ماراتن تا موفقیت

ماراتن تا موفقیت

اگه بگن کدوم فیلم یا کتاب درواقع داستان زندگی تو هست میگم کتاب "تیزهوش" از هرمان هسه.
البته این کتاب شرح زندگی گذشته من هست که ازش عبور کردم.

آخرین مطالب

۸ مطلب در آذر ۱۳۹۶ ثبت شده است

هوا به شدت آلوده است.. صد متری به نظر مه آلود میاد..

حالا یه خاطره از مه بگم.. چندسال پیشا که هنوز شهیدبهشتی درس میخوندم یادمه یه سال خیلی هوا آلوده شده بود خیلی.. مثلا باید مه هارو کرال سینه میرفتی تا بتونی رد شی :)).. بعد چونکه ولنجک بودیم من گفتم خب دیگه نزدیک کوه هم هستیم پس قطعا این مه هست .. به به :)) داشتم لذت میبردم که یهو اعلام شد بخاطر آلودگی تعطیل شد همه جا :)))

خلاصه از زلزله نمیریم، قطعا آلودگی میکشه مارو ^__^

الانم درحالت انفجار در ناحیه چشم و سر قرار دارم.. سردرد چشم درد


بی ربط نوشت:

این دخترایی که پالتو پوشیدن بعد شلوارشون تا زانوشون هست فک کنم اختلال دمایی دارن تو بدنشون باید برن دکتر :)) خب عزیزم یه 3 ماه صبرکن هوا خوب شه بعد اون شلوارک رو بپوش :)) بالاخره سردته یا گرمته؟

شاداب :)
۲۹ آذر ۹۶ ، ۱۷:۳۸ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰ نظر

1.

دختره برگشته میگه بچه کجایی اصلا لهجه نداری؟

میگم فلان جا

تعجبش بیشتر میشه و بیشتر انتظار داره لهجه داشته باشم :| .. نمیدونم ولی کلا از اولشم لهجه نداشتم.. قبل از اینکه بیام تهران اصلا..


2.

امروز میخواستم برم موسسه دیگه گفتم سر راهم برم استعدادهای درخشان و بنیاد نخبگان کارای آقامو هم انجام بدم.. 

ینی فقط به این سیستم میتونم بگم Shame...

بهش میگم عزیزدلم هیشکی قدر امثال تورو نمیدونه! رتبه تک رقمی کنکور سراسری مملکت بودی, نخبه هستی, فلان رزومه رو داری.. واسه یه کار کوچیک ببین چقد سنگ اندازی میکنن.... بعد تو .... واسه کی؟ واسه چی؟؟؟

زنه امروز با یه حالت عقل کل حرف میزد میخواستم بگم آقامون کل مملکتو میخره میفروشه, قیافه نیا هاااا.. هرچند تلویحا هم بهش گفتم.. 

لیاقتشو ندارید والا.. وگرنه الان باید MIT اپلای میکرد.. پس حالا که لیاقت ندارید حداقل حرفم نزن زبونت کوتاه باشه :|


خب تا قسمت بعد خدانگهدار :|


پی نوشت:

دولوپر اکانت خریده واسه یکی از کاراش.. (آیکن ازخود راضی و از شوهر راضی).. انشاالله هرسال موفقیت های بیشترتو ببینم:*


شاداب :)
۲۸ آذر ۹۶ ، ۰۱:۴۱ موافقین ۳ مخالفین ۰



دو روز پیش ینی سه شنبه 21 آذر 96 با آقامون رفتیم بیرون ناهار خوردیم.. اینم بگم دست پختمو خیلی دوس داره.. میگه از مامانم خوشمزه تر میپزی (آیکن خوشحال از خود راضی).. یکمم دیر رسیدم.. هنوز خوب نشدم :| ... طفلکیِ من خیلی گشنش بود.. منتظر بود.. وقتی دیدمش عصبانی بود :)))) آخه عصبانیتشم جذذذابه... چیکار کنم با اینم حتی ترن آن میشم؟؟ :))))))))


سوپرایزم کرد حسابی قربونش برم... برام گردنبند خریده بووووووووووود :) ... اونقد ذوق کردم دوس داشتم همونجا بپرم تو بغلش بوسش کنم, ولی خب نمیشه.. یکم جیغ جیغ کردم, ایشونم هی میگفت یواش تر, زشته فلان :)))

اصن کاش میشد خودش مینداخت گردنم :(


ینی تاج سرم اون تایمی که هتل عباسی اصفهان بودن, به فکرم بوده .. همشو که به فکرم بود چون صبح تا شب ویدیو میگرفت که منم تو مسافرت همراهش باشم اما این مورد دیگه توجه اختصاصی بود و خوش به حال خودم ^__^.. تازشم گفت بعدا برات ماشینم میخرم (آیکن از خود راضی)

دوسم داره خبببب ^__^

با داییش رفته بود برام خریده بود :))) دایی جونش اینا 20-30 ساله آلمان زندگی میکنن و دو سه سال یه بار میاد ایران یه مسافرت میرن با خانواده آقامون اینا و خب احتمال اینکه حالا حالاها ببینمش کم بود.. وقتی کادومو داد هرچند دیقه یه بار ذوق میکردم یهو میگفتم وای اینو برا من گرفتیییی... وااای دایی ت با من آشنا شده .. وای....

مثلا داشت از کاری که با دوستاش به امیدخدا انجام میدن, صحبت میکرد خیلی جدی جدی, بعد من یهو وسطش کادومو نگا میکردم ذوق میکردم :)))) هی قلبی میشدم خلاصه :))


الانم تو گردنمه.. تا همیشه :)


شاداب :)
۲۳ آذر ۹۶ ، ۲۳:۲۸ موافقین ۴ مخالفین ۰
سه شنبه 14 آذر رفتم شریف, یه مراسمی داشتن که توش یکی از اساتیدی که سالی یکبار ایران میاد صحبت میکرد, آقامون هم قرار بود یه جایزه بهش بدن که من رفتم شاهد جایزه گرفتنش باشم با چشای قلبی...

حالا رفتنم هم داستانی داشت, اولش که گفتم نمیام, آقام میگفت میدونم میخوای سوپرایزم کنی.. خلاصه لو رفتم

قرار بود ساعت 3 دانشگاه باشم ولی خب میدونم خوب نمیشم :| .. ساعت 4ونیم منتظر اسنپ بودم, نامردا هیشکدوم اکسپت نمیکردن :| ... بعداز چند دیقه ماشین گیرم اومد .. حالا بعدش ترافیک شروع شد.. کلی تو راه بودم تا برسم... آقامون میگفت این ساعت دیگه شریف راه نمیدن از اسنپ پیاده نشو که اگه راه ندادن دوباره باهاش برگردی.. رسیدم دم در, نگهبانه خیلی ام راحت گذاشت بیام توو, اومدم رفتم تو دسشویی خودمو نگا کنم خوشگل باشم, آقامون هم هی پیام میداد, منم گفتم نگهبان رام نمیده :(((((( .. گفت فلان چیزو بگو و اینا... گفتم نه نمیذارههههه... این آخری رو درحالی گفتم که درو باز کرده بودم داشتم از پشت سر نگاش میکردم :))))))

بعد دیگه کلی قربونش رفتم و ازش فیلم و عکس گرفتم.. بعدم گوشیم خاموش شد ^__^ ... خلاصه اون روز 3 بار از دستم حرص خورد.. عوضش شب حالم کلی بد شد :| ... خدا گفت تا تو باشی دیگه اذیتش نکنی :| ... نمیدونم چرا انقد خدا طرفشه :| .. باهاش کانکشن داره کلا :|


شاداب :)
۱۷ آذر ۹۶ ، ۱۸:۳۰ موافقین ۵ مخالفین ۰

شنبه یعنی 11 آذر رفتم برادر شوهرمو دیدم :))))) هم دانشگاهی خودمه..

خیلی گوگولی بوووود... شنبه ها دانشگاه تهران کلاس داره, قبلش رفتم کتابخونه مرکزی بعدش رفتم سرکلاسش نشستم :)))) پررو پررو, بعد میومد میچرخید کارای دانشجوهارو چک میکرد منم نشسته بودم دست خالی :)))) گوشیم البته جلوم بود داشتم بازی میکردم...

با اینکه ازنظر ظاهری تقریبا شبیه هم هستن اما آقای من کاریزماتیکه کلا شخصیتش, چشاش و لبخندش گرمه...

بوی خوب میده, بوی مادی منظورم نیس, بوی غیرقابل بویایی, فمدی؟؟؟؟

ضمن اینکه چشای عزیزدلم شفاف تر و خوردنیه...




* ادامه عنوان: رابطه ام با اونم خوب بود..چون وقتی نینی بوده فوت شده و الان نداریمش .. اینو از تو خوابی که راجع بهش دیدم فهمیدم... الان شاید 30 سالش بود...



پی نوشت: ببخشید کامنتارو هنوز تایید نکردم


شاداب :)
۱۵ آذر ۹۶ ، ۲۱:۰۷ موافقین ۳ مخالفین ۰