ماراتن تا موفقیت

ماراتن تا موفقیت

اگه بگن کدوم فیلم یا کتاب درواقع داستان زندگی تو هست میگم کتاب "تیزهوش" از هرمان هسه.
البته این کتاب شرح زندگی گذشته من هست که ازش عبور کردم.

آخرین مطالب

نور دیده :)

پنجشنبه, ۲۴ فروردين ۱۳۹۶، ۱۰:۰۰ ب.ظ

دیروز وقتی برگشتم و از در حیاط اومدم توو، دیدم نینی جلوی در خونه وایساده و داره نگام میکنه... وقتی رسیدم بهش لپای نرمشو بوسیدم ، با چشای درشت و معصومش بهم نگاه کرد گفت کجا رفتی؟؟ ... 


تمام دیشب حالم بد بود :(( ... نمیدونم چرا... وقتی یاد قد کوچولوش توی چارچوب در میفتم که با اشتیاق اومده بود دم در تا ببینه کی اومده، وای جیگرمو آتیش میزد... دیشب دوس داشتم زار زار گریه کنم .. دیوونه هم نشدم :|.. داشتم فکر میکردم این که خواهر زاده ام هست و اینجوری قلبم واسش میزنه، فردا پس فردا با بچه خودم چی؟؟ ... تاقبل از اومدن خواهر زادم اصلا خودم رو جزو "دوستداران بچه" محسوب نمیکردم!!.. اما الان... دارم فکر میکنم نینی خوشگلم ، موجودی که ترکیبی از گوشت و خون من و گوشت و خون عزیزترینم هست رو چطور میپرستم بعد، چطور جونم واسش درنره ، چطور خار تو پاش بره و قلب من از جاش کنده نشه... 


خلاصه نگران خودمم ... میترسم خیلی خودمو اذیت کنم بعدها... خدا رحم کنه :|



درعین حال هم هییییچ دوست ندارم بشم مصداق مطلب زیر:

یا ما والدین خوبى هستیم؟"


کافى است نگاهى به عکس پروفایلها و صفحات مجازى کنیم؛ سارینا خندید، سارینا غذا خورد، سارینا خوابید، سارینا جیش کرد، سارینا گفت مامان، و سارینا و ساریناها...


 ما با بچه هایمان شبیه ملکه ها و ستاره هاى هالیوودى رفتار میکنیم، از بدو تولد دوربین به دست هر حرکتش را ثبت میکنیم، همان حرکت ها و رفتارهایى که قرنهاست نسل بشر انجام داده و رشد طبیعى یک انسان است حالا همگى شده  اند  رفتارهاى حیرت انگیزى که شایسته تقدیر و دیده شدن هست.. ما میخواستیم والدین خوبى باشیم... پس تمام هم و غممان شد کشف بهترینها... بهترین مدرسه، معلم، تغذیه، کلاسهاى فوق العاده ى به درد نخور...


گروهى از ما به همین هم اکتفا نکرد و رنج هجرت  را هم تحمل کردیم که بچه هایمان  در بهترین باشند، گمان نکنید بعد از مهاجرت آرام شدیم که حالا کشف هاى جدید داشتیم، خداى من چه کسى میداند مدرسه اى که جان لنون میرفته بهتر است یا مدرسه سلین دیون؟! فرانسوى بخواند یا انگلیسى؟ پیانو بنوازد یا ویالون ؟ عده دیگرى حتى از ما هم بیشتر بچه هایشان را دوست داشتند انقدر که گفتند " دنیا به اندازه کافى براى بچه ى ما زیبا نیست پس نمى آوریمش" واو... چقدر مسئول و عاشق!... 


هفته گذشته باید جواب ایمیلى را میدادم مبنى بر این فاجعه که چرا پسرم در خواب جیش کرده!  آخر میدانید باید تحقیق شود که اعلى حضرت تحت فشار یا استرسى نبوده باشند! جیش عصرانه اصلا موضوع ساده اى نیست!  چند روز پیش بین همه این عکس ها و فیلمها از مامان امیر على و دویست گرم اضافه وزن  پریناز و حساسیت فصلىِ " همه ى زندگیم" عکسى برایم آمد از یک پسربچه که به دوربین زل زده بود، نمیدانم حتى عکس ، واقعى است یا نه ؟ کجاى این مملکت است ،؟پسرى که دست نداشت و پدرش با بطرى آب معدنى برایش دست ساخته بود! باورتان میشود پسرى که باید کلاس پنجم میبود تازه با دستش که یک بطرى آب بود تمرین نوشتن میکرد، تصویر آن نگاه از جلوى چشمم نمیرفت ، حالم از خودم به هم میخورد... از خودم که دیروز سه بار بابت سردى هوا از پسرم معذرت خواسته بودم ! بله ، بابت سردى هوا ! 

راستش هر چقدر به بچه خودم و هم نسلانش نگاه میکنم به جز نسلى نازپروده که کیفهایشان را هم مادر و پدرانشان حمل میکنند و همیشه گویى یک غول چراغ جادو براى خواسته هایشان دارند چیزى نمیبینم ... راستش ما به طور اغراق آمیزى مادرى/ پدرى میکنیم چون به طور غم انگیزى کودکى نداشتیم و در واقع هر دو سر بازنده ایم... ما همه کار میکنیم و همیشه هم عذاب وجدان داریم که آیا مادر- پدر خوبى بوده ایم؟ با همه این دویدن ها و هزینه ها من یکى که چیزى جز نسلى ضعیف و لوس نمیبینم...و والدینى  با حسرت و رویاهاى از دست رفته..."


واقعا دوست ندارم مدل این بابای مامانای جدید بشم.. اعلام برائت میکنم ازشون

برنامه داریم که بچه مون آدم مفیدی بشه، مفید در معنای عامیانه اش هم نه.. نه که فقط تو ناز و نعمت و محبت غرقش کنیم، نه که فقط یه مهندس یا پزشک معمولی بشه، کاری که خیلیا میکنن... میخوام بعدها که بهش نگاه میکنم به خودم افتخار کنم... چون میدونم میتونه... :)


۹۶/۰۱/۲۴ موافقین ۱ مخالفین ۰
شاداب :)