ماراتن تا موفقیت

ماراتن تا موفقیت

اگه بگن کدوم فیلم یا کتاب درواقع داستان زندگی تو هست میگم کتاب "تیزهوش" از هرمان هسه.
البته این کتاب شرح زندگی گذشته من هست که ازش عبور کردم.

۲۱ مطلب با موضوع «تاریخی :D» ثبت شده است

اولین برف زمستونی اومد... چه برفی... عشقولانه و آزار دهنده همزمان.. 

آقای طفلکم یک ساعت مجبور شده تو برف بمونه.. بمیرم براش

میدونی یکی از بزرگترین لذت ها چیه ؟؟ هوا برفی باشه.. برفو ببینم از پنجره.. بعد من زیر پتو باشم.. دست و پامم شل کنم.. خسته باشم... بعد تا ابد برف بباره و من تا ابد زیر پتو باشم...


دلم هوای خونمونو کرد... وقتی اینجور وقتا باباییم آش درست میکرد.. بعد از زیر پتوی گرم و نرم میومدم و آش رو تو بشقاب درحال بخار کردن میدیدم... میدونی دوس دارم تو اون لحظه به مدت هزارسال متوقف بشم.. نهایت لذت همین چیزاست...


برف بیاد و... من زیر پتو باشم و... از آش باباپز توی بشقاب بخار بلند شه... 

برف و پتو و آش داغ...

هزارسال.. هزارسال




بعدا نوشت:

الان صبح فردای دیشب محسوب میشه.. الان ساعت 8صبح و من با این صحنه مواجه شدم:


شاداب :)
۰۸ بهمن ۹۶ ، ۰۱:۵۲ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲ نظر

امروز تو به دنیا میای فرشته زمینی من :*

خوشحالم که خدا هرجوری بوده خواسته تورو بیاره رو زمین تا چشمای شیشه ای مامان و هوش زیاد بابارو به ارث ببری و بشی یه یادگاری که میرسه به دست من تا حسابی مراقبش باشم و یادم نره چقدر دوسش دارم..

امیدوارم به زودی هرسال با آرامش این روز رو با بهترین هایی که برات اتفاق میفتن و من شاهد و حامی شون هستم ، کنارت باشم عزیزترینم


شاداب :)
۲۸ دی ۹۶ ، ۰۰:۰۰ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰ نظر

هنوز 6 ساعت از پست قبلی نگذشته بود که زلزله اومد :|

ینی عصر بیرون بودم و داشتم از آلودگی و زلزله می نالیدم که 5 ساعت بعدش زلزله اومد :| .. حالا اینجارو داشته باش, حاج آقامون هم 3 دیقه قبل از زلزله در سکوت داشته ستون های منزلشون رو بررسی میکرده که اگه زلزله بیاد کجاها مناسبه, که 3 دیقه بعدش زلزله میاد و ایشون به تبعیت از همچین تصادفی (شایدم پیشگویی) با لبخندی ملیح به ریلکسیشن خویش ادامه میده :|||||| .. بعد من اونقدر فشارم افتاده بود و دست و پام میلرزید که نمیتونستم وایسم, پاهام شل شده بود دوستم منو بغل کرده بود.. پشت بندش هم واسه خودم زدم زیر گریه :|


شب ترسناکی بود... درسته ریشترش زیاد نبود اما وقتی پای تهران درمیون باشه مسئله فقط به ریشتر ختم نمیشه.. نگرانی از اینکه نکنه این فقط یه دستگرمی بوده باشه!.. حالا نه که خیلی جون دوست باشم من :)) .. چون لیسانس که بودیم یه دوره ای خیلی زمزمه های زلزله تو تهران افتاده بود ولی اون موقع اصلا برام مهم نبود میگفتم فوقش حالا یه چیزی میشه دیگه :| ... ولی الان...

خب خیلی نگران آقام بودم.. از طرفی از وقتی هم که اومده, جونم عزیزتر شده واسم :)) چیکار کنم عههه .. نمخوام زود بمیرم.. میخوام زندگی کنیم, دنیارو باهم بگردیم.. نینی مو ببینم.. کلی آرزو پیدا کردم دیگه :))... خلاصه اون شب مجبورش کردم تا صبح بیدار باشیم.. 6 صبح بود که کم کم تصمیم گرفتیم یکم بخوابیم..

فرداش یادمون اومد دقیقا 3ماه پیش تو همچون روز و ساعتی بابایی ش رفت تو آسمون....

شاداب :)
۰۱ دی ۹۶ ، ۲۲:۳۵ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰ نظر



دو روز پیش ینی سه شنبه 21 آذر 96 با آقامون رفتیم بیرون ناهار خوردیم.. اینم بگم دست پختمو خیلی دوس داره.. میگه از مامانم خوشمزه تر میپزی (آیکن خوشحال از خود راضی).. یکمم دیر رسیدم.. هنوز خوب نشدم :| ... طفلکیِ من خیلی گشنش بود.. منتظر بود.. وقتی دیدمش عصبانی بود :)))) آخه عصبانیتشم جذذذابه... چیکار کنم با اینم حتی ترن آن میشم؟؟ :))))))))


سوپرایزم کرد حسابی قربونش برم... برام گردنبند خریده بووووووووووود :) ... اونقد ذوق کردم دوس داشتم همونجا بپرم تو بغلش بوسش کنم, ولی خب نمیشه.. یکم جیغ جیغ کردم, ایشونم هی میگفت یواش تر, زشته فلان :)))

اصن کاش میشد خودش مینداخت گردنم :(


ینی تاج سرم اون تایمی که هتل عباسی اصفهان بودن, به فکرم بوده .. همشو که به فکرم بود چون صبح تا شب ویدیو میگرفت که منم تو مسافرت همراهش باشم اما این مورد دیگه توجه اختصاصی بود و خوش به حال خودم ^__^.. تازشم گفت بعدا برات ماشینم میخرم (آیکن از خود راضی)

دوسم داره خبببب ^__^

با داییش رفته بود برام خریده بود :))) دایی جونش اینا 20-30 ساله آلمان زندگی میکنن و دو سه سال یه بار میاد ایران یه مسافرت میرن با خانواده آقامون اینا و خب احتمال اینکه حالا حالاها ببینمش کم بود.. وقتی کادومو داد هرچند دیقه یه بار ذوق میکردم یهو میگفتم وای اینو برا من گرفتیییی... وااای دایی ت با من آشنا شده .. وای....

مثلا داشت از کاری که با دوستاش به امیدخدا انجام میدن, صحبت میکرد خیلی جدی جدی, بعد من یهو وسطش کادومو نگا میکردم ذوق میکردم :)))) هی قلبی میشدم خلاصه :))


الانم تو گردنمه.. تا همیشه :)


شاداب :)
۲۳ آذر ۹۶ ، ۲۳:۲۸ موافقین ۳ مخالفین ۰

شنبه یعنی 11 آذر رفتم برادر شوهرمو دیدم :))))) هم دانشگاهی خودمه..

خیلی گوگولی بوووود... شنبه ها دانشگاه تهران کلاس داره, قبلش رفتم کتابخونه مرکزی بعدش رفتم سرکلاسش نشستم :)))) پررو پررو, بعد میومد میچرخید کارای دانشجوهارو چک میکرد منم نشسته بودم دست خالی :)))) گوشیم البته جلوم بود داشتم بازی میکردم...

با اینکه ازنظر ظاهری تقریبا شبیه هم هستن اما آقای من کاریزماتیکه کلا شخصیتش, چشاش و لبخندش گرمه...

بوی خوب میده, بوی مادی منظورم نیس, بوی غیرقابل بویایی, فمدی؟؟؟؟

ضمن اینکه چشای عزیزدلم شفاف تر و خوردنیه...




* ادامه عنوان: رابطه ام با اونم خوب بود..چون وقتی نینی بوده فوت شده و الان نداریمش .. اینو از تو خوابی که راجع بهش دیدم فهمیدم... الان شاید 30 سالش بود...



پی نوشت: ببخشید کامنتارو هنوز تایید نکردم


شاداب :)
۱۵ آذر ۹۶ ، ۲۱:۰۷ موافقین ۲ مخالفین ۰
به اسمش خیره میشم و عبارت Last seen within a month قلبم رو میفشاره...
چه زود
چه زیاد





*ادامه ی عنوان:
هر روز... تو قلبمون...

شاداب :)
۲۱ مهر ۹۶ ، ۲۲:۲۵ موافقین ۲ مخالفین ۰

ساعت 12 بود شب بخیر گفته بودی و خواب بودی... یعنی انگار که خواب بودی... بی خوابی به سرم زده بود.. دراز کشیدم تو تخت.. بی دلیل دلشوره داشتم.. اشکام سر خوردن رو بالش.. چراغ رو روشن کردم.. نشستم.. پا شدم.. رفتم تو حیاط.. هوا سرد بود.. تو تاریکی قدم میزدم... دم دمای صبح بود که اومدم بخوابم.. چندساعت بعد چیزی که برام نوشته بودی رو باور نکردم... کی میتونه حال اون لحظه ی منو بفهمه؟ با چی توصیفش کنم؟؟ فهمیدم چرا دیشب شب بدی شده بود.. اون وقتی که من فکر میکردم تو خوابیدی و من توی تاریکی حیاط داشتم راه میرفتم, روحم پر کشیده بوده به خونه تون... تو soulmate منی, چطور روحم آروم میگرفت وقتی که میدونسته تو همون لحظه با چه درد بزرگی روبرو هستی...


+ خیلی زود بود :(( تموم شد :(( 5 صبح قبل از اینکه آمبولانس برسه.. جلوی چشمامون لای دستامون :((

چطور این جمله رو با صدای تو بخونم و گریه نکنم؟؟؟؟؟؟ هر بار... هر بار... هر بار... چطور به حال اون روزت فکر کنم و گریه نکنم؟؟ اینکه تو بیست و اندی سالگی یه خونواده ی 3 نفره ی تنها شدین..


بابا جونم خیلی زود رفتی... ندیدمت... آرشیو عکسا و فیلمات شدن یه زخمی که هیچوقت التیام پیدا نمیکنه... نه میتونم فراموش کنم و نه جرات نگاه کردن بهشون رو دارم... درست مثل داستان خواهرزاده کوچولو که اولین و آخرین عکسشو توی پستوی لپ تاپ ام قایم کردم که دست هیشکی بهش نرسه... حتی خودم...

چرا برام صبر نکردی؟؟ که بیام و ببوسمت؟؟ دوس نداشتی منو ببینی؟؟ به خودم قول داده بودم برات بشم عین دختری که هیچوقت نداشتی...

یعنی اینجارو میخونی؟؟ بابایی مهربون.. تو بهترین هدیه زندگیمو برام به جا گذاشتی تو این دنیا... کاش بتونیم برات جبران کنیم...


شاداب :)
۱۲ مهر ۹۶ ، ۰۰:۴۸ موافقین ۴ مخالفین ۰
دیروز یعنی 14 تیر 96 رفتم شریف کار آقامونو انجام بدم .. ایشون چون داشت 2لقمه نون واسه بچه هامون درمیاورد دیگه وقت نمیکرد خودش بره .. واسه همینم من رفتم.. بعد این عکسو گرفتم.. میخواستم این عکس رو بذارم تا سالگرد دوم بذارم اما طاقت نیاوردم :)) گفتم الان بذارم داغتره..

اینجا مجتمع خدمات فناوری دانشگاه شریفه... همونجایی که پارسال آقامون نشسته بود داشت درساشو انجام میداد ...سمت چپ این قلب صورتی من نشسته بودم.. سمت راستش آقامون.. پارسال دقیقا همین کیف cartier هم دستم بود.. چیزی که تو شریف خیلی عجیب غریب می نماید :)) نه که همه کوله پشتی دارن.. آقامون به من میگه تو خیلی تابلویی :))
دیروزم هویجوری اینو ورداشتم رفتم بیرون, اصن دقت نکردم.. واسه همینم کیفمو هم توی عکس گذاشتم چون تصادف جالبی بود ...



تو برق نشسته بودم طبق معمول همکلاسیای آقامونم دیدم .. اما دیروز اینش جالب بود که دقیقا 2نفر رو دیدم که قبلا میخواستم ببینمشون .. وای ... فقط اینو بگم که عزیزان: لطفا همیشه سنگین رفتار کنین (حتی اگه چادری باشید.. حتی اگه رتبه تک رقمی کنکور باشید).. شاید کسی بدون اینکه شما متوجه باشید در اون حوالی داره حرکات شمارو میپاد و قراره نظرش مرجع تصمیمی گیری ای باشه :))) .. پس با این کاراتون پیش اون آدم پوینت منفی دریافت میکنید.. فکر نکنید تابلو نیستید.. سنگین باشید..
بعد میخواستم برم سایت هویجوری , که آقامون غیرتی شدن فرمودن زود بیا بیرون .. هنوز ننشسته بودم که دوباره پا شدم :| ... مدت زمانی که من تو سایت برق بودم :))

دیگه بعدش آقامون اسنپ گرفت برام .. برگشتم ... تموم شد :d

شاداب :)
۱۶ تیر ۹۶ ، ۰۰:۵۰ موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰ نظر

پنج شنبه نمایشگاه بین المللی قرآن رفتم.. حال خوبی بود.. واسه منی که سالها با یه تناقض زندگی میکردم.. من تو خانواده تقریبا مذهبی بزرگ شدم.. اما هیچوقت بابت چیزی اجبار نشدم...  نماز میخوندم و چارچوب های مشخصی داشتم ، اما ظاهرم چیزی متفاوت از باطنم بود.. و همین تناقض انگار خودم رو هم آزار میداد و آرامش نداشتم اما ازش بیخبر بودم.. اما آقامون منو به اون درجه بالاتری که پتانسیلشو داشتم رسوند و بابتش ازش ممنونم.. متعاقبا به خدا هم نزدیکتر شدم، خدا دوسم داشت و ایشون وسیله ای شد برای عاقبت به خیری من..


اما جریان پنج شنبه:

همین که میخواستم وارد سالن بشم یه خانومی پشت یه میز کوچیک ایستاده بود و ازم خواهش کرد تا کمی از وقتم رو بهش اختصاص بدم.. من عجله داشتم تا برم توی سالن.. اما نمیدونم چه نیروی عجیبی منو نگه داشت.. نتونستم برم توو... موندم... گوش کردم... مخالفت نکردم... دستم رو جلو بردم و یکی از اون فرم هارو پر کردم.. نوبت انتخاب رسید... به عکسای همشون نگاه میکردم و غم سنگینی رو دلم نشست.. بدون اغراق نیم ساعت ایستاده بودم و فقط نگاهشون میکردم و نمیتونستم... اشک تو چشام حلقه زد... دوست داشتم میتونستم همه شون رو انتخاب میکردم... دست آخر یه پسر بچه رو انتخاب کردم .. چشاش توی عکس غمگین بود... خانومه میگفت ان شاءالله نتیجه شو میبینی.. اما من تو دنیای دیگه ای بودم ...



آقامون همیشه استقبال میکرد از همچین چیزی... پس باهم گرفتیمش... پنج شنبه شب قدر بود.. شب شهادت امام علی بود... همون امام علی که بعداز رفتنش یتیم ها تنها شدن... دلم میخواد بگم خدا مارو انتخاب کرد و این بچه یتیم هم از طرف امام علی بود  ......... میدونی.. میدونم کار شاقی نکردم.. حتی مامانم سالهاست چندتا بچه گرفته و جایی نمیگه... اما چون خودم اولین بارم بود.. چون حتی درحال حاضر شرایطش رو نداشتم.. اما یهو واسم اومد بخاطرهمین شک داشتم که اون لحظه خودم هستم.. خودم تصمیم گیرنده نبودم... خواست خدا بود..


+ شب قدری چنین عزیز شریف .................. با تو تا روز خفتنم هوس است                (حافظ)


شاداب :)
۲۷ خرداد ۹۶ ، ۲۲:۳۰ موافقین ۶ مخالفین ۰ ۳ نظر

من یه دوم خردادی ام که تولدم درعین تابلو بودن خیلی سخته! .. نه که 03/02 محسوب میشه واسه همین متاسفانه وقتی کسی میخواد تولدمو فراموش کنه فکر میکنه 3 خردادم (خیره به سقف)...

یکی از وجوه تشابه من و آقام هم همین امتحانی بودن تاریخ تولدامونه :|||.. منتها ایشون بوی امتحانای ترم اول رو میده.. من بوی امتحانای ترم دوم :||||

سالهاست که احساس میکنم 19 سالمه :d.. البته آقامون که معتقده من هنوز 14 سالمه :||||... یکی از بیخودترین اکتشافات تاریخ بنظرم همین تعداد روزهای موردنیاز برای گردش زمین به دور خورشیده.. اصلا کی میگه وقتی 365 روز بگذره ماهم یکسال از عمرمون میگذره؟؟؟ اصلا این واحدهای زمانی روز و ماه و سال چی میگن؟؟ کی اصلا ساعت رو اختراع کرد؟؟ :))

خوشحالم که امروز به دنیا اومدم :).. به قول اون شاعره : من به دنیا نمی آمدم کی هر لبخندت را روزی هزاربار جشن میگرفت؟... آخه صداش آرامشه.. نگاهش آرامشه..اصلا وجودش آرامشه... حتی وقتی هیچ چیزی نبود هم بازم آرامش بود... ومن یه آدم شلوغ (البته رفته رفته شلوغیم داره کمتر میشه و آرومتر میشم)... آدمای شلوغ میگن حوصله شون پیش آدمای آروم سر میره.. اما من نه.. من برعکسم.. من دیوونه ی همین آرامششم...


پی نوشت 1: عنوان ایهام داره.. 1. جوانی من بخاطر فاصله زیاد از زمین :دی.. وعلاقه ام به زحل 2. تواین فالهای سرگرمی زحل سیاره ماه تولد آقامه.. و منم باهاش متولد شدم

پی نوشت2: آهنگی که این زیر گذاشتم مال چندسال پیشه ولی بنظرم یکی از عاشقانه ترین آهنگاییه که تاحالا گوش کردم :)

Maher Zain - For the rest of my life.mp3


شاداب :)
۰۲ خرداد ۹۶ ، ۱۸:۴۵ موافقین ۳ مخالفین ۰