ماراتن تا موفقیت

ماراتن تا موفقیت

اگه بگن کدوم فیلم یا کتاب درواقع داستان زندگی تو هست میگم کتاب "تیزهوش" از هرمان هسه.
البته این کتاب شرح زندگی گذشته من هست که ازش عبور کردم.

۴۷ مطلب با موضوع «همینجوری!» ثبت شده است

فردا وقت دارم برای لایت موهام.. شایدم آمبره.. فعلا تصمیم نگرفتم... و چقد من اینو هی به تاخیر انداختم.. از تابستون قصد داشتم اینکارو بکنم هنوز نکردم... پیش خودم مثلا دلایلی داشتم که هی عقب انداختم ولی در واقع ضمیر ناخوادآگاهم هم میدونه که همش بهانه چرت بوده..

پنج شنبه هفته پیش نوبت داشتم ولی کنسلش کردم.. کار داشتم البته.. ولی میتونستم به سالن هم برسم بهرحال... الان ولی جدی جدی دارم جمعه میرم ..چون راهی ام ندارم :)) الردی 200 هزارتومن بیعانه ریختم واسه سالن..

داشتم به این فکر میکردم چقد جسور بودم قبلا.. از تغییر نمیترسیدم.. یه روز یهویی موهامو بلوند میکردم بعد ماه بعد یهو مشکی پرکلاغی.. حتی یادمه یه روز بیرون بودم یهو تصمیم گرفتم برم سالن همون لحظه بلوند کنم.. و رفتم! ولی الان یه بزدل ترسو شدم.. همش میترسم میگم وای یهو تغییر میکنم چیکار کنم؟؟


حالا اون دوست اروپاییم میگه چرا میخوای لایت کنی این موهای مشکی زیبا رو؟ :دی.. نه که خودش کلا زرده :)) واسش جذابه من انقد مشکی ام... حالا دیگه نمیدونم واقعا راس میگه یا تو دلش به من میگه Black head :))) بنظر که نژاد پرست نمیاد نمیدونم..


اون روز بعد از بانک یکم وقت داشتم گفتم برم پاساژ کنار بانک یه دور بزنم.. رفتم یه گیره مو دیدم خوشم اومد رفتم توو دیدم زده 38 هزار تومن!! ینی یه کیلیپس هم دیگه نمیتونی بخری... منظورم از اون کیلیپس گنده ها که باهاشون جوک میسازن نیستا :)) از این کوچیکا .. خلاصه که من همیشه دراز که میکشم سرمو با همین کیلیپس (گیره) میذارم رو بالش بعد فیلم میبینم یا گوشی میبینم.. و همیشه همینجوری میشکونم کیلیپسارو.. الان ولی از اون روز که از قیمت های جدید آگاه شدم دیگه مواظبت میکنم... شمام مراقب کیلیپساتون باشین :))

شاداب :)
۰۹ اسفند ۹۷ ، ۲۳:۲۷ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲ نظر

دیروز کلینیک عرفان جلسه 5 ام بود... تو اتاق منتظر نوبتم بودم... و خب کاری نداشتیم بجز اینکه در و دیوارو نگاه کنیم.. 


1. روبروم یه دختری که دفعه قبل هم دیده بودمش داشت با تلفن بلند بلند حرف میزد.. دفعه قبل هم داشت با تلفن حرف میزد تمام مدت.. کلا تلفن حرف زدن دوس داره.. داشت با علیرضا حرف میزد درباره یکی از دوستاشون (با جنسیت دختر) که دوست پسرهای زیادی داشت مث که.. خلاصه با علیرضا کلی نشستن سبزی پاک کردن.. بعداز چندین دیقه دختر تلفن رو قطع کرد.. گوشیو گذاشت توی کیفش، سه دیقه بعد دوباره درش آورد به علیرضا زنگ زد.. علیرضا خواب بود و دختر بیدارش کرد.. فک کنم علیرضا داشت تو دلش بهش فحش میداد.. علیرضا دوباره رفت خوابید و دختر رو با کوهی از سبزی های پاک نشده تنها گذاشت.. دختر پاهاشو تکون میداد و کسی رو برای همراهی نمی یافت... بدون آرایش، پوست سبزه تیره، بدون هیچ زیبایی ولی بشدت با اعتماد به نفس.. دقیقا داشتم به این فکر میکردم چطور میشه که بعضیا انقد با اعتماد به نفس میشن و بعضیای دیگه با صدتا چیز بازم اعتماد به نفسشون کمه.. و البته در دلم تحسینش میکردم..


2. در زاویه شمال غربی دختر دیگه ای نشسته بود که تازه بهمون پیوسته بود.. قبلا جایگاهش پشت پرده بود.. یهو رونمایی کرد بعداز 1 ساعت.. اون پشت پرده طرفداران خاص خودش رو داره که هیچوقت خالی نمی یابیش... خلاصه دختر بعداز 1 ساعت از پشت پرده از خودش رونمایی کرد و اومد رو مبل نشست.. با آرامش یه لیوان چایی برا خودش ریخت.. موهای بسته شده به پشت سر بدون هیچ مدل یا حالت خاصی، کفش های چرم، کیف چرم ساده کراس بادی، میتونم بگم یه کارمند تیپیکال


3. سمت چپ ام یه دختر 32-3 ساله متاهل بود.. که وقتی رفت سرویس و اومد یهو از خودش رونمایی کرد :)) گه گاهی به ساق پاهاش که از زیر دامنش مشخص شده بود و کفش های پاشنه بلندی که زیبایی پاهاشو بیشتر کرده بود نگاه میکردم ... و من چقد هیزم :))


4. دختر دیگه ای با مامانش اومده بود.. مامان در گرفتن لباسهای دختر بهش کمک میکرد.. دختر جلوی سرویس وایساده بود و داشت کارشو میکرد من منتظر بودم که کارش تموم شه که یهو متوجه من شد و گفت من سرویس نمیرم عزیزم تو برو، اونقد این جمله رو با مهربونی و آرامش و قشنگ گفت که حاضر بودم همونجا ازش خواستگاری کنم :))).. دختر خوشگل نبود ولی خیلی در چشم من ناز جلوه میکرد.. کلا بدسلیقه ام.. بعضیا بهم میگن :))... پسر و دختر هم نداره.. از کسی خوشم بیاد خوشگل میبینمش، حالا هرچقد میخواد زشت باشه :دی


اینجا سرویسه و اون کیف گل گلی مال منه :))) خب به من چه پک هایی که کلینیک عرفان میده گل گلیه .. یه نکته ای که درمورد کیف های من مشترکه اینه که دهن همشون بلااستثنا بازه، چیزی به اسم بستن در کیف بلد نیستم من ... درضمن جا هم قحط نبود ولی من اونجا گذاشتمش :دی




آقا یکی دوتا پست دیگه ام دارم این هفته بذارم.. درباره دوست اروپاییم، 21 بهمن با رز دوستم چهار راه ولیعصر، یکی دوتا موضوع دیگه که یادم نیس :|

شاداب :)
۲۶ بهمن ۹۷ ، ۱۷:۱۵ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۴ نظر
رز دوستم چهارشنبه اومد تهران.. بعدم خواهرم اومد تهران.. جمعه صبح رفتیم توچال... چقددددد شلوغ بود.. من موندم جاده های شمال که کیپ تا کیپ میشه تعطیلات... تو شهر هم که ملت همینجور بودن واسه خودشون.. پس دقیقا کجا و کی خلوت میشه؟؟
یه صف طویل واسه تله کابین بود... که البته صف اسکی جدا بود و خلوت... البته ماهم درواقع دیر رفته بودیم... کدوم آدم عاقلی ساعت 12 شروع میکنه به پیست رفتن؟؟ :)) معمولا باید 6 صبح از خونه بزنی بیرون.. که حدود 7 بری بالا.. 8 مثلا دیگه پیست باشی

رفتیم لباس و چوب اسکی اجاره کردیم از اون فروشگاهه که اونجاس.. من اصرار به اسنو برد داشتم که آخرش به آلپاین رضایت دادم... نفری 200 هزار تومن حدودا اجاره لباس هاش شد... و چه کفشای سنگینی داشت.. منم که هر کفشی بهم میداد ناخونای شست پام بهش فشار میاورد.. پسره هی میگفت الان چی؟ الان خوبه؟ منم هی نا امیدانه میگفتم نه :(( و اونم هی کفشامو عوض میکرد... آخرش گفت باشه از اینم بزرگتر میدم بهت ولی اگه پات داخلش کج شد شکست دیگه گردن خودت... اینو که گفت سکته ناقص زدم تقریبا و گفتم نمیخواااد.. باشه .. فوقش ناخونم بشکنه بهتر از اینه که پام بشکنه :))) لباسا و چیز میزارو گرفتیم اومدیم بریم بالا که تله کابین سوار شیم.. من موندم فاز اونیکه اونجارو درست کرده چیه... زیر ایستگاه اون فروشگاه لباس و چیزای اسکی بود.. و کلی پله میخوره تا بیای بالا.. حالا ماهم شبیه معلول های حرکتی شده بودیم.. مگه با اون کفشا میشد راحت راه رفت؟؟ چه برسه به از پله بالا رفتن... خلاصه با سختی بسیار رفتیم بالا
بیلیط تله کابین تا ایستگاه 7 که پیست باشه هر نفر 98 هزار تومن بود.. و حدود نیم ساعت هم راه بود تا پیست.. واقعا اون بالا شگفت انگیز بود.. از توی کوه های برفی رد میشدی با ارتفاع خیلی زیاد و هیچی نبود جز خودت و خودت.. 
خلاصه بعداز دو کورس :)) تله کابین عوض کردن رسیدیم به پیست... از چیزی که فکر میکردم سخت تر بود... نه میتونستی با چوب اسکی راه بری درست (اونجا بود که فهمیدم تازه با کفشاش راحت بوده مثلا) ... نه میتونستی توی یکم سراشیبی خودتو محکم نگه داری.. من که داشتم واسه خودم میرفتم پایین :))... رفتیم به مربی گرفتیم یه چندتا نکته اولیه بهمون آموزش بده.. بابت 1 ساعت تمرین 100 تومن گرفت.. بعدشم شماره شو داد و گفت که اگه مربی بخواییم در خدمتمون خواهد بود بازم :))
خخلاصه چندتا چیز مثل از شیب بالا رفتن، سر خوردن، ترمز کردن :))، نحوه ایستادن و خم کردن پاها، رو بهمون یاد داد.. خواهرم اولین نفری بود که خوب یاد گرفت و همچین جولان میداد :)))) من دومین نفر با استعداد بودم.. و رز کلا نفر آخر بود و گند زده بود :))... یه جایی ش هم من هنوز اون وسط بودم که یهو رز سر خورد پایین و اومد رو من :)))) دستش درد نکنه درکل
پیست هم که کلا 3و نیم تعطیل میشد و ما برا اینکه توی شلوغی نمونیم ساعت 2ونیم تصمیم گرفتیم برگردیم پایین.. ولی بازم صفش شلوغ بود.. ینی کلا بخاطر 1 ساعت اسکی اینهمه به خودمون سختی دادیم :)))  حدود ساعت 4 و نیم رسیدیم ایستگاه 1 توچال... یه آش و چایی زدیم.. بعدم برگشتیم خونه.. یکم استراحت کردیم بعد ساعت 8 شب رفتیم رستوران چینی... همیشه میگیم باید N+1 تا غذا بگیریما.. ولی این سری بازم اضافه گرفتیم.. و کلی غذا اضافه اومد.. کلی هم سوختیم انقد تند بود اوردرامون جات خالی 

ولی در کل خوش گذشت...من خوشم اومد.. خیلی فانه.. میخوام چندبار برم فقط وسیله ولباس اجاره کنم و مربی بگیرم.. اگه دیدم قشنگ یاد گرفتم اون وقت خودم برم چوب و لباس بخرم که دائمی برم.. فعلا چون مطمئن نیستم لباس و وسیله نمیخرم و فعلا اجاره میکنم از پیست... تا ببینیم چی میشه.. ولی خب اخه تنهایی ام که حال نمیده.. باید با دوستات بری.. منم که هیشکیو ندارم تهران...


بعد شنبه هم رفتیم Opark .. حالا اونجاااام شلوووغ شلوووغ... من نمیدونم چرا آخههه.. خوش گذشت ولی بو و مزه آبش حالمو بد میکرد.. حتی وقتی آخرش هم دوش گرفتیم که لباسامونو عوض کنیم بازم احساس میکردم بو میدم.. دیگه اومدیم خونه و من دوباره خونه هم دوش گرفتم...

خلاصه الان پشت ساق پام، شونه ها و بالای دستام درد میکنه هنوز :)) اینجوری باید تفریح کرد :)) همه جات درد بگیره 2 روز فقط بیفتی گوشه خونه :))



اون 2 تا دایره صورتی که کشیدم رو میبینید؟؟ دوتا آدم هستن اونا!! واقعا دهنمون باز مونده بود تو اون ارتفاع و با اون وضع چطوری داشتن کوهنوردی میکردن.. واقعا ترسناک بود.. 

شاداب :)
۲۲ بهمن ۹۷ ، ۱۷:۵۸ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲ نظر
یه مدرسه هست سر راهم که میام سرکار صبحا میبینمش.. اسمش تیزهوشان امید فردا ست... 

خب... بخندیم یا زوده؟؟؟
امید فردارو خوب اومدن.. کدوم فردا؟ کدوم امید؟ الان امیدان فردارو بابت چی پرورش میدن؟ اپلای؟


خیلی ازخودم بدم میاد که انقد دیر به دیر مینویسم.. میدونی؟ بخشیش بخاطر اینه که احساس میکنم هرچیزی رو نباید بنویسم چون فالوئر دارم... اصن این تعداد فالوئرایی که میبینم مثل بار روی دوشمه .. هرچی ام بیشتر میشن خودسانسوریم احساس میکنم بیشتر میشه... البته دوستون دارما.. خیلی ام دوس دارم زیاد باشین تا بیشتر خونده بشم.. اصلا فلسفه نوشتن اینه که آدم خونده بشه.. وگرنه یه word باز میکنی توش خاطراتتو مینویسی دیگه...
بخش دیگه ننوشتن ام بابت اینه که یه نفر اینجارو داره که دوس ندارم داشته باشه و در معرض قضاوت هاش قرار بگیرم...هرچند مهم نیست دیگه.. ولی ناخودآگاه یه سیستم دفاعی در من ایجاد میکنه در مقابل نوشتن.. 
ولی خب درکل احساس میکنم نباید هر چیز بی معنی ای که برام اتفاق میفته رو بنویسم..
ولی بنظرم بنویسم  (آیکن تفکر) چون خیلی وبلاگم خالی شده یکی دوسال خاطراتش جا مونده


خب از کجا شروع کنم؟ از کجا ننوشتم؟
هیچی درکل روزا که سرکارم به این امید میام خونه که فرندز ببینم.. فرندز شدن فرندز من :)) باهاشون زندگی میکنم دیگه.. خل نشم آخرش خوبه..
بعد یه تایمی هم میذارم واسه مطالعه.. 

فقط کاش غذا درست کردن وجود نداشت.. اینهمه علم پیشرفت کرده هنوز مثل انسانهای نخستین باید بشینیم غذا درست کردن.. خدایی آدم 24 ساعت تو شبانه روز وقت داره.. سه وعده بخواییم حساب کنیم حدود 3 ساعتشو حداقل درحال غذا درست کردنه.. بعد یه 7-8 ساعتم میخوابه.. نصف روزش رفته.. 8 ساعتم کار کنه، 2 ساعتم رفت و آمد روزانه... درکل 4 ساعت واسش وقت میمونه.. یه حموم بره.. چهارتا ظرف بشوره یکی دوساعتشم اینجا رفته.. خب حالا این بدبخت استراحتم نکنه این وسط مسطا؟؟ نمیشه که.. خب مث اینکه یه ساعت بیشتر نموند تهش :d

اپرنتلی شدیدا به تایم منیجمنت نیاز دارم.. هرچند از وقتی سرکار میرم خیلی این قضیه درمن تقویت شده.. ولی الان که حساب کردم دیدم هی وای مثل اینکه واقعا وقت ضیقه :d


شمام بچه های خوبی باشین از وقتتون خوب اشتفاده کنین.. همین امروز هاس که یهو میشن یکسال
رز داره میاد تهران اخرهفته.. راستش دوس دارم ببینمش ولی از طرفی شدیدا دوس دارم برم خونه.. اه.. خیلی وقت نشناسه کلا.. حالا میترسم بهش بگم فکر کنه دوس ندارم بیاد خونه ام.. درحالیکه اینطور نیست.. ولی اگه بخاطرش بمونم قصدمون اینه خیلی بهمون خوش بگذره.. برنانه های متنوعی تدارک دیده ایم.. پست بعدی رو قصد دارم شب بذارم
اصن از این به بعد برنامه همینه.. فمدی؟ :d

شاداب :)
۱۶ بهمن ۹۷ ، ۰۸:۲۸ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱ نظر

1. اون روز رفتم نمایشگاه بین المللی.. یه دونه از این چرخی ها گرفتم... یه پیرمرد بود با پسرش.. به زبون مادری من حرف میزدن.. دلم خیلی شکست.. که اونهمه راه رو اومده بودن تهران تا توی همچین نمایشگاهی باربری کنن و دو لقمه نون دربیارن.. دنیا خیلی بی رحم و پر از بی عدالتیه..


2. خدا بیامرز Chester تو آهنگ In the end میگه که 

I've put my trust in you
Pushed as far as I can go
For all this
There's only one thing you should know
I tried so hard
And got so far
But in the end
It doesn't even matter
I had to fall
To lose it all
But in the end
It doesn't even matter


3. یکی از بچه های جدید شرکت یه پسره اس با 1 متر و 90 قد حدودا.. من همیشه ازش برای برداشتن وسیله از کابینت های بالا استفاده میکنم :)))


4. یه عالمه فیلم و سریال دارم دوس دارم ببینمشون.. فکر میکردم سرم خلوت شه حتما اینکارو میکنم.. ولی هیچوقت دیگه حسش نیومد نمیدونم چراااا... هر از گاهی با friends فقط یه تجدید میثاق میکنم.. کی باورش میشه شب قبل از دفاع کارشناسی ارشد کسی بشینه friends ببینه؟ البته منم ننشستم ببینم :)) ولی خب بشدت قصدش رو داشتم که خب چون خوابم میومد بجاش گرفتم خوابیدم :)))


5. خونه رو بگیرم یکم جام و اوضاعم مرتب بشه چندتا مورد هست باید انجام بدم.. *برنامه مهم*


شاداب :)
۱۲ مهر ۹۷ ، ۲۲:۰۳ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۳ نظر

این چند وقته اونقدر اشتهام کم شده که واقعا بعداز 3 قاشق حالت تهوع میگیرم از غذا .. بعد کار به جایی رسیده که میرم تو اینستاگرام هشتگ asmreating# رو سرچ میکنم بلکه ملت رو ببینم دارن ملچ ملوچ میکنن منم اشتهام باز شه :)) ... همین الان درواقع ناهارم رو همراه با دیدن اون ویدیوها خوردم... راستشو بخوایین هلپ فول هم هست واسه من یکی .. حالا شاید واسه شماها چندش باشه ویدیوهاش :D

اون روز پاساژ ارگ, تندیس, قائم, پالادیوم رو گشتم باورتون میشه یه صندل پیدا نکردم؟؟؟؟ فقط قائم از یه صندل خوشم اومد حیف بنداش گشاد بود واسه سینه ی پام... ولی سایزش اندازه بود از طول... مشکل بنداش بود.. 190 تومن بود.. خیلی ناز بود.. یه دونه مغازه ام هست تو همون قائم میشناسمش همیشه جنساش گرونن, رفتم یه صندل Valentino امتحان کردم 350 تومن بود.. ای... قشنگ بود ولی نه اونقدری که براش 350 تومن پول بدم..

تندیسم که شده آشغال فروشی, هرچی بنجله میارن, خیلی با چندسال پیشاش فرق کرده.. 

پالادیوم هم که فقط LC wikiki میبینی از اول تا آخر...رفتم طبقه فودکورتش, 2سال پیش سیب زمینی تنوری خوردم اونجا هنوز مزه اش زیر زبونم بود.. خوشحال دوباره رفتم گرفتم, غافل از اینکه برای ادامه عمرم از سیب زمینی هاش متنفر شدم! با اون زیتون بد طعم و مسخره ای که تا خرخره ریخت توش...

خلاصه اعصاب ندارما :))

صندل که نخریدم هیچ, وقتم هم تلف شد.. خاطره ام از اون سیب زمینی ها هم خراب شد... من نمیدونم پس این صندلای خوشگل پای دخترا رو کجا میفروشن؟! 

نمیدونم این چرت و پرتا چی بود الان نوشتم اینجا.. اصن دلم خواست فمدی؟ 

خب برم به کارام برسم دیگه...


+ و من تک تک افرادی رو که هرکدوم به نوعی باعث حال این روزام هستن رو نمیبخشم :)

شاداب :)
۲۶ خرداد ۹۷ ، ۱۴:۵۰ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱ نظر

تقریبا اکثر افراد تاریخ درست تولد من رو نمیدونن

در اکثر موارد از خرج انرژی و توجه زیاد برای اطرافیان ثمره ای دریافت نکردم.. برای تولد دوستم آز رفتم گوشواره طلا خریدم که بهش بدم.. تولد اون یک ماه دیگه است.. بعد دیدم اون حتی تولد منو یادش نیست که فقط یه تبریک خالی بگه حالا.. کادو نخواستم! نیازی هم نداشتم.. البته هرسال همینطوره.. و یقین دارم هنوز بعداز 10 سال فکر میکنه 23 خرداد تولدمه..

بنابراین گوشواره هارو یحتمل به کسی دیگه هدیه کنم... آز هم اگه واسه تولدش جشنی چیزی بگیره شرکت نمیکنم.


مهم نیست برام ها.. باورکن روز تولدم اصلا با همکار و رئیس خارجیم بازار آهن تهران بودم تو گرما تشنه و گشنه داشتم تجهیزات واسه پروژه میدیدم و خودمم اونقد مشغول بودم که بهش فکر نکردم... ولی خب اینکه هنوز افراد درجه یک زندگی آدم فکر کنن تولدت 1 خرداد، یا 3 خرداد و یا حتی 23 خرداده! آدم رو به فکر وامیداره.

End of story.



شاداب :)
۰۴ خرداد ۹۷ ، ۱۲:۳۰ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۰ نظر
هان؟ هان؟ هان؟
(ادامه عنوان بود :دی)

دیروز جایی کار داشتم.. ینی کارم داشتن.. بعد وقتی نشسته بودیم صحبت میکردیم یکی از اون اقایون تا آخر هر 10 دیقه یکبار میگفت چرا یه ماشین نمیگیرین خب.. هی خویشتن داری میکردم, هی سکوت میکردم, هی لبخند ملیح میزدم, هی...  دیگه آخراش میخواستم جیغ بزنم بگم پول ندااااارم... له له له له له له :))

نمیدونم چرا هرکی منو میبینه فکر میکنه پولدارم :| .. بهم نمیاد ماشین نداشته باشم.. حالا فردا پس فردا یه 206 ام بگیریم لابد میخوان بگن چرا یه پرادو نمیگیری؟؟ :|
یا مثلا اون سری سر کلاس بودم یکی از دانشجوهام داشت شماره مو میگرفت خودش بای دیفالت 0912 داشت میزد و منتظر بقیه ارقام از سمت من بود تا بهش بگم.. انگار حق مسلم من 912 باشه. منم نا امیدش کردم :دی .. خب شاید یکی خطش اعتباری باشه.. عجباا :| ... البته یه خط دائمی دارم ولی کد شهرمون هست و گذاشتمش خونه, تو تهران لازمم نمیشد.
دور و بر منو یکسری مرفه بی درد جامعه احاطه کردن نمیدونم به کدام سو پناه ببرم :دی .. همه مثل شما لکسوس و تویوتا سوار نمیشن که... یا 912 مخصوصا کد 1 رُند ندارن که... 
من فقط خوب میپوشم خوب میگردم :دی ...دیگه از بقیه فضولات دنیوی دل کندم :دی.. ( الکی مثلا)


بی ربط نوشت :دی
دوست دوستم اومده بود یه شب پیشمون بود.. بعد هی از من تعریف میکرد وااای چه موهایی داری واای چقد خوشگلی و این حرفا.. بعد آخرشم گفت ای بابا حالا که من از قیافه و موهات خوشم اومده یه داداشم نداریم تورو واسش بگیرم... قیافه من :|
من که میگم هرجا میشینم باید اعلام کنم خودم یه دونه آقا دارم, همتون بگید فلان بیسار .. بیا.. تحویل بگیر

شاداب :)
۲۱ دی ۹۶ ، ۱۶:۳۰ موافقین ۴ مخالفین ۰ ۷ نظر

یه همسایه دیوار به دیوار داریم غیبت نباشه همسایه خوبی برامون نبودن تو این سالها.. هنوزم نیستن!... سرو صدا تو خونشون .. بوق ماشین هاشون ساعت 2 شب.. آشغالایی که میذاشتن سمت ما و...

از قضا وقتی راهنمایی بودم این همسایه مون شد معلم قرآنمون.. ماه رمضان قرار بود فلان مقدار از قرآن رو هر روز بخونیم سرکلاس... اول از همه اینکه تلفظ و قواعد رو خیلی خوب یاد گرفتم به طوری که وقتی تو دانشگاه واحد عمومی قرآن برداشتم استاد میگفت خیلی خوب میخونی و 20 شدم اون درس رو..

دوم هم اینکه اون معلم راهنمایی مون, یک آیه از قرآن رو گفت که اگه توی قنوت بخونیم خوبه.. و من از همون راهنمایی تا الان این آیه شده جزئی از قنوت نمازهام...

«رَبَّنَا لَا تُزِغْ قُلُوبَنَا بَعْدَ إِذْ هَدَیْتَنَا وَهَبْ لَنَا مِنْ لَدُنْکَ رَحْمَةً إِنَّکَ أَنْتَ الْوَهَّابُ»

«پروردگارا پس از آنکه ما را هدایت کردى دلهایمان را دستخوش انحراف مگردان و از جانب خود رحمتى بر ما ارزانى دار که تو خود بخشایشگرى»


خیلی خاطره خوبی از اون کلاس برام موند.. هم فان بود هم یاد گرفتم.. الان داشتم سوره آل عمران رو میخوندم که به این آیه رسیدم و دوباره یادش افتادم...

کاری ندارم کی هستی و چی هستی, فقط ممنونم که اینارو یادم دادی.. ای معلم قرآن راهنمایی من!

شاداب :)
۰۵ دی ۹۶ ، ۲۳:۵۹ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱ نظر

هوا به شدت آلوده است.. صد متری به نظر مه آلود میاد..

حالا یه خاطره از مه بگم.. چندسال پیشا که هنوز شهیدبهشتی درس میخوندم یادمه یه سال خیلی هوا آلوده شده بود خیلی.. مثلا باید مه هارو کرال سینه میرفتی تا بتونی رد شی :)).. بعد چونکه ولنجک بودیم من گفتم خب دیگه نزدیک کوه هم هستیم پس قطعا این مه هست .. به به :)) داشتم لذت میبردم که یهو اعلام شد بخاطر آلودگی تعطیل شد همه جا :)))

خلاصه از زلزله نمیریم، قطعا آلودگی میکشه مارو ^__^

الانم درحالت انفجار در ناحیه چشم و سر قرار دارم.. سردرد چشم درد


بی ربط نوشت:

این دخترایی که پالتو پوشیدن بعد شلوارشون تا زانوشون هست فک کنم اختلال دمایی دارن تو بدنشون باید برن دکتر :)) خب عزیزم یه 3 ماه صبرکن هوا خوب شه بعد اون شلوارک رو بپوش :)) بالاخره سردته یا گرمته؟

شاداب :)
۲۹ آذر ۹۶ ، ۱۷:۳۸ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰ نظر