ماراتن تا موفقیت

ماراتن تا موفقیت

اگه بگن کدوم فیلم یا کتاب درواقع داستان زندگی تو هست میگم کتاب "تیزهوش" از هرمان هسه.
البته این کتاب شرح زندگی گذشته من هست که ازش عبور کردم.

هیچوقت کارتهای بانکی و چیزای مهم رو توی جیب مانتو/بارونی/پالتو نذار

هیچوقت کارتهای بانکی و چیزای مهم رو توی جیب مانتو/بارونی/پالتو نذار


همیشه این بلا سرم میاد مانتومو روز بعد عوض میکنم بیرون میرم یادم میاد تو جیب اون یکی جا مونده

باز خوبه شماره کارت هامو حفظم که البته فقط به درد اسنپ سوار شدن میخوره! چیز دیگه ای نمیتونم بخرم با اعداد حفظ شده روی کارت بانکیم:|

این چندوقت کلی حرف برا گفتن داشتم راستش دروغه بگم وقتشو نداشتم بنویسم، بیشتر حالشو نداشتم... با گوشی نوشتن حوصله مو سر میبره

رئیسم میخواست حقوقمو زیاد کنه ولی چون ایران نبود اون ایرانی عقده اییه از فرصت سواستفاده کرد و نذاشت... حدود 17 روز دوباره رفتم ماموریت! در نوع خودش رکوردی بود... رئیس خارجیم رفت از ایران برای مدتی و داشتم نا امید میشدم از برگشتنش بخاطر یکسری مسائل...یه دوست اروپایی پیدا کردم خیلی آدم جالبیه.... در کورسوی نا امیدی یه روز دیدم رئیسم داره برمیگرده... 

سرفصل های مهم این چند وقت اخیر :))

هرکدومش قابلیت یک پست جداگانه شدن رو داره.. میام مینویسم

۹۷/۰۹/۲۷ موافقین ۴ مخالفین ۰
شاداب :)

نظرات  (۵)

۲۹ آذر ۹۷ ، ۱۷:۱۰ تازه وارد
سلام
خوشحالم که باهات آشنا شدم
امیدوارم بیشتر ببینمت
یعنی بخونمت😊
پاسخ:
سلااام
منم خوشحالم که دوستان کامنت میذارن:)
منم امیدوارم بیشتر نظر ببینم ازت :d
۰۱ دی ۹۷ ، ۲۱:۴۰ سجاد معمولی
سلام
بنویسید
این تنها وبلاگی هست که گهگاه بهش سر میزنم
:)
پاسخ:
سلام
جدی؟
وای چقد خوشحال شدم :d
از بس وبلاگم سوت و کوره احساس میکنم ننویسم هم به جایی برنمیخوره
خودم که نیستم.. بقیه ام نیستن.. دیگه میگم چه کاریه دورهم نیستیم همگی :d

چشم.. سعی میکنم بیشتر بنویسم.. حداقل آخر هفته ها بیشتر وقت بذارم برا اینجا
منتی هم نیست ها.. بالاخره واسه خودم هم موندگار میشه اینجا
۰۴ دی ۹۷ ، ۱۴:۵۸ سجاد معمولی
سلام مجدد. بله جدی.
علتش اینه که به نظرم وبلاگ شما شبیه یه رمان دنباله‌داره و واسم جذابه که ادامه‌ش رو بدونم.
من با لینکی که تو وبلاگ InsideMonster بود وارد وبلاگ شما شدم. چند تا پست اول رو خوندم. فکر کنم اون پست‌ها در مورد شرکت، خرید برای شرکت، ماموریت کاری و یا مشکلاتی که تو شرکت بود، بود.
وقتی اونها رو خوندم احساس کردم وارد وسط یک ماجرا شدم. خوشبختانه وبلاگتون آرشیو خوبی داره. بنابراین تصمیم گرفتم پست‌هاتون رو از آخر به اول بخونم.
شروع کردم به خوندن از آخرین پست، یکی‌یکی جلو میومدم. وقتی یه تعدادی رو مثلا پست‌های یک ماه یا چند ماه رو میخوندم بوک‌مارکش میکردم تا روز بعدش ادامش رو بخونم. این کارو ادامه دادم تا اولین پست. تقریبا تمام پست‌هاتون رو خوندم.
اطلاعات زیادی رو از شما از طریق پست‌هاتون به صورت صریح و ضمنی بدست آوردم.
البته این موضوع واسه چند ماه پیش هست بنابراین کلیات بیشتر یادم مونده. بعضی از چیزهایی که از نوشته‌هاتون برداشت کردم:
شما اهل تهران نیستید. اهل یکی از شهرستان‌ها شاید مثلا شیراز باشید. احتمالا اوایل خرداد به دنیا اومدید. یک خواهر دارید که ازدواج کرده و یک خواهرزاده کوچیک دارید. پدر و مادرتون تا حد زیادی تحصیل‌کرده هستند. کلا از یک خانواده‌ی تحصیل کرده و علمی هستید. فکر میکنید پدرتون دوست داشت پسر داشت. خیلی پدرتون رو دوست دارید. از نوجوونی باهوش ظاهر شدید. انگار تو نوجوونی سختگیری‌های زیادی در مورد درس رو شما شده (شاید از طرف پدرتون). مدرسه تیزهوشان می‌رفتین. از اون دوران انگار خاطرات خوبی ندارین هر چند تو موفقیت شما بی‌تأثیر نبود. لیسانس رو دانشگاه شهید بهشتی گرفتید. از اون دانشگاه اصلا خوشتون نمیاد ولی واسه خاطراتی که با دوستاتون اونجا داشتین دلتون تنگ میشه. ارشد رو اما دانشگاه تهران خوندین. راستی یادم رفت بگم به انگلیسی مسلط هستین. دانشگاه تهران رو دوست داشتین. خوابگاه‌تون یه راهرو بزرگ داشت که یه سرش آشپزخونه بود و باید اونجا آشپزی می‌کردین. تو ارشد مدام در حال مطالعه‌ی مقاله تا نیمه‌شب بودید. از زرنگ‌ترین‌ها بودین شاید زرنگ‌ترین. به فیلم و سریال علاقه دارید. بعضی شبا تو خوابگاه فیلم میدیدین. زیبا هستین ولی زیاد اهل آرایش کردن نیستین. بعضی شبا تو خوابگاه یه فکرهای عجیبی به سرتون میزد. فکرهایی در مورد ازدواج مثلا. تو کلاستون یه پسری بود که از شریف اومده بود، خیلی گناه داشت واقعا. یه پسری هم بود خیلی درسش عالی بود ولی کم‌حرف بود. تو خوابگاه یکی دو تا دوست صمیمی داشتین. از طریق دانشگاه با چند شرکت برای کار آشنا میشید و پیشنهاد کار دریافت میکنید که البته نمیرید. مهربون هستید ولی دوست ندارید کسی بهتون دستور بده و قلدربازی دربیاره. اوایل سال ۹۶ وارد یه ماجرای عشقی-عاطفی میشید که حدود یک سال حداقل ادامه پیدا میکنه. بعدش دیگه چیزی درموردش ننوشتید. اون آقا تو دانشگاه شریف دانشجو بوده و کار علمی انجام میداده. توی یه شرکت خارجی مشغول به کار هستین که البته یه مدت یه مشکلاتی با چند تا از ایرانی‌ها تو اونجا داشتید. هنوز همونجا شاغل هستین و با خارجیا ارتباط خوبی دارین. منتظر ادامه‌ی سریالم :)
امیدوارم این کارم شما رو نرنجونده باشه
پاسخ:
وای شما اولین نفری هستین که میشنوم وبلاگمو کااامل خونده .. خیلی خوشحال شدم :d
واقعا باعث خوشحالیه که درهم برهم هام مورد لطف شماها باشه

چقددددد خوب نوشتین درموردم
باورتون نمیشه اشکم دراومد اونجاش که نوشتین خاطرات خوبی ندارین ازش...
حالا زرنگ ترین هم چی بگم.. شاید فقط نمره ای.. وگرنه دانشم اونقدرا بالا نیست.. درواقع اونجوری که مخاطب فکر میکنه ممکنه نباشم

والا من خودمم واقعا منتظر ادامه سریالم :| جلو نمیره که.. شده مثل این سریالای آبکی ایرانی که هر قسمت فقط دوساعت چشم و ابرو میان و هی حرف میزنن و نمیرن سکانس بعدی :d
یا حتی شاید اصلا منتظر نباشم.. تموم هم بشه مشکلی باهاش ندارم :))
خوب سرفصل ها را توضیح دهید که بخوانیم:)
پاسخ:
:)))
از ایشون یاد بگیرید.. دانشجوی زرنگی هستن
جزوه نگیرید
هرگز نمی توانید در دنیای بیرون چیزی بیشتر از آن چه در ذهن خود به دست آورده اید، کسب کنید!
“برایان تریسی”
پاسخ:
چی شده؟ :|

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">