ماراتن تا موفقیت

ماراتن تا موفقیت

اگه بگن کدوم فیلم یا کتاب درواقع داستان زندگی تو هست میگم کتاب "تیزهوش" از هرمان هسه.
البته این کتاب شرح زندگی گذشته من هست که ازش عبور کردم.

۴۵ مطلب با موضوع «دانشگاه!» ثبت شده است

یه دختری بود از دوستای دوستم.. اسمش رحمانه بود خونشون هم ولنجک بود.. دختر خیلی باکلاس, زیبا, سنگین و خوب.. همیشه برام جالب بود اسمش.. شاید اگه رحمانه رو میشنیدم باخودم میگفتم چه اسم داغونی.. اما اون دختر به اسمش هویت داده بود.. قشنگش کرده بود.. همه جا با اعتماد به نفس میگفتش..
برعکسش هم تو کلاسمون یه دختری داشتیم که اسمش فانتزی بود و ماهم نمیدونستیم و باهمون اسم فانتزی صداش میکردیم.. تا اینکه اسمش رو توی لیست کلاس دیدم و فهمیدم اسم واقعیش کبری است!!

دارم به اسم استاد راهنمام فکر میکنم.. اسم خوبی داره اما فامیلیش یجورایی ضایع است.. ولی باورت میشه تاحالا دقت نکرده بودم؟؟ همیشه فامیلیش برام ابهت داشت.. هیچوقت به ضایع بودنش فکر نکرده بودم...
میدونی.. چقد خوبه که خودِ آدم به اسم و فامیلش, به کارش, حتی به قیافه و ظاهرش ارزش بده.. نه اینکه اسم و کار و زیبایی به آدم ارزش بدن... خیلی خوبه آدم اونقدر پر بشه, که بقیه چیزها دستاویزی بشن تا خودشون رو بهت بچسبونن تا بلکه کمی بالا بیان..

عکس زیر رو تو دانشگاه گرفتم.. دختره جلوتر از من میرفت.. و همونطور که میبینید پیکسل دانشگاه تهران! به کوله اش زده :||||||




اینارو به خودم هم میگمااا... نمیخوام اسم دانشگاهم به من ارزش بده, اول من دیده بشم, بعد اسم دانشگاهم وسط بیاد.. نمیخوام چون خوشگلم دوست داشته بشم, اول خودم دیده بشم بعد زیباییم..
نباید پزشک بشی تا بهت احترام بذارن, باید توی اون چیزی که دلت میخواد, اون کسی بشی که آوردن اسمش افتخاره..
تو یه انسانی.. نباید انقد بدبخت باشی...
خوش به حال اونایی که آزادانه چیزی که هستن و دوست دارن و میخوان باشن رو فریاد میزنن , زندگیش میکنن...

شاداب :)
۰۲ دی ۹۶ ، ۱۶:۵۸ موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱ نظر
سه شنبه 14 آذر رفتم شریف, یه مراسمی داشتن که توش یکی از اساتیدی که سالی یکبار ایران میاد صحبت میکرد, آقامون هم قرار بود یه جایزه بهش بدن که من رفتم شاهد جایزه گرفتنش باشم با چشای قلبی...

حالا رفتنم هم داستانی داشت, اولش که گفتم نمیام, آقام میگفت میدونم میخوای سوپرایزم کنی.. خلاصه لو رفتم

قرار بود ساعت 3 دانشگاه باشم ولی خب میدونم خوب نمیشم :| .. ساعت 4ونیم منتظر اسنپ بودم, نامردا هیشکدوم اکسپت نمیکردن :| ... بعداز چند دیقه ماشین گیرم اومد .. حالا بعدش ترافیک شروع شد.. کلی تو راه بودم تا برسم... آقامون میگفت این ساعت دیگه شریف راه نمیدن از اسنپ پیاده نشو که اگه راه ندادن دوباره باهاش برگردی.. رسیدم دم در, نگهبانه خیلی ام راحت گذاشت بیام توو, اومدم رفتم تو دسشویی خودمو نگا کنم خوشگل باشم, آقامون هم هی پیام میداد, منم گفتم نگهبان رام نمیده :(((((( .. گفت فلان چیزو بگو و اینا... گفتم نه نمیذارههههه... این آخری رو درحالی گفتم که درو باز کرده بودم داشتم از پشت سر نگاش میکردم :))))))

بعد دیگه کلی قربونش رفتم و ازش فیلم و عکس گرفتم.. بعدم گوشیم خاموش شد ^__^ ... خلاصه اون روز 3 بار از دستم حرص خورد.. عوضش شب حالم کلی بد شد :| ... خدا گفت تا تو باشی دیگه اذیتش نکنی :| ... نمیدونم چرا انقد خدا طرفشه :| .. باهاش کانکشن داره کلا :|


شاداب :)
۱۷ آذر ۹۶ ، ۱۸:۳۰ موافقین ۴ مخالفین ۰
این پست رو چند روز پیش نوشتم اما الان بابا پیام داد و یاد خانواده افتادم و...

چند روز پیش که رفته بودم پالادیوم خیلی دلتنگ شدم... با اینکه هیچوقت شهیدبهشتی رو دوست نداشتم و حاضر نیستم دیگه حتی 1 ماه هم توی اون دانشگاه درس بخونم اما دلم واسه اون 4 - 5 سال زندگی تو اون خیابونا و با اون آدمای آشنا تنگ شد.. مثلا 1میلیارد ماشین زیر پاشه وقتی میخوای از خیابون رد شی از فاصله دور نگه میدارن و حتی با حرکت سر و دست هم محترمانه به نشانه ی  "بفرمایید" ازت میخوان با آرامش رد شی و منم همیشه تشکر میکنم... بعد به طور مثال توجایی مثل انقلاب یارو با موتور یا اون پرایدش میخواد همچین زیرت کنه انگار ارث باباشو خوردی..
حالا این که فقط یک مثال از اختلاف فرهنگی تو یک شهر (فارغ از اختلاف طبقاتی) بود. بحث هم اینا نبود.

خیلی بده که آدم , هم به جاهای مختلفی تعلق داشته باشه.. و هم تعلق نداشته باشه.. از بچگی تا راهنمایی رو یه شهر بوده باشه.. بعد دبیرستان شهر دیگه.. بعد دانشگاه یه شهر دیگه.. بعد توهمون شهری که دانشگاه قبول شدی هم اونقد منطقه های مختلف باشه که مثلا تاوقتی مقطع بعدی رو شروع نکردی, فقط محدوده ات ولنجک و زعفرانیه باشه و یهو مقطع بعدی به لوکیشن جدیدی به نام امیرآباد منتقل کنه تو رو .... تا میای عادت کنی... میره جای دیگه.. حتی معلومم نیس 2سال دیگه ایران باشم یا دیگه همین متعلقات جغرافیایی پراکنده رو هم از دست داده باشم... نمیخوام غمگینش کنم.. فقط دیگه خودمم نمیدونم به کجا تعلق خاطر دارم..
بعضیا میگن چطور وابستگی نداری؟؟ اما هیشکی جای من نبوده که بدونه بی تقصیرم اگه دیگه تعصبی به هیچ خاکی ندارم.. بی تقصیرم اگه این جبر جغرافیایی از من یه آدم دیگه ساخت...
ببخشید... من بی تقصیرم

شاداب :)
۰۷ تیر ۹۶ ، ۰۱:۲۰ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر

خب .. تهرانم و خوابگاهم الان.. با خواهرم رفته بودیم شمال.. وقتی برگشتیم تهران تو ترمینال یه پیرمرده ازم پرسید اتوبوسای میدون خراسون کجاهستن؟ منم که نمیدونستم والا.. خیلی دلم براش سوخت :( .. بعد یک روز کامل گذشته حالا خواهرم مسیج داده که چرا واسه اون پیرمرده یه اسنپ یا تاکسی چیزی نگرفتی بره گناه داشت :|||||||||||||... خانواده نیستیم که.. انجمن دلسوزانیم همگی :||


دختری که توی این پست ازش نوشته بودم که رتبه 1 دکتراشون شده رو امروز تو راهرو دیدم..

سلام کرد کلی گرم.. گفت کجا بودی نبودی این مدت.. راستش خوشحال شدم که یه دوست دور و معمولی به یادم بوده :)).. بالاخره اسمشو هم فهمیدم :)).. داشتیم حرف میزدیم که من گفتم راستی تبریک میگم رتبه 1 شدی و اینا.. گفت آره ولی زدم زیرهمه چی خلاصه... گفتم یعنی چی؟!!.. گفت هیچی، نمیرم!!.. من که انگار از خودش بیشتر نگران شم گفتم چرااااااا.. گفت محل کارم میگن دکترا نخون.. گفتم یعنی فکر میکنی ارزششو داره حالا؟

بعد دوباره یه ذره فکرکردم و اموجی متفکرانه درحال نگاه کردن به گوشه شمال شرقی کادر، گفتم نه البته راس میگی دکترا همچین آش دهن سوزی ام نیس.. اونم خندید گفت همه همین عکس العملو نشون میدن.. بعد گفت دعاکن تصمیم درستی گرفته باشم.. منم گفتم ان شاءالله هرچی خیر و صلاحه واست پیش بیاد..


شاداب :)
۱۴ خرداد ۹۶ ، ۱۸:۰۳ موافقین ۱ مخالفین ۰

دچار احساسات متناقضی شدم...

احساس میکنم باید عجله کنم.. نمیتونم چیزی که تو مغزم هست رو مکتوب کنم... اینم از محدودیت های زبان...

دیگه وقت نشستن و منتظر انجام شدن کارا پشت سر هم نیست.. همیشه تو زندگی یه راهی رو فقط رفتم.. فقط راه رفتم.. خب اینو انجام دادم حالا نوبت اون یکیه.. تلاشم زیاد کردم.. خیلی سختیا کشیدم.. خیلی زحمت کشیدم... اما در جهت چی؟؟ بخاطر چی؟؟؟ ... میگن هرکی اندازه زحمتش نتیجه میگیره، اما هنوز نتیجه ای از تلاش هام نگرفتم.. چرا؟؟؟ چون تو مسیر درست بکار نگرفتمش... چون تلاشم برای هدف مناسبی نبوده...

اما قرار نیست دوباره همون مسیر رو ادامه بدم... خدا به انسان عقل داده، اینکه یسری چیزا قشنگ تر بنظر بیاد یا حداقل قشنگ تر جلوه ش داده باشن، دلیل بر این نیست که واقعا اون چیز ضروری و قشنگه...

دنیای واقعی این نیست... گپ بزرگی بین این دوتا هست...

بیا تو دنیای واقعی.. همین چیزایی که فک میکنی باید یاد بگیریشون چون خیلی قشنگ و خوب و لازمه، آره همونا، اونا تو دنیای واقعی تنهات میذارن... اون وقت میفهمی وقتت رو صرف چه چیزای به درد نخوری کردی...


شاداب :)
۲۳ دی ۹۵ ، ۱۶:۱۶ موافقین ۴ مخالفین ۰

به اجبار آقامون کلاس امروز رو رفتم :)))... خوشم میاد که مجبورم میکنه تو این چیزا :دی ... البته خودم هم دوس داشتم.. جذاب بود...
ساعت 1 بود داشتم بهش میگفتم که دارم حاضر میشم(اموجی حلقه فرشته ای)، پاسخ پوکرفیس بود :))... با این حال ساعت 3 هم دقیقا نرسیدم :دی..
حالا بازم ماجراهای من و نگهبان دم در :))... گفتم دارم واسه چی میرم، گفت بفرماییییید، اصن کارتم نگا نکرد :| .. حالا هرموقع میرم دانشکده ، اول میرم سمت چپ میبینم دیواره :)) بعد یادم میاد سالنه سمت راست بود :دی
بعد هیچی دیگه وسطش رسیدم اقاهه داشت صحبت میکرد، صداشو فقط ضبط کردم ولی یادداشت نکردم، البته چیز خاصی نگفت، فقط یکی دوجاش جالب بود که دارمشون..
کلاس بعدیش که میخواست شروع شه، بچه ها پاشده بودن رفته بودن بیرون، این آقاهه اومد بعد با یه حالت نیشخند از روی حرص :)) وایساده بود اون بالا میگفت 20 نفر ثبت نام کرده بودن کوو؟؟.. خلاصه بقیه ام اومدن و شلوغ شد خیال این بنده خدام راحت شد .. بعد هرازگاهی بعضیا وسطش پا میشدن میرفتن این معلوم بود داره حرص میخوره :))) با نگاهش رفتن شخص رو تعقیب میکرد :))
یه چندتا کتاب خوبم معرفی کرد گفت بخونیدشون خوبن، بعد کلا یسری مراحل رو تشریح کرد از فرق MVP تا prototype، تا درباره اینکه از چه روشایی برای field study استفاده بکنی، اینکه برای فرضا segment دانشجو persona های مختلفی تعریف بکنیم، یا مثلا چطوری اینترویوو کنیم با کابر...
یه چیزی ام درمورد ایده پردازی گفت، brain storm رو که میدونستم و وقتی ام گفت ویژگیش چیه من جواب دادم، اما یه روش دیگه بود lotus blossom این خیلی جالب بود، مثلا میای یه core word تعریف میکنی بعد اینو 8تا ویژگی براش تعریف میکنی مثلا یکیش خرید آنلاین، بعدمیای دونه دونه همینارو هم شاخه شاخه میکنی و بهترینارو واسش مثال میزنی مثلا کسایی که توش خوب هستن مثل آمازون.. و الی آخر.. کلا جالب بود دوس دارم امتحانش کنم...
درکل بیشتر به درد app و web و چیزای نرم افزاری میخورد، اما خب قابل تعمیم به محصولای دیگم بود بهرحال.. ولی خب چیزی که با تکنولوژی سروکار داشته باشه دیگه!!.. حالا یکی دوهفته دیگه بازم کلاساش شروع میشه، اونارو با آقامون بریم دیگه :دی :دی :دی ... بله :| امروز واسه خودم تنهایی رفتم دانشگاشون :||||||||||||||||||||
برگشتنی توصیه کرد با آژانس برگردم، منم که حرف گوش کن :دی
درسته درس داشت نیومد :( ، اما بازم مراقبمه :)


شاداب :)
۱۶ دی ۹۵ ، ۰۲:۱۵ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲ نظر

وقت و انرژیِ توی صف موندن رو نداشتم، با معذرت خواهی راه رو بین جمعیت باز کردم و سوار شدم... دختر داشت از توی صف نگاهم میکرد، مکثی کرد و اونم سوار شد... روبروم وایساد...

اولش توجهی بهش نمیکردم.. کم کم صدای فین فین بینی ش توجهم رو جلب کرد، میدونم اصلا کار خوبی نیست اگر که دیدیم کسی گریه میکنه یا حالش بده بهش زل بزنیم، اما نتونستم، باهمون حالت مغرورانه ام یواشکی نگاهش میکردم اما وانمود میکردم اصلا برام مهم نیست و نمیبینمش... چشمای روشنش قرمز شده بود، با هر حرکت دستمال فکر میکردم الان شکل بینی ش خراب میشه، چه وضع بینی گرفتنه؟؟! .. اما دختر این چیزا حالیش نبود، گوشیشو نگاه میکرد و تندتند یه چیزایی تایپ میکرد و گوله گوله اشکاش میریخت.. یعنی چی شده بود؟؟

دومین بار بود... اولین باری که از یه دختر خوشم اومده بود مربوط به چندسال پیش بود، یه دختر چادری با قیافه خیلی خیلی متوسط، و شاید از نظر بعضی ها حتی غیر زیبا، اما آنچنان در نظر من جذاب اومد که خودمم تعجب کرده بودم!!

داشتم میگفتم.. آتی ساز رو هم رد کردیم، تقریبا از سر و وضعش حدس میزدم که ممکنه سعادت آباد پیاده شه، اما تو دلم میگفتم کاش تا گیشا بامن هم مسیر باشه، خودمم نمیدونم چرا!!!!!... اتوبوس تقریبا خلوت بود و روبروی هم ایستاده بودیم.. رسیدیم سعادت اباد، اما خوشبختانه پیاده نشد، ولی یهو جمعیت زیادی وارد اتوبوس شد، دختر رو با فاصله چندنفر میدیدم، داشتم آهنگ گوش میکردم، که دیدم دختر با تلفنش داره صحبت میکنه، هندزفری رو از گوشم درآوردم!!!

ینی بیام اونجا؟؟ من الان با روسری ام...

رسیدیم گیشا... بامن پیاده شد!!!!!... جلوتر راه میرفتم اما حواسم بهش بود که پشت سرم میومد.. سرعتمو کم کردم تا ازم جلو بزنه.. با عجله راه میرفت، حدس زدم میخواد بره بیمارستان شریعتی یا مرکز قلب... آره.. گریه اش هم حتما بخاطر همین بوده.. کاش میشد دلداریش بدم و بگم که برای مریض ش دعا میکنم...

تو این فکرا بودم که جلوی چشمام پیچید تو دانشکده مدیریت!!!!!!!!!!!

دختر رفت... و من همچنان به راهم ادامه دادم.....


شاداب :)
۱۳ دی ۹۵ ، ۲۳:۱۵ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲ نظر
اپیزود اول تو راه:

سوار تاکسی که شدم بجز من 3نفر دیگه ام عقب بودن، به راننده گفتم از جلو شریف رد میشین؟؟ گفت نه دور میشه اونجوری، اصلا مسیرش اونجوری نیس... گفتم آهان باشه پس یه جایی همون نزدیدکاش پیاده میشم... بعد آخرش منو دقیق در دانشگاه پیاده کرد، بعد خندید و گفت فردا مهندس میشی نفرینمون نکنی :))... ارتباط مهندس با نفرین چیه دقیقا؟؟ :)) .. ینی درحالت عادی نمیشه نفرین کرد؟؟ :))


اپیزود دوم دانشگاه:

رفتم توو، کارتمو گذاشتم پیش نگهبان، گفت کارت شناسایی چی داری؟ گفتم عابربانک :|||||... گفت باشه پس همونو بده با رمز، گفتم اوکی مشکلی نیست، گفت حالا توش چقد پول داری؟؟ و زد زیر خنده :دی.. جدی جدی میخواستم کارتمو بدم، گفت برو خانم فلانی

بعدش رفتم دانشکده پیش آقامون، یکم نشستیم حرف(؟) زدیم :))) ، یه عکس گرفت آقامون، بعد دو دیقه درس خوند :)) منم نگاش میکردم، آخه وقتی درس میخونه جذاب تر میشه ، به مژه های بلندش که میخورد به عینکش، به دستاش که روی کاغذ داشت مینوشت، به گوشه لبش و گودی دماغش و دونه های ته ریش کم اش،  نگاه میکردم و coldplay میخوند:  
still i call it magic
when i'm next to you

یکم هم خوابید، منم خوابیدنشو نگاه کردم :)

یه چیزی مربوط به اپلای تو سالن کهربا برگزار شده بود، استادا درمورد اپلای و زندگی اون ور و ازدواج و این چیزاش صحبت میکردن، چیزای جالبی میگفتن که البته هردومون از بر بودیم :))



اپیزود سوم بیرون از دانشگاه:

کنار من راه میرفتی و بارون زمینو خیس کرده بود :)
هوا دو نفره بود....
همین...... :)


شاداب :)
۱۵ آذر ۹۵ ، ۲۲:۵۷ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۴ نظر
درس نخوندم.. یکی از برنامه هایی که براخودم ریختم اینه که 2000 تا کتاب مرتبط با رشته ام بخونم... و الان باتوجه به درسام هنوز درست نتونستم تخمین بزنم که چقد باید زمان بذارم و این 2هزار تا رو تا کی تموم میکنم و اصولا چطور تقسیم بندی بکنم و این چیزا .. چون من نمیتونم از هشتگ معروفی که اون همیشه میگه استفاده کنم که... من نهایتش بتونم یه تخمینی بزنم که اصولا یا under میشه یا over... که خب دیدم به عنوان یک دانشجوی فلان این اصلا برای من وجهه خوبی نداره فلذا دارم روش کار میکنم بلکه بتونم تخمینامو دقیق تر انجام بدم ...

یسری فانتزی هم کلا دارم که امروز صبح موقع صبحانه خوردن داشتم بهشون فک میکردم.. البته یکیش رو داشتم 2 روز پیش بهش فکر میکردم... چه جمله بندی شد... یکیش رو داشتم 2 روز پیش بهش فکر میکردم!!!

داشتم به این فک میکردم که مثلا هرسال اینهمه بچه میان تو هیئت ها زنجیر میزنن و شبم میرن خونه.. خب بعدش؟؟ بعد اینا بزرگ میشن و چیزی که براشون درونی شده فقط و فقط اینه که محرم براشون یه جور نوستالژی باشه که باید حفظ بشه، یه ایدئولوژی با تفکر قالبی .. نوستالژی روزای کودکی و مراسم زنجیرزنی و سینه زنی و صمیمیت و گرمای موقتی آدما واسه پختن نذری و هم زدن دیگ و دعا کردن واسه آرزوهای شخصی و گریه برای گناهای شخصی و این دست مسائل...

البته اعتراف میکنم که خودمم بیشتر مواقع واسه گناهام گریه کردم :|

تا همینجاشم خوبه.. اما میتونه بهترم باشه...

از چند نفر از این بچه هایی که قراره بزرگ بشن و چند نفر از اون بچه هایی که الان بزرگ شدن بپرسیم خب یه توضیح چندجمله ای درمورد این 10 روز بگو، میتونن جواب بدن؟؟ ... کتابی حرف زدن و کلمات قلمبه سلمبه هم مثل بععععضی بالامنبر رونده ها لازم نیس ... خیلی ساده و روان

حالا اینا مقدمه بود... فانتزیم چی بود؟؟ ... اینکه مثلا برم تو هیئت ها از بچه هایی که میان بخوام هرچی میدونن توضیح بدن داوطلبانه.. بیان بالا و برای بقیه توضیح بدن... بعد یه سری جایزه هم حتی میشه تعیین کرد...حالادرمورد نوع جایزه فعلا ایده ای ندارم:|||...

اشتباه نشه.. نمیخوام محرم رو بکنم جای مسابقه :| .. فقط دوس دارم تشویق بشن به مطالعه... تشویق خوبه بعضی جاها... اینو باید بفهمیم همه مون... تشویق تا یه حدی تاثیر داره.. بیشتر از اون حد هم اثر خنثی پیدا میکنه... این نمودار توی شرکت ها هم کاربرد داره :|.. اصلا توی همه زندگی کاربرد داره.. خب دیگه بسه


فانتزی بعدیم این بود که مثلا یه چیزی بخوام راه بندازم.. یه چیزی که همه انجام میدن منتها من توش بهترین بشم .. مثلا یه شرکت خیلی موفق... یه رستوران درجه 1 .. یه هتل 5 ستاره... یا یک کتاب حتی چاپ کنم... چیکار کنم؟

مثلا خودم برم یه مدت تو یکی از شرکتای خیلی موفق کار بکنم.. با هر عنوان شغلی که بتونم... زیر و بم سیستمشون دستم بیاد...

خودم شخصا برم تو یکی از بهترین رستورانای شهر یا اگر پول داشتم که مثلا برم تو از بهترین رستوران های ایتالیا مثلا:| آشپز بشم، گارسون بشم یاهرچی... برم از پایین ترین قسمتش یاد بگیرم .. خودم ببینم ... بفهمم چیکار دارن میکنن...

یا برم کشورای دیگه هتل های 5 ستاره شونو ببینم... کار کنم خودم اونجا یه مدت...

یا بخوام کتاب چاپ کنم برم کتاب فروش شم تو انقلاب... یا بازم طبق بودجه برم کشورای دیگه... ببینم مردم چه سلیقه ای دارن، چه نیازی دارن، کمبود بازار کجاس، اگر کسی چه کتابی چاپ کنه موفق میشه؟؟... البته درحیطه دانش خودم... نه اینکه درمورد کلاغ بنویسم جای قناری برا مردم چاپ کنم :))... که این عمل در سیره و راهِ منِ درستکار نیست :)))))


خلاصه اینجوریا... لذت میبرم از این کار... دوس دارم اگه قراره تو چیزی وارد بشم دیگه ته و توی همه چیشو دربیارم... اگه قراره ازدواج بکنم بهترین همسر باشم، اگه قراره مامان باشم بهترین مامان باشم، اگه قراره دانشجو باشم بهترین دانشجو باشم، اگه قراره بعدا شغلی داشته باشم توش بهترین باشم...

درحال حاضر فعلا بهترین کار اینه که ته و توی رشته مو دربیارم :||| ... و به 4 تا کتاب و واحد دانشگاهی بسنده نکنم... حس میکنم الان همه چی میدونم و هیچی نمیدونم!.. برای آینده واسه واردشدن به چیزای دیگه به بقیه ته و تو ها هم میرسم!!


شاداب :)
۲۴ مهر ۹۵ ، ۲۰:۲۸ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۴ نظر

1. از بس که فقط در و دیوار اتاق رو دیدم دیگه کارم به جایی رسیده که وقتی یادم میفته که بعضی روزا قراره صبحها برم دانشگاه قند تو دلم آب میشه!!!!!... یکی نیس بگه دانشگاه رفتنم دیگه ذوق کردن داره؟؟؟ یه همچین انسان قانع و طفلکی هستم :دی

درنتیجه در این راستا باید بگم که: امروز خیلی خوش گذشت :))) .. :D .. :|


2. این sci-hub رو بیچاره کردم... البته خودمم همچین خوش به حال ام نشده... اما خدا پدرشو بیامرزه واقعا

دکترپن امروز میگفت یکی از دانشجوهای دکترای پردیس البرز دانشگامون بهش پیشنهاد نوشتن کتاب داده، دکتر پن هم رزومه شو ازش خواسته، دیده طرف سال سوم دکتراست 36تا کتاب نوشته تو 3 سال... گفت بهش جواب دادم تو یک خائنی و من حتی نمیخوام ببینمت چه رسد به اینکه باهات همکاری بکنم...

دوسش دارم دکتر پن رو... کاش همه مثل ایشون اخلاق مدار بودن... البته اونم ایرادات کوچولویی داره ها نمیگم نداره بهرحال همه یه ایرادی دارن، اما بینش و اصول و منش و اخلاق و سبک کلی ش رو دوس دارم.


3. چندماه پیش یه 4-5 تا کتاب از کتابخونه دانشکده گرفته بودم اما وقتی داشتم میرفتم خونه یادم رفت کتابارو تحویل کتابخونه بدم خلاصه یه چندماهی موند :|... درنتیجه الان نزدیک به 40 هزارتومن جریمه خوردم :||||||||... خوده کتابارو میخریدم ارزون تر درمیومد :||||

با این حال از روو نرفتم و امروز بازم 4 تا کتاب امانت گرفتم :)))))))))))


شاداب :)
۲۷ شهریور ۹۵ ، ۱۱:۴۵ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۵ نظر