ماراتن تا موفقیت

ماراتن تا موفقیت

اگه بگن کدوم فیلم یا کتاب درواقع داستان زندگی تو هست میگم کتاب "تیزهوش" از هرمان هسه.
البته این کتاب شرح زندگی گذشته من هست که ازش عبور کردم.

آخرین مطالب

۴ مطلب با موضوع «کاش ایرانی نبودم» ثبت شده است

اوه این پستی که دارم میذارم مربوط به یک ماه پیشه حدودا .. اصلا وقت نکردم بیام اینجا بنویسم.. امیدوارم از مهرماه یکم بیشتر به وبلاگ وقت اختصاص بدم...

"چند روزه که از طرف شرکت اومدم ماموریت... سر پروژه... ته نقشه... اینجا واقعا آخر دنیاست... هیچی نیست... فقط تویی و دریا و آفتاب...

الان دقیقا 10 روزه که من اینجام... از روز اول میخواستم کارایی که هر روز کردیم رو بنویسم.. ولی باورت میشه شب که میرسیدم هتل فقط میخواستم ولو شم رو تخت؟ ... خیلی کار اینجا سخته... از 6 صبح تا شب...تو بیابون تقریبا"

از اینجا به بعد رو الان دارم مینوستم...

ولی احساس مفید بودن شدیدی میکردم...کارایی که همیشه آرزوشو داشتم کردم... بیشتر یاد گرفتم.. حسودا بیشتر از پیش حرص خوردن...
وقتی میخواستم برگردم تهران مهندسای خارجیمون میگفتن نهههه تو نمیتونی بری :))... میخواستن بیلیطمو کنسل کنن.. میگفتن یک روز دیرتر برو... با اینکه 11 روز بود که اونجا بودم.. اولش قرار بود یک هفته باشه.. که شد 11 روز.. باز میخواستن بکننش 12 روز :))
دیگه بالاخره اومدم تهران.. ولی هنوز همچنان بهم میگن بیا :))
گفتم عسیسان حالا بذارین حداقل نفسی تازه کنم.. یکی دوماه دیگه دوباره میام یه سر .. واقعا اون 11 روز به اندازه 2 ماه خسته شدم.. خیلی سخت بود...
بعد برا اینکه سیاه سوخته نشم حدود 2 تا ضد آفتاب تموم کردم :)) همچنین صورت و دستامو کاملا میپوشوندم با روسری و مانتوم.. و عینک آفتابی و کلاه میذاشتم... کلا سوژه بودم :)) میخندیدن بهم :))
یه روزش رو سپاه جلسه داشتیم با رئیس سپاه.. بعد من که چادر نداشتم.. رفتن برام چادر مشکی خریدن :)) ... همچین حجاب کردم وقتی رفتیم اونجا.. عینک آفتابی هم زدم.. بعد یکی از مهندسای خارجی انقد بهم خندید یه عکس هم ازم گرفت به همون شکل :))


درکل جالب بود.. یا کسایی رفتم تو جلسه که قبلا شاید فکر میکردم woooow... با رئیس فلان و بهمان و استاندار فرماندار و امثالهم جلسه ها داشتیم... ولی دیدم نه... هیچی نیست... باورکن هیچی نیست... رفتم تهشو هم دیدم... چیزی نبود...
تازه خیلی چیزام فهمیدم که واقعا ترجیح میدم ننویسم...

بعد آهان برا سایت پروژه ما به یکسری کانکس نیاز داریم و متراژی که میخواییم بالاست... قیمتی که از یکی گرفتیم مجموعا حدود 2 میلیارد میشد... بعد جالبه با من که صحبت میکرد بهم پیشنهاد رشوه 50 میلیونی داد!!!!
منم مستقیم رفتم گذاشتم کف دست رئیس خارجیم و مهندسای خارجیمون... کلی بهم افتخار کردن :)) البته من بخاطر افتخارکردن اونا اینکارو نکردم.. بلکه میخواستم بهشون بگم ببینید این افرادی که ازشون خرید داریم به خیلیای دیگه هم ممکنه رشوه بدن مواظب باشین... درکل با این درستکاری بازی هام به هیچ جا نمیرسم آخرش :)) همون دزدی نمودن به اصطلاحِ بعضی ها به جایی رسیدن تعریف میشه..

درکل اعتمادشون شدیدا بهم جلب شده... خیلی روم حساب میکنن... کارت بانکی رئیسم همراه با رمز اینترنت بانک و رمز دوم و همه چیش کلا دست منه.. 100 میلیون 100 میلیون هم توش میریزه... یه روزی بالاخره با پولا فرار میکنم :))))

رئیسم اون شب بهم پیام داد گفت امروز بخاطر تو به اون چیز ایرانیه توپیدم... گفتم چی گفتی؟ گفت بهش گفتم من و همه خارجیای شرکت شاداب رو دوست داریم و خیلی ازش راضی هستیم (آیکن مغروریت :)) ).... فکر کنم چیز ایرانیه باز حرف مفت زده بود... ولی حال کردم پررو ضایع شد.. هرچند دست از اذیت من برنمیداره.. چون بدتر حسادتش برانگیخته شد دیگه :))

ولی خدا با من است... فمدی؟؟ :)

شاداب :)
۰۲ شهریور ۹۷ ، ۲۳:۴۰ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۶ نظر
تو شرکتمون همه لخت و پتی میگردن فقط من یه لچک رو سرم دارم :)) ... اون روز که دیدم یکیشون روسری که هیچی, مانتوش رو هم در آورده و داره با شلوار و تیشرت آستین خیلی کوتاه تردد میکنه


شرکتمون منتقل شد به یه منطقه دیگه.. ساختمون قبلی, هم دسشویی ایرانی داشت و هم فرنگی.. منتها این جدیده فقط دسشویی فرنگی داره(آیکن نگرانی و چندشی).. خلاصه هروقت دسشویی میرم یه عالمه دستمال میچینم دورش... موندم این خارجیا چطور دسشویی عمومی میرن ریلکس هم میشینن.. چطو مریض نمیشن؟؟
درکل میگن هرچی بیشتر خودت رو از میکروب دور نگه داری بدنت ضعیف تره و زودتر مریض میشی, اما هرچی بیشتر در معرض کثافت باشی بدنت مقاوم تر میشه :))) فک کنم اینم همونه جریانش

درکل بچه ها میخوام بگم که چرکولک باشید تا سالم بمانید

آهاان لپ تاپو بگم
هیچی دیگههه.. گفتم من نمیتونم لب تاب رو بدم به این خانوم چون لازم دارم .. اقای میم شوک شد.. و درنهایت منو مجبور کرد که لب تاب رو بدم.. نمیدونید چقدر از هردوشون متنفر بودم و شدم و هنوزم تقریبا هستم...
از طرفی رییس خارجیم هنوز ایران نیست و شنبه میاد و شنبه هم که بیاد میرن یکی از شهرایی که توش دارن یه قسمتی از کارخونه رو راه اندازی میکنن, و من عملا تا آخرهفته دیگه نمیبینمش.. شایدم بیشتر.. میخوام به محض اینکه دیدمش بهش بگم جریانو..

حالا این هیچی..
اون روز یکی از اعضای هیات مدیره که یه خانوم تقریبا مقتدر و عصبانیه داشت با اقای میم بحث میکرد.. و جریان این بود که معترض بود که این دختر حسابداره چطور استخدام اینجا شده و اینها.. میگفت من اقای فلانی رو اوکی کرده بودم با حقوق کمتر هم حتی...

گفتم بهتون که.. این دختره از آشناهای (شایدم رفیق) این آقای میم هست.. انگلیسی که 2 کلمه بلد نیست, نمیدونید وقتی با خارجیای شرکت صحبت میکنه چه جوکی ازش درمیاد.. یکسره من باید برم واسشون مترجمی همزمان کنم! بعد با اعتماد به سقف فراوان داره احتمالا 2 برابر من حقوق میگیره.. نمیدونم.. ولی میدونم حقوقش از متوسط بالاتره و خدا میدونه برای چی!!!!!!!! .. همش بخاطر حمایتیه که اقای میم ازش میکنه... درکل خوشم امد اون خانم هیات مدیره بردش زیر سوال..

حالا درسته سابقه کار بالایی داره ولی خب کسایی با مدرک این دختر, با سابقه این دختر و زبان انگلیسی فول, تو تهران ریختن! قطعا با حقوق پایین تر حتی..


بعد اون روز اقای میم اخروقت نشسته باهام حرف زدن.. که مثلا از دلم دربیاره که لب تابو ازم گرفته.. بعد جالب اینجاس میگفت هرکسی دیگه ای جای تو بود و اونجوری باهام حرف میزد همون لحظه اخراجش میکردم :)))) ولی تو دختر خوبی هستی :))) وای خدایااا.. ینی طلبکار که بودم هیچی, کاری کرد تهش بدهکارم شدم :))) بابت لپ تاپی که رئیس خارجیم شخصا! داده دست خودم! بدهکار شدم پیش ایرانیا!
و من نه تنها حسم بهش خوب نشد(از جهاتی یککککم بهتر شد) بلکه بیشتر پی بردم چه آدم بی وجدانیه... فقط داره از حسادت میترکه و هررررررجوری هست میخواد بهم تلقین کنه که حمایت خارجی هارو ندارم... همش میخواد بگه تو تنهایی.. تو کسیو نداری.. تو مجبوری که مطیع من باشی و درعین حال دارم بهت لطف میکنم و باید قدردان من باشی :))))... نمیدونم واتس رانگ ویت هِم واقعا! نمیدونم از چی نگرانه! آخه من چه تهدیدی میتونم براش باشم آخه!!!
اما باورکن تو یکی رو من مینشونم سرجات... صبرکن :)

شاداب :)
۰۴ اسفند ۹۶ ، ۰۱:۴۷ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱ نظر

دیروز سرکار ناهار نخوردم.. از ظهر تا شب به فواصل مختلف گریه کردم.. واقعا بعضیا چقدر میتونن غیرانسان باشن, حسود باشن..

بذار اینجوری تعریف کنم.. من مدتیه که تو یه شرکت خارجی شروع کردم کار کنم.. یه دختر حسابدارم هست اونجا که یک جمله انگلیسی درست هم نمیتونه حرف بزنه اما با پارتی و آشنا بازی یکی از ایرانیا اومده اونجا..

از قضا من سیستم نداشتم و رئیس شرکت که خب یک شخص خارجیه, یکی دوهفته رفت کشورشون و بهم گفت برات از اونجا لپ تاپ میارم واسه کارت.. این دختر حسابدار پی سی داره تو شرکت..

حالا 2 روزه لپ تاپ منو از خارج آورده رئییسم.. دختره آتیش گرفت.. سریع به اون آشناشون گفت میخواد لپ تاپ منوو.. مرده هم اومده با لحن درخواستی به من میگه لپ تاپو بدی به خانم فلانی بهتره!!!!!!!!

خیلی حس بدی بود.. خیلی... ینی اون تایمی که این مدیر آقا داشت کنار پنجره سیگار میکشید و اون دختر اومد تو اتاق ما نشست و تو سکوت گوش میکرد که خواسته اش رو اون آقاهه مطرح کنه, نمیدونی چه حس بدی بود.. احساس کردم توسط دشمن اسیر شدم و دارن از همه طرف شکنجه ام میکنن...احساس تنهایی خیلی بدی بود.. خیلی بد...

خدایا.. روز به روز دارم بیشتر از ایرانی ها منزجر میشم... ای کاش همه آدمای این شرکت خارجی بودن.. هیچ ایرانی حسود و بدجنسی رو نمیدیدم دیگه...

از طرفی این آقاهه (که از این به بعد میم صداش میکنم) هم کلا با روابط حسنه من با این خارجیا مشکل داره.. کافیه یکم با خارجیا بگو بخند کنم,  فرداش از دماغم در میاره...

من لپ تاپم رو به این خانم پرتوقع نخواهم داد..... رئیس خارجی بنده به من دادن.. کسی نمیتونه ازم بگیره.. حالا به هر قیمتی که تموم بشه..


خدا هرچی آدم عقده ای حسود و بدجنس رو از سر راه من ورداره.. Amen...


شاداب :)
۲۷ بهمن ۹۶ ، ۰۱:۵۶ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲ نظر

انقد که این چند وقته درگیری فکری و زمانی و غیره دارم که اصلا وقت نشده بیام بنویسم.. یکی از دلایلش هم اینه که دست و پای خودمو بستم.. همش میگم هویجوری چیزی ننویسم, بلکه با حوصله سرفرصت یه مطلب درست درمون و سازماندهی شده تحویل وبلاگم بدم!

بعد باخودم فکر کردم دیدم چه کاریه؟؟ کی میگه باید آداب و ترتیبی بجوی ام؟؟ اصن هرچه میخواهد دل تنگم می گویم!!

نه که برای خواننده ارزش قائل نباشم.. اصلا.. خیلی هم دوستتون دارم.. شیرینی هم قراره بهتون بدم :)))

ولی خب درکل میگم چه کاریه آخه؟ مگه من این وبلاگو برای اهداف خاصی افتتاح کردم؟؟ غیر از اینه که خواستم دفترچه خاطراتی باشه واسه 50 سال بعدم؟؟ حالا اون لا و لو هم یه چهارتا حرف علمی فرهنگی اجتماعی میزنیم که زیادی هم دست خالی نمونیم :دی

بعدشم.. اصلا چی بالاتر و با ارزش تر از تجربه؟؟؟ اینکه آدم تجربیاتشو حتی خیلی شخصی بنویسه مگه کم چیزیه؟؟ 4 تا چیزهم بقیه از زندگی یاد میگیرن.. من خودم که شخصا وبلاگهای روزانه نویسی و خودمونی رو ترجیح میدم به وبلاگای لفظ قلم و نوشته های ادبی احساسی و غیره..

البته روزانه نویسی هم ویژگی هایی داره.. نه که آدم بیاد بنویسه خب الان در یخچالو باز کردم بعد عمه ام تو تلگرام یه پیام داد گفت شب بخیر خوب بخوابی! اینجور وبلاگ نویسا همونایین که تو دنیای واقعی تا بیان یه جریانی رو برات تعریف کنن, دق ات میدن :دی

بگذریم..


امروز جِف برام یه عکس از یه متنی فرستاد گفت این چی داره میگه؟ منم مونده بودم با آقای میم هماهنگ کنم اول بعد براش معنیشو بگم یا یهو جواب خودشو بدم یا چی...
دست اخر بعداز بررسی بسیار تصمیم گرفتم اول با آقای میم مشورت کنم.. که تایید کرد گفت اوکیه معنیشو بهش بگو...
حالا چند روز قبل هم جِف برگشت بهم گفت به مهندس ش بیشتر میتونیم اعتماد کنیم تا آقای میم ... گفتم چرا؟؟ گفت چون میم خیلی clever هست و گاهی نباید به آدمای clever اعتماد کرد :)
فرق clever با مثلا smart میدونید چیه؟ هردوش یجورایی باهوش میشه.. اما smart بیشتر به استعداد و هوش ذهنی و یادگیری اشاره داره.. اما clever بیشتر به مکار و حیله گر و زرنگ بودن اشاره داره..
گفت میدونی چرا اینارو بهت میگم؟ چون تو جوون و ساده ای .. تو دلم گفتم thank you واقعا :||||

من وسط دو جبهه گیر کردم خلاصه... حالا شرح مبسوطش رو خواهم گفت طی چند روز آینده...

شاداب :)
۱۳ بهمن ۹۶ ، ۰۱:۲۵ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰ نظر