ماراتن تا موفقیت

ماراتن تا موفقیت

اگه بگن کدوم فیلم یا کتاب درواقع داستان زندگی تو هست میگم کتاب "تیزهوش" از هرمان هسه.
البته این کتاب شرح زندگی گذشته من هست که ازش عبور کردم.

آخرین مطالب

۹ مطلب در دی ۱۳۹۵ ثبت شده است

یاد آن لبخندش که می افتم نمیتوانم که عاشقش نباشم...وقتی شیشه های درخشان چشم هایش، نور را به چشم های من بازتاب میکرد... آن تعجب یواش همراه با لبخند... اصلا همه چی اش یواش است، تعجبش، ناراحتی اش، خوشحالیش... و من چقدر یواش بودن را دوست دارم...


میدانم که سالها جزئیات آن روز با کیفیت 1080p جلوی چشمانم خواهد بود اما کاش چشم ها قدرت فیلمبرداری داشتند...

چشم ها شاید نه، اما فیلمش را به بچه هایم نشان میدهم و میگویم

ببینید...

آن روز اولی که پدرتان را دیدم :)


حتما داستان عاشقانه قشنگی خواهد شد...


شاداب :)
۲۸ دی ۹۵ ، ۲۰:۰۰ موافقین ۳ مخالفین ۰
امروز یه فرشته به دنیا اومد...
خدا تورو از بهشت برای من فرستاد، تا بشی عزیزترینم روی زمین... تا باتو معنی دوست داشتن واقعی و پاک رو تجربه کنم...
واسه داشتنت خدارو صدهزار بار شکر میکنم ...

دست پدر مادرت رو میبوسم که همچین فرشته ای تربیت کردن...
توی خواب دیشبم مامان جونم منو بوسید و منم دستشو بوسیدم... مامان جون مهربون و فداکارم مرسی که عشق منو به دنیا آوردی :)


شاداب :)
۲۸ دی ۹۵ ، ۰۰:۰۰ موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱ نظر

دچار احساسات متناقضی شدم...

احساس میکنم باید عجله کنم.. نمیتونم چیزی که تو مغزم هست رو مکتوب کنم... اینم از محدودیت های زبان...

دیگه وقت نشستن و منتظر انجام شدن کارا پشت سر هم نیست.. همیشه تو زندگی یه راهی رو فقط رفتم.. فقط راه رفتم.. خب اینو انجام دادم حالا نوبت اون یکیه.. تلاشم زیاد کردم.. خیلی سختیا کشیدم.. خیلی زحمت کشیدم... اما در جهت چی؟؟ بخاطر چی؟؟؟ ... میگن هرکی اندازه زحمتش نتیجه میگیره، اما هنوز نتیجه ای از تلاش هام نگرفتم.. چرا؟؟؟ چون تو مسیر درست بکار نگرفتمش... چون تلاشم برای هدف مناسبی نبوده...

اما قرار نیست دوباره همون مسیر رو ادامه بدم... خدا به انسان عقل داده، اینکه یسری چیزا قشنگ تر بنظر بیاد یا حداقل قشنگ تر جلوه ش داده باشن، دلیل بر این نیست که واقعا اون چیز ضروری و قشنگه...

دنیای واقعی این نیست... گپ بزرگی بین این دوتا هست...

بیا تو دنیای واقعی.. همین چیزایی که فک میکنی باید یاد بگیریشون چون خیلی قشنگ و خوب و لازمه، آره همونا، اونا تو دنیای واقعی تنهات میذارن... اون وقت میفهمی وقتت رو صرف چه چیزای به درد نخوری کردی...


شاداب :)
۲۳ دی ۹۵ ، ۱۶:۱۶ موافقین ۵ مخالفین ۰

به اجبار آقامون کلاس امروز رو رفتم :)))... خوشم میاد که مجبورم میکنه تو این چیزا :دی ... البته خودم هم دوس داشتم.. جذاب بود...
ساعت 1 بود داشتم بهش میگفتم که دارم حاضر میشم(اموجی حلقه فرشته ای)، پاسخ پوکرفیس بود :))... با این حال ساعت 3 هم دقیقا نرسیدم :دی..
حالا بازم ماجراهای من و نگهبان دم در :))... گفتم دارم واسه چی میرم، گفت بفرماییییید، اصن کارتم نگا نکرد :| .. حالا هرموقع میرم دانشکده ، اول میرم سمت چپ میبینم دیواره :)) بعد یادم میاد سالنه سمت راست بود :دی
بعد هیچی دیگه وسطش رسیدم اقاهه داشت صحبت میکرد، صداشو فقط ضبط کردم ولی یادداشت نکردم، البته چیز خاصی نگفت، فقط یکی دوجاش جالب بود که دارمشون..
کلاس بعدیش که میخواست شروع شه، بچه ها پاشده بودن رفته بودن بیرون، این آقاهه اومد بعد با یه حالت نیشخند از روی حرص :)) وایساده بود اون بالا میگفت 20 نفر ثبت نام کرده بودن کوو؟؟.. خلاصه بقیه ام اومدن و شلوغ شد خیال این بنده خدام راحت شد .. بعد هرازگاهی بعضیا وسطش پا میشدن میرفتن این معلوم بود داره حرص میخوره :))) با نگاهش رفتن شخص رو تعقیب میکرد :))
یه چندتا کتاب خوبم معرفی کرد گفت بخونیدشون خوبن، بعد کلا یسری مراحل رو تشریح کرد از فرق MVP تا prototype، تا درباره اینکه از چه روشایی برای field study استفاده بکنی، اینکه برای فرضا segment دانشجو persona های مختلفی تعریف بکنیم، یا مثلا چطوری اینترویوو کنیم با کابر...
یه چیزی ام درمورد ایده پردازی گفت، brain storm رو که میدونستم و وقتی ام گفت ویژگیش چیه من جواب دادم، اما یه روش دیگه بود lotus blossom این خیلی جالب بود، مثلا میای یه core word تعریف میکنی بعد اینو 8تا ویژگی براش تعریف میکنی مثلا یکیش خرید آنلاین، بعدمیای دونه دونه همینارو هم شاخه شاخه میکنی و بهترینارو واسش مثال میزنی مثلا کسایی که توش خوب هستن مثل آمازون.. و الی آخر.. کلا جالب بود دوس دارم امتحانش کنم...
درکل بیشتر به درد app و web و چیزای نرم افزاری میخورد، اما خب قابل تعمیم به محصولای دیگم بود بهرحال.. ولی خب چیزی که با تکنولوژی سروکار داشته باشه دیگه!!.. حالا یکی دوهفته دیگه بازم کلاساش شروع میشه، اونارو با آقامون بریم دیگه :دی :دی :دی ... بله :| امروز واسه خودم تنهایی رفتم دانشگاشون :||||||||||||||||||||
برگشتنی توصیه کرد با آژانس برگردم، منم که حرف گوش کن :دی
درسته درس داشت نیومد :( ، اما بازم مراقبمه :)


شاداب :)
۱۶ دی ۹۵ ، ۰۲:۱۵ موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲ نظر

وقت و انرژیِ توی صف موندن رو نداشتم، با معذرت خواهی راه رو بین جمعیت باز کردم و سوار شدم... دختر داشت از توی صف نگاهم میکرد، مکثی کرد و اونم سوار شد... روبروم وایساد...

اولش توجهی بهش نمیکردم.. کم کم صدای فین فین بینی ش توجهم رو جلب کرد، میدونم اصلا کار خوبی نیست اگر که دیدیم کسی گریه میکنه یا حالش بده بهش زل بزنیم، اما نتونستم، باهمون حالت مغرورانه ام یواشکی نگاهش میکردم اما وانمود میکردم اصلا برام مهم نیست و نمیبینمش... چشمای روشنش قرمز شده بود، با هر حرکت دستمال فکر میکردم الان شکل بینی ش خراب میشه، چه وضع بینی گرفتنه؟؟! .. اما دختر این چیزا حالیش نبود، گوشیشو نگاه میکرد و تندتند یه چیزایی تایپ میکرد و گوله گوله اشکاش میریخت.. یعنی چی شده بود؟؟

دومین بار بود... اولین باری که از یه دختر خوشم اومده بود مربوط به چندسال پیش بود، یه دختر چادری با قیافه خیلی خیلی متوسط، و شاید از نظر بعضی ها حتی غیر زیبا، اما آنچنان در نظر من جذاب اومد که خودمم تعجب کرده بودم!!

داشتم میگفتم.. آتی ساز رو هم رد کردیم، تقریبا از سر و وضعش حدس میزدم که ممکنه سعادت آباد پیاده شه، اما تو دلم میگفتم کاش تا گیشا بامن هم مسیر باشه، خودمم نمیدونم چرا!!!!!... اتوبوس تقریبا خلوت بود و روبروی هم ایستاده بودیم.. رسیدیم سعادت اباد، اما خوشبختانه پیاده نشد، ولی یهو جمعیت زیادی وارد اتوبوس شد، دختر رو با فاصله چندنفر میدیدم، داشتم آهنگ گوش میکردم، که دیدم دختر با تلفنش داره صحبت میکنه، هندزفری رو از گوشم درآوردم!!!

ینی بیام اونجا؟؟ من الان با روسری ام...

رسیدیم گیشا... بامن پیاده شد!!!!!... جلوتر راه میرفتم اما حواسم بهش بود که پشت سرم میومد.. سرعتمو کم کردم تا ازم جلو بزنه.. با عجله راه میرفت، حدس زدم میخواد بره بیمارستان شریعتی یا مرکز قلب... آره.. گریه اش هم حتما بخاطر همین بوده.. کاش میشد دلداریش بدم و بگم که برای مریض ش دعا میکنم...

تو این فکرا بودم که جلوی چشمام پیچید تو دانشکده مدیریت!!!!!!!!!!!

دختر رفت... و من همچنان به راهم ادامه دادم.....


شاداب :)
۱۳ دی ۹۵ ، ۲۳:۱۵ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲ نظر