ماراتن تا موفقیت

ماراتن تا موفقیت

اگه بگن کدوم فیلم یا کتاب درواقع داستان زندگی تو هست میگم کتاب "تیزهوش" از هرمان هسه.
البته این کتاب شرح زندگی گذشته من هست که ازش عبور کردم.

خوابگاه خلوت و عید و اینجور مسائل!

سه شنبه, ۱۸ اسفند ۱۳۹۴، ۰۸:۱۵ ب.ظ

1.

داداش هم اتاقیم "ام" رفته بود ترکیه بعد واسه خواهراش لباس مباس زیاد آورد اضافه اومد .. حالا "ام" لباسارو آورد اینجا که اگه کسی خواست بخره.. بعد یه لباس خواب مناسبه بعداز ازدواجی فقط مونده بود :)))) واقعا نمیدونم برادرش باخودش چه فکری کرده این لباسو خریده :)) .. ولی خیلی خیلی خوشگله :))) "ام" به من میگفت تو اینو وردار :))) میگم عسیسم میخوام چیکار اینو درحال حاضر؟؟ میگه واسه بعدن دیگه :)))))) یه همچین دوست آینده نگری دارم .. البته خودمم از این آینده نگری ها کردم یه جورایی :))))



2.

یکی از اندک دانشجوهایی که مونده خوابگاه منم!!! بخاطر دکتر پن عزیزم :)) البته اینم بگم فردا کلاسم دارم!.. آخه کدوم ارشدی در هفته 3 روز کلاس بهش میدن؟؟؟ ولی هم اتاقیام همشون امروز رفتن .. درنتیجه من بازهم چند شب و روزی رو تنها هستم!! یعنی چه؟ این چه وضعشه؟ از 6هفته قبل از عید تعطیل میکنن میرن بعد میگن چرا وضعمون اینه.. بفرما.. :D

اگه خیلی خوشبینانه دکتر پن قرارشو شنبه بهم بده درنتیجه من باید از امشب(ینی سه شنبه) تا شنبه تنها تو اتاق باشم!! .. درنتیجه اگه هی پست های الکی گذاشتم و مثلا نصف شبی از تنهایی و ترس تو تاریکی یهو پست گذاشتم علما درجریان باشن و مذمت نکنن من رو :)) حالا اتاق هیچی.. باز میشه یه کاریش کرد.. خداکنه خوابگاه خالی نشه!!!! همین الانش خیلی از بچه ها رفتن (آیکن دهن کج)! .. از طرفی طبق معمول حوصله رفتن به منزل خاله و دایی گرامی رو ندارم! حالا شهرک غرب همین بغله هااا.. میدونم عید که بیان خونمون به مامانم اینا گله میکنن که چرا خونشون نمیرفتم ..

دوس دارم روزی برسه که بتونم یه شهری یه جایی غیر از تهران باشم.. در آینده.. دوس ندارم عمرم رو تو این شهر دودی و غمگین به پایان برسونم...

درضمن ناخونام به حدی بلند شدن که اصلا نمیتونم تایپ کنم و باید انگشتامو با زاویه 10 درجه تقریبا مماس با کیبورد قرار بدم تا بتونم تایپ کنم :))))) مشکل اینجاست که با ناخون کوتاه هم نمیتونم بعضی کارامو انجام بدم...



3.

دو سه روز پیش دراز کشیده بودم و بعداز یه خستگی زیاد تازه از خواب بعدازظهر بیدار شده بودم (لازم به ذکره که من اصلا اصلا عادت ندارم وسط روز بخوابم شاید سالی یکی دوبار!).. گوشیمو بی حوصله ورداشتم .. خیلی خیلی اتفاقی یه چیزی رو پیدا کردم شایدم درحد اکتشاف حتی :))) ... خیلییییی جالب بود خیلی خیلی.. فکرنمیکردم همچین چیزی ببینم... درحالیکه از اون روز یه دونه ازش منو خوشحال نگه داشته بود یهو با یه عالمه از اون مواجه شدم :) .. اونقدر به وجد اومدم که ممکنه حتی یه پست بهش اختصاص بدم :) .. البته کلا لایق اختصاص دادن یک پست و حتی بیشتر هم هست.. فقط امیدوارم اشتباه نکرده باشم.... و امیدوارم نا امید نشم


پی نوشت 1:

کیستی که من اینگونه به اعتماد نام خود را باتو میگویم...

کیستی که من اینگونه به جِد

در دیار رویاهای خویش باتو درنگ میکنم؟؟؟؟؟


(شاملو)


۹۴/۱۲/۱۸ موافقین ۰ مخالفین ۰
شاداب :)

نظرات  (۳)

۱۸ اسفند ۹۴ ، ۲۰:۳۱ سادات خانوم
وااااااای یاد خوابگاه و دوران دانشجویی افتادم...یادش بخیرررررر.
من تو عمرم یه شب تو خوابگاه تهنا موندم اونم از ترس تا خوده صبح نخوابید :|
هعی جوونی کجایی که یادت بخیر :((

پاسخ:
:)
فقط یک شب؟ :)) .. من زیاد تو اتاق تنها موندم :)))

من تنها شدن تو خوابگاه رو دوس داشتم. بچه ها که بودن نمیشد راحت به کارام برسم
پاسخ:
من تو هر شرایطی به کارام میرسم
البته خوب ترجیحم اینه که هم اتاقی مثل اون هم اتاقی قبلیم نداشته باشم :))

ایمان بیار که تعطیلات اسفند بسی جالب انگیز تر از تعطیلات عید ِ .



پاسخ:
جای تعجب نیست :)) کلا ماها آدمه انجام دادن کارها در وقتی به غیر از وقت اصلیش هستیم!!
تایم درس خوندنمون بازی میکنیم.. تایم بازی کردنمون درس میخونیم.. تایم کار و الی آخر ..
کلا جالب هستیم :D

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">