ماراتن تا موفقیت

ماراتن تا موفقیت

اگه بگن کدوم فیلم یا کتاب درواقع داستان زندگی تو هست میگم کتاب "تیزهوش" از هرمان هسه.
البته این کتاب شرح زندگی گذشته من هست که ازش عبور کردم.

۴۰ مطلب با موضوع «همینجوری!» ثبت شده است

هان؟ هان؟ هان؟
(ادامه عنوان بود :دی)

دیروز جایی کار داشتم.. ینی کارم داشتن.. بعد وقتی نشسته بودیم صحبت میکردیم یکی از اون اقایون تا آخر هر 10 دیقه یکبار میگفت چرا یه ماشین نمیگیرین خب.. هی خویشتن داری میکردم, هی سکوت میکردم, هی لبخند ملیح میزدم, هی...  دیگه آخراش میخواستم جیغ بزنم بگم پول ندااااارم... له له له له له له :))

نمیدونم چرا هرکی منو میبینه فکر میکنه پولدارم :| .. بهم نمیاد ماشین نداشته باشم.. حالا فردا پس فردا یه 206 ام بگیریم لابد میخوان بگن چرا یه پرادو نمیگیری؟؟ :|
یا مثلا اون سری سر کلاس بودم یکی از دانشجوهام داشت شماره مو میگرفت خودش بای دیفالت 0912 داشت میزد و منتظر بقیه ارقام از سمت من بود تا بهش بگم.. انگار حق مسلم من 912 باشه. منم نا امیدش کردم :دی .. خب شاید یکی خطش اعتباری باشه.. عجباا :| ... البته یه خط دائمی دارم ولی کد شهرمون هست و گذاشتمش خونه, تو تهران لازمم نمیشد.
دور و بر منو یکسری مرفه بی درد جامعه احاطه کردن نمیدونم به کدام سو پناه ببرم :دی .. همه مثل شما لکسوس و تویوتا سوار نمیشن که... یا 912 مخصوصا کد 1 رُند ندارن که... 
من فقط خوب میپوشم خوب میگردم :دی ...دیگه از بقیه فضولات دنیوی دل کندم :دی.. ( الکی مثلا)


بی ربط نوشت :دی
دوست دوستم اومده بود یه شب پیشمون بود.. بعد هی از من تعریف میکرد وااای چه موهایی داری واای چقد خوشگلی و این حرفا.. بعد آخرشم گفت ای بابا حالا که من از قیافه و موهات خوشم اومده یه داداشم نداریم تورو واسش بگیرم... قیافه من :|
من که میگم هرجا میشینم باید اعلام کنم خودم یه دونه آقا دارم, همتون بگید فلان بیسار .. بیا.. تحویل بگیر

شاداب :)
۲۱ دی ۹۶ ، ۱۶:۳۰ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۷ نظر

یه همسایه دیوار به دیوار داریم غیبت نباشه همسایه خوبی برامون نبودن تو این سالها.. هنوزم نیستن!... سرو صدا تو خونشون .. بوق ماشین هاشون ساعت 2 شب.. آشغالایی که میذاشتن سمت ما و...

از قضا وقتی راهنمایی بودم این همسایه مون شد معلم قرآنمون.. ماه رمضان قرار بود فلان مقدار از قرآن رو هر روز بخونیم سرکلاس... اول از همه اینکه تلفظ و قواعد رو خیلی خوب یاد گرفتم به طوری که وقتی تو دانشگاه واحد عمومی قرآن برداشتم استاد میگفت خیلی خوب میخونی و 20 شدم اون درس رو..

دوم هم اینکه اون معلم راهنمایی مون, یک آیه از قرآن رو گفت که اگه توی قنوت بخونیم خوبه.. و من از همون راهنمایی تا الان این آیه شده جزئی از قنوت نمازهام...

«رَبَّنَا لَا تُزِغْ قُلُوبَنَا بَعْدَ إِذْ هَدَیْتَنَا وَهَبْ لَنَا مِنْ لَدُنْکَ رَحْمَةً إِنَّکَ أَنْتَ الْوَهَّابُ»

«پروردگارا پس از آنکه ما را هدایت کردى دلهایمان را دستخوش انحراف مگردان و از جانب خود رحمتى بر ما ارزانى دار که تو خود بخشایشگرى»


خیلی خاطره خوبی از اون کلاس برام موند.. هم فان بود هم یاد گرفتم.. الان داشتم سوره آل عمران رو میخوندم که به این آیه رسیدم و دوباره یادش افتادم...

کاری ندارم کی هستی و چی هستی, فقط ممنونم که اینارو یادم دادی.. ای معلم قرآن راهنمایی من!

شاداب :)
۰۵ دی ۹۶ ، ۲۳:۵۹ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱ نظر

هوا به شدت آلوده است.. صد متری به نظر مه آلود میاد..

حالا یه خاطره از مه بگم.. چندسال پیشا که هنوز شهیدبهشتی درس میخوندم یادمه یه سال خیلی هوا آلوده شده بود خیلی.. مثلا باید مه هارو کرال سینه میرفتی تا بتونی رد شی :)).. بعد چونکه ولنجک بودیم من گفتم خب دیگه نزدیک کوه هم هستیم پس قطعا این مه هست .. به به :)) داشتم لذت میبردم که یهو اعلام شد بخاطر آلودگی تعطیل شد همه جا :)))

خلاصه از زلزله نمیریم، قطعا آلودگی میکشه مارو ^__^

الانم درحالت انفجار در ناحیه چشم و سر قرار دارم.. سردرد چشم درد


بی ربط نوشت:

این دخترایی که پالتو پوشیدن بعد شلوارشون تا زانوشون هست فک کنم اختلال دمایی دارن تو بدنشون باید برن دکتر :)) خب عزیزم یه 3 ماه صبرکن هوا خوب شه بعد اون شلوارک رو بپوش :)) بالاخره سردته یا گرمته؟

شاداب :)
۲۹ آذر ۹۶ ، ۱۷:۳۸ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر

مقدمه: یکی از وبلاگایی که میخوندم رو چند وقته سر میزنم هی میبینم هنوز پست نذاشته خیلی حرصم گرفته از دستش :)) .. حالا میفهمم دوستایی که لطف دارن وقتی میان اینجا و با پستای تکراری مواجه میشن چقد دلشون میخواد یه بلایی سرم بیارن :))


1. سریال breaking bad چه پایانی داشت :(( ... آخ که چه پایانی... بیخود نیست تو گینس ثبت شده.. بیخود رتبه تک نداره تو IMDB... جدا از همه چیزش که بی نقص بود, همچنین بسیار سریال اخلاقی و عمیقی بود..

2. ام هم اتاقیم میخواست بره کوه, انتظار داشت عینک آفتابی نازنین 500 هزارتومنیم رو بهش بدم.. که ندادم :)) حالا اگه عینک 30 تومنی تزئینیم رو میخواست میدادم :))

3. مسافرت رفتیم با خانواده.. که خوب بود.. البته مربوط به یک ماه پیش میشه!

4. دوباره تدریس میکنم.. دوس دارم و خوشحالم ^__^  ....   :|

5. اوضاع درس و کار و اینجور مسائل خیلی پیچیده شده.. سرکار که نرفتم.. درباره درس و بقیه ش هم خودمم نمیدونم قراره چیکار کنم واقعا.. یه چیزی هم توی ماه بعد دارم که اصلا آمادگیشو ندارم و هیچی واسش آماده نکردم که خب البته زیادم جدیش نگرفتم.. به خودیِ خودش مقوله مهمی هست اما نمیتونم جدی بهش فکر کنم..

6. چه Soulmate ای دارم من :دی .. بعداز اینکه مورد 5 رو نوشتم آقام پیام داد که برنامت چیه بالاخره؟ :))

7. برا پروژه اش دعا میکنم :*


شاداب :)
۲۸ مرداد ۹۶ ، ۲۳:۲۵ موافقین ۰ مخالفین ۰

الان کجایی؟ رو تخت؟

دست و پاهاتو بکش مثل وقتایی که میخوای خستگی در کنی

لپت رو توی بالش فرو کن

پتو رو عاشقانه تر بغل کن

پاهاتو روی نرمی تشک بکش...

کردی؟؟؟؟

خب... حالا بگو خدایا شکرت ..


دلتنگ روزای بچگی شدم.. روزای از هر دوجهان آزاد.. همون وقتایی که تو حیاط خونه پدربزرگ زیر آسمون به ستاره های پرنور و شفاف و اون درخت چنار تنومند و خیلی بلند نگاه میکردم تا وقتی که خوابم ببره.. الان دیگه نه خونه مادربزرگی هست ، نه تختی توی حیاط ، نه چنار بلندی ، نه آسمون پرستاره ای و نه کودک بی دغدغه ای ...

توی بهشت حتما هرشب یه دونه از اینا سفارش میدم...


پی نوشت:

+ (اسمش را میکشد) قول میدی بعدا منو ببری کویر زیر آسمون ستاره هارو نگاه کنیم بخوابیم؟؟

پی نوشت دو:

کلی حرف واسه نوشتن دارم این چندوقت که گذشت.. باید بیام بنویسم سرفرصت

شاداب :)
۰۳ مرداد ۹۶ ، ۰۰:۵۹ موافقین ۰ مخالفین ۰

تو سیزن 2 سریال breaking bad اونجایی که والتر و جسی پلیسارو گمراه میکنند و میتونن دورشون بزنن، وقتی که جسی زنگ میزنه به بیمارستان تا با والتر حرف بزنه و والتر بهش میگه اون ماشینی که پشتش مواد درست میکردیم رو برگردون، دیالوگ جالبی دارن... منم دلم میخواست حالا که همه چی به خوبی تموم شده کنار بکشن.. اما...

walter: can he get it running again?l

jesse: why?l

walter: so we can cook

jesse: so you still wanna cook? seriously?l

walter: what's changed , jesse??l


اما این دیالوگ آخر والتر داغون کنندست ..


شاداب :)
۲۳ خرداد ۹۶ ، ۲۲:۱۳ موافقین ۰ مخالفین ۰

1. واسه همکاری با یه شرکت که کارشون به متالورژی مربوط میشد بهم زنگ زده یارو.. میگه فلان چیزو میخواییم اوکی کنی از طریق شرکتای خارجی.. میگم باشه.. هزینه رو که میگم شرمندگیش رو میشد از پشت خط احساس کرد :))) میگه تخفیف بدین :||||.. آخه وقتی نمیتونید چه انتظاری دارید؟؟حالا یه بیسوادم پیدا میشه میگه من سمبل میکنم انقد میگیرم :)) نکنه انتظار دارن همچین کار تخصصی رو براشون با قیمت اون بیسواده انجام بدن؟؟ :d


2. چندهفته است دیگه اصلا آب یخ نمیخورم.. البته که همه میدونیم چقد مضره ولی خب لذتی که در آب یخ هست اونم تو گرما و تابستون تو هیچ چیزی نیست.. قبلنا همیشه سر رام یه آب معدنی سرد میخریدم .. کلا با آب ورود میکردم سرکلاسام .. ولی الان دیگه رفت تموم شد هعی.. خیلی وقت بود میخواستم عملیش کنم اما نمیکردم.. الان اما جدی ام.. امروز با حسرت به یخچال نگاه میکردم :)).. شماهم سعی کنید این عادت آب یخ خوردن رو ترک کنید ..


+دوباره این صحنه چمدون کف اتاق ولو بودن و دوباره حالت تهوع خفیف.... یه جفت دستکش ظرفشویی گذاشتم توش فعلا :)) درش هم مثل دهن اسب آبی بازه :)) ... و خالی...


شاداب :)
۰۸ خرداد ۹۶ ، ۱۹:۲۰ موافقین ۰ مخالفین ۰

الان دلم پفک نمیخواد.. میدونم معمولا میگن دلم فلان چیزو میخواد اما یهو نمیدونم چرا نخواستنی اومد، اونم پفک... میدونی چند وقته نخوردم؟؟؟ از وقتی که افتادم تو پروسه ترک کردن خیلی به ندرت و بافاصله میخورم.. نمیدونم الان دلم چی میخواد.. هرچی هست درحال حاضر شیرین نباشه لطفا...

ینی تو بهشت هرچی بخوام واسم میارن؟؟؟؟ چه خوش میگذره (خندان خیره به افق) ... بهشت پر خوراکیای خوشمزه است.. تازه رودخونه هاشم از عسل و شیر وایناست... اون روز داشتم فکرمیکردم کاش مثلا همه چی تو اطرافمون کارتونی بود.. ینی 3 بعدی نبودیم.. یا حداقل سه بعدی بودیم ولی صاف و صوف بودیم !!... کوه ها و آسفالت خیابونا و چمن روی زمین و پوست آدما و خلاصه همه چی صاف بود، وقتی بهشون نزدیک میشدیم زبری و خورده خورده هاشون رو نمیدیدیم... دوس دارم وقتی رفتم بهشت درخواست کنم واسم همه چیو این مدلی کنن :)))


اینم اون نهرهایی که میگفتم :d .. آیه 15 سوره محمد

"داستان بهشتی که به متقیان وعده دادند این است که در آن باغ بهشت نهرهایی از آب زلال دگرگون ناشدنی است و نهرها از شیر بی آنکه هرگز طعمش تغییر کند و نهرها از شراب ناب که نوشندگان را به حد کمال لذّت بخشد و نهرها از عسل مصفّی و تمام انواع میوه‌ها بر آنان مهیّاست و (فوق همه لذّات) مغفرت و لطف پروردگارشان، و ....تا آخر آیه..."


شاداب :)
۱۵ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۱:۵۵ موافقین ۱ مخالفین ۰

-

so, that's your idea of success?


+

I think being the greatest musician of the 20th century is anybody's idea of success


-

Dying broke and drunk and full of heroin at the age of 34 is not my idea of success


+

i'd rather die drunk , broke at 34 and have people at the dinner table talk about me than live to be rich and sober at 90 and nobody remember who i was


*از فیلم Whiplash..


شاداب :)
۱۲ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۱:۰۲ موافقین ۱ مخالفین ۰

اول اینکه سال نوی همه مبارک... میدونم خیلی دیر اومدم اما بالاخره من آمد ده ام :))


دیروز "مر" رو دیدم.. مر دوست دوران دبیرستانمه.. و کلا دوران دبیرستان دوتا دوست دارم که همشهریم هستن، بقیه شون خیلی دورن :( .. البته دومی که همشهریم هست بازم دوره الان و شهری که دانشگاه رفت موندگار شده.. بگذرم..

"مر" بیچاره هردفعه واسه دیدن من کلی به این در اون در میزنه .. میدونم دوست بدی هستم، طفلکی این سری هم از اول عید که میدونست خونه ام هی اصرار که قرار بذاریم.. خلاصه بالاخره دیروز موفق شدیم همو ببینیم، بعد شما از همچین آدمی انتظار داشتین تو این مدت پست بذاره؟ :)) .. البته چندتا کی وورد تو پیش نویس نوشتم ..

وقتی درو باز کردم مر دم در بود، پیاده شد من دستمو دراز کردم که دستشو بگیرم و بعد ببوسمش، که یهو منو طرف خودش کشید و با ذوق بغلم کرد.. یکم از خودم شرمنده شدم با این دلتنگیم :))) .. بعد سوار شدیم و درهمین لحظه چشمم به دوتا زن همسایه افتاد که داشتن با دقت خیلی زیاد مارو بررسی میکردن :| .. وقتی داشتیم از کنارشون رد میشدیم اصلا نگاشون نکردم..

خلاصه چندساعتی باهم بودیم و خیلی حرفا زدیم.. مر بهم میگفت یکی از همکارام عین خودته، شیطون و شلوغ پلوغ.. یه لحظه تو فکر فرو رفتم برام جالب بود یعنی واقعا من هنوزم شیطون و شلوغ محسوب میشم؟ (آیکن تفکر)


یه مطلبی رو هم توضیح بدم بلکه واسه آقایونی که اینجارو میخونن مفید واقع بشه و تجربه بگیرن...

مر یه پسرعمو داره که سالهاست عاشقشه پسره.. اومدن خواستگاری مر جواب منفی داد.. حتی سر این قضیه عموش اینا باهاشون دعوا راه انداختن و خلاصه اوه سالهاست درگیرن.. پسره هنوزم ازدواج نکرده و امیدواره... من تواین سالها هروقت با مر صحبت کردم گفتم واقعا ینی نمیخوای باهاش ازدواج کنی؟؟ خیلی دوست داره چطور دلت میاد و این حرفا.. و مر هم دلایلش رو واسه نه گفتن واسم گفته بارها.. یکی اینکه پسره خیلی خجالتیه و روی حرف پدرش حرف نمیزنه، توی جمع هاشون بلد نیست دو کلمه صحبت کنه، دنبال پیشرفت نیست و به زندگی و شغلی که الان داره راضیه، و خلاصه یسری چیزای این مدلی... اینارو همه دارم از زبون دوستم میگم... بهش گفتم خب چرا بهش همینارو نگفتی؟ چرا انتظاراتت رو نگفتی؟؟ گفت من بگم؟ من باید یادش بدم؟ خودش باید برام میجنگید..

مثلا بعداز جواب منفی مر، عموش واسه پسره یه جای دیگه میرن خواستگاری، پسره هم یک کلمه هیچی نمیگه و میره باهاشون.. وقتی دیگه کار به جاهای باریک و عقد و اینا میکشه پسره تازه زبون باز میکنه و به باباش میگه نمیخوامش، من هنوزم مر رو میخوام :/ .. خب دوستم هم حرصش گرفته بود میگفت چرا واسه عشقی که سالها ادعاش میکنه نجنگید و الانم چهارتا عکس پروفایل عاشقانه واسم گذاشتن کافی نیست و هیچ حسی بهش ندارم.. 

میخوام بگم یعنی وقتی آدم کسی رو دوست داره باید براش تلاش کنه ... 


شاداب :)
۲۴ فروردين ۹۶ ، ۱۸:۱۰ موافقین ۱ مخالفین ۰