ماراتن تا موفقیت

ماراتن تا موفقیت

اگه بگن کدوم فیلم یا کتاب درواقع داستان زندگی تو هست میگم کتاب "تیزهوش" از هرمان هسه.
البته این کتاب شرح زندگی گذشته من هست که ازش عبور کردم.

آخرین مطالب

۱۱ مطلب در خرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

1. رفتم ظرفارو بشورم "وی" اصرار کرد که من باید بشورم.. اخرش دوتایی باهم رفتیم بشوریم.. بعد وی خیلی سرسری ظرف میشوره و من حساس ام :||..  دوس داشتم حداقل من بسابم و اون آبکشی کنه که نذاشت :||.. باااور کن اونجوری راحت تر بودم.. تا اینکه یه قابلمه رو داد من آبکشی کنم، یه اسکاچ دیگه هم داشتیم من یواشکی سریع یه دستی بهش کشیدم .. وی خندید گفت خیلی بدییییییییی..
میخواستم خودمو بزنم به اون راه که ینی عه حواسم نبود مگه اینو تمیز کردی؟؟ :)) دیدم بلد نیستم دروغ بگم.. خندیدم گفتم نه باورکن من قابلمه ها رو همیشه 2بار میشورم.. البته اینو راست گفتما
ولی خلاصه اینجوری رسوا شدم:))

2. تو BRT بودم.. جا نبود بشینم.. یه خانومه تقریبا 50 ساله نشسته بود.. درحمایت از من شروع کرد که:  "  آره یه دوتا صندلی واسه ما خانومای بیچاره بود همونارم دادن به قسمت مردا .. مادربزرگ خدابیامرزم میگفت مَردن دیگهههه، تخم دو زرده میکنن .. آخرشم چی؟؟ میشن تروریست.. آره دیگه، زن که تروریست نمیشه، همش مردان "

وای من خندم گرفته بود به زور جلو خندمو گرفتم.. آخه زنه خیلی جدی بود.. منم فقط تایید کردم هیچی نگفتم..

این تفکرات دیگه داره از بین میره تو جامعه مون.. دیگه گذشت اون زمانی که مردا ارج و قربی داشتن.. الان دیگه زنا زیر بار چیزی نمیرن.. مردا هم کم کم دارن میفهمن که نمیتونن مثل گذشته سالار باشن.. منتها خیلی براشون گرونه و واسه همینم در پذیرفتن این مسئله انقد دارن اذیت میشن.. خلاصه نقطه عطف مهمی در فرهنگ کشور درحال رخ دادنه.. منتها باید هوشیار بود که از اون ور بوم نیفتیم...که داریم هم میفتیم.. ارجاع میدم به این پستم: من باب عشق

البته من  همیشه واسه عزیزِدلم فداکاری و محبت میکنم.. آخه لذت داره.. آخه ظرفیتش رو داره.. آخه هرکسی نیست که.. یه شوهر رندوم نیست که.. آقامونه... :)

شاداب :)
۳۰ خرداد ۹۶ ، ۱۸:۰۰ موافقین ۱ مخالفین ۰

پنج شنبه نمایشگاه بین المللی قرآن رفتم.. حال خوبی بود.. واسه منی که سالها با یه تناقض زندگی میکردم.. من تو خانواده تقریبا مذهبی بزرگ شدم.. اما هیچوقت بابت چیزی اجبار نشدم...  نماز میخوندم و چارچوب های مشخصی داشتم ، اما ظاهرم چیزی متفاوت از باطنم بود.. و همین تناقض انگار خودم رو هم آزار میداد و آرامش نداشتم اما ازش بیخبر بودم.. اما آقامون منو به اون درجه بالاتری که پتانسیلشو داشتم رسوند و بابتش ازش ممنونم.. متعاقبا به خدا هم نزدیکتر شدم، خدا دوسم داشت و ایشون وسیله ای شد برای عاقبت به خیری من..


اما جریان پنج شنبه:

همین که میخواستم وارد سالن بشم یه خانومی پشت یه میز کوچیک ایستاده بود و ازم خواهش کرد تا کمی از وقتم رو بهش اختصاص بدم.. من عجله داشتم تا برم توی سالن.. اما نمیدونم چه نیروی عجیبی منو نگه داشت.. نتونستم برم توو... موندم... گوش کردم... مخالفت نکردم... دستم رو جلو بردم و یکی از اون فرم هارو پر کردم.. نوبت انتخاب رسید... به عکسای همشون نگاه میکردم و غم سنگینی رو دلم نشست.. بدون اغراق نیم ساعت ایستاده بودم و فقط نگاهشون میکردم و نمیتونستم... اشک تو چشام حلقه زد... دوست داشتم میتونستم همه شون رو انتخاب میکردم... دست آخر یه پسر بچه رو انتخاب کردم .. چشاش توی عکس غمگین بود... خانومه میگفت ان شاءالله نتیجه شو میبینی.. اما من تو دنیای دیگه ای بودم ...



آقامون همیشه استقبال میکرد از همچین چیزی... پس باهم گرفتیمش... پنج شنبه شب قدر بود.. شب شهادت امام علی بود... همون امام علی که بعداز رفتنش یتیم ها تنها شدن... دلم میخواد بگم خدا مارو انتخاب کرد و این بچه یتیم هم از طرف امام علی بود  ......... میدونی.. میدونم کار شاقی نکردم.. حتی مامانم سالهاست چندتا بچه گرفته و جایی نمیگه... اما چون خودم اولین بارم بود.. چون حتی درحال حاضر شرایطش رو نداشتم.. اما یهو واسم اومد بخاطرهمین شک داشتم که اون لحظه خودم هستم.. خودم تصمیم گیرنده نبودم... خواست خدا بود..


+ شب قدری چنین عزیز شریف .................. با تو تا روز خفتنم هوس است                (حافظ)


شاداب :)
۲۷ خرداد ۹۶ ، ۲۲:۳۰ موافقین ۷ مخالفین ۰ ۳ نظر

تو سیزن 2 سریال breaking bad اونجایی که والتر و جسی پلیسارو گمراه میکنند و میتونن دورشون بزنن، وقتی که جسی زنگ میزنه به بیمارستان تا با والتر حرف بزنه و والتر بهش میگه اون ماشینی که پشتش مواد درست میکردیم رو برگردون، دیالوگ جالبی دارن... منم دلم میخواست حالا که همه چی به خوبی تموم شده کنار بکشن.. اما...

walter: can he get it running again?l

jesse: why?l

walter: so we can cook

jesse: so you still wanna cook? seriously?l

walter: what's changed , jesse??l


اما این دیالوگ آخر والتر داغون کنندست ..


شاداب :)
۲۳ خرداد ۹۶ ، ۲۲:۱۳ موافقین ۰ مخالفین ۰

در یخچالمون بسته نمیشد... فریزر پر برفک بود.. گوشتا واسه خودشون آب شده بودن.. یه قاشق و بشقاب ورداشتم بردم جلو یخچال.. آره میخواستم برفک بخورم :||||||||||||... برفک خونی .. شبیه یخ در بهشت بود :|||||||||||... حالم بهم خورد.. اینا چیه من میگم :||||.. همینجوری که با قاشق برفکارو میکندم همزمان خون گوشت های آب شده میریخت رو دستام ^ـــ^.. به به..

انگشتامم یخ زد... ینی دو روز خوابگاه نبودما.. ال و ام حداقل به خدمتکار نگفته بودن یخچالو تمیز کنه 15-20 تومن بگیره.. راستش اول از ام توقع نداشتم .. و درمرحله بعد حالا ال :| .. آخه ام کدبانوئه خیلی کارارو بلده..

یه نکته جالبی تو هم اتاق بودن هست.. طرز صحبت کردنامون رو هم تاثیر میذاره.. الان تکیه کلام همه مون توی اتاق اینه: همووون :)).. وقتی یک کدوممون یه چیزی میگه طرف مقابل با "هموووون" تایید میکنه :)).. یا مثلا من لهجه ندارم کلا .. ولی ال شمالیه و من یه مدت مثل شمالیا به ق میگفتم غ :)).. مثلا میخواستم بگم وای قلبم، میگفتم وای غلبم :))..ولی خب موقت بود از سرم افتاد..


آهان اینم یادم اومد... اون چند روزی که باخواهرم شمال بودیم اصلا نمیتونستم آب بخورم که!!!... یکی از بدترین آبهای اشامیدنی متعلق به اونجاست... همیشه وقتی میگفتن آب تهران خوشمزه است میگفتم یعنی چه؟.. درک نمیکردم.. تا اینکه رفتم آب جاهای دیگه رو خوردم پی بردم .. البته خدایی آب شهر زادگاهم هم خیلی خوشمزست هرچند بعداز حموم موهام یکم تغییرمیکنه و متوجه میشم .. اما حداقل مزه اش خوبه...


شاداب :)
۲۲ خرداد ۹۶ ، ۱۶:۰۰ موافقین ۲ مخالفین ۰

دیشب یه دختره تو حموم آهنگهای خوشگل گذاشته بود.. ونجلیس و این مدلیا.. یه آهنگی اولش گذاشته بود که با ویولن بود و منم که عاشق ویلن.. خلاصه باهاش گریه کردم.. و همزمان به تمام این سالها فکر کردم.. به بهترین سالهایی که در راه درس و دوری از خونه فدا شد.. بعداز اینم که به امیدخدا ازدواج میکنم و وارد مرحله جدیدی میشم.. و برای همیشه از بچه ی خونه بودن جدا میشم، منصبی که توش ایفای نقش نکردم.. از نوجوانی به بعد.. حتی جرات ندارم از خودم گله کنم.. چون نمیدونم اوضاع میتونست به چه شکل دیگه ای جلو بره... از نق زدن بدم میاد.. تو دنیای واقعی هم کم پیش میاد غر بزنم..

کاش خدا مثل گوگل باهامون حرف میزد .. دلتنگیمونو سرچ میکردیم اونم یه جوابی میداد .. مثل این شخصی که با سرچ جمله ی :"برای بچم لباس نخریدم"!.. به وبلاگ من رسیده.. یا کسی دیگه با جمله:"یه زمانی میرفتیم دانشگاه خیالمون راحت بود واس آیندش"... یا با جمله:"چرا انقد درازم".. چه دردل های غم انگیزی با گوگل کردن.. میبینی؟ یکی پول نداره برا بچش لباس بخره.. یکی به امید آینده بهتر رفته دانشگاه و چیزی عایدش نشده.. و یکی دیگه ام دغدغه ظاهرش رو داره که احتمالا بخاطرش توسط مردم بی فرهنگ مسخره میشه..

و یکی ام مثل من... که دلش برا خودش تنگ شده...

میگن قرآن یعنی که خدا داره باهات حرف میزنه .. راست میگن .. حس میکنی پیشت نشسته و دستشو گذاشته رو شونت و میگه غصه نخور عزیزم درست میشه...


عکس زیر توی سرویس دانشگاه - خوابگاست .. اون نوشته ی زرد رنگ جلو رو خوندم خوشم اومد عکس گرفتم ازش:


شاداب :)
۱۶ خرداد ۹۶ ، ۱۶:۰۰ موافقین ۴ مخالفین ۰