودیِ خودش مقوله مهمی هست اما نمیتونم جدی بهش فکر کنم.. 


شاداب :)
۲۸ مرداد ۹۶ ، ۲۳:۲۵ موافقین ۱ مخالفین ۰

الان کجایی؟ رو تخت؟

دست و پاهاتو بکش مثل وقتایی که میخوای خستگی در کنی

لپت رو توی بالش فرو کن

پتو رو عاشقانه تر بغل کن

پاهاتو روی نرمی تشک بکش...

کردی؟؟؟؟

خب... حالا بگو خدایا شکرت ..


دلتنگ روزای بچگی شدم.. روزای از هر دوجهان آزاد.. همون وقتایی که تو حیاط خونه پدربزرگ زیر آسمون به ستاره های پرنور و شفاف و اون درخت چنار تنومند و خیلی بلند نگاه میکردم تا وقتی که خوابم ببره.. الان دیگه نه خونه مادربزرگی هست ، نه تختی توی حیاط ، نه چنار بلندی ، نه آسمون پرستاره ای و نه کودک بی دغدغه ای ...

توی بهشت حتما هرشب یه دونه از اینا سفارش میدم...


پی نوشت:

کلی حرف واسه نوشتن دارم این چندوقت که گذشت.. باید بیام بنویسم سرفرصت

شاداب :)
۰۳ مرداد ۹۶ ، ۰۰:۵۹ موافقین ۱ مخالفین ۰