ماراتن تا موفقیت

ماراتن تا موفقیت

اگه بگن کدوم فیلم یا کتاب درواقع داستان زندگی تو هست میگم کتاب "تیزهوش" از هرمان هسه.
البته این کتاب شرح زندگی گذشته من هست که ازش عبور کردم.

آخرین مطالب

۴ مطلب در بهمن ۱۳۹۵ ثبت شده است

تواین مدت یه چندجا مصاحبه رفتم و از قضا وقتی قبول میشدم هم نمیرفتم.. قبلنا فقط وقتی دعوتم میکردن به خودم زحمت نمیدادم وقت خودم و اونارو بگیرم و اذیت و آزارم در همین حد بود :)) .. این سری پیشرفته تر شدم :)).. ینی میرفتم و وقتی میگفتن اوکیه بیا قرارداد ببند میگفتم نمیام :||||||||||||||

البته هم آقام ناراضی بود بخاطر دلایل منطقی و هم پدرم که کلا... درنتیجه دیدم چه کاریه :)) .. فلذا فعلا برنامه شغلی تدارک ندیدم :||||

من یه مدلی ام که وقتی بدونم چیزی مهمه برام و نتیجه اش برام مهمه در موردش صحبت نمیکنم مگر اینکه موعدش فرا برسه.. بعد یه کاریو نمیکنم نمیکنم نمیکنم اما وقتی تصمیم بگیرم انجام بدم دیگه جدی انجام میدم :|
مثلا الانا وقتم یکم تلف شده اما اوکیه! جبران میشه
در این راستا یادم نیس کی اینجوری میگفت که: ما ایرانیا کاری که 50 سال دیگه قراره انجام بدیم رو الان میگیم، برعکسش مثلا انگلیسیا (فک کنم) کاری رو که 50 سال پیش کردن رو الان میگن :)) ... من در دسته دوم قرار میگیرم...


شاداب :)
۲۷ بهمن ۹۵ ، ۱۹:۵۰ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱ نظر
"روزهارا با شِکْوه های بی حاصل، خاطرات جانگزا و امیدهای یاس آمیز سر میکرد، شبها تپش شدید قلب و فشاری که در وجودش حس میکرد از خواب بازش میداشتند و در کابوس های وحشت آور غرقه می ساختند... کابوس هایی که از تب و تاب درونش بدل به قصه های مصور جن و پری می شدند که همچون هیولایی هراس آور بودند، کابوس هایی به صورت دستهای مرگ آور که میخواستند او را در آغوش گیرند، هیولاهایی وحشت انگیز که با چشمان شرربار به او مینگریستند...
پرتگاه هایی که سرگیجه آور بودند و چشمان بزرگ و شعله وری که به او خیره میشدند...
از خواب پرید... دید تنهاست و ظلمت شب سرد و محزون پاییزی او را در برگرفته، هوای محبوبش را کرد و بعد مویه کنان سر در بالشش که از اشک مرطوب شده بود، فرو برد..."



میشه شعر گفت بدون اینکه حرف زد...
خدا چیکار میکنه؟؟ حرف نمیزنه.. اما یعنی شعر هم نمیگه؟؟


* هرموقع دلم بخواد و...

شاداب :)
۲۵ بهمن ۹۵ ، ۱۷:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰

میدونی ناراحت میشم از آدمایی که فقط دین رو تو ظاهر خلاصه میکنن... اما پاش بیفته حاضرن پدرشون رو بشورن بندازن رو بند رخت، حاضرن دل بقیه رو بکشونن، حاضرن خیلی کارا بکنن..

چندوقت پیش یه کامنت تو یکی از وبلاگا دیدم، که شخصی بخاطراینکه یک پدر دست روی فرزندش بلند کرده بود معتقد بود که: خیلی بابای کم شعوری هست و اگر جای بچه اش بود دیگه باباهه رو آدم حسابش نمیکرد..." و از قضا این شخصی که همچین حرفی زده بود به ظاهر آدم مذهبی هستن..

ولی باید بگم پدر ینی همون کسی که توی اون قرآنی که آیه هاشو صرفا میخونین، اگه بچه شو هم بکشه براش قصاصی در کار نیست... یعنی حالاحالاها باید بددددویی تا بتونی به پدرت برسی...


هرچقدم که بگی بهم افتخار میکنی اما من بازم میگم بچه خوبی نبودم ... باباجونم مامان جونم دعام کنید بچه ام از خودم بهتر بشه...

اینکه چندوقت یه بار بری خونه و یهو ببینی دیگه غذای بدون نمک میخوره، با چاییش فقط توت یا انجیر میخوره، وقتی داری آشپزی میکنی میاد تو آشپزخونه میگه باباجون روغن کم بریز... اینکه کجا بودم این همه مدتی که این تغییرا یواش یواش اتفاق افتادن؟؟؟... حتی وقتی مادر بزرگ فوت شد من امتحان داشتم و نیومدم.. نیومدم که حال ت رو ببینم ..

من آرزوتو برآورده نکردم، خیلی وقتا حتی نمیدونم دلم واسه خودم بسوزه یا تو، ولی اینو میدونم که اصلا ملامتت نمیکنم که چرا برام آرزو تعیین کردی ..که چرا برام راه تعیین کردی.. که چرا مجبورم کردی... چون دوسم داشتی و فکر میکردی این حق منه.. فکرمیکردی اونی رو که تو دوس داری منم میتونم دوس داشته باشم... بابای مهربونو قشنگم...

باباها مظلومن، گوگولین ... اما محکمن... غصه هاشون مال خودشونه.. همیشه میتونی بهشون تکیه کنی...


باباجونم میدونم نبودم سالهایی رو که واسه عزیزترینم پدری میکردی و سختی و تنهایی میکشیدی... سالهایی که ذره ذره داشتی آب میشدی و هیچی نگفته بودی و بجاش الان داری اذیت میشی ... خدا نیاره روزی رو که فکر کنی ماها با اکراه بهت خدمت میکنیم...

بابایی جونام... فقط میدونم میخوام دستاتون رو ببوسم... همیشه پیشمون بمونین ...

همیشه...


شاداب :)
۱۸ بهمن ۹۵ ، ۰۱:۰۰ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳ نظر

نمیدانم از ساعت 8 بود که نگران و منتظر بودم یا ساعت 7 که حرف میزدیم یا ساعت 6 که در راه بودید یا ساعت 5 که رفتنت را یادآوری کردم... یا ساعت 1:22 دقیقه بامداد 1 بهمن 1395... یا شایدهم ساعت 4:27 دقیقه بعداز ظهر 23 دی 1395 وقتی که نمیدانستم خداوند برای ما چه در نظر دارد...

امشب وقتی نور بنفش چشمک زن را روی گوشی ام دیدم و با دست لرزان صفحه را پایین کشیدم و در میان کلمات زیادی که نوشته بودی دنبال یک چیز میگشتم.. تنها یک چیز... اینکه توان پاهایم گرفته شد و به میز تکیه دادم و چند ثانیه ای خیره ماندم و بعد شروع به گریه کردم دلیلش فقط آن کلمه لعنتی نبود.. چون به تنهایی بی معنی است... فقط تورا مرور میکردم و یاد لبخند کمرنگ غروب 3 بهمن 1395 می افتم که با وجود گرفتگی و غم همچنان از لب های زیبایت محو نمیشد .. به تمام سالهای تنهایی شما فکر کردم.. به دردِ دلی که برای من نوشته بودی...

قرار شده است نه تنها تو، که حتی من هم امتحان الهی شوم... گرچه همچنان معتقدم خداوند بنده ای را امتحان نمیکند.. معتقدم خداوند به بنده های خوبش فقط خیر می رساند... دلگرم شدن با این حرف سخت است...

عزیزترینم... خداوند مهربانم مارا با آزمایش های بیشتری محک خواهد زد...

و من برای همه آن روزها ، در کنار تو ، آماده خواهم بود...


شاداب :)
۰۶ بهمن ۹۵ ، ۲۳:۰۰