ماراتن تا موفقیت

ماراتن تا موفقیت

اگه بگن کدوم فیلم یا کتاب درواقع داستان زندگی تو هست میگم کتاب "تیزهوش" از هرمان هسه.
البته این کتاب شرح زندگی گذشته من هست که ازش عبور کردم.

۳ مطلب در فروردين ۱۳۹۶ ثبت شده است

حالم بده.. حالم بده

دیدی یه وقتایی دوس داری بلند بلند از حرص گریه کنی... حس میکنی خون توی رگ هات داغ داغه.. آیییییی دردم گرفت خوووون ددددددداااااااغ :(((((

سرگردونم... بلاتکلیفم... میترسم... میدونی جیه؟؟ تاهمین چند وقت پبش فکر میکردم بلاتکلیفی یه روزی تموم میشه و جاش رو به ثبات میده تو زندگی.. اما نه... نه .. نه .. هرچی چیزای بیشتری به دست میارم از اون طرف احساس میکنم ماموریت ام ناتمام تره... آدم تا آخر عمر بلاتکلیفه.. تا آخر عمر شرایطش استیبل نمیشه... تا آخر عمر باید بدوئه بدوئه بددددوئه... البته اگه قرار باشه انسان بودنو واسه خودش درست معنی کنه.. وگرنه که خیلیام هستن که زود راضی میشن و میشینن و منتظر گذشتن سالها میشن... اصلا نمیگم روش زندگی اونا بده، نه، اتفاقا شایدم پیش خودشون حس کنن خیلیم خوش میگذره و خوشبختن!! که صدالبته همینم کافیه، مهم هم نظر خود شخصه!... اما من نمیتونم اینجوری باشم.. نه که تا الانش نبودم اما اینو میدونم که حداقل for the rest of my life نمیخوام اینجوری باشم...

جونمم درساش زیاده... سرش شلوغه.. الان وقت نداره به جیغ جیغم گوش کنه.. البته طفلی گوش میکنه اما میفهمم چشمش به صفحه لپ تاپشه که کاراشو بکنه ، تمرکز نداره چی میگم :)))) . درکش میکنم :(.... من و اون نداریم... هرچی واسه اونه، واسه منم هست...

بعد میدونی چی جالبه؟ اینکه با رز حرف میزدم اون اصلا حس نمیکرد من مثلا بلاتکلیفم، میگفت برعکس گزینه های زیادی پیش رومه... ولی نمیدونم چرا من نمیتونم به این سادگی بهش نگاه کنم...

ای بابا ای باباااااا.. چی بگم خوااااااهر؟؟


شاداب :)
۲۹ فروردين ۹۶ ، ۰۰:۴۵ موافقین ۳ مخالفین ۰

دیروز وقتی برگشتم و از در حیاط اومدم توو، دیدم نینی جلوی در خونه وایساده و داره نگام میکنه... وقتی رسیدم بهش لپای نرمشو بوسیدم ، با چشای درشت و معصومش بهم نگاه کرد گفت کجا رفتی؟؟ ... 


تمام دیشب حالم بد بود :(( ... نمیدونم چرا... وقتی یاد قد کوچولوش توی چارچوب در میفتم که با اشتیاق اومده بود دم در تا ببینه کی اومده، وای جیگرمو آتیش میزد... دیشب دوس داشتم زار زار گریه کنم .. دیوونه هم نشدم :|.. داشتم فکر میکردم این که خواهر زاده ام هست و اینجوری قلبم واسش میزنه، فردا پس فردا با بچه خودم چی؟؟ ... تاقبل از اومدن خواهر زادم اصلا خودم رو جزو "دوستداران بچه" محسوب نمیکردم!!.. اما الان... دارم فکر میکنم نینی خوشگلم ، موجودی که ترکیبی از گوشت و خون من و گوشت و خون عزیزترینم هست رو چطور میپرستم بعد، چطور جونم واسش درنره ، چطور خار تو پاش بره و قلب من از جاش کنده نشه... 


خلاصه نگران خودمم ... میترسم خیلی خودمو اذیت کنم بعدها... خدا رحم کنه :|



درعین حال هم هییییچ دوست ندارم بشم مصداق مطلب زیر:

یا ما والدین خوبى هستیم؟"


کافى است نگاهى به عکس پروفایلها و صفحات مجازى کنیم؛ سارینا خندید، سارینا غذا خورد، سارینا خوابید، سارینا جیش کرد، سارینا گفت مامان، و سارینا و ساریناها...


 ما با بچه هایمان شبیه ملکه ها و ستاره هاى هالیوودى رفتار میکنیم، از بدو تولد دوربین به دست هر حرکتش را ثبت میکنیم، همان حرکت ها و رفتارهایى که قرنهاست نسل بشر انجام داده و رشد طبیعى یک انسان است حالا همگى شده  اند  رفتارهاى حیرت انگیزى که شایسته تقدیر و دیده شدن هست.. ما میخواستیم والدین خوبى باشیم... پس تمام هم و غممان شد کشف بهترینها... بهترین مدرسه، معلم، تغذیه، کلاسهاى فوق العاده ى به درد نخور...


گروهى از ما به همین هم اکتفا نکرد و رنج هجرت  را هم تحمل کردیم که بچه هایمان  در بهترین باشند، گمان نکنید بعد از مهاجرت آرام شدیم که حالا کشف هاى جدید داشتیم، خداى من چه کسى میداند مدرسه اى که جان لنون میرفته بهتر است یا مدرسه سلین دیون؟! فرانسوى بخواند یا انگلیسى؟ پیانو بنوازد یا ویالون ؟ عده دیگرى حتى از ما هم بیشتر بچه هایشان را دوست داشتند انقدر که گفتند " دنیا به اندازه کافى براى بچه ى ما زیبا نیست پس نمى آوریمش" واو... چقدر مسئول و عاشق!... 


هفته گذشته باید جواب ایمیلى را میدادم مبنى بر این فاجعه که چرا پسرم در خواب جیش کرده!  آخر میدانید باید تحقیق شود که اعلى حضرت تحت فشار یا استرسى نبوده باشند! جیش عصرانه اصلا موضوع ساده اى نیست!  چند روز پیش بین همه این عکس ها و فیلمها از مامان امیر على و دویست گرم اضافه وزن  پریناز و حساسیت فصلىِ " همه ى زندگیم" عکسى برایم آمد از یک پسربچه که به دوربین زل زده بود، نمیدانم حتى عکس ، واقعى است یا نه ؟ کجاى این مملکت است ،؟پسرى که دست نداشت و پدرش با بطرى آب معدنى برایش دست ساخته بود! باورتان میشود پسرى که باید کلاس پنجم میبود تازه با دستش که یک بطرى آب بود تمرین نوشتن میکرد، تصویر آن نگاه از جلوى چشمم نمیرفت ، حالم از خودم به هم میخورد... از خودم که دیروز سه بار بابت سردى هوا از پسرم معذرت خواسته بودم ! بله ، بابت سردى هوا ! 

راستش هر چقدر به بچه خودم و هم نسلانش نگاه میکنم به جز نسلى نازپروده که کیفهایشان را هم مادر و پدرانشان حمل میکنند و همیشه گویى یک غول چراغ جادو براى خواسته هایشان دارند چیزى نمیبینم ... راستش ما به طور اغراق آمیزى مادرى/ پدرى میکنیم چون به طور غم انگیزى کودکى نداشتیم و در واقع هر دو سر بازنده ایم... ما همه کار میکنیم و همیشه هم عذاب وجدان داریم که آیا مادر- پدر خوبى بوده ایم؟ با همه این دویدن ها و هزینه ها من یکى که چیزى جز نسلى ضعیف و لوس نمیبینم...و والدینى  با حسرت و رویاهاى از دست رفته..."


واقعا دوست ندارم مدل این بابای مامانای جدید بشم.. اعلام برائت میکنم ازشون

برنامه داریم که بچه مون آدم مفیدی بشه، مفید در معنای عامیانه اش هم نه.. نه که فقط تو ناز و نعمت و محبت غرقش کنیم، نه که فقط یه مهندس یا پزشک معمولی بشه، کاری که خیلیا میکنن... میخوام بعدها که بهش نگاه میکنم به خودم افتخار کنم... چون میدونم میتونه... :)


شاداب :)
۲۴ فروردين ۹۶ ، ۲۲:۰۰ موافقین ۲ مخالفین ۰

اول اینکه سال نوی همه مبارک... میدونم خیلی دیر اومدم اما بالاخره من آمد ده ام :))


دیروز "مر" رو دیدم.. مر دوست دوران دبیرستانمه.. و کلا دوران دبیرستان دوتا دوست دارم که همشهریم هستن، بقیه شون خیلی دورن :( .. البته دومی که همشهریم هست بازم دوره الان و شهری که دانشگاه رفت موندگار شده.. بگذرم..

"مر" بیچاره هردفعه واسه دیدن من کلی به این در اون در میزنه .. میدونم دوست بدی هستم، طفلکی این سری هم از اول عید که میدونست خونه ام هی اصرار که قرار بذاریم.. خلاصه بالاخره دیروز موفق شدیم همو ببینیم، بعد شما از همچین آدمی انتظار داشتین تو این مدت پست بذاره؟ :)) .. البته چندتا کی وورد تو پیش نویس نوشتم ..

وقتی درو باز کردم مر دم در بود، پیاده شد من دستمو دراز کردم که دستشو بگیرم و بعد ببوسمش، که یهو منو طرف خودش کشید و با ذوق بغلم کرد.. یکم از خودم شرمنده شدم با این دلتنگیم :))) .. بعد سوار شدیم و درهمین لحظه چشمم به دوتا زن همسایه افتاد که داشتن با دقت خیلی زیاد مارو بررسی میکردن :| .. وقتی داشتیم از کنارشون رد میشدیم اصلا نگاشون نکردم..

خلاصه چندساعتی باهم بودیم و خیلی حرفا زدیم.. مر بهم میگفت یکی از همکارام عین خودته، شیطون و شلوغ پلوغ.. یه لحظه تو فکر فرو رفتم برام جالب بود یعنی واقعا من هنوزم شیطون و شلوغ محسوب میشم؟ (آیکن تفکر)


یه مطلبی رو هم توضیح بدم بلکه واسه آقایونی که اینجارو میخونن مفید واقع بشه و تجربه بگیرن...

مر یه پسرعمو داره که سالهاست عاشقشه پسره.. اومدن خواستگاری مر جواب منفی داد.. حتی سر این قضیه عموش اینا باهاشون دعوا راه انداختن و خلاصه اوه سالهاست درگیرن.. پسره هنوزم ازدواج نکرده و امیدواره... من تواین سالها هروقت با مر صحبت کردم گفتم واقعا ینی نمیخوای باهاش ازدواج کنی؟؟ خیلی دوست داره چطور دلت میاد و این حرفا.. و مر هم دلایلش رو واسه نه گفتن واسم گفته بارها.. یکی اینکه پسره خیلی خجالتیه و روی حرف پدرش حرف نمیزنه، توی جمع هاشون بلد نیست دو کلمه صحبت کنه، دنبال پیشرفت نیست و به زندگی و شغلی که الان داره راضیه، و خلاصه یسری چیزای این مدلی... اینارو همه دارم از زبون دوستم میگم... بهش گفتم خب چرا بهش همینارو نگفتی؟ چرا انتظاراتت رو نگفتی؟؟ گفت من بگم؟ من باید یادش بدم؟ خودش باید برام میجنگید..

مثلا بعداز جواب منفی مر، عموش واسه پسره یه جای دیگه میرن خواستگاری، پسره هم یک کلمه هیچی نمیگه و میره باهاشون.. وقتی دیگه کار به جاهای باریک و عقد و اینا میکشه پسره تازه زبون باز میکنه و به باباش میگه نمیخوامش، من هنوزم مر رو میخوام :/ .. خب دوستم هم حرصش گرفته بود میگفت چرا واسه عشقی که سالها ادعاش میکنه نجنگید و الانم چهارتا عکس پروفایل عاشقانه واسم گذاشتن کافی نیست و هیچ حسی بهش ندارم.. 

میخوام بگم یعنی وقتی آدم کسی رو دوست داره باید براش تلاش کنه ... 


شاداب :)
۲۴ فروردين ۹۶ ، ۱۸:۱۰ موافقین ۲ مخالفین ۰