ماراتن تا موفقیت

ماراتن تا موفقیت

اگه بگن کدوم فیلم یا کتاب درواقع داستان زندگی تو هست میگم کتاب "تیزهوش" از هرمان هسه.
البته این کتاب شرح زندگی گذشته من هست که ازش عبور کردم.

۱۸ مطلب با موضوع «تاریخی :D» ثبت شده است

من یه روزی بالاخره میخونم.. به هیچ زبونی هم محدود نیستم.. الانم دارم صدامو ضبط میکنم.. فمیدی یانه؟

بیان مزخرف چرا همه چیش فارسیه.. الان نمایه دسترسی با برگه دیگه چه مزخرفیه؟؟ مثل انسان همانند انسانهای دیگه انگلیسیشو بنویسید آدم بفهمه با چی طرفه..  میخوام عکس بذارم نمیدونم چطوری شده این تنظیمات مزخرفش... آدمو یاد کسایی میندازه که گوشیشون رو فارسی کردن.. چند روزه اعصاب ندارما...

 

دیروزم یک کشف مهم کردم فهمیدم حسابدار شرکتمون دزده .. با تشکر.. cool

خون تو بدنم جریان پیدا کرده بودم و لحظه شماری میکردم که زودتر بره تا بتونم با مدرک شک ام رو به یقین تبدیل کنم.. خلاصه دیروز تا 8 شب داشتم کارآگاه بازی درمیاوردم.. ظاهرا اوایل دله دزدی میکرده، ولی یه مورد دیگه کشف کردم واسه تاریخ چند روز پیش، دیدم گنده بوده... بعد میدونی چی جالبه.. دیروز خیلی زیرپوستی شک کردم، رفتم ته توی اونو دربیارم یهو سر از دزدی های بزرگترش درآوردم.. عاشق خودمم.. درجریانی که؟ هیچوقت احتمالاتم اشتباه از آب درنمیان.. ینی اون شک زیرپوستی که من کردم اولش، اصلا جای شک نداشت، ولی خب منم دیگه..

الانم نمیدونم چیکار باید بکنم..

 

سریال Silicon Valley رو تموم کردم و خیلی ناراحتم از اینکه سیزن جدیدش نیومده هنوز.. یه طنزی داره که نمیخندی نمیخندی ولی یه جاهایی وقتی میخندی بدجور میخندی.. امروزم آخرین خنده مو کردم و منتظرم.. داستان چندتا پسر مهندسه که توی silicon valley هستن و دنبال اینن که App خودشونو راه بندازن.. که درنهایت به یه چیز دیگه منتهی میشه.. این وسط خیلی هم جالب چینی ها و امریکایی هارو به تصویر میکشه.. چینی ها که گند زدن به دنیا در واقع، امریکایی هام که فقط فکر استثمارن و وقتی میبینن دنیا دیگه برنمیتابه نوکری براشون رو، عصبانی میشن.. اون jian yang نماینده چینه، اون gavin belson هم نماینده امریکاست در واقع... اون پسرای مهندسم یکسری جوون بی تجربه نخبه هستن که مشخصه ی اصلیشون diversity شون هست.. 

خلاصه اینکه من با سریال زندم.. علی الخصوص کمدی.. ینی سریال کمدی مثل چی میگن به اون قسمتی از بشقاب که کنار غذا هست؟ مخم یاری نمیکنه الان.. سریال کمدی این حکم رو داره برام.. میخوای سریال درام باشه اجتماعی هرچی باشه، ولی یه دونه کمدی هم باید حتما باشه همزمان

 

شاداب :)
۱۱ مهر ۹۸ ، ۱۷:۴۳ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۱ نظر

قرارداد خونه ام داره تموم میشه و صاحبخونه درکمال پررویی میخواد اجاره خونه رو 2 برابر کنه!!!! حتتتتتما... بشین تا بدم.. حاضرم برم جای دیگه همین اجاره رو بدم ولی به این صاحبخونه ندم این پولو.. واقعا قبلنا میگفتن صاحبخونه ها بی انصافن درک نمیکردم .. الان میفهمم.. هیچ نظارتی هم روشون نیست و هرکار دلشون بخواد میکنن..

فک کن با همچین پول پیشی که من دادم بیام 2برابر هم اجاره بدم و همچنان تو این محله درب و داغون (نزدیک دانشگاه شریف) با مردمان گداصفت بمونم.. بخدا هرچی بگم کم گفتم.. خود خونه مثلااااا نوساز بود.. ولی اونقد بساز بندازی ساخته شده بود که هر ماه یه چیزیش خراب میشد.. کولرش هم دوباره دوهفته پیش خراب شد دیگه اونقد بی حوصله ام که بیخیالش شدم... از محله اش نگم که شبا تا ساعت یک شب ارازل تو کوچه پاتوق میکنن و صداشون دقیقا تو خونه منه.. یا ساعت 12 شب یه زن رد میشه و با داد و بیداد و فحش داره با بچه کوچیکش حرف میزنه.. نون خشکی و پیاز سیب زمینی هم که روزی 10 تا وانت رد میشه با بلندگو... ساختمون روبرویی هم شروع کرده به ساخت و ساز و الان 2 هفته اس 7 روز هفته خواب و آسایش ندارم... گیر کردم وسط یه مشت گداصفت بی فرهنگ دهاتی (دهاتی صفته، مکان نیست، الان باز نیاین بگین فلان)

دیشب قصد داشتم زود بخوابم.. از 10 تو تخت بودم.. آخرشم ساعت 1 شروع کردم گریه کردن.. 

دوس دارم تو دلم فحشای بد بد بدم به اینجا.. اینجایی که نمیتونی برای یک ماه آیندت هم برنامه ریزی کنی.. اینجایی که فقط بهشت پولداراست...

 

شاداب :)
۰۶ مهر ۹۸ ، ۱۰:۵۰ موافقین ۵ مخالفین ۰

۱. انقد بدم میاد از این مدل حرف زدن که یسری ها میان بچه تو شکمشون رو به لوبیا و نخود و بادوم و خلاصه کل حبوبات و مغزی جات تشبیه میکنن و اینجوری صداش میکنن! به من ربط نداره سلیقه اییه،  شاید اونا خوششون میاد از لوبیا و نخود و پسته و بادوم و اینا.. فقط من چندشم میشه...  فک کن ادم نینی شو به حبوبات نفاخ تشبیه کنه.. 

 

۲. یه کتاب دارم میخونم که بشدت علاقمندم کرده که برم پرو و مصر رو ببینم.. البته قبلا هم دوست داشتم مصر رو ببینم، ولی پرو فکر میکنم حتی اسرارآمیزتر باشه... مشکل اینجاست مثل اینکه خیلی گرون و سخت میشه رفت.. امیدوارم بیاد اون روزی که بتونم اینکارو بکنم

کلا جدیدا یکی از آرزوهام این شده که یه روزی همه دنیارو ببینم..  نمیخوام ندید بدید باشم ولی بعداز سفر چین دیگه اون آدم سابق نشدم :))  امیدوارم یه روزی اونقد پول کافی داشته باشم که همش تو سفر باشم

 

۳. رز اومده تهران.. شب میخواییم بریم رستوران گیلانه شام بخوریم.. من از غذاهای رشتی و شمالی سر درنمیارم.. اگه شمالی داریم بیاد معرفی کنه چهارتا غذای خوب برم بخورم :دی.. فقط تا ساعت ۷و نیم خبر بدین :)))  چون برا اون ساعت میز رزرو کردیم.. اگه بعداز ۷و نیم میخوایین بگین همون بهتر که جلو چشام نیایین  :دی

 

۴. تو لیسانس یه دوست صمیمی داشتم.. بعداز لیسانس از ایران رفت و دیگه ندیدمش و حتی تماسی هم نداشتیم.. امروز یهو یکی بهم زنگ زد گفت ببخشید شما دوستی به اسم نسیم داشتین؟ گفتم بله داشتم شما؟  گفت خودمم :| هنگ بودم تا چند دیقه... گفت دلش تنگ شده و میخواد ببینیم همو..  میخواستم بگم به درد عمت میخوره بعداز اینهمه سال :)))  ولی خب خیلی دوسش داشتم. یادش بخیر... حالا اگه بشه قبل از اینکه دوباره از ایران بره یه قرار میخواییم بذاریم

 

 

شاداب :)
۲۸ مرداد ۹۸ ، ۱۸:۴۵ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۴ نظر
حدود یک ماه پیش رفتم یه جایی مصاحبه کردم.. به منظور شغل دوم.. میخواستم پول بیشتر دربیارم خیر سرم...
رفتم مصاحبه هم خوب پیش رفت.. قرار شد که مشغول بشم البته پاره وقت.. چینی بودن... این شخص شخیص رئیس دوشنبه من رو به شام دعوت کرد.. هتل اسپیناس پالاس بود خودش.. دعوتم کرد تو رستوران طبقه 21 ام هتل.. منم رفتم بهرحال.. میخواستم درمورد کار صحبت بکنم... وقتی تو آسانسور بودیم گفت تو خیلی کوشولوهی! انگار تازه فهمیده باشه.. خودش دومتر قد و هیکل داشت برعکس چینی های معمول.. (این وسط یه گریزی بزنم به سفر چین، آقا گذشت اون زمان که چینیا کوچولو بودن ها، برو شانگهای ببین چقد ملت قدبلند شدن نمیدونم چیکارکردن باخودشون :| ) 
سه نفر بودیم.. من و این رئیسه و یه چینی دیگه.. داشتیم صحبت میکردیم که گفت من ازت خوشم میاد دوست دختر من میشی؟ و من که دچار شوک از جهات مختلف شده بودم اسپیچلس شدم.. گفتم ببین من به منظور کار اومدم عسیسم، دنبال دوست پسر نمیگردم که.. گفت تو نیازی نیست کار بکنی اصلا دیگههه... یه نگاهی به اون یکی چینیه انداختم اون بنده خدا خیلی باشخصیت بود اصلا به خزعبلات این ری اکشن نشون نمیداد، شایدم چون رئیسش بود میترسید ازش...گفت من میخوام زمان زیادی ایران بمونم و اگر روزی هم برم تو حاضری با من بیای چین؟... گفتم واه من بیام چیکار.. گفت زنم بشی ... و من دوباره اسپیچلس شدم... گفت من 32 سالمه و ازت چندسال بزرگترم خوبه دیگه.. (همینجوری داشت شرایط رو واسه خودش بررسی میکرد :)) )
من که شدیدا uncomfortable شده بودم میخواستم سریعا محل رو ترک بنمایم.. گفت نه کجا حالا هنوز شام نخوردیم.. یهو دیدم 4 تا ایرانی دیگه هم بهمون اضافه شدن و میخواستن درمورد کار صحبت کنن.. با وزیر نفت و شرکتای پتروشیمی و اینا میخواست همکاری کنه این انسان... آقا ایرانیا اومدن و سلام علیک کردیم و من گیر کردم بدتر.. ازش پرسیدن معرفی بنما، اون یکی چینیه که کارمندش بود هیچی، بعد یکی از ایرانیا که یه مرد کت شلواری با موهای سفید بود گفت خانم رو هم معرفی کن برگشت گفت دوست دخترمه :||||||||||||||||||||| من یهو دچار شوک الکتریکی شدم پریدم گفتم نههههههههه منم برای کار اومدم... تمام مدت هم دستش زیر چونه اش بود منو نگاه میکرد، تلویحا هی بهش میگفتم جمع کن خودتو ، ملت بخاطر تو اومدن اینجا جلسه کاری گذاشتن تو داری به من نگاه میکنی؟
دیدم کلا شرایط pretty ugly شده میخواستم فقط در برم... باز نذاشت.. دیگه ناچارا موندم تاغذا بیاد باورکن فقط 2 تا قاشق خوردم گفتم من دیرمه باید برم... پیشنهاد داد منو برسونه.. گفتم نخواستیم بابا بشین سرجات.. دیگه به زور تا لابی هتل اومد پایین باهام.. گفت آره من 26 سالم که بود یکبار نامزد کردم ولی بهم خورد.. الان واقعا ازتو خوشم اومده و این چرت و پرت ها...
منم گفتم باشد باشد.. خدافظ
بعد از اون روز چندتا طومار پیام بهم داد.. جواب ندادم دیگه... گفت فکر کنم ازمن خوشت نیومده پس دیگه مزاحمت نمیشم

واااقعا چینیا اصلا اینجوری نیستنااا.. من که تاحالا ندیده بودم
آب و هوای ایران فکر کنم روش تاثیر گذاشته بود بنده خدا :))))
شاداب :)
۰۹ مرداد ۹۸ ، ۱۵:۰۰ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۷ نظر

هی میخواستم قبلش پست بذارم هی نشد

هی میخواستم بذارم هی تشد

آخرش الان مجبورم از چین پست بذارم


یکشنبه شب من و دوست صمیمیم زر پرواز کردیم به مقصد شانگهای..

حالا سعی میکنم پستای بعد چندتا عکس هم بذارم و توضیحات بیشتری بدم...

علی الحساب اینو داشته باشین

سمت راستیش بدمزه بود.. بهش میگن چو دو فو ، chou dou fu... ولی چپ خوب بود سیب زمینی بود ولی بامزه :))

به ناخونم هم گیر ندین شکسته :d



شاداب :)
۰۷ فروردين ۹۸ ، ۰۷:۰۵ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۵ نظر
آهنگ Anathema داشت پخش میشد و بی اختیار گوش کردم تا آخر... همونجوری که از شیشه به ترافیک خیره شدم... دستام قدرت عوض کردن آهنگارو ندارن... الانم آهنگ castle on the hill از ed sheeran داره میخونه...
But these people raised me and i........
شاید این جمله اش در مورد منم صادق باشه... البته با نبودنشون...



خونه گرفتم .. نزدیک دانشگاه صنعتی شریف... و الان دو شبه که اونجا میخوابم... البته روی زمین... چون هنوز هیچی ندارم.. نه تخت نه فرش نه حتی یخچال... الانم تو اسنپم دارم میرم یخچال ببینم... خونه رو کامل تمیز نکردم هنوز.. فقط اتاق خوابش رو شستم و تی کشیدم... محله خوب و همسایه های خوبی داره.. امن و امانه... در واحد هم ضد سرقت هست تازه
نمیخوام عادت کنم به زندگی آروم و پول درآوردن و روزارو پشت هم سر کردن...
اینجا جای من نیست... 

راستی میدونستی؟
به هیچ کس مدیون نیستم...


شاداب :)
۱۳ آبان ۹۷ ، ۱۸:۱۰ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۵ نظر

با آز پنج شنبه رفتیم بیرون... درواقع رفتیم توچال... خیلی وقت بود اونجا نرفته بودم... بعداز اینکه از بهشتی فارغ التحصیل شدم... عوض شده بود تقریبا... رستوراناش بیشتر شده بود... وسایل سرگرمی و چرت و پرتش هم همینطور...

دوتا کبابی رو مد نظر قرار دادیم... یکیش برنج نداشت فقط کباب بود.. اون یکی برنجم داشت.. تصمیم گرفتیم بریم اونیکه برنج داره غذا بخوریم... از اونجاییکه معمولا کباب مقدارش زیاده دوتا برنج گرفتیم و یه کباب و قارچ کبابی... ولی دیدیم برعکس شد.. کبابه یه چیزی در حد شوخی بود ... به طوری که مقداری هم برنج اضافه اومد.. به همین خاطر تصمیم گرفتیم برنج رو ورداریم ببریم رستوران دوم اونجا هم یه سیخ کباب بخوریم :))))... آز پیشنهاد آش هم داد که با چند کلام مبتذل از سمت من مواجه شد...

خلاصه همینطور که در حال ترکیدن بودیم و داشتیم آخرین تیکه های ریحون رومیخوردیم یه صداهایی شنیدیم... پا شدیم اومدیم دیدیم نمایشگاه خودروهای لوکس و کلاسیک برگزار کردن... و یه قسمتی رو اختصاص داده بودن به یه سری حرکات ماشین ها که اسمشو نمیدونم ... از اونا که یه پرچم میذارن وسط بعد ماشینه دورش میچرخه هی میچرخه هی میچرخه تا وقتی لاستیکاش جر بخوره رو آسفالت و بوی گند و دودش دربیاد :)))

بعداز حرکات آکروباتیک یهو دیدیم نمایشگاه ورودی داره و خلاصه وظیفه خودمون دیدیم که بریم توو ... اون توو یکسری ماشین شامل کادیلاک و دیگر مدل ها موجود بود.. و یکسری ماشین دیگه که یکسری بچه پولدار به دلایل نامعلوم یکسری بلندگو؟ سیستم؟ باند؟ رو جایگزین صندلی هاش کرده بودن...اونقدر صدای آهنگ بلند بود اونقدر بلند بود که راننده مذکور توی ماشین موهاش و تیشرتش توی هوا این ور اون ور میشد.. اول فکر کردم بادی چیزی داره میاد.. که بعد فمیدم از صدای بلند آهنگ این شکلی میشن :)) .. ماهم که قلبامون تو بدنمون تکون میخورد با هر لرزش آهنگ... باور نمیکنی؟ آره خب باید اونجا میبودی تا حس کنی ... فیلم هم گرفیتم ولی خب حیف نمیشه اینجا گذاشت شماهم ببینید

خلاصه ماشین ها اونجا باهم کل مینداختن, در رابطه با همین توانایی... ینی هرکی سیستم ماشینش گوشارو بیشتر ناشنوا میکرد و قلب هارو بیشتر تکون مکون میداد خفن تر بود (آیکن غرور)

بعد که یه مقدار پرده گوشمون دچار آسیب شد تصمیم گرفتیم برگردیم خونه... همینجور که داشتیم خودمون رو به ایستگاه میرسوندیم که بیلیط بگیریم دیدیم سینما چند بعدیه داره چشمک میزنه... آز دوستم گفت بریم اینو هم؟ 5 ثانیه به همدیگه نگاه کردیم و درنهایت تصمیم گرفتیم 7-8 دقیقه از وقتمون رو اختصاص بدیم بهش... مرده گفت این سری ترسناکه... تو دلم بهش خندیدم... همین که رفتیم نشستیم و اون عینکای مسخره رو زدیم فهمیدم که مرد انتقامش رو ازم گرفت :)) ... خیلی وقت بود محصولات تهیه شده در ژانر وحشت اینجوری من رو به چالش نکشیده بودن... یه قسمتیش که میرفت تو جهنم خیلی باحال بود.. فکر کنم من جام اونجاست :)))) از نزدیک ملاقات کردم اونجارو :))))

تا چند دیقه از رو صندلی نمیتونستم بلند شم در آخر.. دلم درد گرفته بود آخه.. بخاطر جیغایی که زده بودم... لامذهب اجازه نفس کشیدن هم نمیداد بهم.. خلاصه عضلات تا از انقباض دربیان مدتی طول کشید... وقتی اومدیم بیرون آز هم که داشت گریه میکرد.. منم داشتم بهش یادآوری میکردم که بعداز بر باد دادن 300 هزار تومن و از دست دادن پرده گوش، حسن ختامی هم برای کابوس شبانه فراهم کردیم... درکل خوب دلداری میدم .. میدونم


مدتها بود اینجوری آدرنالین در بدنم ترشح نشده بود.. راضی ام از خودم :)))

خب دیگه موضوع بعدی باشه واسه پست بعدی


شاداب :)
۱۷ شهریور ۹۷ ، ۲۳:۳۶ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر
اوه این پستی که دارم میذارم مربوط به یک ماه پیشه حدودا .. اصلا وقت نکردم بیام اینجا بنویسم.. امیدوارم از مهرماه یکم بیشتر به وبلاگ وقت اختصاص بدم...

"چند روزه که از طرف شرکت اومدم ماموریت... سر پروژه... ته نقشه... اینجا واقعا آخر دنیاست... هیچی نیست... فقط تویی و دریا و آفتاب...

الان دقیقا 10 روزه که من اینجام... از روز اول میخواستم کارایی که هر روز کردیم رو بنویسم.. ولی باورت میشه شب که میرسیدم هتل فقط میخواستم ولو شم رو تخت؟ ... خیلی کار اینجا سخته... از 6 صبح تا شب...تو بیابون تقریبا"

از اینجا به بعد رو الان دارم مینوستم...

ولی احساس مفید بودن شدیدی میکردم...کارایی که همیشه آرزوشو داشتم کردم... بیشتر یاد گرفتم.. حسودا بیشتر از پیش حرص خوردن...
وقتی میخواستم برگردم تهران مهندسای خارجیمون میگفتن نهههه تو نمیتونی بری :))... میخواستن بیلیطمو کنسل کنن.. میگفتن یک روز دیرتر برو... با اینکه 11 روز بود که اونجا بودم.. اولش قرار بود یک هفته باشه.. که شد 11 روز.. باز میخواستن بکننش 12 روز :))
دیگه بالاخره اومدم تهران.. ولی هنوز همچنان بهم میگن بیا :))
گفتم عسیسان حالا بذارین حداقل نفسی تازه کنم.. یکی دوماه دیگه دوباره میام یه سر .. واقعا اون 11 روز به اندازه 2 ماه خسته شدم.. خیلی سخت بود...
بعد برا اینکه سیاه سوخته نشم حدود 2 تا ضد آفتاب تموم کردم :)) همچنین صورت و دستامو کاملا میپوشوندم با روسری و مانتوم.. و عینک آفتابی و کلاه میذاشتم... کلا سوژه بودم :)) میخندیدن بهم :))
یه روزش رو سپاه جلسه داشتیم با رئیس سپاه.. بعد من که چادر نداشتم.. رفتن برام چادر مشکی خریدن :)) ... همچین حجاب کردم وقتی رفتیم اونجا.. عینک آفتابی هم زدم.. بعد یکی از مهندسای خارجی انقد بهم خندید یه عکس هم ازم گرفت به همون شکل :))


درکل جالب بود.. یا کسایی رفتم تو جلسه که قبلا شاید فکر میکردم woooow... با رئیس فلان و بهمان و استاندار فرماندار و امثالهم جلسه ها داشتیم... ولی دیدم نه... هیچی نیست... باورکن هیچی نیست... رفتم تهشو هم دیدم... چیزی نبود...
تازه خیلی چیزام فهمیدم که واقعا ترجیح میدم ننویسم...

بعد آهان برا سایت پروژه ما به یکسری کانکس نیاز داریم و متراژی که میخواییم بالاست... قیمتی که از یکی گرفتیم مجموعا حدود 2 میلیارد میشد... بعد جالبه با من که صحبت میکرد بهم پیشنهاد رشوه 50 میلیونی داد!!!!
منم مستقیم رفتم گذاشتم کف دست رئیس خارجیم و مهندسای خارجیمون... کلی بهم افتخار کردن :)) البته من بخاطر افتخارکردن اونا اینکارو نکردم.. بلکه میخواستم بهشون بگم ببینید این افرادی که ازشون خرید داریم به خیلیای دیگه هم ممکنه رشوه بدن مواظب باشین... درکل با این درستکاری بازی هام به هیچ جا نمیرسم آخرش :)) همون دزدی نمودن به اصطلاحِ بعضی ها به جایی رسیدن تعریف میشه..

درکل اعتمادشون شدیدا بهم جلب شده... خیلی روم حساب میکنن... کارت بانکی رئیسم همراه با رمز اینترنت بانک و رمز دوم و همه چیش کلا دست منه.. 100 میلیون 100 میلیون هم توش میریزه... یه روزی بالاخره با پولا فرار میکنم :))))

رئیسم اون شب بهم پیام داد گفت امروز بخاطر تو به اون چیز ایرانیه توپیدم... گفتم چی گفتی؟ گفت بهش گفتم من و همه خارجیای شرکت شاداب رو دوست داریم و خیلی ازش راضی هستیم (آیکن مغروریت :)) ).... فکر کنم چیز ایرانیه باز حرف مفت زده بود... ولی حال کردم پررو ضایع شد.. هرچند دست از اذیت من برنمیداره.. چون بدتر حسادتش برانگیخته شد دیگه :))

ولی خدا با من است... فمدی؟؟ :)

شاداب :)
۰۲ شهریور ۹۷ ، ۲۳:۴۰ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۶ نظر

تقریبا اکثر افراد تاریخ درست تولد من رو نمیدونن

در اکثر موارد از خرج انرژی و توجه زیاد برای اطرافیان ثمره ای دریافت نکردم.. برای تولد دوستم آز رفتم گوشواره طلا خریدم که بهش بدم.. تولد اون یک ماه دیگه است.. بعد دیدم اون حتی تولد منو یادش نیست که فقط یه تبریک خالی بگه حالا.. کادو نخواستم! نیازی هم نداشتم.. البته هرسال همینطوره.. و یقین دارم هنوز بعداز 10 سال فکر میکنه 23 خرداد تولدمه..

بنابراین گوشواره هارو یحتمل به کسی دیگه هدیه کنم... آز هم اگه واسه تولدش جشنی چیزی بگیره شرکت نمیکنم.


مهم نیست برام ها.. باورکن روز تولدم اصلا با همکار و رئیس خارجیم بازار آهن تهران بودم تو گرما تشنه و گشنه داشتم تجهیزات واسه پروژه میدیدم و خودمم اونقد مشغول بودم که بهش فکر نکردم... ولی خب اینکه هنوز افراد درجه یک زندگی آدم فکر کنن تولدت 1 خرداد، یا 3 خرداد و یا حتی 23 خرداده! آدم رو به فکر وامیداره.

End of story.



شاداب :)
۰۴ خرداد ۹۷ ، ۱۲:۳۰ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۰ نظر

اولین برف زمستونی اومد... چه برفی... عشقولانه و آزار دهنده همزمان.. 

طفلکم یک ساعت مجبور شده تو برف بمونه.. بمیرم براش

میدونی یکی از بزرگترین لذت ها چیه ؟؟ هوا برفی باشه.. برفو ببینم از پنجره.. بعد من زیر پتو باشم.. دست و پامم شل کنم.. خسته باشم... بعد تا ابد برف بباره و من تا ابد زیر پتو باشم...


دلم هوای خونمونو کرد... وقتی اینجور وقتا باباییم آش درست میکرد.. بعد از زیر پتوی گرم و نرم میومدم و آش رو تو بشقاب درحال بخار کردن میدیدم... میدونی دوس دارم تو اون لحظه به مدت هزارسال متوقف بشم.. نهایت لذت همین چیزاست...


برف بیاد و... من زیر پتو باشم و... از آش باباپز توی بشقاب بخار بلند شه... 

برف و پتو و آش داغ...

هزارسال.. هزارسال




بعدا نوشت:

الان صبح فردای دیشب محسوب میشه.. الان ساعت 8صبح و من با این صحنه مواجه شدم:


شاداب :)
۰۸ بهمن ۹۶ ، ۰۱:۵۲ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳ نظر