ماراتن تا موفقیت

ماراتن تا موفقیت

اگه بگن کدوم فیلم یا کتاب درواقع داستان زندگی تو هست میگم کتاب "تیزهوش" از هرمان هسه.
البته این کتاب شرح زندگی گذشته من هست که ازش عبور کردم.

آخرین مطالب

۴۵ مطلب با موضوع «دانشگاه!» ثبت شده است

یه دختری بود از دوستای دوستم.. اسمش رحمانه بود خونشون هم ولنجک بود.. دختر خیلی باکلاس, زیبا, سنگین و خوب.. همیشه برام جالب بود اسمش.. شاید اگه رحمانه رو میشنیدم باخودم میگفتم چه اسم داغونی.. اما اون دختر به اسمش هویت داده بود.. قشنگش کرده بود.. همه جا با اعتماد به نفس میگفتش..
برعکسش هم تو کلاسمون یه دختری داشتیم که اسمش فانتزی بود و ماهم نمیدونستیم و باهمون اسم فانتزی صداش میکردیم.. تا اینکه اسمش رو توی لیست کلاس دیدم و فهمیدم اسم واقعیش کبری است!!

دارم به اسم استاد راهنمام فکر میکنم.. اسم خوبی داره اما فامیلیش یجورایی ضایع است.. ولی باورت میشه تاحالا دقت نکرده بودم؟؟ همیشه فامیلیش برام ابهت داشت.. هیچوقت به ضایع بودنش فکر نکرده بودم...
میدونی.. چقد خوبه که خودِ آدم به اسم و فامیلش, به کارش, حتی به قیافه و ظاهرش ارزش بده.. نه اینکه اسم و کار و زیبایی به آدم ارزش بدن... خیلی خوبه آدم اونقدر پر بشه, که بقیه چیزها دستاویزی بشن تا خودشون رو بهت بچسبونن تا بلکه کمی بالا بیان..

عکس زیر رو تو دانشگاه گرفتم.. دختره جلوتر از من میرفت.. و همونطور که میبینید پیکسل دانشگاه تهران! به کوله اش زده :||||||




اینارو به خودم هم میگمااا... نمیخوام اسم دانشگاهم به من ارزش بده, اول من دیده بشم, بعد اسم دانشگاهم وسط بیاد.. نمیخوام چون خوشگلم دوست داشته بشم, اول خودم دیده بشم بعد زیباییم..
نباید پزشک بشی تا بهت احترام بذارن, باید توی اون چیزی که دلت میخواد, اون کسی بشی که آوردن اسمش افتخاره..
تو یه انسانی.. نباید انقد بدبخت باشی...
خوش به حال اونایی که آزادانه چیزی که هستن و دوست دارن و میخوان باشن رو فریاد میزنن , زندگیش میکنن...

شاداب :)
۰۲ دی ۹۶ ، ۱۶:۵۸ موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱ نظر
سه شنبه 14 آذر رفتم شریف, یه مراسمی داشتن که توش یکی از اساتیدی که سالی یکبار ایران میاد صحبت میکرد, آقامون هم قرار بود یه جایزه بهش بدن که من رفتم شاهد جایزه گرفتنش باشم با چشای قلبی...

حالا رفتنم هم داستانی داشت, اولش که گفتم نمیام, آقام میگفت میدونم میخوای سوپرایزم کنی.. خلاصه لو رفتم

قرار بود ساعت 3 دانشگاه باشم ولی خب میدونم خوب نمیشم :| .. ساعت 4ونیم منتظر اسنپ بودم, نامردا هیشکدوم اکسپت نمیکردن :| ... بعداز چند دیقه ماشین گیرم اومد .. حالا بعدش ترافیک شروع شد.. کلی تو راه بودم تا برسم... آقامون میگفت این ساعت دیگه شریف راه نمیدن از اسنپ پیاده نشو که اگه راه ندادن دوباره باهاش برگردی.. رسیدم دم در, نگهبانه خیلی ام راحت گذاشت بیام توو, اومدم رفتم تو دسشویی خودمو نگا کنم خوشگل باشم, آقامون هم هی پیام میداد, منم گفتم نگهبان رام نمیده :(((((( .. گفت فلان چیزو بگو و اینا... گفتم نه نمیذارههههه... این آخری رو درحالی گفتم که درو باز کرده بودم داشتم از پشت سر نگاش میکردم :))))))

بعد دیگه کلی قربونش رفتم و ازش فیلم و عکس گرفتم.. بعدم گوشیم خاموش شد ^__^ ... خلاصه اون روز 3 بار از دستم حرص خورد.. عوضش شب حالم کلی بد شد :| ... خدا گفت تا تو باشی دیگه اذیتش نکنی :| ... نمیدونم چرا انقد خدا طرفشه :| .. باهاش کانکشن داره کلا :|


شاداب :)
۱۷ آذر ۹۶ ، ۱۸:۳۰ موافقین ۵ مخالفین ۰
این پست رو چند روز پیش نوشتم اما الان بابا پیام داد و یاد خانواده افتادم و...

چند روز پیش که رفته بودم پالادیوم خیلی دلتنگ شدم... با اینکه هیچوقت شهیدبهشتی رو دوست نداشتم و حاضر نیستم دیگه حتی 1 ماه هم توی اون دانشگاه درس بخونم اما دلم واسه اون 4 - 5 سال زندگی تو اون خیابونا و با اون آدمای آشنا تنگ شد.. مثلا 1میلیارد ماشین زیر پاشه وقتی میخوای از خیابون رد شی از فاصله دور نگه میدارن و حتی با حرکت سر و دست هم محترمانه به نشانه ی  "بفرمایید" ازت میخوان با آرامش رد شی و منم همیشه تشکر میکنم... بعد به طور مثال توجایی مثل انقلاب یارو با موتور یا اون پرایدش میخواد همچین زیرت کنه انگار ارث باباشو خوردی..
حالا این که فقط یک مثال از اختلاف فرهنگی تو یک شهر (فارغ از اختلاف طبقاتی) بود. بحث هم اینا نبود.

خیلی بده که آدم , هم به جاهای مختلفی تعلق داشته باشه.. و هم تعلق نداشته باشه.. از بچگی تا راهنمایی رو یه شهر بوده باشه.. بعد دبیرستان شهر دیگه.. بعد دانشگاه یه شهر دیگه.. بعد توهمون شهری که دانشگاه قبول شدی هم اونقد منطقه های مختلف باشه که مثلا تاوقتی مقطع بعدی رو شروع نکردی, فقط محدوده ات ولنجک و زعفرانیه باشه و یهو مقطع بعدی به لوکیشن جدیدی به نام امیرآباد منتقل کنه تو رو .... تا میای عادت کنی... میره جای دیگه.. حتی معلومم نیس 2سال دیگه ایران باشم یا دیگه همین متعلقات جغرافیایی پراکنده رو هم از دست داده باشم... نمیخوام غمگینش کنم.. فقط دیگه خودمم نمیدونم به کجا تعلق خاطر دارم..
بعضیا میگن چطور وابستگی نداری؟؟ اما هیشکی جای من نبوده که بدونه بی تقصیرم اگه دیگه تعصبی به هیچ خاکی ندارم.. بی تقصیرم اگه این جبر جغرافیایی از من یه آدم دیگه ساخت...
ببخشید... من بی تقصیرم

شاداب :)
۰۷ تیر ۹۶ ، ۰۱:۲۰ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰ نظر

خب .. تهرانم و خوابگاهم الان.. با خواهرم رفته بودیم شمال.. وقتی برگشتیم تهران تو ترمینال یه پیرمرده ازم پرسید اتوبوسای میدون خراسون کجاهستن؟ منم که نمیدونستم والا.. خیلی دلم براش سوخت :( .. بعد یک روز کامل گذشته حالا خواهرم مسیج داده که چرا واسه اون پیرمرده یه اسنپ یا تاکسی چیزی نگرفتی بره گناه داشت :|||||||||||||... خانواده نیستیم که.. انجمن دلسوزانیم همگی :||


دختری که توی این پست ازش نوشته بودم که رتبه 1 دکتراشون شده رو امروز تو راهرو دیدم..

سلام کرد کلی گرم.. گفت کجا بودی نبودی این مدت.. راستش خوشحال شدم که یه دوست دور و معمولی به یادم بوده :)).. بالاخره اسمشو هم فهمیدم :)).. داشتیم حرف میزدیم که من گفتم راستی تبریک میگم رتبه 1 شدی و اینا.. گفت آره ولی زدم زیرهمه چی خلاصه... گفتم یعنی چی؟!!.. گفت هیچی، نمیرم!!.. من که انگار از خودش بیشتر نگران شم گفتم چرااااااا.. گفت محل کارم میگن دکترا نخون.. گفتم یعنی فکر میکنی ارزششو داره حالا؟

بعد دوباره یه ذره فکرکردم و اموجی متفکرانه درحال نگاه کردن به گوشه شمال شرقی کادر، گفتم نه البته راس میگی دکترا همچین آش دهن سوزی ام نیس.. اونم خندید گفت همه همین عکس العملو نشون میدن.. بعد گفت دعاکن تصمیم درستی گرفته باشم.. منم گفتم ان شاءالله هرچی خیر و صلاحه واست پیش بیاد..


شاداب :)
۱۴ خرداد ۹۶ ، ۱۸:۰۳ موافقین ۲ مخالفین ۰

دچار احساسات متناقضی شدم...

احساس میکنم باید عجله کنم.. نمیتونم چیزی که تو مغزم هست رو مکتوب کنم... اینم از محدودیت های زبان...

دیگه وقت نشستن و منتظر انجام شدن کارا پشت سر هم نیست.. همیشه تو زندگی یه راهی رو فقط رفتم.. فقط راه رفتم.. خب اینو انجام دادم حالا نوبت اون یکیه.. تلاشم زیاد کردم.. خیلی سختیا کشیدم.. خیلی زحمت کشیدم... اما در جهت چی؟؟ بخاطر چی؟؟؟ ... میگن هرکی اندازه زحمتش نتیجه میگیره، اما هنوز نتیجه ای از تلاش هام نگرفتم.. چرا؟؟؟ چون تو مسیر درست بکار نگرفتمش... چون تلاشم برای هدف مناسبی نبوده...

اما قرار نیست دوباره همون مسیر رو ادامه بدم... خدا به انسان عقل داده، اینکه یسری چیزا قشنگ تر بنظر بیاد یا حداقل قشنگ تر جلوه ش داده باشن، دلیل بر این نیست که واقعا اون چیز ضروری و قشنگه...

دنیای واقعی این نیست... گپ بزرگی بین این دوتا هست...

بیا تو دنیای واقعی.. همین چیزایی که فک میکنی باید یاد بگیریشون چون خیلی قشنگ و خوب و لازمه، آره همونا، اونا تو دنیای واقعی تنهات میذارن... اون وقت میفهمی وقتت رو صرف چه چیزای به درد نخوری کردی...


شاداب :)
۲۳ دی ۹۵ ، ۱۶:۱۶ موافقین ۵ مخالفین ۰