ماراتن تا موفقیت

ماراتن تا موفقیت

اگه بگن کدوم فیلم یا کتاب درواقع داستان زندگی تو هست میگم کتاب "تیزهوش" از هرمان هسه.
البته این کتاب شرح زندگی گذشته من هست که ازش عبور کردم.

۵۹ مطلب با موضوع «انتقاد دارم!» ثبت شده است

1. دیشب (درواقع 11 آذر) طبق معمول خواب دیدم دارم پرواز میکنم.. خیلی خوبه..  الان چندین ساله خواب پرواز میبینم..  و یجوری هم شروع میکنم به پرواز که یکم باید تمرکز کنم بعد بپرم.. خیلی واقعیه حسش، درحدی که تلاشمو برا از زمین جدا شدن حس میکنم حتی.. 

2. برام شلوار تو خونگی 450 هزار تومنی خریده :))) .. چی بگم بهت؟ اسپیچلس ام

3. اون روز صبح عین هاپو بودم ولی راننده تاکسی آهنگای حبیب رو گذاشته بود و چقد حالم خوب شد .. فکرکنم دوباره باید آهنگاشو دانلود کنم

4. اونایی رو که به جای که مینویسن ک و به جای دیگه مینویسن دگ اصلا درک نمیکنم و انقد حالم بد میشه نوشته شونو میخونم که حد نداره.. هردفعه میرسم به ک اصلا که نمیخونمش! دقیقا ک میخونمش.. یا دگه دقیقا همین دگه میخونمش.. ااااااااااااااااااه (کشدار قشنگ).. و چقد رو مخن اینجور نوشته ها که اکثرا هم از این بچه مچه هان..

5. جدیدا دارم به سایه علاقمند میشم.. مثلا از این سایه صورتی خیلی کمرنگا بزنم :)) خوشگله آخه.. من تو عمرم سایه نزدم.. ولی فکر میکنم خیلی تو  افزایش زیبایی تاثیر داره

6. داریم واحد مدیرعامل رو عوض میکنیم، یه خونواده اومدن که جای اینا بشینن، من اینارو لحظه اول دیدم گفتم این بدبخت بیچاره ها از کجا اینهمه پول دارن که اینجارو میخوان بگیرن؟ .. زنه مثلا به خودش رسیده بود ولی مشخص بود یجوریه، مثلا مانتوی کوتاه تنگ پوشیده بود.. کی آخه دیگه مانتوی تنگ میپوشه؟ :)) اونم کوتاه! .. شوهره هم ابروهاشو نازک کرده بود :))) بعد بعدا املاکیه گفت مرده فوتبالیسته :| من که کلا خبر ندارم فوتبالیستا کین چین.. این یارو رو هم نشناختم اصلا.. 

7.  واحد بغلی شرکتمون یه آرایشگاه زنونست.. واحد ما کنار راه پله است.. اونجا محل سیگار کشیدن ملته.. در داره ولی بازم بوی سیگارشون میاد.. کلا پاتوق اون آرایشگرا واسه سیگار کشیدن اونجاست.. تشکر

8. تا حالا از این کره های کوچولوی بغل کباب خوردین؟ من معمولا نمیخورمشون.. الان دارم یکیشونو با نون میخورم مزه روغن نباتی میده.. کلا مزه همه چی میده بجز کره

شاداب :)
۱۹ آذر ۹۸ ، ۰۹:۳۵ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر

1. مدیر عامل هنوز برنگشته... اون روز ازم پرسید اونجا ساعت چنده.. گفتم فلان ساعت... گفت عه اختلاف ساعت انقده؟! ... بدبختا گیج شدن تابستون یه جوره پاییز یه جوره... حلا یکی بیاد اینو توضیح بده 

 

2. یه سریال شروع کردم The Leftovers..  جالبه.. هیچ سکانسیش قابل پیش بینی نیست.. کلا هر لحظه از سریال با خودت میگی whaaaaat the hell is going on...  بنظرم باید نقدهاشو خوند.. شاید یکککککم با lost تمش مشابه باشه.. ولی قطعا از لاست خیلی بهتره..  من واقعا اخرای lost نا امید شدم و دست ازش کشیدم و بعداز گذشت چندین سال حتی سراغ فصل اخرش نرفتم... ولی leftovers خیلی خاص تره،  و ذهن آدمو درمورد مرگ و زندگی به چالش میکشه.. حالا ببینم اخرش چی میشه

 

3.  اون روز به ایرانی عقده ایی گفتم من فلان کار تو حیطه کاریم نیست و انجام نمیدم..  گفت جزو وظایفته و باید انجام بدی..  گفتم نه نیست و امکان نداره انجام بدم :) ابله فکر کرده دوران برده داریه.. اخرش هم انجام ندادم و هیچوقت هم قرار نیست انجام بدم..  بعد عین این بدبختا رفت چغلی مو به مدیر بالاتر بکنه(اونم ایرانیه)  اونم نشست باهاش همدردی کرد (این دوتا خاله زنک با هم رفیقن، دوتا مرد گنده خاله زنک :دی).. شنیدم داشت میگفت چاره ای نیست دیگه باید تحملش کرد.. منم از این ور همه رو به مدیر عامل گفتم.. اونم دلداری داد بعد گفت چرا صبر نکردی من برگردم.. گفتم خب دلیل نمیشه هروقت شما نیستی اینا جرات پیدا کنن که!  خلاصه واقعا مغزم تحت فشاره..  از طرفی از اینجا رفتن برای روحیه ام بهتره،  از طرفی هم نمیخوام با رفتنم، ایرانی عقده ای خوش به حالش بشه و فکر کنه پیروز شده، میخوام آینه دق ش باشم :)) حالا فعلا ببینم برنامم چی میشه.. 

 

4. بابا ملت چرا وبلاگ نمینویسن؟  هی باز میکنی میبینی ده روز پیش یه چیزی نوشتن..  بنویسین..  بنویسین..  درضمن اگه وبلاگ خوب (تقریبا روزانه نویسی)  سراغ دارین بهم معرفی کنین..  نه که مثلا هر روز بیاد بگه سکینه چی گفت این چی جواب داد..  کلا ینی اتفاقات واقعی و نه زیادی جزئی زندگی افراد رو دوست دارم بخونم.. 

 

شاداب :)
۱۶ آبان ۹۸ ، ۱۸:۲۰ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۳ نظر

هفته پیش از یه رستوران معروف غذا سفارش دادم... ولی با اینکه کلی هم پولش شد یه کباب سوخته تحویل گرفتم و یه بوی ضخم هم میداد.. خلاصه حتی یه تیکه شو هم کامل نتونستم بخورم و همشو انداختم دور.. و فقط با نون و سبزی و برنجی که همراهش فرستاده بودن خودمو سیر کردم.. یکم گذشت گفتم چرا اینو به رستوران نگم؟؟ چون حس بدی هم داشتم به خودم اگه هیچی نمیگفتم، احساس میکردم به شخصیتم توهین شده.. دیگه زنگ زدم و گفتم من یه انتقادی میخواستم به غذاتون بکنم... اونقد با شخصیت و محترمانه برخورد کردن و بدون هیچ درخواستی برای توضیح اضافه از من، سریع گفتن خیلی معذرت میخواییم و اگه بخوایین میتونیم کل مبلغ رو بهتون برگردونیم و یا اینکه یکبار دیگه رایگان براتون غذا بفرستیم.. من فقط قصدم انتقاد بود که برای دفعات بعد اون اشتباه رو نکنن و اصلا ایده ای نداشتم که قراره بهم همچین پیشنهادی بدن.. من که یکم شوک شده بودم گفتم ممنون.. و اون آقا گفت هر وقت که میل داشتین بگین براتون بفرستیم.. خداحافظی کردم و دیگه هم فراموشم شد حقیقتش.. تا امروز که داشتم مطالعه میکردم و پا نشدم برا خودم یه غذا بپزم :دی یادم افتاد یه غذا جایزه دارم :)) زنگ زدم به رستوران موردنظر و قبل از اینکه توضیح کامل بدم سریع گفتن برام میفرستن غذارو :دی

جای شما خالی همین الان تموم شد :دی

خلاصه همه باید یاد بگیرن حقشون رو مطالبه کنن و در برابر کم کاری سکوت نکنن.. اینجوری کم کم کیفیت زندگیا هم بالا میره و همه میتونن از حقوق اولیه خودشون استفاده کنن...

حالا من هنوز به اون مرحله نرسیدم که همه جا همچین اخلاقی از خودم نشون بدم، ولی هرچی میگذره این ویژگی بیشتر داره در من تقویت میشه.. 

 

شاداب :)
۰۵ آبان ۹۸ ، ۱۹:۵۰ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۵ نظر

 

 

1. دیروز از شدت خستگی و ترافیک اولش دچار یه سردرد شدید شدم.. کم کم یه ضعف بدی تمام وجودمو گرفت.. بعد همینجور که یه سانت یه سانت تو ترافیک جلو میرفتیم یه کامیون اومد کنارمون و دود اگزوزش رو کرد تو حلقمون... اونجا حالت تهوع هم به حالتام اضافه شد.. دوست داشتم سرمو از پنجره ببرم بیرون و با راننده اش یه صحبتی راجع به ماشینش داشته باشم ولی حیف که مشکل بزرگتر از این تلاشهای کوچیکه... من آدمی بودم که تا 17 سالگی نمیدونستم سر درد چه حسی داره اصلا.. ولی از 17 سالگی که اومدم تهران با دردهای جسمی و روحی زیادی دست و پنجه نرم کردم که یکیشون تجربه سردرد بوده... ساعت 8:50 شب رسیدم خونه و افتادم روی تخت و خودم رو زیر پتو قایم کردم... ساعت 9ونیم خوابیدم تا 8 صبح..

 

امریکاییا یا شاید بگم شهرای بزرگش مثل نویورک درست عین تهرانیا میمونن (البته اگه دیگه بشه اسمشو گذاشت تهرانی، با توجه به رگ و ریشه ها) .. فحش دادن تو فرهنگشون به یک اصل در محاوره تبدیل شده.. فکر میکنن محور کل دنیا هستن.. ناراحتن از اینکه خارجیا اومدن و فرصت های شغلی رو ازشون گرفتن، در حالیکه خودشون هم امریکایی نیستن و زمانی مهاجر بودن و یادشون رفته سرخپوست هارو قتل عام کردن و الان صاحب امریکا شدن... همون خارجی هایی که امریکایی ها مدعی هستن فرصت های شغلی رو ازشون گرفتن در واقع باعث پیشرفت امریکا شدن، وگرنه خود امریکایی ها یه چیزی درحد سرگرم شدن با کارداشیان ها برای تمام ادوار زندگیشون کافیه ... به قول اون دوست پسر لاتین مانیکا توی فرندز که براش یه شعر سروده بود که به دخترای امریکایی میگه Empty Vase :d با این تفاوت که من معتقدم این قضیه تواین مثل فقط شامل دخترا نمیشه

حالا شاید امریکایی ها و تهرانی ها شبیه باشن.. ولی مقایسه تهران و امریکا یه چیزی مثل مقایسه دِه کوره با تکنولوژیه.. خلاصه همه مون تو یه روستای بزرگ داریم زندگی میکنیم..  و من هیچ کجای این روستارو دوست ندارم..  دوست ندارم

 

 

2. جدیدن دارم یه کاری میکنم که بابتش خوشحالم.. امید به زندگی رو در من چند سال افزایش داده :)) حالا ببینم نتیجش چی میشه.. بعد مینویسم.. 

امروز ایرانی عقده ای برگشت بهم گفت کلا تعطیل کردیا.. منم پررو پررو تو چشاش نگاه کردم و گفتم چطور مگه؟ مگه باید چیکار میکردم؟ با مکث نگام کرد گفت هیچی به درست برس .. اونقدر حاضر جوابم فک کنم دوس داره یه مشت حواله ام کنه :)) ولی درنهایت چیزی که نصیبش میشه قرصای زاناکسی هست که میخوره :))

رئیسم هنوز خارج از ایرانه و برنگشته و بشدت ناراحتم مثل همیشه.. 

اوه اون روز استاد پایان نامم پرفسور پن معروف :)) بهم پیام داد گفت الان کجا کار میکنید؟ از اونجایی که موقع نوشتن پایان نامه هی میگفت زودتر دفاع کن که به یه جایی معرفیت کنم و من چون از قبل از دفاع واسه خودم رفته بودم سرکار :)) و میدونستم اگه بفهمه موقع تحصیل دارم کار میکنم عصبانی میشه بهش نگفتم و بعداز دفاع هم نرفتم سراغش دیگه..الانم میدونستم که میخواد کار معرفی کنه ولی هیچی نپرسیدم درموردش.. فقط گفتم الان یه شرکت خارجی فلان مشغول هستم.. بعد گفت که عه موفق باشی انشاالله ..یه فرصت شغلی بود میخواستم معرفیت کنم پس به امید توفیق روز افزون و اینها... دکتر پن آدمی نیست که برای هرکسی از اعتبارش خرج کنه و برای کار معرفیش کنه به شرکتی..

پس اینو به رئیسم انتقال دادم که استادم رو رد کردم و منت چندباره ای بر سر رییس خود گذاشتم :)) .. رئیسم تاحالا چندبار شده نذاشته از شرکت برم و مستقیم گفته موافق رفتنت نیستم.. و میخواد افزایش حقوق بهم بده والا یکساله (آیکن خیره به سقف).. نمیدونم این بدبختیای شرکت کی قراره تموم شه

دوستام میگن خنگ بازی درآوردم و حداقل باید از حقوق و ایناش از استادم سوال میکردم.. ولی دلیل داشتم که از استادم هیچی نپرسیدم در مورد شغله.. چون اولا که اصلا قصد ندارم فعلا اینجارو ترک کنم پس سوال پرسیدن از اون شغل چه عالی تر از اینجا بود چه نبود تاثیری روی تصمیمم نداشت و فقط روی استادم رو زمین مینداختم با پرسش بیشتر در موردش و بعد رد کردنش.. پس بهتر دونستم که قبل از اینکه بگه میخواد منو بفرسته جایی واسه کار، بهش بگم جایی مشغولم .. اینجوری حتی بعدها اگه بخوام خودم برم سراغش و بگم برام کار معرفی کنه حداقل روم میشه... امیدوارم همچین آدمای شریفی تو زندگیم زیادتر بشن 

 

شاداب :)
۳۰ مهر ۹۸ ، ۱۸:۴۰ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲ نظر

الان فهمیدم یه اشتباه بزرگ مرتکب شدم

چه فایده، یه دوست پسرم نداریم شماره اونو جای خودمون بذاریم تو دیوار :d

یه آگهی تو دیوار زدم یه چیز خیلی با ارزش که توی جابجایی آپارتمان برام سخته این ور اون ور بردنش رو بفروشم..  خیلیم دوسش دارما،  ولی دیدم زیاد استفاده نمیکنم دارم میدم بره خوشگلمو...  بعد یادم نبود مردای ایرانی چقد haval بدبخت ندید بدید هستن (بلانسبت مردای با شخصیت) ...  هیچی!! مزاحمم دارن میشن!!

اولش با ادای خریدار تماس میگیرن، کلی انرژی میذارم توضیح میدم، بعد تهش بحثو منحرف میکنن به سوالات شخصی

اخه ادم چقد میتونه.... نه تو به من بگو..  یعنی دیگه از هر فرصتی؟؟  حتی آگهی؟!؟

بعداز پیشرفت شگرف دخترا در زمینه پذیرش دوست پسر که دیگه حتی کبری هم دوست پسر داره،  این مردا بازم میان تو حریم شخصی هرکسی که بهش بربخورن؟؟  بابا ریخته که!!  برو تو خیابون وردار برا خودت!!

چیکار به من داری؟؟  هروقت بهت روو دادم اون وقت بیا سمتم

 

بعد بگو چرا میخوای فرار کنی...  خب نمیفهمی دیگه،  اگه میفهمیدی این حرفو نمیزدی

شاداب :)
۱۹ مهر ۹۸ ، ۲۱:۰۰ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۸ نظر

قرارداد خونه ام داره تموم میشه و صاحبخونه درکمال پررویی میخواد اجاره خونه رو 2 برابر کنه!!!! حتتتتتما... بشین تا بدم.. حاضرم برم جای دیگه همین اجاره رو بدم ولی به این صاحبخونه ندم این پولو.. واقعا قبلنا میگفتن صاحبخونه ها بی انصافن درک نمیکردم .. الان میفهمم.. هیچ نظارتی هم روشون نیست و هرکار دلشون بخواد میکنن..

فک کن با همچین پول پیشی که من دادم بیام 2برابر هم اجاره بدم و همچنان تو این محله درب و داغون (نزدیک دانشگاه شریف) با مردمان گداصفت بمونم.. بخدا هرچی بگم کم گفتم.. خود خونه مثلااااا نوساز بود.. ولی اونقد بساز بندازی ساخته شده بود که هر ماه یه چیزیش خراب میشد.. کولرش هم دوباره دوهفته پیش خراب شد دیگه اونقد بی حوصله ام که بیخیالش شدم... از محله اش نگم که شبا تا ساعت یک شب ارازل تو کوچه پاتوق میکنن و صداشون دقیقا تو خونه منه.. یا ساعت 12 شب یه زن رد میشه و با داد و بیداد و فحش داره با بچه کوچیکش حرف میزنه.. نون خشکی و پیاز سیب زمینی هم که روزی 10 تا وانت رد میشه با بلندگو... ساختمون روبرویی هم شروع کرده به ساخت و ساز و الان 2 هفته اس 7 روز هفته خواب و آسایش ندارم... گیر کردم وسط یه مشت گداصفت بی فرهنگ دهاتی (دهاتی صفته، مکان نیست، الان باز نیاین بگین فلان)

دیشب قصد داشتم زود بخوابم.. از 10 تو تخت بودم.. آخرشم ساعت 1 شروع کردم گریه کردن.. 

دوس دارم تو دلم فحشای بد بد بدم به اینجا.. اینجایی که نمیتونی برای یک ماه آیندت هم برنامه ریزی کنی.. اینجایی که فقط بهشت پولداراست...

 

شاداب :)
۰۶ مهر ۹۸ ، ۱۰:۵۰ موافقین ۵ مخالفین ۰

یه سری زوج ها هستن که تو اینستاگرام عکس میذارن و احساس روشنفکری شدیدی دارن کلا مثلا به دنیا پشت کردن و کافه میرن و ساعتها میشینن کتاب میخونن و غالبا تو انقلاب و چهار راه ولیعصر پلاسن و استایلشون اینجوریه که پسره یا ریش داره یا موهاش درازه، دختره هم موهاش کوتاهه و شلوار زانو زده و پیرهن مردونه میپوشه و کف زمین تو طبیعت ولوعه.. درکل آزاد و رها از دنیا و مافیها.. فقط بعد از یه مدت میتونی تبلیغ نون خشکی اینام تو پیجشون ببینی..

یا یه سری پیجای دیگه هم هستن مثلا از آرایشی که من هیچ جا حاضر نیستم رو خودم انجامش بدم فیلم میگیرن و بعدا خودشون خودشونو صدا میکنن انفلوئنسر

یا مثلا یه سری دیگه هم هستن.. ولش کن خیلی سری های دیگه هم هستن دیگه حوصله ندارم بنویسم :))

در کل جوری شده اینستا که نمیدونم چرا هر کی از راه میرسه میشینه نطق میکنه و احساس جالب بودن میکنه با خودش با کپشنای طولانی درس زندگی ... و جالب اینجاست بالای 3 هزار تا هم لایک دارن معمولا.. دیگه اونقدر بارز شدن که تا از دور میبینم پیچارو سریع میبندمشون.. و اینم ذکر کنم که ملت بیکاری هستیم در واقع.. اینا کین واقعا که وقت میکنن همه اینارو فالو میکنن؟

 

رفتم اون دوستم که یکی دوتا پست قبل گفتم بعداز سالها بهم زنگ زده رو دیدم.. قرار بود از اینجا بنویسم.. به رسم قدیما شهرک غرب قرار گذاشتیم.. رفتیم یه کافه نشستیم.. اصلا تغییر نکرده بود.. اصلا.. انگار توهمون 18 سالگی گیر کرده بود.. اونم نظرش راجع به من همین بود و خوشحال بود از اینکه همونجوری ام.. گفتم که این دوستم بعداز لیسانس از ایران رفت با دوست پسرش همون موقع عقد کردن باهم رفتن.. بعد همون موقع یکی دیگه از همکلاسیامون هم بعداز لیسانس رفت از ایران.. همنیجایی که این دوستم رفت.. گفتم از اون چه خبر میبینین همو؟ گفت نه بابا با اینکه 10 دیقه باهم فاصله داریم ولی کلا تواین چندین سال یکبار همو دیدیم.. گفتم عه چرا.. گفت هیچی ازش خوشم نمیاد.. گفتم راستی عکساشو تو اینستا دیدم، چی شد؟ چادرشو ورداشت؟ گفت اوه الان باید ببینیش چطوری شده، دوست پسر داره حجابشم که کلا ورداشت گوشت خوک و همه چی هم میخوره.. بعد حالا این دوستم خودش اونجا حجاب نداره. کلا تو فاز خاصی نیست شوهرشم مذهبی نیست.. ولی میگفت شوهرم گفته از کسی که 180 درجه عوض شه یهو و به همه چیش پشت پا بزنه باید ترسید..

دیگه کلی درد و دل کردیم.. گفت قطع ارتباطم با تو بزرگترین اشتباه زندگیم بود.. خیلی دلم خنک شد اینو گفت :دی.. چیکار کنم خب حقیقته، هرکی به ما پشت کرد یه روزی پشیمون شد :دی ...والا...

خلاصه هفته بعدش هم عروسی خواهرش بود.. کلی اصرار کرد توروخدا بیا.. ولی چون تنها بودم نرفتم.. گفت خب هرکیو دوس داری بیار.. گفتم بابا هیشکی نیست که.. همکارای خارجیم هم نبودن ایران، حداقل میبردمشون عروسی ایرانی میدیدن لذت میبردن :دی.. خلاصه نرفتم.. دیگه دوستم هم چند روز بعدش از ایران رفت دوباره.. ولی هنوز گاهی وقتا ویدیوکال میکنیم.. 

 

+ هفته بعد شروع میکنم به نوشتن سفرنامه چین

شاداب :)
۰۵ مهر ۹۸ ، ۱۳:۱۶ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۶ نظر

1. سریال big little lies رو شروع کردم مدتیه.. اهنگ تیتراژ اولش فوق العاده است... کلا اهنگایی که توی سریال هم بکار برده میشن خیلی یونیکن


2. شاید باورتون نشه ولی وقتی اسنپ میگیرم و میبینم 206 عه خوشحال میشم.. معمولا 206 ها تمیزن و کولر هم روشن میکنن.. پژو 405 هم کولر روشن نمیکنن هم کثیفن.. پراید که بخش اعظم اسنپ و تپ سی رو شامل میشه گاهی بعضیاشون کولر روشن میکنن و تمیزن ولی بخش اعظمی شون بشدت کثیف و بدون کولر هستن... 


3. تو کتاب زبان دبیرستان (یادم نیست سال چندم)، یه تمرینی بود توش یه دختره بود میخواست فردا بره مدرسه بعد عکسشو هم کشیده بود شب بود رو تخت میخواست بخوابه و یه ساعت دیواری هم بالا سرش بود... این تصویر تمام این سالها خواب آور ترین و لذت بخش ترین چیز ممکن بوده برای خوابیدن من... بعد از این یه مورد دیگه ام هست که وقتی به شبایی که توی جاده بودم سوار اتوبوس از شهرمون داشتم میومدم تهران، فکر میکنم.. دانشجو بودم و همیشه ساعت مشخصی میومدم و از اونجایی که توی اتوبوس نمیتونم بخوابم وقتی به شهرایی که ساعت 3 شب ازشون عبور میکردیم و سکوت و تاریکی شونو میدیدم که شبیه قبرستون بودن آرزو میکردم یه تشک داشتم همون لحظه روش میخوابیدم... خیلی صحنه رعب آوریه... اگه به مدت چندین ساعت، از چندین شهر که انگار تمام آدماش مردن رد بشی... چقد حقیره آدم! شبا عین مرده همشون میفتن، ساکت و بی دفاع.. تاصبح


شاداب :)
۰۵ مرداد ۹۸ ، ۱۷:۱۳ موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲ نظر
1.
باور نمیکردم حقوق 1 میلیون و 200 ای هم هنوز وجود داشته باشه تا اینکه این پست رو خوندم...
نمیدونم بگم مردم بی انصاف شدن و به هم رحم نمیکنن؟؟ یا بگم اون کارفرمایی که حقوق 1و200 ای میده هم حق داره؟؟
اگه مورد اول باشه که واقعا باید به همچین کارفرماهایی گفت از حیوون پست تری، کدوم انسانی میتونه با حقوق 1200 زندگی کنه؟ اونم تهران!
اگه مورد دوم باشه که بازم باید گفت خاک تو این اوضاع، که انقد بدبخت شدیم 


2. 

اعصابم خورده... الان یه پیک اومده بود، یه مرد با موهای جوگندمی و پوست آفتاب سوخته و چشمای قرمز، نمیتونم به کفشاش فکر نکنم... حالم بده...کفشاش به طرز فجیعی پاره بود.. ینی فقط یجورایی جلوی پاشو پوشش میاد، تازه همونو هم درست حسابی نه... خجالت توی نگاهش بود

کم کم داشتم از خودم میترسیدم... مدتها بود به این چیزا فکر نمیکردم، شایدم چون نمیدیدم فراموشم شده بود.. آخه آدمی که همش از در خونه سوار اسنپ بشه و بالعکس، بیرون نره واگر میره جاهای معمولی نمیره، اتوبوس و تاکسی سوار نمیشه، چطور میخواد با جامعه روبرو بشه و یادش بیاد اینارو؟ الان میفهمم اینکه میگن فلانی ها درد مردم رو نمیفهمن یعنی چی... دست خود آدم نیست، دور که باشی ناخودآگاه فراموشت خواهد شد.. و این خیلی بده... بذار یادت بمونه.. بذار مردم رو فراموش نکنی...

خوشحالم.. .. خوشحالم از اینکه هنوز دردم میگیره


شاداب :)
۲۳ تیر ۹۸ ، ۱۲:۱۳ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۸ نظر

1. تو آسانسور بودیم یه دختر و پسر از شرکت بغلیمون هم بودن.. تو یکی از طبقات وقتی آسانسور باز شد نگهبان ساختمون جلوش وایساده بود.. دختره همچین بلند و با انرژی باهاش سلام و احوالپرسی کرد که منه ژولیده یهو از خواب پا شدم... یاد خودم افتادم روزگارانی که منم اینجوری بودم... پست هاش هم حتی هنوز تو وبلاگ هست..



2. نینی دار شدن بنظر من فقط از روی خودخواهی و سرگرمیه.. آدم ها بعداز مدتی که رابطه زناشوییشون بورینگ میشه به فکر یه تنوع میفتن، یه اسباب بازی گوگولی و نرمالو... درسته بهتره به انسان های آینده هم حق زندگی بخشید، ولی من فکر میکنم آدمها بیشتر به خاطر دل خودشون اینکارو میکنن، تا وقتی نرم و گرم هستن وسیله سرگرمی خوبی هستن، وقتی هم بزرگ میشن قراره امید پیری و تنهایی باشن...



3. تو اینستاگرام توی یکی از همین پیجهای بیوتی بلاگرا به اصطلاح یه ویدیو تبلیغاتی برای brush شستشوی صورت دیدم، اصن هرچی بیشتر به این ویدیو نگاه میکردم بیشتر به مضحک بودنش پی میبردم.. یه brush برمیدارن میمالن رو پوست صورت! که مثلا چیو پاک کنه، مگه پوست کرگدنه؟؟ کلا دیگه مارکتینگ داره به قهقرا میره، هی نیاز کاذب ایجاد کن، هی براش محصول تولید کن، هی جیب مردم رو خالی کن...



2. درحالیکه داشتم الان توی اسنپ ذوب میشدم  یه لکسوس گل زده از کنارمون رد شد و من با خودم فکر کردم کی تو این جهنم عروسی میگیره... آدم فقط باید پاییز زمستون عروسی کنه


شاداب :)
۱۷ تیر ۹۸ ، ۱۳:۳۰ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲ نظر