ماراتن تا موفقیت

ماراتن تا موفقیت

اگه بگن کدوم فیلم یا کتاب درواقع داستان زندگی تو هست میگم کتاب "تیزهوش" از هرمان هسه.
البته این کتاب شرح زندگی گذشته من هست که ازش عبور کردم.

آخرین مطالب

۱۰ مطلب در آبان ۱۳۹۵ ثبت شده است

بعضی وقتا میگم اوکی مثلا فلان مشکل پیش اومد شاید خیری بعدش هست.. شاید راه رسیدن به اون خیر اینه که اول به این مشکل بربخورم... نمیدونم چرا .. اما عمیقا از بابت اینکه قراره برام چیزای خوب پیش بیاد اعتقاد دارم... نمیدونم شایدم خودم رو تو اونجور مواقع فقط دارم دلداری میدم...
مثلا فک کن پول از دست دادی فک کن مریض شدی، شاید تو اون مریضی چیزای خوبی قراره گیرت بیاد... شاید مثلا بهترین آدمای زندگیتو بهت هدیه میده... شاید مثلا پولی که نداری جلوی فلان حادثه رو قراره برات بگیره... اینارو صرفا دارم به عنوان مثال میگم... 
هیچوقت نگفتم شاید امتحان باشه... راستش من اینو امتحان نمیبینم... بیشتر خوبی میبینم... میگم خدا هیچوقت بد نمیخواد برام... و حتما آخرش خوبه...
بخاطرهمینم هنوزم منتظرم ببینم دیگه چه سورپرایزهایی برام داره...
نمیدونم! ... شایدم زیادی همه چی رو میندازم گردن خدا تا خودمو راحت کنم... شایدم زیادی اعتماد به نفسم بالاست و خودمو پیش خدا تحویل گرفتم :)

خدایا میدونم بنده پرفکتی نبودم، اما تو همیشه همینجوری بهم نیم نگاه داشته باش.... البته یادت نره من اونقدرام قوی نیستماااا... :)
بالاخره من و تو یه فرقی باید داشته باشیم...

شاداب :)
۳۰ آبان ۹۵ ، ۱۷:۲۸ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر


در یخچال رو باز کردم... چشمم به بطری نوشابه افتاد... جلب توجه میکرد.. چون ما هیچوقت نوشابه نمیخوریم...

روش نوشته بود: در لحظه زندگی کن!

پورخند زدم و در یخچال رو بستم...

شاید فقط یه شعار تبلیغاتی ساده بنظر بیاد... اما از مخرب ترین و مبتذل ترین شعارهاست... شعاری که توو گوشت و خون انسان مدرن ریشه دوونده و به بازی گرفتتش...

علمی که همه جوره در اختیار صنعت قرار گرفته و سقوط آزاد انسان مسخ شده، پوچ، بی بند و بار و اسیر مصرف گرایی تو دنیای امپریالیسم...


ایششششش (آیکن پشت چشم نازک کردن)

خودم هم کم تاثیر نگرفتم :|


شاداب :)
۲۷ آبان ۹۵ ، ۲۰:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲ نظر

بعضی وقتا پیش اومده که با یه مطلبی توی یه وبلاگی مخالف بودم و از قضا براش کامنت هم نمیذاشتم تا بخوام مخالفت نظرم رو شفاف بیان بکنم... فلذا برای اختصار ، دستم رفته به سمت منفی زدن برای اون پست... اما دوباره پشیمون شدم...

با خودم گفتم "توچه میدونی این آدم با دیدن منفی تو چه حالی ممکنه بشه؟"... منفی ای که دلیلش هم ممکنه برای طرف روشن نباشه... شاید بنظر مضحک بیاد اما از همین ذره هم میترسم... ممکنه این سوال پیش بیاد که خب کسی بخش مثبت و منفی پستهاشو باز گذاشته یعنی اینکه تحمل دیدن منفی هارو هم داشته حتما...

اما من میگم این دلیل خوبی نیست... اصلا چه کاریه؟؟؟ ... آدما یا میتونن با زبان خوب و مهربان مخالفتشون رو اعلام کنن یا اینکه درصورت محیا نبودن این شرایط از اظهارنظر نامفهوم منصرف بشن!... باوربفرمایید خود آدم هم اینجوری راحت تره!

امروز داشتم فکر میکردم چقد آماده ام؟؟ و تو سالهای عمرم کند و کاو میکردم که ببینم آیا کسی بوده که حقی ازش به گردنم اومده باشه؟؟... جواب واضحی پیدا نکردم... ولی قطعا چیزای کوچولوی زیادی انجام دادم.. که ازهمون هام میترسم... میترسم توهمین دنیا هم گریبانمو بگیره... و بدتر تو اون دنیا... یعنی همیشه ترجیح دادم بقیه زیر دین من برن، اما خودم هیچوقت زیر دین کسی نرم... چه مالی چه معنوی..

بعد واقعا درک نمیکنم کسایی رو که از شکستن دل بقیه چه با حرف چه با عمل، دریغ نمیکنن...

چه راحت بعضی ها اینکارارو میکنن، این حرفارو میزنن و چه راحت تر شبا باخیال راحت میخوابن و فرداشون رو شروع میکنن...


شاداب :)
۲۶ آبان ۹۵ ، ۰۱:۲۶ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر

یار با ماست، چه حاجت که زیادت طلبیم

دولت صحبت آن مونس جان مارا بس...



#همه چی من



شاداب :)
۲۳ آبان ۹۵ ، ۰۴:۳۳ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱ نظر

یه سندرومی هست به نام "فرستادن رزومه برای شرکتای درست درمون بدون منظور و هدف مشخص :| " ... این چه نوع سندرومی هست؟... الان میگم...

به اینصورت که شما رزومه تون رو برای اون خواص میفرستین، و سپس بهتون زنگ میزنن، اما شما هیچوقت به اون شرکت نمیرین تا ریختشونو ببینین حتی!

از علائمی که سندروم رو تقویت میکنه اینه که همه شون بلااستثنا بهتون زنگ میزنن و شمام بلااستثنا همه رو نمیرید :)

چیز خاصی نیس .. یه جور تفریحه :)))


دیشب inception رو دیدم... خیلی وقت بود تو هاردم داشتمش و واسه خودم متاسفم که چرا زودتر ندیدمش :دی... این فیلم رو به جرات به همه توصیه میکنم... صحنه ام اصلا نداره...از همون دقایق اولیه فیلم متوجه میشی با یه اثر حرفه ای طرف هستی... گذشته از اینکه خود اسم نولان برای فیلم برند ایجاد کرده..

اصلا نمیتونم بگم کدوم صحنه اش عالی بود.. چون همه اش عالی بود.. عالی عالی...

فقط درمورد تو رویا بودن دیکاپریو دوس دارم بگم... بنظرم زنش تو واقعیت بود و خودش گمراه شده بود.. طفلک...

مثلا در مورد اون totem اش.. آخر فیلم اون فرفره میخواد یجورایی بیننده رو سرکار بذاره... درحالیکه اصلا اون ملاک نیس که... کل داستان داره میگه ماهنوزم تو رویاییم... کلی دلیل خوب براش هست... چرا حالا؟؟؟ چون توتم ها وقتی که بقیه از کاربردشون باخبر بشن یا لمسشون کنن خاصیتشون رو برای مرزبندی بین رویا و واقعیت از دست میدن... و نه تنها اون دختره از چرخش همیشگی توتم دی کاپریو تو رویا باخبر بود که حتی زن دیکپاریو هم میدونست!!!!

یه دلیل دیگه چی میتونه باشه؟ اینکه وقتی سایتو میمیره قائدتا نمیتونه یهویی جامپ کنه به هواپیما چون تو برزخه.. درنتیجه با مردنش فقط یک لایه میاد بالا... و چون لایه های اون کوهستان برفی و اینها نابود شدن درنتیجه میاد تو رویایی که تو هواپیما بوده... ینی درواقع هنوز دی کاپریو تو رویای سایتوئه!!!!!

یا مثلا اونجایی که پدربزرگه برمیگرده به دی کاپریو میگه: به واقعیت برگرد... وووویییییییی .. تمام فیلم دنبال نخود سیاه بودیم.. خیلی دردناکه که اینجوری گول بخوریییییی :))

یا مثلا اونجایی که دی کاپریو میگه که رویاها از وسط شروع میشن... خود فیلم هم از وسط یهو شروع میشه :دی

حالا مورد جالب تر چیه؟؟؟؟؟ اون آهنگی که تو ون قراره شروع بشه تا همزمان باهاش رویا تموم شه؟؟؟ خب؟؟... همون آهنگم انتهای فیلم پخش میشه!!!!!!!!!!!... خب من دیگه حرفی ندارم!!!!!!!! .. یعنی کلهم اجمعین ما بیننده ها تو رویا بودیم و با تموم شدن فیلم بهتره بیدار شیم :))))

خود نولان داره میگه بیچاره ها من همین الانشم به ذهن شما نفوذ کردم (کاری که همه فیلما میکنن) و این ایده رو (واقعی بودن سکانس آخر) رو به ذهنتون تلقین کردم!!!!!!!!!!!!!! کجای کارین؟؟؟؟؟ شمام گول خوردین مثل فیشر  :)))))))


حتی از منظر قرآن هم این فیلم جای نقد و بررسی داشته :)

بعد چی برامن جالب بود؟؟... اینکه برای خروج از رویا و رفتن به واقعیت باید میمردی... یجورایی انگار داره همین زندگی دنیوی رو میگه که رویایی بیش نیس و با مردن ازش وارد واقعیت میشی (همون اون دنیا در واقع)


شاداب :)
۱۷ آبان ۹۵ ، ۲۲:۲۵ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲ نظر

1.

اینکه آدم یه نفر رو داشته باشه تا حرفاشو بهش بزنه خیلی خوبه... اینکه یه نفر رو داشته باشه تا تو سختیا کتارش باشه خیلی خوبه... یکی رو داشته باشه که وقتی نگرانه.. وقتی کاراش زیاده.. وقتی مشکلی پیش میاد، بهش دلگرمی بده خیلی خوبه... اصلا همه آدما باید یکیو داشته باشن که وقتی باهاش حرف میزنن سبک بشن... که باهاش شادی و غصه شونو شریک بشن...

همه اینا خوبه... عالیه اصلا... ولی گاهی وقتام...

2.

اینکه آدم بشه یه نفرِ کسی که حرفاشو میشنوه خیلی خوبه... اینکه بشه یه نفرِ کسی که تو سختیا کنارشه خیلی لذت بخشه... بشه آرومِ جون کسی که وقتی نگرانه و کاراش زیاده و مشکلی پیش اومده بهش پناه میاره.. چه لذتی بالاتر از اینکه بشنوی که حرف زدن با تو آرومش میکنه ... اینکه بشی دلیل کمتر شدنِ پستای اینستاگرامش، چون هستی... خیلی خوبه که بشی دلگرمی کسی.. اینکه فقط باتو از رازهای زندگیش بگه... چه لذتی بیشتر از اینکه بشی محرم همه زندگی کسی... اصلا همه آدما باید یکیو داشته باشن تا تو همه سختیا و شادیا و خوشی ها و ناخوشی ها کنارش باشن...


محبت ندیدن و محبت نکردن آدم رو مریض میکنه...

اما "فقط محبت دریافت کردن" و "فقط محبت فرستادن" هم مریض میکنه...

وقتی هم توی حالت اول قرار داری و هم توی حالت دوم، یعنی همه چی درسته...

:)


شاداب :)
۱۵ آبان ۹۵ ، ۲۲:۵۰ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲ نظر

این مطلبی که نوشتم مربوط به چند وقت پیشه که داشتم میرفتم خونه...


سوار که شدم و نشستم رو صندلی، از قضا یه آقای حدودا 28-9 ساله هم کنار من بود... خیلی سعی میکرد با سوالای بی مورد و نگاهای چندش آور توجهم رو جلب کنه اما من فقط صورتم رو میکردم سمت پنجره ... تا اینکه خداروشکر یه دختر با آرایش فراوان اومد و منو نجات داد... صندلیش وسط صندلی من و اون اقا بود.. آقا که نا امید شده بود ، حالا خوشحال شد و به سوژه جدید امیدوار شد... خیلی سعی کرده بود مثل جنتلمن ها لباس بپوشه اما رفتارش در کسری از ثانیه کت شلوارش رو زیر سوال میبرد...

شروع کردن به حرف زدن و انگار دخترخانم هم از صحبت بدش نمیومد و با کمال میل و خیلی کامل و جامع جواب سوالای پسر رو میداد..  خوب من خیلی سعی میکردم گوش نکنم که چی میگن و واقعا برام جذابیتی نداشت و همش از پنجره پایینو نگا میکردم ... اما شنیدن حرفاشون اجتناب ناپذیر بود... دیگه آخراش همچین گردنم درد گرفته بود که وقتی پیاده شدم کلا صورتم اون وری بود :))) .. نمیتونستم مستقیم جلومو ببینیم.. فقط میتونستم سمت چپ رو ببینم :))) .. اما خوب ارزشش رو داشت :|

یه دختر تقریبا 27-8 ساله... از شوهرش جدا شده بود.. یه پسر بچه داشت... تو تهران خونه داشت و 200 - 300 تومن از پول مهریه اش رو گذاشته بود بانک و با سودش گذران زندگی میکرد...

چه شکار خوبی... جوون.. مطلقه.. با یه پول حاضر آماده تو بانک

پسر احساس کارگزار بورس بودن بهش دست داده بود و معتقد بود خانوم نباید پولش رو بذاره بانک و باید باهاش یه ملکی چیزی بخره یه کاری بکنه و این فرشته آسمانی بشدت تمایل خودش رو برای کمک به خانوم ابراز میکرد و درنهایت شماره اش رو هم به همین بهانه برای همراهیش توی سرمایه گذاری(!) داد...

تمام اون 1ساعت و خورده ای رو داشتم به این فکر میکردم یعنی چی؟؟؟؟ هرجوری به قضیه نگاه میکردم اصن درک نمیکردم!!!!!!!

بعدکه رسیدیم و پیاده شدم احساس کردم یه نفر داره دنبالم میاد و سرعتشو زیاد میکنه تا بهم برسه... دختره بود.. خودشو رسوند بهم و خودش یهو گفت : دیدی چقد پررو بود آقاهه؟؟؟؟؟ :||||||||||

من پوکر فیس شده بودم... میخواستم بگم پس اون من بودم لابد که اونهمه حرف زدم باهاش؟؟... اما بجاش دلسوزانه گفتم: سعی کنید زندگی خصوصی تون رو برای هرکسی تعریف نکنید، بیشتر مراقب باشید!

چی جواب داد؟؟

بلند خندید و گفت اره باباااااااا حواسم هست من خودم گُرررگ ام!!!!!


قیافه ام شبیه اون نینی تو یه گیف شد که اولش داره میخنده بعد یهو میترسه :)))

باخودم گفتم اینا دیگه کی بودن!!!!

و پا به فرار گذاشتم!!!!!



پ.ن:

گیف پیشنهادی آقامون :))

http://s8.picofile.com/d/8273335092/3885714b-2b65-4af4-9de6-235e8d8894b9/_.mp4


شاداب :)
۱۳ آبان ۹۵ ، ۲۲:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۴ نظر

داشتم دوچرخه سواریشو با ذوق نگاه میکردم...

یاد بچگیم افتادم... هیچوقت از اون چرخای کمکی استفاده نکردم... یه روز یهو سوار شدم و بابا با دستش پشت صندلیمو گرفته بود... باهم داشتیم یواش یواش میرفتیم... بهم میگفت جلو پاتو نگا نکن وگرنه زمین میخوری، میگفت اون جلوترو ببین، سعی کن دید کلی داشته باشی.. داشتم با بابا حرف میزدم و ذوق میکردم.. دیدم دیگه جواب نمیده... متوجه شدم یواشکی دستشو ورداشته و من دارم بدون کمک بابا حرکت میکنم... همین که فهمیدم دیگه بابا کمکم نمیکنه میخواستم زمین بخورم.. یعنی اگه متوجه نمیشدم که نیستش، تا آخر همینجوری ریلکس میرفتم :))

شاید زندگی مثل یادگرفتن دوچرخه سواری باشه، فقط جلوی پاتو نبینی وگرنه زمین میخوری... برای اینکه بتونی تعادلتو حفظ کنی باید افق بلندتری داشته باشی....

اما گاهی وقتا باید بذاری بچه زمین بخوره... بهش اطمینان بدی که تکیه گاهش هستی، اما به موقعش میذاری که خودش تنهایی جلو بره.... تجربه هاتو باهاش شریک بشی، اما بهش فرصت تجربه هم بدی.... براش بگی شکست خوردن اونقدرام ترسناک نیست... مواظبش باشی اشتباهای بزرگ نکنه اما اگر اشتباهی ام کرد نه تنها جرات درمیون گذاشتنشو باهات داشته باشه و در عوضش سرکوفت نمیشنوه، که حتی بدونه حامیش هستی هنوزم...

میدونم من خیلی خیلی بچه هامو دوس خواهم داشت، از اون مامانایی میشم که بچه شونو خیلی لوس میکنن... این انتقاد بهم وارده.... واسه همینم به خودم یادآوری میکنم اونچه رو که دوس دارم انجام بدم...


شاداب :)
۰۹ آبان ۹۵ ، ۱۸:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲ نظر

جدیدن توی هر وبلاگی که میرم میبینم قسمتی از نامه منتشر شده فروغ به ابراهیم گلستان رو نوشتن....

راستش یکمی ازش رو خوندم خوشم اومد.. واقعا قشنگ و عاشقانه بود.. اما بنظرم اصلا اخلاقی نیست که نامه خصوصی کسی رو دست به دست چرخوند همه جا!!.. حتی اگر اون آدم دیگه در قید حیات نباشه بازهم درست نیست... تعجب میکنم که داعیه فرهنگ هم داریم و همیشه به رفتارای بقیه معترضیم، اما حواسمون به خودمون نیست!

از طرفی چی جالب تره؟.. اینکه یک نامه شخصی که نه حکم شعر رو داره و نه هیچی، و صرفا احساسات قلبی یک نفر به یک نفر دیگه بوده رو برای عشقشون کپی میکنن و به عشق خودشون نسبت میدن!!!!!.... تاحالا ندیده بودم حرفای عاشقانه کسی رو هم بشه قرقره کرد :) ... شعر جریانش فرق میکنه.. شعر خیلی متفاوته...

لذا با اینکه باخوندن چند خطش بنظرم قشنگ بود، اما خودم اگر بخوام برای عشقم چیزی بنویسم ترجیح میدم احساسات قلبی خودم باشه که منحصر به خودم و خودش باشه... و نه کپی پیست از نامه شخصی دیگران... :)


پی نوشت:

الان هم رفتم تو اینترنت سرچ کردم و دیدم که خانواده اش هم راضی نیستن که نامه اش همه جا منتشر شده... فک میکنم همین راضی نبودن خودش دلیل کافی باشه برای خاتمه این جریان.

جایی هم ببینم دیگه نمیخونم.


شاداب :)
۰۷ آبان ۹۵ ، ۲۰:۳۰ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۴ نظر

همه چی داره یواش جلو میره... همه چی خوبه... 

منم که... قربون خودم برم... همه کارامو دونه دونه و با طمانینه انجام میدم!.. این تموم شه بعد بعدی!

شدم مثل پاییز 92... نمیدونم کی قراره به ثبات برسه همه چیم... اولین باری که گفتم "اگه این کارو بکنم دیگه خیالم راحت میشه" رو یادم نمیاد... شاید از وقتی که اومدم دانشگاه... چون تا قبلش یادم نمیاد از "اگه اینکارو بکنم دیگه خیالم راحت میشه" استفاده کرده باشم، حتی موقع ثبت نام برای اون دبیرستان.. حس خاصی نداشتم... آره .. از دانشگاه کم کم از این عبارت استفاده کردم...

اگرچه از نظر احساسی به ثبات رسیدم دیگه... درواقع بهترین اتفاق زندگیمه... میدونم بهترین نقطه و بهترین جا و بهترین کسی بوده که میتونستم باهاش این پروسه رو تواین بعد متوقف کنم... واقعا خوشحالم که تو بعد عاطفی ، "اینکارو کردم و خیالمم راحت شده" !

اما قسمتای دیگه هنوز موندن...

شدم مصداق بارز اون کلیپ با مضمون طنز (طنز لزوما به معنای چیز خنده دار نیس)، که میگه اگه برم دانشگاه خیالم راحت میشه، اگه با فلانی ازدواج کنم خیالم راحت میشه، اگه بچه دار شم خیالم راحت میشه، اگه بچه ام دانشگاه بره، اگه ازدواج کنه... و این پروسه رو تا دم در قبر ادامه میده!!!!

این خیلی بده... خیلی بد.... باید یاد بگیرم درعین اینکه از رکود دوری کنم و پیشرفت کنم، درهمون حال هم داشته هامو ببینم و استفاده ازشون رو به تعویق نندازم... آخه واقعا زندگی چی میتونه باشه؟؟؟ همین ثانیه ها.. همین لحظه ها.... من کمال طلبم؟... اوکی.. به هر چیزی نمیخوام راضی شم؟ اوکی... اما نباید اون منو تحت سلطه خودش دربیاره... این منم که وظیفه هدایت آرزوهامو برعهده دارم... من رییسشونم... نه اونها...

نباید 20 سال دیگه هنوز دخترک سالهای پیش باشم که هنوزم منتظره که فلان کار رو انجام بده تا دیگه خیالش راحت بشه.....


شاداب :)
۰۴ آبان ۹۵ ، ۰۰:۵۰ موافقین ۱ مخالفین ۰