ماراتن تا موفقیت

ماراتن تا موفقیت

اگه بگن کدوم فیلم یا کتاب درواقع داستان زندگی تو هست میگم کتاب "تیزهوش" از هرمان هسه.
البته این کتاب شرح زندگی گذشته من هست که ازش عبور کردم.

خجالت بکش دیگه!

دوشنبه, ۲۵ آبان ۱۳۹۴، ۱۰:۴۲ ب.ظ

واااای

وای

وااااای

این هم اتاقیم تا وقتی نیس راحتم.. همین که پاش به اتاق میرسه شروع میکنه به عالم و آدم زنگ میزنه و چقد حرف میزنه چقد حرف میزنه چقد حررررررررررررررف اخه اونم هر رووووووز؟؟؟ هر شب؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اخه تموم نمیشن؟؟؟؟ اخه اینهمه غیبت میکنی دیگه خودت آب نشدی از اینهمه غیبت و حرفای خاله زنکی؟؟؟؟ اخه هر شب؟؟؟ اخه هر روز؟؟؟؟ صدات رو مخه میفهمی یا نه؟؟؟؟؟؟

اصلا درک نداری نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ کجا بزرگ شدی تو آخه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ وقتی ببینی یکی سرش تو درسه.. مکالمه تو کوتاه کن خوب لامصب!!!!!!!!! ... اخه گدا بازی چیه؟؟؟ یه طرح رایگان مکالمه گرفتی دیگه فک میکنی وظیفه ته صب تا شب باهاش زنگ بزنی این ور اون ور؟؟؟؟؟؟؟؟؟ گدا نباشید انقد باباجان.. نباشید!!!!

آخه باباجان اغراقم نمیکنم به والله!!!!... وقتی میگم ساعتها.. ینی واقعا ساعت هااااا... ساعت هااااا با تلفن یه بند حرف میزنه... بی اغراق کمترین مکالمه اش 2 ساعته.. کمترینش!!!!!!!!!!!... آخه خودت چی آدم نیستی؟؟؟؟ مشکل شنوایی پیدا نکردی؟؟؟؟؟ اصلا هم اتاقی و درک و شعور بره به جهنم!!!! به خودت رحم کن!!!

آخه وقتی هستش کلا نمیتونه 2 دیقه بدون کلام باشه دو دیقه سایلنت نمیشه... با تلفن هم حتی حرف نزنه بازم باید با یکی از بچه های اتاق حرف بزنه... کلا فک اش باید بجنبه... میمیره حرف نزنه... آخه باباجان مخت دیگه از کار افتاد دیگه... بجا اینهمه حرف صد من یه غاز در طول روز یکم سکوت پیشه کن بلکه یکم مغزت از این حالت در بیاد....

آخه من چی بهت بگم دیگه...

فردا کنفرانس دارم اینم مخمو ترکونده... خدایا من چه گناهی کردم اینهمه سال تو خوابگاه باید باشم؟؟؟ اصلا از بابام ایناهم شاکی ام... سالهاست قول دادن بیان تهران نمیدونم اخه چه دلخوشی دارن اون ور که بیخیال نمیشن؟؟؟؟ بابا خسته شدم... خدا

من تحملم زیاده... ولی یه روز میبینی چطور با خاک یکسانش میکنم .... فعلا منتظرم ببینم شعور اجتماعی خودش تا کجاس.....


+این پست بعد از مدتها تحمل داره نوشته میشه... باید اینجا تخلیه احساسی میکردم خودمو!!!!!! ولی چون با عصبانیت زیاد و بصورت خیلی احساسی و ناگهانی دارم مینویسمش احتمال پاک شدنش هم هست....


۹۴/۰۸/۲۵ موافقین ۰ مخالفین ۰
شاداب :)

نظرات  (۶)

یه بار که داره تلفن حرف میزنه محکم بزن تو سرش.
پاسخ:
:)))))))))))))))))))))))
وااای یه لحظه تصور کردم پوکیدم از خنده :))))))))
تو بیا بزن من بلد نیستم :(
:))

نه خوبه بزار باشه تخلیه شی همه همباهات همدردی کنن

منم یه همخونه ای داشتم شبا که ما میخواستیم بخوابیم یادش میفتاد ظرف بشوره اونم یک ساعت تمام ! واسه دو تا استکان!!!

ینی اگه بگم دوستداشتم  با شات گان بزنم مغزمو بپاشم به دیوار دروغ نگفتم:))
پاسخ:
اون دوستتون من نبودم؟؟ :)))) نه اینکه شبا ظرف بشورما.. از اون جهت که تو ظرف شستن وسواسم و طول میکشه :دی
چرا مغز خودتو؟؟ خوب مثلا مغز اونو :))
هخخخخخخ ما هم از این مشکلات داریم درکت میکنم دی:
دقیقا خانواده منم میخواستن بیان تهران زندگی الکی موندن نیومدن:{

پاسخ:
الان که دارم برات جواب مینویسم بازم داره با تلفن حرف میزنه :))))))
در آینده هیچوقت نمیذارم بچم تنهایی تو یه شهر یا حتی کشور دیگه درس بخونه.. دوس دارم پیشرفت کنه واسه همین نمیگم که فلان دانشگاه خوب نرو پیش ما بمون! یا نمیگم عب نداره برو فلان دانشگاه خوب درس بخون ولی ما نماییم.. بلکه خودمو باباشو با شرایط تحصیلی اون وفق میدم :)
عالیهههه.
اینجا من 1چیزایی میبینم از دخترا.اصلا نباید تنها بمونن ولاا خخخ
پاسخ:
جدی؟؟؟ چی میبینی بابا پس چرا من نمیبینم؟؟ :)))
من منظورم از اینکه بچه مو تنها نمیذارم این نبود که بهش اعتماد ندارما... چونکه جوری تربیتش میکنم که اون سر دنیا هم بره خیالم از بابتش راحت باشه... فقط ازاین نظر گفتم چونکه فشار روحی رو که خودم تو این سالها تجربه کردم رو پدر مادرم ازش خبر ندارن چون همیشه منو یه آدم قوی ارزیابی کردن که از پس همه کاراش برمیاد!!! درحالیکه من تو روی اونا چیزی بروز نمیدم... دوری از خانواده حتی برای منه نوعی که یه آدم غیروابسته و مستقل به حساب میام هم سخته... چه برسه بقیه آدما... ولی چون پدر مادر من خوابگاه رو تجربه نکردن نمیدونن و حق هم دارن
خوابگاه و داستانهایش...
کاملا درکت میکنم چون نزدیک هفت سال هست تو خوابگاهم و همه ی اینا رو دیدم و لمس کردم
متاسفانه یه عده از غار فرار کردن و اومدن خوابگاه بدون تعارف چون پایه ای ترین اصول زندگی اجتماعی رو بلد نیستن، نه شب حالیشونه نه روز، نه خوب رو میفهمن نه بد رو ...
این ایرنسل با طرحش همه رو داره مبتلا میکنه به سرطان مغز! جهان سوم همه چیش به همه چیش میاد!!
بنویس، خوبه، ولی به گوش اونایی که باید برسه نمیرسه و اگر هم برسه تو گوششون نمیره :))
پاسخ:
بخدا یه چیزایی از نظر بهداشتی هم تو خوابگاه میبینم گاهی باخودم میگم اینا فوق لیسانس و دکترا میخونن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اونم همچین جایی؟؟؟؟
واقعا جهان سوم رو خوب اومدی... پروفسور "ا" که عشق منه هم امکان نداره هرجلسه یه گریزی به اینجور مسائل نزنه... حرصم میگیره از اینهمه حماقت یجا !
جالبه از رفتارهای بقیه هم ایراد میگیره بعد خودشو نمیبینه.. هه
۰۷ آذر ۹۴ ، ۱۴:۴۵ رها مشق سکوت
قششششنگ مشخص بود چقدددر ازش عصبانی هستی، منم یه خانوم همکلاسی دارم، هرباااار که میبینمش داره با موبایلش حرف میزنه، وقتی استاد میاد سرکلاس، ساعت بین کلاسا، ساعت ناهاری، موقع رفتن به خونه، وسط کلاسا و ...
همیشه برام عجیبه که این همه حرفو اخه از کجا میاره ادم؟ اونایی که بهش زنگ میزنن دیگه چه مغزی دارن که همش دارن با این بشر که یک کلمه حرفاش برای من یکی اصلا قابل شنیدن نیست حرف میزنن
چیزای بهداشتی تو خوابگاهو نگو، که من به خدا حالم بد میشه یه وقتاییه که مگه میشه جمع دخترا هم این حرفا توش باشه؟ اخه مگه ممکنه یه انسان ندونه یه سری مسائل رو باید رعایت کنه
پاسخ:
آره واقعا وقتی داشتم مینوشتمش سرم بشدت درد گرفته بود :((
واقعا غیرقابل تحملن این افراد
آخ آخ پس میفهمی چی میگم من... واقعا یکی منو قانع کنه با خودشون چه فکری میکنن که اون چیرارو رعایت نمیکنن؟؟؟ نه جدی دوس دارم بدونم چی تو مغزشونه واسه توجیه !!!

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">