ماراتن تا موفقیت

ماراتن تا موفقیت

اگه بگن کدوم فیلم یا کتاب درواقع داستان زندگی تو هست میگم کتاب "تیزهوش" از هرمان هسه.
البته این کتاب شرح زندگی گذشته من هست که ازش عبور کردم.

آخرین مطالب

۲۴ مطلب با موضوع «تاریخی :D» ثبت شده است

با آز پنج شنبه رفتیم بیرون... درواقع رفتیم توچال... خیلی وقت بود اونجا نرفته بودم... بعداز اینکه از بهشتی فارغ التحصیل شدم... عوض شده بود تقریبا... رستوراناش بیشتر شده بود... وسایل سرگرمی و چرت و پرتش هم همینطور...

دوتا کبابی رو مد نظر قرار دادیم... یکیش برنج نداشت فقط کباب بود.. اون یکی برنجم داشت.. تصمیم گرفتیم بریم اونیکه برنج داره غذا بخوریم... از اونجاییکه معمولا کباب مقدارش زیاده دوتا برنج گرفتیم و یه کباب و قارچ کبابی... ولی دیدیم برعکس شد.. کبابه یه چیزی در حد شوخی بود ... به طوری که مقداری هم برنج اضافه اومد.. به همین خاطر تصمیم گرفتیم برنج رو ورداریم ببریم رستوران دوم اونجا هم یه سیخ کباب بخوریم :))))... آز پیشنهاد آش هم داد که با چند کلام مبتذل از سمت من مواجه شد...

خلاصه همینطور که در حال ترکیدن بودیم و داشتیم آخرین تیکه های ریحون رومیخوردیم یه صداهایی شنیدیم... پا شدیم اومدیم دیدیم نمایشگاه خودروهای لوکس و کلاسیک برگزار کردن... و یه قسمتی رو اختصاص داده بودن به یه سری حرکات ماشین ها که اسمشو نمیدونم ... از اونا که یه پرچم میذارن وسط بعد ماشینه دورش میچرخه هی میچرخه هی میچرخه تا وقتی لاستیکاش جر بخوره رو آسفالت و بوی گند و دودش دربیاد :)))

بعداز حرکات آکروباتیک یهو دیدیم نمایشگاه ورودی داره و خلاصه وظیفه خودمون دیدیم که بریم توو ... اون توو یکسری ماشین شامل کادیلاک و دیگر مدل ها موجود بود.. و یکسری ماشین دیگه که یکسری بچه پولدار به دلایل نامعلوم یکسری بلندگو؟ سیستم؟ باند؟ رو جایگزین صندلی هاش کرده بودن...اونقدر صدای آهنگ بلند بود اونقدر بلند بود که راننده مذکور توی ماشین موهاش و تیشرتش توی هوا این ور اون ور میشد.. اول فکر کردم بادی چیزی داره میاد.. که بعد فمیدم از صدای بلند آهنگ این شکلی میشن :)) .. ماهم که قلبامون تو بدنمون تکون میخورد با هر لرزش آهنگ... باور نمیکنی؟ آره خب باید اونجا میبودی تا حس کنی ... فیلم هم گرفیتم ولی خب حیف نمیشه اینجا گذاشت شماهم ببینید

خلاصه ماشین ها اونجا باهم کل مینداختن, در رابطه با همین توانایی... ینی هرکی سیستم ماشینش گوشارو بیشتر ناشنوا میکرد و قلب هارو بیشتر تکون مکون میداد خفن تر بود (آیکن غرور)

بعد که یه مقدار پرده گوشمون دچار آسیب شد تصمیم گرفتیم برگردیم خونه... همینجور که داشتیم خودمون رو به ایستگاه میرسوندیم که بیلیط بگیریم دیدیم سینما چند بعدیه داره چشمک میزنه... آز دوستم گفت بریم اینو هم؟ 5 ثانیه به همدیگه نگاه کردیم و درنهایت تصمیم گرفتیم 7-8 دقیقه از وقتمون رو اختصاص بدیم بهش... مرده گفت این سری ترسناکه... تو دلم بهش خندیدم... همین که رفتیم نشستیم و اون عینکای مسخره رو زدیم فهمیدم که مرد انتقامش رو ازم گرفت :)) ... خیلی وقت بود محصولات تهیه شده در ژانر وحشت اینجوری من رو به چالش نکشیده بودن... یه قسمتیش که میرفت تو جهنم خیلی باحال بود.. فکر کنم من جام اونجاست :)))) از نزدیک ملاقات کردم اونجارو :))))

تا چند دیقه از رو صندلی نمیتونستم بلند شم در آخر.. دلم درد گرفته بود آخه.. بخاطر جیغایی که زده بودم... لامذهب اجازه نفس کشیدن هم نمیداد بهم.. خلاصه عضلات تا از انقباض دربیان مدتی طول کشید... وقتی اومدیم بیرون آز هم که داشت گریه میکرد.. منم داشتم بهش یادآوری میکردم که بعداز بر باد دادن 300 هزار تومن و از دست دادن پرده گوش، حسن ختامی هم برای کابوس شبانه فراهم کردیم... درکل خوب دلداری میدم .. میدونم


مدتها بود اینجوری آدرنالین در بدنم ترشح نشده بود.. راضی ام از خودم :)))

خب دیگه موضوع بعدی باشه واسه پست بعدی


شاداب :)
۱۷ شهریور ۹۷ ، ۲۳:۳۶ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر
اوه این پستی که دارم میذارم مربوط به یک ماه پیشه حدودا .. اصلا وقت نکردم بیام اینجا بنویسم.. امیدوارم از مهرماه یکم بیشتر به وبلاگ وقت اختصاص بدم...

"چند روزه که از طرف شرکت اومدم ماموریت... سر پروژه... ته نقشه... اینجا واقعا آخر دنیاست... هیچی نیست... فقط تویی و دریا و آفتاب...

الان دقیقا 10 روزه که من اینجام... از روز اول میخواستم کارایی که هر روز کردیم رو بنویسم.. ولی باورت میشه شب که میرسیدم هتل فقط میخواستم ولو شم رو تخت؟ ... خیلی کار اینجا سخته... از 6 صبح تا شب...تو بیابون تقریبا"

از اینجا به بعد رو الان دارم مینوستم...

ولی احساس مفید بودن شدیدی میکردم...کارایی که همیشه آرزوشو داشتم کردم... بیشتر یاد گرفتم.. حسودا بیشتر از پیش حرص خوردن...
وقتی میخواستم برگردم تهران مهندسای خارجیمون میگفتن نهههه تو نمیتونی بری :))... میخواستن بیلیطمو کنسل کنن.. میگفتن یک روز دیرتر برو... با اینکه 11 روز بود که اونجا بودم.. اولش قرار بود یک هفته باشه.. که شد 11 روز.. باز میخواستن بکننش 12 روز :))
دیگه بالاخره اومدم تهران.. ولی هنوز همچنان بهم میگن بیا :))
گفتم عسیسان حالا بذارین حداقل نفسی تازه کنم.. یکی دوماه دیگه دوباره میام یه سر .. واقعا اون 11 روز به اندازه 2 ماه خسته شدم.. خیلی سخت بود...
بعد برا اینکه سیاه سوخته نشم حدود 2 تا ضد آفتاب تموم کردم :)) همچنین صورت و دستامو کاملا میپوشوندم با روسری و مانتوم.. و عینک آفتابی و کلاه میذاشتم... کلا سوژه بودم :)) میخندیدن بهم :))
یه روزش رو سپاه جلسه داشتیم با رئیس سپاه.. بعد من که چادر نداشتم.. رفتن برام چادر مشکی خریدن :)) ... همچین حجاب کردم وقتی رفتیم اونجا.. عینک آفتابی هم زدم.. بعد یکی از مهندسای خارجی انقد بهم خندید یه عکس هم ازم گرفت به همون شکل :))


درکل جالب بود.. یا کسایی رفتم تو جلسه که قبلا شاید فکر میکردم woooow... با رئیس فلان و بهمان و استاندار فرماندار و امثالهم جلسه ها داشتیم... ولی دیدم نه... هیچی نیست... باورکن هیچی نیست... رفتم تهشو هم دیدم... چیزی نبود...
تازه خیلی چیزام فهمیدم که واقعا ترجیح میدم ننویسم...

بعد آهان برا سایت پروژه ما به یکسری کانکس نیاز داریم و متراژی که میخواییم بالاست... قیمتی که از یکی گرفتیم مجموعا حدود 2 میلیارد میشد... بعد جالبه با من که صحبت میکرد بهم پیشنهاد رشوه 50 میلیونی داد!!!!
منم مستقیم رفتم گذاشتم کف دست رئیس خارجیم و مهندسای خارجیمون... کلی بهم افتخار کردن :)) البته من بخاطر افتخارکردن اونا اینکارو نکردم.. بلکه میخواستم بهشون بگم ببینید این افرادی که ازشون خرید داریم به خیلیای دیگه هم ممکنه رشوه بدن مواظب باشین... درکل با این درستکاری بازی هام به هیچ جا نمیرسم آخرش :)) همون دزدی نمودن به اصطلاحِ بعضی ها به جایی رسیدن تعریف میشه..

درکل اعتمادشون شدیدا بهم جلب شده... خیلی روم حساب میکنن... کارت بانکی رئیسم همراه با رمز اینترنت بانک و رمز دوم و همه چیش کلا دست منه.. 100 میلیون 100 میلیون هم توش میریزه... یه روزی بالاخره با پولا فرار میکنم :))))

رئیسم اون شب بهم پیام داد گفت امروز بخاطر تو به اون چیز ایرانیه توپیدم... گفتم چی گفتی؟ گفت بهش گفتم من و همه خارجیای شرکت شاداب رو دوست داریم و خیلی ازش راضی هستیم (آیکن مغروریت :)) ).... فکر کنم چیز ایرانیه باز حرف مفت زده بود... ولی حال کردم پررو ضایع شد.. هرچند دست از اذیت من برنمیداره.. چون بدتر حسادتش برانگیخته شد دیگه :))

ولی خدا با من است... فمدی؟؟ :)

شاداب :)
۰۲ شهریور ۹۷ ، ۲۳:۴۰ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۶ نظر

تقریبا اکثر افراد تاریخ درست تولد من رو نمیدونن

در اکثر موارد از خرج انرژی و توجه زیاد برای اطرافیان ثمره ای دریافت نکردم.. برای تولد دوستم آز رفتم گوشواره طلا خریدم که بهش بدم.. تولد اون یک ماه دیگه است.. بعد دیدم اون حتی تولد منو یادش نیست که فقط یه تبریک خالی بگه حالا.. کادو نخواستم! نیازی هم نداشتم.. البته هرسال همینطوره.. و یقین دارم هنوز بعداز 10 سال فکر میکنه 23 خرداد تولدمه..

بنابراین گوشواره هارو یحتمل به کسی دیگه هدیه کنم... آز هم اگه واسه تولدش جشنی چیزی بگیره شرکت نمیکنم.


مهم نیست برام ها.. باورکن روز تولدم اصلا با همکار و رئیس خارجیم بازار آهن تهران بودم تو گرما تشنه و گشنه داشتم تجهیزات واسه پروژه میدیدم و خودمم اونقد مشغول بودم که بهش فکر نکردم... ولی خب اینکه هنوز افراد درجه یک زندگی آدم فکر کنن تولدت 1 خرداد، یا 3 خرداد و یا حتی 23 خرداده! آدم رو به فکر وامیداره.

End of story.



شاداب :)
۰۴ خرداد ۹۷ ، ۱۲:۳۰ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۰ نظر

اولین برف زمستونی اومد... چه برفی... عشقولانه و آزار دهنده همزمان.. 

آقای طفلکم یک ساعت مجبور شده تو برف بمونه.. بمیرم براش

میدونی یکی از بزرگترین لذت ها چیه ؟؟ هوا برفی باشه.. برفو ببینم از پنجره.. بعد من زیر پتو باشم.. دست و پامم شل کنم.. خسته باشم... بعد تا ابد برف بباره و من تا ابد زیر پتو باشم...


دلم هوای خونمونو کرد... وقتی اینجور وقتا باباییم آش درست میکرد.. بعد از زیر پتوی گرم و نرم میومدم و آش رو تو بشقاب درحال بخار کردن میدیدم... میدونی دوس دارم تو اون لحظه به مدت هزارسال متوقف بشم.. نهایت لذت همین چیزاست...


برف بیاد و... من زیر پتو باشم و... از آش باباپز توی بشقاب بخار بلند شه... 

برف و پتو و آش داغ...

هزارسال.. هزارسال




بعدا نوشت:

الان صبح فردای دیشب محسوب میشه.. الان ساعت 8صبح و من با این صحنه مواجه شدم:


شاداب :)
۰۸ بهمن ۹۶ ، ۰۱:۵۲ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳ نظر

امروز تو به دنیا میای فرشته زمینی من :*

خوشحالم که خدا هرجوری بوده خواسته تورو بیاره رو زمین تا چشمای شیشه ای مامان و هوش زیاد بابارو به ارث ببری و بشی یه یادگاری که میرسه به دست من تا حسابی مراقبش باشم و یادم نره چقدر دوسش دارم..

امیدوارم به زودی هرسال با آرامش این روز رو با بهترین هایی که برات اتفاق میفتن و من شاهد و حامی شون هستم ، کنارت باشم عزیزترینم


شاداب :)
۲۸ دی ۹۶ ، ۰۰:۰۰ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰ نظر