ماراتن تا موفقیت

ماراتن تا موفقیت

اگه بگن کدوم فیلم یا کتاب درواقع داستان زندگی تو هست میگم کتاب "تیزهوش" از هرمان هسه.
البته این کتاب شرح زندگی گذشته من هست که ازش عبور کردم.

آخرین مطالب

۲۱ مطلب در تیر ۱۳۹۵ ثبت شده است














شاداب :)
۳۰ تیر ۹۵ ، ۰۳:۵۱ موافقین ۱ مخالفین ۰

پست صرفا جنبه ی ثبت یک خاطره است.. حرف خاصی برای گفتن ندارد :|

اگر دوست ندارید نخوانید :)


از دیشب ساعتای 10 تصمیم گرفتم بهش بگم.. اما نه میتونستم حرف بزنم و نه موقعیت درست حسابی پیش میومد... تا اینکه شروع کرد به دعا خوندن و بعدم خوابید... استرس گرفته بودم... نمیدونستم چطوری شروع کنم...

امروز از ظهر باز حواسم رو به یه فرصت مناسب جمع کرده بودم... بعداز ناهار رفت تو آشپزخونه چایی بخوره... بابا و بقیه هم خواب بودن.. موقعیت خیلی خوبی بود... رفتم نشستم چایی خوردم منم... به زاویه 90 درجه قرار گرفته بودیم نسبت به هم...

یهو به طرز مضحکی لبخند میزدم.. لبخندی که به زور کنترلش میکردم تا دندونام مشخص نشه... همزمان هم یهو تپش قلب میگرفتم... دیوونه شده بودم... هم میخندیدم هم تپش قلب داشتم!!!

نتونستم بازم... بازم نتونستم...

داشتم تو ذهنم حلاجی میکردم حرفامو... اما نمیشد... این دهن لامصب باز نمیشد.. سخته.. قبول کن!

تا اینکه اون خواهرم اومد تو آشپزخونه و کنار من نشست :|||||||| ... کلا این خواهرم کافیه مارو تنها گیر بیاره تا بیاد بشینه پیشمون... کلا دوس داره جمعمون جمع باشه :|

تا الان

الان نشسته بودیم و شروع کردم سوالای انحرافی پرسیدن :|.. داشت اوکی میشد که بابا یهو اومد!!... مامانم پا شد رفت تو حیاط... رفتم دیدم داره حیاط رو آب پاشی میکنه :|... گفتم دیگه فرصت بهتر از این پیدا نمیشه... رفتم یکم دل دل کردم... برخلاف همیشه اصلا مشکوک نشد :||||||||||||||||||||||||||||||

میدونم میدونم ... خیلی مامان بابای خوبی دارم :دی... منطقی مهربون روشنفکر و اصلا هرچی که بگی :)

بالاخره گفتم!!!... هوراااااااااااااااااااااااا

گففففففتم :))))

و شد آنچه شد...


چقد هوا خوبه.... (ایهام دارد)

:)


*عنوان: شاملو

شاداب :)
۲۸ تیر ۹۵ ، ۲۲:۰۷ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹ نظر

1.

داریم ناهار میخوریم

مامان بابا دارن صحبت میکنن و من توو فکرای خودمم

نمیدونم از کجا شروع شده ولی میشنوم بابا داره از ارومیه تعریف میکنه

همونجوری که سرم پایینه یه لبخند ملیح میزنم


2.
داشتم عکسارو میدیدم و خواهرم به فاصله 2/5 میلیمتری من بود :دی
به سختی با اینترنت خط وصل شدم... داشتم تایپ میکردم... خواهرم این دفعه به فاصله 2 میلیمتری من بود :دی



3.
نینی رو بردیم تاب سرسره و وسایل بازی بچه ها سوار شه...
من از سرسره خیلی میترسم.. از بچگی میترسیدم و به این قضیه واقفم که ننگ بزرگی رو تمام این سالها تحمل کردم و میکنم :دی... اما سرسره دیشب خیلی کوچولو بود و مناسب نینی ما بود درواقع.. به شکلی که مینشستم روش از کف پاهام تا انتهاش شاید 3 وجب میشد :دی...
بله!!
درسته!!...
سرسره سوار شدم من :|||||||||||


شاداب :)
۲۷ تیر ۹۵ ، ۱۵:۲۶ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر

خیلی خوب است که آدم خودش باشد.. جمله کلیشه ای ولی حیاتی است.. به شخصه آدمی هستم که خودم هستم! ولی خیلی هم پیش آمده که نتوانسته ام خودم باشم! نه اینکه وانمود کنم شخص دیگری هستم نه.. فقط گاهی خودم را معذب کرده ام.. به خودم سخت گرفته ام یک جاهایی.. خوب است که آدم 4 تا دوست و رفیق داشته باشد که کنارشان خودش باشد.. امیدوارم ازدواج هم اینجوری باشد..

مثلا کوه بروید صبح با موهای هپلی بیدار بشوی آرایش نداشته باشی .. البته خوب این دلیل نمی شود در کوه مسواک نزنی اول صبحی.. آدم همیشه باید مسواک بزند :|

موهایت توی صورتت باشد و هوا هم کمی خنک باشد و کمی هم دماغت قرمز شده باشد و انگشتان دستت سفیدتر شده باشد و ناخن هایت صورتی تر شده باشند انگار که خون در بدنت جریان نداشته باشد.. گفتم خون!!

:|

آری .. با همین قیافه بنشینی با او چایی ذغالی بخوری.. و بهت بگوید دوست داشتنی شده ای..


مثلا ساعت ها کنار هم بنشینید از بودن باهم لذت ببرید.. اما مجبور نباشی حرف بزنی ...سکوت کنی و خیالت راحت باشد و نگران نباشی از نفهمیده شدن ..

مثلا بتوانی راحت با او درد و دل کنی

بگویی چه چیزهایی ناراحتت میکند

از چه چیزهایی نگرانی

چه چیزهایی تورا عصبانی میکند

از چه کسانی بدت می اید

چه نقاط ضعفی داری

چه ترس هایی داری

نگران نباشی که قضاوتت کند... که سواستفاده کند... درک ت کند .. بهت دلگرمی بدهد

و تورا همانجوری که هستی دوستت داشته باشد...

:)


شاداب :)
۲۵ تیر ۹۵ ، ۲۱:۵۳ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰ نظر

خدای مهربونم

خدا جونم

مدت کوتاهیه اون حس اومده سراغم

تاریکه...


خدای مهربونم دوباره نور به قلبم بتابون

به معنای واقعی مثل اون دفعات نور به قلبم بپاش

که با همه وجودم روشنایی رو دوباره حسش کنم


شاداب :)
۲۱ تیر ۹۵ ، ۰۱:۲۹ موافقین ۱ مخالفین ۰
از بدبخت ترین انسان ها در نظر من کسایی هستن که:

حرف ها و نظرات دیگران روی تصمیمات زندگیشون و ارتباطاتشون با دیگران اثرگذاره (منظورم افراد درجه یک مثل خانواده نیست)
به عبارتی افراد دهن بین....

این آدم ها برام غیرقابل تحملن
:)


شاداب :)
۱۹ تیر ۹۵ ، ۱۵:۴۳ موافقین ۲ مخالفین ۰

این روزها به طرز دیوانه واری پشت سرِهم فیلم میبینم

آهنگ گوش میکنم

و گریه میکنم...


شاداب :)
۱۸ تیر ۹۵ ، ۲۲:۰۴ موافقین ۲ مخالفین ۰

تهران

اپیزود اول

هیچوقت دلم نمیاد دست خالی برم پیشش... یه لباس میبینم خیلی خوشگله... از اونجایی که یکم وسواس دارم تو خرید در نتیجه چندباری میرم و میام میبینمش... یه خانوم جوون و یه آقا توی مغازه هستن... خانومه میره پیش آقاهه باهم یه چیزی میگن و به من نگاه میکنن و ریز میخندن... چند لحظه بعد آقاهه میاد پیشم و میپرسه: شما خاله هستین؟؟ من که متوجه منظور نشدم گفتم : بله

خانومه به آقاهه گفت: دیدی گفتم خاله است :) ... معلومه خیلی دوسش داری که الان 2 ساعته بادقت لباس میبینی ...بعد درد و دل کرد گفت که خواهر شوهر من هیچوقت اینجوری با دقت و محبت برا بچم لباس و کادو و این چیزا نخریده ، یه بار یه کتاب دااااستان خرید واسش که اونم تازه درمورد بابای خوبم و فلان بود!!!... همه اینارو با حرص میگفت... هم خندم گرفته بود و هم متاسف شده بودم... آرزو کردم که منم عمه میشدم و اون وقت نشون میدادم که عمه هام میتونن مهربون باشن... نمیدونم، شایدم تغییر کاربری میدادم یهو شخصیتم هم تغییر میکرد :)))

آقاهه گفت تو ازدواج هم همینقد وسواس به خرج میدین؟؟ احتمالا پسره که بیاد شما از سر تا پاش رو یه نگااااه میندازین و هزارتا ایراد روش میذارین :))

نمیدونم چرا همه فکرمیکنن من خیلی آدم ظاهربینی هستم :)) عجباااا... سخت گیر هستم ولی ظاهربین نه

یه زن دایی دارم که خیلی مهربونه... یادم میاد وقتی بچه بودم هرموقع میومدن خونمون واسم یه چیزی کادو میاورد... و من هنوزم که هنوزه اون محبت هاش رو تو ذهنم مونده... واسه همینم میخوام خودمم زن دایی و زن عموی خوبی بشم... خیلی لذت بخشه که تو خاطر بچه ها موندنی بشی و اون وقت هرچقدم بزرگ بشن بازم دوستت خواهند داشت چون اون علاقه ریشه ای شده...


اپیزود دوم

خواهرم اینا یه شهری بودن و مامان پیشنهاد کرد که من برم اون شهر.. و بعد از اونجا همراه با خواهرم اینا بیام خونه... لذا من بصورت خیلی یهویی پاشدم رفتم درعرض 10 دیقه بیلیط گرفتم و سوار اتوبوس شدم!!!!!!! به همین سرعت و یهویی!!

همش دعا میکردم که صندلی تک باشم... با اینکه صندلیا فاصله شون زیاده ولی نمیدونم چرا دوس داشتم تک بیفتم...ولی از اونجاییکه خوش شانسم صندلی 2نفره بودم... یه خانوم هم کنارم بود که تمام مسیر رو باتلفن باصدای بلند حرف میزد و اونجا بود که توجیه شدم که چرا دوس داشتم صندلی یه نفره باشم!



خانه!

فاینلی ساعت 12 شب بعداز 2 روز بودن تو جاده و شهرها رسیدم خونه!!

با اینکه سرم داشت منفجر میشد و چشام هم همینطور و 2 روز بود گردنم درد میکرد و توی مغزم هم درد میکرد حتی.. ولی سرحال بودم :))) و چه حس خوبی بود.. خونه شلوغ بود .. همه بودن.... غذای ما رو میز بود.. اصلا نمیشه وصف کرد!!!


شاداب :)
۱۴ تیر ۹۵ ، ۲۰:۲۳ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۷ نظر

امروز و تواین ساعت وبلاگ بیانم یکساله شد... اگر بلاگفا رو هم حساب کنیم الان رفتم تو 3 سال

بعضی ها با یه حالت پیف پیف به ما میگن بلاگفایی های مهاجرت کرده به بیان، آدم حس پناهنده و بی وطن بودن بهش دست میده :)))

اوایل خیلی از بلاگفا عصبانی بودم و هنوزم نتونستم کار زشتشون رو ببخشم و از موضعم کوتاه نمیام ... تو زندگی واقعی ام همینم اگر که کسی بهم بدی بکنه از زندگیم میندازمش بیرون و حذفش میکنم و دیگه آسمونم به زمین بیاد نظرم راجع بهش عوض نمیشه... کینه ای نیستم اصلااا ولی برا خودم ارزش قائلم..

درسته دیگه هیچ تعلق خاطری به بلاگفا ندارم... ولی بی انصافیه اگه نگم که بلاگفا بهترین روزامو تو خودش داشت...

از همون روزای قبل از ثبت نام توو دانشگاه جدید ... روزایی که خیلی خوشحال بودم... کلا آدم خوشحالی بودم... یادم نمیاد هیچ پست غمگینی تو بلاگفا گذاشته باشم...

همچنین بلاگفا دوستای خوبی بهم داد... شاید کم.. ولی ثابت قدم... اینکه یه نفر یه مدت بنویسه و بعد غیب بشه اینجوری دوس ندارم و نمیتونم بهشون نزدیک بشم... واسه همینم وقتی تو وبلاگی میرم به تاریخ شروع وبلاگش نگاه میکنم که ببینم میشه روش حساب کرد و خوندش یا نه؟؟... شاید معدود وبلاگ هایی کامنت بذارم یا حتی اصلا کامنت نذارم... ولی این دلیل نمیشه که اون وبلاگارو دوست نداشته باشم...


و از همه مهم تر بهترین اتفاقی که تو زندگیم افتاد متعلق به اون دوره است...

من نمیتونم قدردان ش نباشم...


شاداب :)
۱۲ تیر ۹۵ ، ۲۰:۰۰ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۸ نظر

ساعت 2:30 دقیقه.... صدای مسیج تو تلگرام!
من به سبک فیلمای ایرانی : ینی کی میتونه باشه این وقت شب؟ :|

میدونم خیلی عجیبه که انتظار داشتم تو باشی...
ولی...
خیلی وقتا شده گوشیم زنگ خورده و انتظار داشتم تو باشی...
مسیج اومده و انتظار داشتم تو باشی...
میدونم خیلی عجیبه منتظر همچین چیزی بودن !
اونم درحال حاضر!!!!

پیام رو باز میکنم.. باید حدس میزدم اون باشه... همیشه نصف شب درد و دل میکنه!
Ghazale:
salam bidari azizam؟؟



بعدا نوشت:

اوه... قلبم!!... نصف شبی یه ایمیل اومد رو گوشیم... اما این بار انتظار عجیب غریبی نبود...

ولی....

Singapore airlines plane catches fire after landing...
:|

توو این فکرای امشبِ من اصلا منصفانه نبود این حرکته یاهو....
اصلا...

شاداب :)
۱۱ تیر ۹۵ ، ۰۲:۵۵ موافقین ۱ مخالفین ۰