ماراتن تا موفقیت

ماراتن تا موفقیت

اگه بگن کدوم فیلم یا کتاب درواقع داستان زندگی تو هست میگم کتاب "تیزهوش" از هرمان هسه.
البته این کتاب شرح زندگی گذشته من هست که ازش عبور کردم.

آخرین مطالب

۳ مطلب در آبان ۱۳۹۴ ثبت شده است

از ضرب المثل معروف "بخشش از بزرگان است" متنفرم :) بنظرم این جمله ، یه جمله ی بشدت مضحک بی معنی و مبتذل هستش...



شاداب :)
۲۹ آبان ۹۴ ، ۰۳:۰۳ موافقین ۱ مخالفین ۱ ۳ نظر

واااای

وای

وااااای

این هم اتاقیم تا وقتی نیس راحتم.. همین که پاش به اتاق میرسه شروع میکنه به عالم و آدم زنگ میزنه و چقد حرف میزنه چقد حرف میزنه چقد حررررررررررررررف اخه اونم هر رووووووز؟؟؟ هر شب؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اخه تموم نمیشن؟؟؟؟ اخه اینهمه غیبت میکنی دیگه خودت آب نشدی از اینهمه غیبت و حرفای خاله زنکی؟؟؟؟ اخه هر شب؟؟؟ اخه هر روز؟؟؟؟ صدات رو مخه میفهمی یا نه؟؟؟؟؟؟

اصلا درک نداری نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ کجا بزرگ شدی تو آخه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ وقتی ببینی یکی سرش تو درسه.. مکالمه تو کوتاه کن خوب لامصب!!!!!!!!! ... اخه گدا بازی چیه؟؟؟ یه طرح رایگان مکالمه گرفتی دیگه فک میکنی وظیفه ته صب تا شب باهاش زنگ بزنی این ور اون ور؟؟؟؟؟؟؟؟؟ گدا نباشید انقد باباجان.. نباشید!!!!

آخه باباجان اغراقم نمیکنم به والله!!!!... وقتی میگم ساعتها.. ینی واقعا ساعت هااااا... ساعت هااااا با تلفن یه بند حرف میزنه... بی اغراق کمترین مکالمه اش 2 ساعته.. کمترینش!!!!!!!!!!!... آخه خودت چی آدم نیستی؟؟؟؟ مشکل شنوایی پیدا نکردی؟؟؟؟؟ اصلا هم اتاقی و درک و شعور بره به جهنم!!!! به خودت رحم کن!!!

آخه وقتی هستش کلا نمیتونه 2 دیقه بدون کلام باشه دو دیقه سایلنت نمیشه... با تلفن هم حتی حرف نزنه بازم باید با یکی از بچه های اتاق حرف بزنه... کلا فک اش باید بجنبه... میمیره حرف نزنه... آخه باباجان مخت دیگه از کار افتاد دیگه... بجا اینهمه حرف صد من یه غاز در طول روز یکم سکوت پیشه کن بلکه یکم مغزت از این حالت در بیاد....

آخه من چی بهت بگم دیگه...

فردا کنفرانس دارم اینم مخمو ترکونده... خدایا من چه گناهی کردم اینهمه سال تو خوابگاه باید باشم؟؟؟ اصلا از بابام ایناهم شاکی ام... سالهاست قول دادن بیان تهران نمیدونم اخه چه دلخوشی دارن اون ور که بیخیال نمیشن؟؟؟؟ بابا خسته شدم... خدا

من تحملم زیاده... ولی یه روز میبینی چطور با خاک یکسانش میکنم .... فعلا منتظرم ببینم شعور اجتماعی خودش تا کجاس.....


+این پست بعد از مدتها تحمل داره نوشته میشه... باید اینجا تخلیه احساسی میکردم خودمو!!!!!! ولی چون با عصبانیت زیاد و بصورت خیلی احساسی و ناگهانی دارم مینویسمش احتمال پاک شدنش هم هست....


شاداب :)
۲۵ آبان ۹۴ ، ۲۲:۴۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۶ نظر

خیلی بهم ریختم

درحالیکه فردا صبح کوئیز دارم و همچنین کلی کار نکرده برای مقاله هامو گزارش کارام و تمرینام و تکلیفام دارم شدیدا حس کردم باید بیام اینجا...

خیلی ذهنم مشوشه... یه حس بدی این ته مه ها وجود داره... همش بخاطر اینه که احساس میکنم تو نصفه راهم...

واسه همینم زنگ زدم به مامانم که صداش آرومم کنه.. ولی جواب نداد ضایع شدم :))))))))))))))))))))))))))) دیگه زنگ زدم خواهرم و یکم از شیرین زبونیای خواهرزادم گفت و منم ذوق کردم .. بعد مامانم خودش زنگ زد گفت جلسه بودم نتونستم جواب بدم... هیچی با مامانم حرف زدم..

بعد زنگ زدم بابام بیرون بود با اونم صحبت کردم .. بابا میگفت کلاس زبانتو میری؟؟؟ نگران پول نباشیا... الهی من بمیرم براشون که نمیذارن آب تو دلم تکون بخوره چقد من قدرنشناسم آخه.. گفتم نه بابا فعلا اصلا وقت نمیکنم :(((( گفتش حتما به زودی بریاااا مدرکتو زود بگیری ...

هعییییییییییی

کلی تو تلگرام برام کلیپ و عکس و متنای مختلف میاد... باور میکنی همه رو فقط باز میکنم ولی حتی نگاشون نمیکنم؟؟؟؟ حالا خوبه سرجمع 3تا گروه عضوم... یکی گروه بچه های کلاس الانمون... یکی گروه بچه های بهشتی... یکی گروه بچه های دبیرستان... یکی ام یه گروه مربوط به سریال Friends هستش!!! حالا بدبختا مطلب زیادم نمیفرستنااا ولی من اصلا حوصله ندارم... :(( حتی اگه مثلا خواهرم هم برام کلیپی غیر از کلیپای خانوادگیمون بفرسته حتی اونارو هم نگاه نمیکنم... متنایی ام که میفرسته نمیخونم :(((((((((((((( فقط چت هارو جواب میدم وگرنه حرف خاصی نباشه کلا نگاه نمیکنم ... خیلی بد شدم میدونم...

بقیه شو بعدا بیام بنویسم... نظرم چیه؟؟؟

خوب پس خدافظ


شاداب :)
۲۳ آبان ۹۴ ، ۲۰:۳۳ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲ نظر