ماراتن تا موفقیت

ماراتن تا موفقیت

اگه بگن کدوم فیلم یا کتاب درواقع داستان زندگی تو هست میگم کتاب "تیزهوش" از هرمان هسه.
البته این کتاب شرح زندگی گذشته من هست که ازش عبور کردم.

۳۷ مطلب با موضوع «هیچی :(» ثبت شده است

خوش به حال اونایی که سخت نمیگیرن و هرکی به پستشون بخوره که بنظرشون یه ذره معیارهای همه پسند جامعه رو داره عاشقش میشن و باهمون ادامه میدن

دوس دارم از یه نفر خوشم بیاد

خسته ام از اینکه هرکی دور و برمه اونی نیست که من عاشقش باشم... دوس دارم دوسش داشته باشم.. فقط اون نباشه که دوسم داره... پس دل خودم چی؟ 

نمیخوام فقط ازدواج کنم واسه رفع تکلیف... شاداب تو همچون ازدواجی میشه یه دیکتاتور..  جالب اینجاس هرچی bossy تر هم رفتار میکنه،  بیشتر دوسش دارن.. انگار جذابیت شاداب دیکتاتور از شاداب ملوس بیشتره.. 

ولی شاداب اینو نمیخواد..  شاداب دلش میخواد نازنازیِ حرف گوش کنِ کسی باشه... 

باید یکی باشه که بتونه اینکارو باهاش بکنه

احتمالا باید باشه... 

غمگینم... 

شاداب :)
۱۶ مهر ۹۸ ، ۲۰:۲۰ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۵ نظر

یکی دو هفته پیش:

 

*********************************************************************************************************************************************************************

*********************************************************************************************************************************************************************

*********************************************************************************************************************************************************************

*************************************************************************

 

خطوط بالارو سانسور کردم، تا نصفه نوشتمش و بعد پشیمون شدم.. گفتم باز میان میگن فلان.. یه چیزی بود درمورد اون پسر چینی که ازم خوشش اومده بود.. نمینویسم.. لازم نیست.. خودم حتما یادم خوهد ماند که برام چیکار کرد... نمیدونم.. ولی اولین بار بود یه نفر اونقد بدون توقع همچون کاری واسم کرد، البته توقع که داشت دوست دخترش بشم ولی با علم به اینکه نخواهم شد بازم اونکار رو کرد، نمیدونم شایدم فکر میکرد اینجوری جذبش میشم و راضی میشم... خلاصه احساس دوست داشته شدن کردم... اولش خیلی خوشحال شدم، خیلی.. بعد از یکساعت گفتم عجب احمقی بود و بهش خندیدم... بعداز چندساعت دچار عذاب وجدان شدم... کم کم دلم نمیخواست به اون چیز دیگه فکر کنم.. الانم حس خوبی ندارم.. 

صبح یهو یاد یکی از پسرای همکارم افتادم.... مهندس خفنی بود و کارش درست بود.. کلا آدم مهربون و خوش برخورد و شوخی بود باهمه.. گاهی میومد کنار میزم باهام حرف میزد ولی من به خودم نمیگرفتم فکر میکردم باهمه همینجوریه.. چون از تفکر دخترایی که تا یه پسر بهشون سلام میکنه توهم میزنن خندم میگیره :)) ... ولی وقتی چندبار برام میوه پوست کند و موز رو برام تو پیش دستی با چاقو تیکه تیکه کرد و آورد گذاشت رو میزم و رفت، فهمیدم حداقل بهم توجه داره.. ولی خیلی زود از شرکتمون رفت و البته منم زیاد جذبش نشدم..

 

پسر روبوکاپی هم بعد مدتی دوباره پیام داد.. و این دفعه از برنامه های زندگی و آیندم سوال کرد.. حتی از بچه هم پرسید.. ینی خودم رو یک آدم مزخرفی نشون دادم... راست و دروغ فقط میبافتم.. آره خب اینجوریه، آدم واسه کسایی که واسش مهم نیستن خودشو حتی بدتر هم نشون میده، ولی اگه از کسی خوشت بیاد سعی میکنی خودتو بهتر نشون بدی.. گفتم من اصلا از دردسرای بچه خوشم نمیاد و قصد ندارم بچه دار بشم ..و قصد ندارم فلانکارو کنم قصد ندارم بهمان کارو کنم..

دیدم بازم پشیمون نمیشه!

میدونم نباید اینجوری باشم ولی شدم.. 

 

 

دو شب پیش:

خواب اونو دیدم.. ولی نمینویسم که یادم نمونه چی بود... مهم نیست دیگه... شاداب نمیره ولی وقتی میره دیگه برنمیگرده...


 

شاداب :)
۲۰ مرداد ۹۸ ، ۰۹:۴۵ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱ نظر
1.
باور نمیکردم حقوق 1 میلیون و 200 ای هم هنوز وجود داشته باشه تا اینکه این پست رو خوندم...
نمیدونم بگم مردم بی انصاف شدن و به هم رحم نمیکنن؟؟ یا بگم اون کارفرمایی که حقوق 1و200 ای میده هم حق داره؟؟
اگه مورد اول باشه که واقعا باید به همچین کارفرماهایی گفت از حیوون پست تری، کدوم انسانی میتونه با حقوق 1200 زندگی کنه؟ اونم تهران!
اگه مورد دوم باشه که بازم باید گفت خاک تو این اوضاع، که انقد بدبخت شدیم 


2. 

اعصابم خورده... الان یه پیک اومده بود، یه مرد با موهای جوگندمی و پوست آفتاب سوخته و چشمای قرمز، نمیتونم به کفشاش فکر نکنم... حالم بده...کفشاش به طرز فجیعی پاره بود.. ینی فقط یجورایی جلوی پاشو پوشش میاد، تازه همونو هم درست حسابی نه... خجالت توی نگاهش بود

کم کم داشتم از خودم میترسیدم... مدتها بود به این چیزا فکر نمیکردم، شایدم چون نمیدیدم فراموشم شده بود.. آخه آدمی که همش از در خونه سوار اسنپ بشه و بالعکس، بیرون نره واگر میره جاهای معمولی نمیره، اتوبوس و تاکسی سوار نمیشه، چطور میخواد با جامعه روبرو بشه و یادش بیاد اینارو؟ الان میفهمم اینکه میگن فلانی ها درد مردم رو نمیفهمن یعنی چی... دست خود آدم نیست، دور که باشی ناخودآگاه فراموشت خواهد شد.. و این خیلی بده... بذار یادت بمونه.. بذار مردم رو فراموش نکنی...

خوشحالم.. .. خوشحالم از اینکه هنوز دردم میگیره


شاداب :)
۲۳ تیر ۹۸ ، ۱۲:۱۳ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۸ نظر

یه چیزی رو فهمیدم حدود چند روز پیش.. از اون موقع حالم بده .. دیروز به حدی رسید که تو دسشویی شرکت 2 بار بالا آوردم.. 1 بار هم توی خونه بالا آوردم

بعدم یکم زودتر از شرکت رفتم خونه..  تو اسنپ بودم .. یه تاکسی سبز .. خدا خدا میکردم حالم دوباره بد نشه تا برسم خونه حداقل.. چند دیقه مونده بود برسیم که فهمیدم دوباره آب دهنم تندتند جمع میشه، خیلی خیلی سال بود بالا نیاورده بودم و حالتاشو یادم رفته بود!

تو ترافیک بودیم تو اتوبان! به راننده گفتم من حالم داره بهم میخوره میتونید نگه دارید؟ اون بنده خدا هم سریع یه راهی پیدا کرد نگه داشت.. پیاده شدم یکم هوا خوردم اون حالت تهوع رفع شد یکم.. دیدم اونم پیاده شده و  داره از صندوق عقب از یه یخچال مسافرتی آب سرد درمیاره و پیشنهاد میده بزنم به صورتم.. و بعد دستامو بکشم دور گردنم.. خیلی حالمو خوب کرد اینکار..

بعدم به دستام که داشتن میلرزیدن نگاه کرد و گفت: باید یه چیز شیرین بخوری الان سر راه از سوپر مارکت میخرم.. گفتم نه مرسی به خونه نزدیکیم.. نشستیم تو ماشین و سکوت همه جارو گرفته بود.. یهو با لحن خیلی مهربون و آرومی گفت میخوای ببرمت بیمارستان؟

گفتم نه مرسی میرم خونه

و عین احمقا یهو زدم زیر گریه.. ولی یواش

رسیدیم خونه و راننده منتظر شد تا من وارد ساختمون بشم و بعد رفت...



شاید این پست رو پاک کنم.. تا خاطرات بد یادآوری نشن...

شاید هم پاک نکردم.. تا بعدها آدم یادش نره چه روزها و چیزهایی رو پشت سر گذاشته...


شاداب :)
۱۶ تیر ۹۸ ، ۱۰:۵۵ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲ نظر

دلم یه چیزی مثل پروژه مارس وان میخواد... تنها چیزی که آرومم میکنه همینه... 

یه زمانی فکر میکردم مهاجرت آرومم میکنه.. همین که از جایی که هستم دور شم خوب میشم ...ولی ی شرایطی تازگیا پیش اومده که برام الان اقامت شدنی ترین گزینه اس ولی هنوز خوشحال نیستم... میدونم اونجام همین دیوانه ی مریضی هستم که هستم..


خیلی باید دور شم.. خیلی خیلی... اونقد دور که یهو همه چی ازم جدا شه... 



شاداب :)
۰۱ اسفند ۹۷ ، ۱۴:۲۵ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱ نظر
آهنگ Anathema داشت پخش میشد و بی اختیار گوش کردم تا آخر... همونجوری که از شیشه به ترافیک خیره شدم... دستام قدرت عوض کردن آهنگارو ندارن... الانم آهنگ castle on the hill از ed sheeran داره میخونه...
But these people raised me and i........
شاید این جمله اش در مورد منم صادق باشه... البته با نبودنشون...



خونه گرفتم .. نزدیک دانشگاه صنعتی شریف... و الان دو شبه که اونجا میخوابم... البته روی زمین... چون هنوز هیچی ندارم.. نه تخت نه فرش نه حتی یخچال... الانم تو اسنپم دارم میرم یخچال ببینم... خونه رو کامل تمیز نکردم هنوز.. فقط اتاق خوابش رو شستم و تی کشیدم... محله خوب و همسایه های خوبی داره.. امن و امانه... در واحد هم ضد سرقت هست تازه
نمیخوام عادت کنم به زندگی آروم و پول درآوردن و روزارو پشت هم سر کردن...
اینجا جای من نیست... 

راستی میدونستی؟
به هیچ کس مدیون نیستم...


شاداب :)
۱۳ آبان ۹۷ ، ۱۸:۱۰ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۵ نظر

دیدم یه واحد تقریبا کوچیک رو زده 15 میلیون پول پیش و 1 میلیون اجاره... سعادت آباد... تعجب کردم ولی خواستم شانسم رو امتحان کنم... فانتزی انسانیت هنوز نمرده است و این حرفا :))))... ولی حدس میزدم یا اون 15 احتمالا 150 بوده، یا اون 1 احتمالا 10 بوده... بهرحال زنگ زدم.. آقای املاکی کلی تحویل گرفت و با روی (البته پشت تلفن صدای) گشاده جوابم رو داد... وقتی ازش پرسیدم که آیا اعداد نوشته شده همینایی هست که من تصور میکنم، یهو صداش عوض شد... با لحن تحقیر آمیزی گفت: خانوم! (با تاکید روی میم) :))) اون 150 میلیونه، اونم 1 میلیون نیست و 10 میلیونه....

بعد من خیلی واقعی سوال کردم چرا اعداد رو اشتباه مینویسین؟ (آخه معمولا خیلی پیش میاد اعداد رو پایین مینویسن، نمیدونم سایت اجازه نمیده! یا مخصوصا اشتباه مینویسن)

مقصودی از سوالم نداشتم، واقعا جوابشو میخواستم بدونم خب :|

که با عصبانیت گفت : باشششه ، دفعه دیگه از شما اجازه میگیریم :||||

بعدم گوشی رو قطع کرد :|


قائدتا با توجه به روحیه حساس ام حدس میزدم که خیلی ناراحت شم از این برخورد، اما در کمال ناباوری حس خاصی نداشتم :))))

البته این دلیل نمیشه که بخاطر اینکه خونه گیرم نمیاد و مجبورم دست آخر برم دخمه ای چیزی توی یکی از کوچه های پرت و تنگ تهران یه زیر زمین اجاره کنم، گریه نکنم..

این آدمی که تعریف کردم دیوانه نبودا.. از جایی ام فرار نکرده بود.. یکی بود از همین آدمای دور برمون... همینایی که خودمون هستیم در واقع...

دعا میکنم روزی نرسه که این شکلی بشم من..

شاداب :)
۲۱ شهریور ۹۷ ، ۱۸:۳۰ موافقین ۴ مخالفین ۰ ۴ نظر

این چند وقته اونقدر اشتهام کم شده که واقعا بعداز 3 قاشق حالت تهوع میگیرم از غذا .. بعد کار به جایی رسیده که میرم تو اینستاگرام هشتگ asmreating# رو سرچ میکنم بلکه ملت رو ببینم دارن ملچ ملوچ میکنن منم اشتهام باز شه :)) ... همین الان درواقع ناهارم رو همراه با دیدن اون ویدیوها خوردم... راستشو بخوایین هلپ فول هم هست واسه من یکی .. حالا شاید واسه شماها چندش باشه ویدیوهاش :D

اون روز پاساژ ارگ, تندیس, قائم, پالادیوم رو گشتم باورتون میشه یه صندل پیدا نکردم؟؟؟؟ فقط قائم از یه صندل خوشم اومد حیف بنداش گشاد بود واسه سینه ی پام... ولی سایزش اندازه بود از طول... مشکل بنداش بود.. 190 تومن بود.. خیلی ناز بود.. یه دونه مغازه ام هست تو همون قائم میشناسمش همیشه جنساش گرونن, رفتم یه صندل Valentino امتحان کردم 350 تومن بود.. ای... قشنگ بود ولی نه اونقدری که براش 350 تومن پول بدم..

تندیسم که شده آشغال فروشی, هرچی بنجله میارن, خیلی با چندسال پیشاش فرق کرده.. 

پالادیوم هم که فقط LC wikiki میبینی از اول تا آخر...رفتم طبقه فودکورتش, 2سال پیش سیب زمینی تنوری خوردم اونجا هنوز مزه اش زیر زبونم بود.. خوشحال دوباره رفتم گرفتم, غافل از اینکه برای ادامه عمرم از سیب زمینی هاش متنفر شدم! با اون زیتون بد طعم و مسخره ای که تا خرخره ریخت توش...

خلاصه اعصاب ندارما :))

صندل که نخریدم هیچ, وقتم هم تلف شد.. خاطره ام از اون سیب زمینی ها هم خراب شد... من نمیدونم پس این صندلای خوشگل پای دخترا رو کجا میفروشن؟! 

نمیدونم این چرت و پرتا چی بود الان نوشتم اینجا.. اصن دلم خواست فمدی؟ 

خب برم به کارام برسم دیگه...


+ و من تک تک افرادی رو که هرکدوم به نوعی باعث حال این روزام هستن رو نمیبخشم :)

شاداب :)
۲۶ خرداد ۹۷ ، ۱۴:۵۰ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱ نظر
گفت دوتا از دوستام میخوان خونه بگیرن و دنبال یه نفر سوم هستن که اجاره شون کمتر بشه.. گفت دخترای خیلی آروم و خوبین.. گفت دوستم خیلی بامعرفته.. گفت ایمو میگیرم تصویری باهم صحبت کنین.. پرسیدم کجا دنبال خونه گشتین، گفت ستارخان.. گفتم چند.. گفت 20 میلیون پول پیش، و 700 هزارتومن اجاره.. بدم نیومد..
یکم صحبت کردیم قطع که کردم برگشتم به دختره گفتم دوستات چطور آدمایی هستن؟؟ مثلا ممکنه پسر دعوت کنن خونه؟؟ گفت نه دوست پسر نداره.. ولی خب مشکلی نداری ماها همیشه جمع شیم اونجا؟؟ گفتم نه مشکلی ندارم چه اشکالی داره بیایین.. گفت پسر هم هستااا ..گفت ولی اصلا دوستیمون اونجوری نیست ها.. خیلی سالمه.. فازی نداریم رو هم.. دوتا از پسرا نمازهم میخونن، پسر سوم مشروب میخوره ولی کاری به بقیه نداره ما نمیخوریم..

ساکت شده بودم و دخترک حجم زیادی از اطلاعاتی رو که براشون تعریفی درنظر نگرفته بودم رو پشت سرهم به سمتم پرتاب میکرد.. 

هنوز دارین میخونین؟ :| هیچی دیگه واضح شد چی شد... باهاشون همخونه نمیشم...

باید اعتراف کنم خسته ام.. اعتراف تازه ای نیست.. کهنه است.. مثل زخمی که هی تا میاد خوب بشه پوستشو بکنی و دوباره خون بیاد و هیچوقت التیام پیدا نکنه... این خستگی منم معلوم نیس کی قراره به happily ever after ختم بشه... از اینکه نشستم وسط یه عالمه لباس و کتاب دراین لحظه و همچنان نمیدونم کتابامو باید کجا ببرم یا بذارم.. این زندگی دو قسمتی بی سر و ته رو دوست ندارم..

شاداب :)
۲۰ بهمن ۹۶ ، ۱۹:۰۶ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱ نظر

خب به میمنت و مبارکی خطر از کنار گوشم گذشت, نمیدونم چه کار خیری کرده بودم که ختم به خیر شد :دی .. ینی فقط یه پای شکسته کم داشتم تو این اوضاع.. تو تاکسی بودم . پشت نشسته بودم و یه مرد هم جلو نشسته بود.. به راننده میگم ممنون من یکم جلوتر زیر پل عابر پیاده میشم, جواب میده چشم.. نگه که میداره, مرده هم پیاده شد.. راننده انگار تواین فاصله 10 ثانیه ای یادش رفته بود قول داده که منو هم پیاده کنه!!!!!

همین که پامو گذاشتم بیرون یهو گاز داد که بره واسه خودش.. در عرض صدمِ ثانیه حس کردم پام سنگین جسبیده به زمین و کنده نمیشه و همزمان هم خیلی خم شده و دارم کج میشم و صورتم با آسفالت خیابون داره ملاقات میکنه.. جیییییغ بنفش غیر ارادی کشیدم.. سریع ترمز کرد.. نصف پام زیر چرخ رفته بود و اگه 2 ثانیه دیرتر جیغ میزدم احتمالا نصف باقی مونده هم خم شده بود زیرش و الان داشتم از بیمارستان براتون پست میذاشتم :دی

راننده از این بچه های شنگول بود که مشخصه ناحیه بالا رو اجاره دادن.. احتمالا 2 روز از 18 سالگی و گواهینامه گرفتنش گذشته بوده.. رنگش پریده بود و داشت با ترس منو نگاه میکرد.. تا چند ثانیه ساکت بودم و خودمم تو شوک بودم.. یهو سرش جیغ جیغ کردم :)))) گفتم وقتی مغزت سر جاش نیست مسافر نزن مسئولیت دارهه.. بعد پول رو پرت کردم تو صورتش, لامذهب جا خالی داد, نخورد به سرش :)))) خیلی صحنه دراماتیک و کمدی بود همزمان ... بعد لنگان لنگان اومدم برم سر کلاس :))))) الان یکم عذاب وجدان دارم .. خیلی آخه شخصیتشو نابود کردم :دی ..ولی خب نه, به اینم فکر کن که اگه مچ پات خورد میشد چی؟؟؟ مچ جای حساسیه بالاخره, معلوم نبود شاید تا اخر عمر لنگ میشدم.. نه؟؟ (دارم خودمو دلداری میدم که حقش بود که واسش درس عبرت شه حواسشو جمع کنه :دی)

حدود 30 ثانیه بعد هم یهو با شدت تمام زدم زیر گریه :))))) خلاصه با اون قیافه و اوضاع رفتم سرکلاس.. در حین درس دادن هم هی از زیر میز مچ پامو چک میکردم که کبود شده و پوستش کنده شده و هی برا خودم دل میسوزوندم :دی.. آقامون هم البته مراتب درمانی رو کامل کردن برام :*

بعد هی حس میکردم قسمت بالای زانوم از پشت خیلی درد میکنه, شب اومدم نگا کردم دیدم کبود شده... آخه اونجااااا؟؟ چه ربطی داشت؟؟؟ :|

خلاصه که میخوام از عمق فاجعه براتون بگم :دی

فقط خداروشکر کردم که کفش خیلی محکمی پام بود و تابستون نبود که از اون صندل های فانتزی پام باشه وگرنه ( تَکرار میکنم :دی ) الان از بیمارستان با مچ پای خورد شده پست میذاشتم..


بعضی چیزا خیلی بدیهیه و فکر نمیکنیم یه رفتار ساده در طول روز میتونه چه خطراتی در پی داشته باشه برامون.. درکل اینارو گفتم که مراقب خودتون باشید.

برگشتنی هم داشتم سوار BRT میشدم که طبق معمول یکی کارت نداشت و خب اتوبوسام با پول نقد کار نمیکنن, ازمن خواست بجای اونم کارت بزنم.. زدم و سریع سوار شدم.. اومده بود میگفت اینم 500 تومنی که بجای من کارت زدین.. گفتم نمیخواد مهم نیست که.. هی اصرار کرد ...گفتم بندازید صدقه.. و مرده گف باشه...


شاداب :)
۲۶ دی ۹۶ ، ۱۵:۳۰ موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰ نظر