ماراتن تا موفقیت

ماراتن تا موفقیت

اگه بگن کدوم فیلم یا کتاب درواقع داستان زندگی تو هست میگم کتاب "تیزهوش" از هرمان هسه.
البته این کتاب شرح زندگی گذشته من هست که ازش عبور کردم.

۱۴ مطلب در تیر ۱۳۹۵ ثبت شده است

خیلی خوب است که آدم خودش باشد.. جمله کلیشه ای ولی حیاتی است.. به شخصه آدمی هستم که خودم هستم! ولی خیلی هم پیش آمده که نتوانسته ام خودم باشم! نه اینکه وانمود کنم شخص دیگری هستم نه.. فقط گاهی خودم را معذب کرده ام.. به خودم سخت گرفته ام یک جاهایی.. خوب است که آدم 4 تا دوست و رفیق داشته باشد که کنارشان خودش باشد.. امیدوارم ازدواج هم اینجوری باشد..

مثلا کوه بروید صبح با موهای هپلی بیدار بشوی آرایش نداشته باشی .. البته خوب این دلیل نمی شود در کوه مسواک نزنی اول صبحی.. آدم همیشه باید مسواک بزند :|

موهایت توی صورتت باشد و هوا هم کمی خنک باشد و کمی هم دماغت قرمز شده باشد و انگشتان دستت سفیدتر شده باشد و ناخن هایت صورتی تر شده باشند انگار که خون در بدنت جریان نداشته باشد.. گفتم خون!!

:|

آری .. با همین قیافه بنشینی با او چایی ذغالی بخوری.. و بهت بگوید دوست داشتنی شده ای..


مثلا ساعت ها کنار هم بنشینید از بودن باهم لذت ببرید.. اما مجبور نباشی حرف بزنی ...سکوت کنی و خیالت راحت باشد و نگران نباشی از نفهمیده شدن ..

مثلا بتوانی راحت با او درد و دل کنی

بگویی چه چیزهایی ناراحتت میکند

از چه چیزهایی نگرانی

چه چیزهایی تورا عصبانی میکند

از چه کسانی بدت می اید

چه نقاط ضعفی داری

چه ترس هایی داری

نگران نباشی که قضاوتت کند... که سواستفاده کند... درک ت کند .. بهت دلگرمی بدهد

و تورا همانجوری که هستی دوستت داشته باشد...

:)


شاداب :)
۲۵ تیر ۹۵ ، ۲۱:۵۳ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰ نظر
از بدبخت ترین انسان ها در نظر من کسایی هستن که:

حرف ها و نظرات دیگران روی تصمیمات زندگیشون و ارتباطاتشون با دیگران اثرگذاره (منظورم افراد درجه یک مثل خانواده نیست)
به عبارتی افراد دهن بین....

این آدم ها برام غیرقابل تحملن
:)


شاداب :)
۱۹ تیر ۹۵ ، ۱۵:۴۳ موافقین ۳ مخالفین ۰

این روزها به طرز دیوانه واری پشت سرِهم فیلم میبینم

آهنگ گوش میکنم

و گریه میکنم...


شاداب :)
۱۸ تیر ۹۵ ، ۲۲:۰۴ موافقین ۳ مخالفین ۰

تهران

اپیزود اول

هیچوقت دلم نمیاد دست خالی برم پیشش... یه لباس میبینم خیلی خوشگله... از اونجایی که یکم وسواس دارم تو خرید در نتیجه چندباری میرم و میام میبینمش... یه خانوم جوون و یه آقا توی مغازه هستن... خانومه میره پیش آقاهه باهم یه چیزی میگن و به من نگاه میکنن و ریز میخندن... چند لحظه بعد آقاهه میاد پیشم و میپرسه: شما خاله هستین؟؟ من که متوجه منظور نشدم گفتم : بله

خانومه به آقاهه گفت: دیدی گفتم خاله است :) ... معلومه خیلی دوسش داری که الان 2 ساعته بادقت لباس میبینی ...بعد درد و دل کرد گفت که خواهر شوهر من هیچوقت اینجوری با دقت و محبت برا بچم لباس و کادو و این چیزا نخریده ، یه بار یه کتاب دااااستان خرید واسش که اونم تازه درمورد بابای خوبم و فلان بود!!!... همه اینارو با حرص میگفت... هم خندم گرفته بود و هم متاسف شده بودم... آرزو کردم که منم عمه میشدم و اون وقت نشون میدادم که عمه هام میتونن مهربون باشن... نمیدونم، شایدم تغییر کاربری میدادم یهو شخصیتم هم تغییر میکرد :)))

آقاهه گفت تو ازدواج هم همینقد وسواس به خرج میدین؟؟ احتمالا پسره که بیاد شما از سر تا پاش رو یه نگااااه میندازین و هزارتا ایراد روش میذارین :))

نمیدونم چرا همه فکرمیکنن من خیلی آدم ظاهربینی هستم :)) عجباااا... سخت گیر هستم ولی ظاهربین نه

یه زن دایی دارم که خیلی مهربونه... یادم میاد وقتی بچه بودم هرموقع میومدن خونمون واسم یه چیزی کادو میاورد... و من هنوزم که هنوزه اون محبت هاش رو تو ذهنم مونده... واسه همینم میخوام خودمم زن دایی و زن عموی خوبی بشم... خیلی لذت بخشه که تو خاطر بچه ها موندنی بشی و اون وقت هرچقدم بزرگ بشن بازم دوستت خواهند داشت چون اون علاقه ریشه ای شده...


اپیزود دوم

خواهرم اینا یه شهری بودن و مامان پیشنهاد کرد که من برم اون شهر.. و بعد از اونجا همراه با خواهرم اینا بیام خونه... لذا من بصورت خیلی یهویی پاشدم رفتم درعرض 10 دیقه بیلیط گرفتم و سوار اتوبوس شدم!!!!!!! به همین سرعت و یهویی!!

همش دعا میکردم که صندلی تک باشم... با اینکه صندلیا فاصله شون زیاده ولی نمیدونم چرا دوس داشتم تک بیفتم...ولی از اونجاییکه خوش شانسم صندلی 2نفره بودم... یه خانوم هم کنارم بود که تمام مسیر رو باتلفن باصدای بلند حرف میزد و اونجا بود که توجیه شدم که چرا دوس داشتم صندلی یه نفره باشم!



خانه!

فاینلی ساعت 12 شب بعداز 2 روز بودن تو جاده و شهرها رسیدم خونه!!

با اینکه سرم داشت منفجر میشد و چشام هم همینطور و 2 روز بود گردنم درد میکرد و توی مغزم هم درد میکرد حتی.. ولی سرحال بودم :))) و چه حس خوبی بود.. خونه شلوغ بود .. همه بودن.... غذای ما رو میز بود.. اصلا نمیشه وصف کرد!!!


شاداب :)
۱۴ تیر ۹۵ ، ۲۰:۲۳ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۷ نظر

امروز و تواین ساعت وبلاگ بیانم یکساله شد... اگر بلاگفا رو هم حساب کنیم الان رفتم تو 3 سال

بعضی ها با یه حالت پیف پیف به ما میگن بلاگفایی های مهاجرت کرده به بیان، آدم حس پناهنده و بی وطن بودن بهش دست میده :)))

اوایل خیلی از بلاگفا عصبانی بودم و هنوزم نتونستم کار زشتشون رو ببخشم و از موضعم کوتاه نمیام ... تو زندگی واقعی ام همینم اگر که کسی بهم بدی بکنه از زندگیم میندازمش بیرون و حذفش میکنم و دیگه آسمونم به زمین بیاد نظرم راجع بهش عوض نمیشه... کینه ای نیستم اصلااا ولی برا خودم ارزش قائلم..

درسته دیگه هیچ تعلق خاطری به بلاگفا ندارم... ولی بی انصافیه اگه نگم که بلاگفا بهترین روزامو تو خودش داشت...

از همون روزای قبل از ثبت نام توو دانشگاه جدید ... روزایی که خیلی خوشحال بودم... کلا آدم خوشحالی بودم... یادم نمیاد هیچ پست غمگینی تو بلاگفا گذاشته باشم...

همچنین بلاگفا دوستای خوبی بهم داد... شاید کم.. ولی ثابت قدم... اینکه یه نفر یه مدت بنویسه و بعد غیب بشه اینجوری دوس ندارم و نمیتونم بهشون نزدیک بشم... واسه همینم وقتی تو وبلاگی میرم به تاریخ شروع وبلاگش نگاه میکنم که ببینم میشه روش حساب کرد و خوندش یا نه؟؟... شاید معدود وبلاگ هایی کامنت بذارم یا حتی اصلا کامنت نذارم... ولی این دلیل نمیشه که اون وبلاگارو دوست نداشته باشم...


و از همه مهم تر بهترین اتفاقی که تو زندگیم افتاد متعلق به اون دوره است...

من نمیتونم قدردان ش نباشم...


شاداب :)
۱۲ تیر ۹۵ ، ۲۰:۰۰ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۸ نظر

خوب من دوباره از دیروز تو اتاق تنها شدم... "ص" که خیلی وقته رفته خونشون... "ام" هم که کلا استاد پایان نامش ایران نیست و واسه همینم "ام" کار خاصی نمیکنه... کلا 20 روز تهرانه 20 روز خونه است... "ال" هم که آخرین باقیمانده اتاق بود دیروز رفت خونشون !!... و اینجوری شده که من مانده ام تنهاااای تنهااااا ..
این عکس مربوط میشه به فاصله بین اتاق ما تا آشپزخونه :)) ... این عکسو باید پستای قبل میذاشتم.... انتهای راهرو رو میبینید؟؟؟ اون دَر نورانی مربوط به بالکن عمومی میشه.. سمت راستش اتاق آخررررر اتاق ماست  :||||

این اتاقی ام که شیشه هاش تو عکس مشخصه و سمت راست عکسه اتاق مربوط به مستخدم طبقه مونه...

خوابگاه به اینننن میگن :)) ... خوابگاه سوئیتی و اینا مال سوسولاست :)) .. خوابگاه باید اینجوری باشه دانشجو واسه یه چایی درست کردن 6 بار دویِ استقامت بره و جونش در بیاد :)))

بعد به من میگن چرا چاق نمیشی :)))


پشت سرم تو این عکس، آشپزخونه قرار داره!




همچنان دلم شیرینی میخواد :((

چرا من بیرون نمیرم براخودم شیرینی بخرم؟؟ :((

چرا در حالت کلی تر من بیرون نمیرم؟؟ :((

پس چرا هیشکی برام شیرینی نمیخره بیاره جلو خوابگاه؟؟ :((

اگه روزی کسی از دوستان یا خانواده یا فامیل یا عزیزانتون خوابگاهی بودن یکی از کارهایی که یه دنیا خوشحالش میکنه اینه که با یه مقدار خوردنی برید جلوی خوابگاهش و بهش زنگ بزنید بگید بیا پایین ببینمت :((

اصلا مگه داریم جمله از این خوشحال کننده تر؟؟؟ :((

چی بهتر از یه دیدنِ یهویی و بی خبر؟؟ :((

و چی بهترتر از یه دیدنِ یهویی و بی خبر به علاوه ی کمی خوراکی؟؟ :((


شاداب :)
۱۰ تیر ۹۵ ، ۰۰:۰۱ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۸ نظر

دیروزه به یادماندنی :|||

از صبحش که دکتر پن رو دیدم که حالا بماند ده دیقه دیر رسیدم سر قرار و کلا آبرومو برد انقد که گفت فردا پس فردا استاد بشید چی؟؟ به دانشجو باید احترام بذاری... به همین خاطر منو تنبیه کرد گفت تا باشد که درس عبرتی بشه برات :))))) ...

سکانس بعدی مربوط به دکتر مین بود... هیچوقت تا این حد عصبانی ندیده بودمش.. البته از دست من نه... کلا از دست بچه های کلاسمون عصبانی بود...

گفت هیشکدومتون به حرف من محل ندادید هرچقد بهتون گفتم پروپوزالاتونو تحویل بدید ندادید فک کردید حرف من مهم نیست؟؟؟؟ به من احترام نذاشتید!!!!!!...

گفتم دکتر پن گفتن تا 25 تیرماه بیارید ما رو اون حساب وسط امتحانا تحویل ندادیم به شما نمیدونستیم که فقط تا آخر خرداد فرصت هست... بدتر عصبانی شد :)).. حالا من هرچقد اصرار که استاد ما همچین جسارتی هرگز خدمت شما نمیکنیم از ایشون انکار خلاصه :))) ... دکتر مین به اون مهربونی رو اولین بار بود اینجوری میدیدم!...

خلاصه که همگی کلاسمون بخاطر پایان نامه 5 ترمه نشیم صلواااات :)))... گفتم استاد والا ما نمیدونستیم جلسه شورا با جلسه گروه کی تشکیل میشه مافقط جلسه گروه رو خبر داشتیم اولین باره ارشد میخونیم ازکجا بدونیم ;||||... برگشت گفت که اشکال نداره عوضش دکترا که اومدی دیگه میدونی از کی باید حواست به حرفای من باشه :))) آقا وسط بحث و ناراحتی و اینا قسمت فرصت طلبه قلبم قند تو دلش آب شد :)) باخودم گفتم آخ جون پس منو بای دیفالت دانشجو دکتری همینجا انتظار دارن :)))

گفتم استاد من کنکور دارم توروخدا یکاری کنید این جلسه زودتر تشکیل شه که دفاعم به اسفند نرسه (چون فروردین دفاع نداریم بعدیش اردیبهشت هست و اردیبهشتم که مصاحبه کنکوره)... اینو که گفتم یه لحظه نگام کرد نرم شد گفت که حالا یه کاریش میکنیم برو کاراتو انجام بده فعلا .. و من لبخند رضایت زدم...

خدایا... خداوندااااا کمک بنماااااا


سکانس بعدی تو حیاط

دکتر ت رو از دور دیدم داشت سوار ماشینش میشد یه لحظه مکث کردم منتظر شدم بره تا من به راهم ادامه بدم... دکتر ت همونیکه یه پاش اینجاس یه پاش امریکا ..و گفت بهم زنگ بزن و من نه زنگ زدم و نه اتاقش رفتم و الانم WANTED هستم :)))

خلاصه سوار شد رفت خیالم راحت شد اومدم این سمت ساختمون اساتید منتظر شدم جلسه دکتر پن و مین و مدیرگروهمون تموم شه... یهو دیدم دکتر ت از پشت سرم از این وره ساختمون اومد رد شد با ناباوری سلام کردم!!!!!... خداروشکر داشت با تلفن حرف میزد ولی همون حالت یه لحظه برگشت به من گفت خانوم فلانی من دیگه از اومدنت نا امید شدم :((((( .... و به تلفنش ادامه داد و رفت ... آقا منو میگی میخواستم خودمو بزنم وسط دانشگاه :)))) ... به همکلاسیم گفتم این مگه سوار ماشینش نشد رفت؟؟؟؟ از کجا ظاهر شد یهوووو :((((((( ... اونم واسه خودش به من میخندید :|


خلاصه مهم نبود قوانین طبیعت چی بود دیروز و مثلا آیا کسی مگر میتونه با ماشین از دانشکده خارج شه ولی 2 دیقه بعدش از پشت ساختمون ظاهر شه؟؟؟ درحالت عادی معلومه که نمیشه.. ولی دیروز همه ی نشدنی ها ، شدنی بود :))) .. ابر و باد و مه و خورشید و فلک و خلاصه هرچه تواین دنیاست دست به دست هم دادن تا حال منو بگیرن :))))


شاداب :)
۰۹ تیر ۹۵ ، ۱۸:۱۵ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱ نظر

1. چند روزه لپ تاپمو خاموش نکردم... انگار تمومی نداره :(( .. خواب ندارم که :((

2. ینی وقتی از حموم میاد بیرون و موهاش خیسه چه شکلی میشه؟

3. حوصله نصیحت کردنه ال رو دیگه ندارم... یبار دیگه بیاد باهام مشورت کنه فقط نگاش میکنم اینجوری :|

4. آدم خوابالو باشه 1دیقه بخواد بره تا آشپزخونه بعد بیاد بخوابه درواقع 10 دیقه بایدبره تا آشپزخونه بعد بیاد بخوابه...

بس که مسافت طولانیه :| ... خواب آدم هم میپره

5. خداروشکر چیزی نبود...



شاداب :)
۰۸ تیر ۹۵ ، ۰۳:۰۰ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱ نظر

قلبم داره کنده میشه....

خیلی نگرانم .. خیلی :((((((

خداجونم به خیر گذشته باشه.. به حق همین شب....

ینی چی شده :(((


+

مرسی که اومدی به خوابم آرومه جونم


شاداب :)
۰۷ تیر ۹۵ ، ۰۴:۱۶ موافقین ۱ مخالفین ۰



سه شنبه کله صبح با دکتر پن قرار دارم :))
دراز کشیدم رو تخت دارم زاویه ساق پامو تغییر میدم و باهر تغییر ماهیچه شو نگاه میکنم و کلا به عبارتی حال میکنم باخودم :)))
آخه چقدر ورزشکاری دیگه :))
یکی الان منو ببینه فک میکنه خل شدم :))


داشتم تو اینستا میچرخیدم یه نکته ای به نظرم جالب اومد
مثلا اینکه ما ایرانی ها توی bio پیجامون خودمون رو با دانشگاهامون و رشته هامون معرفی میکنیم (در معنای دقیق تر ارزش گذاری)...حالا من خودم جزو اون دسته ای هستم که دانشگامو نوشتم تو بیوگرافی :)) البته اصلا برام وسیله جلب توجه نیست و برام مهم نیس وگرنه که الان فالوئرام انقد کم نبودن :))


یا اونایی که حس خیلی خوبی نسبت به خودشون دارن :)) و دارایی دانشگاهی هم ندارن بصورت های دیگه ای مثل لب های یک شکل و بدن هایی با تتوهایی در نواحی خیلی مشخص (کاری که حتی خود خارجی های آدم حسابی هم باهاش مشکل دارن ولی تو ایران از رو نا آگاهی اپیدمی شده) و موها و لنزهای یک رنگ و عکسایی از برنامه کردنای یکجور ، خودشون رو ارزش گذاری میکنن ، و بالای پیج مینویسن org page :)))... البته خوب این تاکید بر اورجینال بودنِ پیج چیز بدی نیست... چرا؟؟ چون تو ایران از عکسای این مدلی خیلی سواستفاده میشه و باهاشون پیجای مختلف زده میشه که ادمینشون افرادی هستن که دنبال پول جمع کردن هستن... حالا من کاری ندارم که تقصیر کیه
ولی چرا عاقل کند کاری؟؟...  ادامه هم نداره :| ... کلا نباید کاری کرد... این ضرب المثل شیرازی هست :)))

یا جملات تکراری مثل rude cm = block که واقعا خنده منو درمیاره دیگه :))) ... یه ذره متفاوت باشید حداقل :))
اتفاقی یه پیجی رو دیدم که عکس لاکچری هارو میذاشت به اصطلاح :)) ... یه چندتاشو نگا کردم متوجه شدم که کراپ تاپ و شلوارک یا دامن یک وجبی لاکچری حساب میشه...

درنتیجه من الان کلییییی لاکچری هستم :))))


انقد که تو پیجای دخترا از این عکسا هست خوده خارجیا ندارن!!... پسرامون هم که همه سیکس پک و خلاصه گنده های نامتناسب!! و چیزی بنام تیشرت و پیرهن و کلا هرچی که به بالاتنه مربوط میشه تو کمد لباساشون ندارن... دیگه اوضاع جوری شده که وقتی اتفاقی یه پیج رو میبینی میتونی بای دیفالت کل عکساش رو حدس بزنی و این یک فرآیند تکراریه...

حالا من کاری ندارم...شاید بصورت کلی هم اگه بخوام بگم خانواده مادریم و بعضی دایی خاله هام زیاد درگیر این چیزا نیستن.. ولی امیدوارم هرکسی این پست من رو میخونه اونقدری درک بکنه که مفهوم چی بوده...

حالا میرسیم به پیجای خارجی
مثلا خیلی از پیجای خارجی رو دیدم که اینجوری خودشونو معرفی میکنن:
wife
mom
و ادامه اش حالا شغلش یا هرچی که هست...

ینی اون آدم اول خودش رو یک همسر میدونه... بعد یک مادر... و بعد نقشش رو تو اجتماع و شغل و حرفه ای که داره...
خیلی جالب بود برام...

خانواده تو ایران دیگه معنای خودشو داره از دست میده ... و من شک ندارم تا چندسال آینده سونامی فرهنگی بدی رو تجربه خواهیم کرد...
هرچند که کم و بیش این سونامی شروع شده ... اینا از اثرات جهانی شدنه... منتها ما نتونستیم با جهانی شدن بصورت درستی همراهی بکنیم بخاطرهمین یه خلا و آنومی (یا عریانی) حس میشه... واسه همینم وقتی عریان باشی و خودت به خودت لباس نپوشونی یه نفر دیگه میاد لباس تنت میکنه .. لباسی که طبق سلیقه اوناست... نتیجه اش میشه اینی که میبینیم
در این باب حرف زیااااد دارم.... خوبه حالا من آسیب شناسی و اینجور رشته هارو نخوندم :|


شاداب :)
۰۶ تیر ۹۵ ، ۱۸:۱۸ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳ نظر