ماراتن تا موفقیت

ماراتن تا موفقیت

اگه بگن کدوم فیلم یا کتاب درواقع داستان زندگی تو هست میگم کتاب "تیزهوش" از هرمان هسه.
البته این کتاب شرح زندگی گذشته من هست که ازش عبور کردم.

دیشب یکی از بدترین شب های زندگیم بود.. احتمالا خیلی ها کنار خانواده داشتن تنقلات و انار تناول میکردن در اون لحظه.. ولی من شاهد تقریبا یک مرگ بودم.. هنوز هم میتونه یک مرگ بوده باشه... نمیدونم

آز بهم ساعت 7 زنگ زد گفت بیا شب یلدا باهم باشیم.. اول گفتم نه ولش کن دیره و منم فردا باید برم سرکار.. بعد دیدم خودمم خیلی دوس دارم ببینمش و باهاش حرف دارم.. پس گفتم باشه.. ولی هرکار میکردم اسنپ گیرم نمیومد و تا ساعت 9 طول کشید! اونم هی میگفت خب بذار خودم میام دنبالت.. گفتم نه بابا دوره خودم میام.. رسیدم اونجا بالاخره و آز گفت بریم بیرون شام بخوریم گفتم باشه.. یکم چرخیدیم با ماشین و بعد رفتیم باغ فردوس.. روبروی پمپ بنزین بودیم اول رفتیم اون رستوران قدیمی سنتیه که پله میخوره بالا، گفت داریم میبندیم دیگه و نشد غذا بخوریم اومدیم بیرون.. نمیدونستیم کدوم وری بریم، کبابخانه یا بریم اون ور خیابون.. یهو رستوران راد رو دیدیم جلومون گفتیم بریم همین توو.. همین که نشستیم یهو یه صدای وحشتناک از تو خیابون شنیدیم سریع نگاه کردیم (رستوران راد کلا شیشه است و ماهم نیمکت های بغل شیشه نشسته بودیم که مشرف به خیابون بود) ولی اصلا نفهمیدیم چطور شد که یه پراید و نیسان به موازات هم خوردن بهم، نیسان یکم متمایل شده بود سمت پراید.. انگار که نیسان از چیزی خواسته دور بشه که خورده به پراید.. گفتیم خداروشکر ولی چیز حادی نبود دوتا ماشین آسیب خاصی ندیده بودن.. نمیدونم اگه راد رو انتخاب نمیکردیم و تصمیم میگرفتیم همون موقع از خیابون رد شیم قرار بود چی بشه؟ خیابونا خلوت بود و سرعتشون بالا بود .. ولی آخه ولیعصر؟ همچین تصادفی یکم نادره.. که یهو دیدیم در ادامه چندنفر بدو بدو سمت جوب رفتن! اونجا بود که فهمیدیدم یه آدم پیاده بوده و نیسان اونو پرت کرده بود توی جوب.... هنوزم به عدالت اعتقاد داری؟؟؟ ولی بذار بهت بگم بدبختی آدمای بدبخت بیشتره..

چندنفری از جوب کشیدنش بیرون ولی صحنه ای که دیدم غیر قابل توصیف بود.. جوری بدنش به هم مچاله شده بود و دست و پاهاش چندباری دور خودش پیچیده بود که در نگاه اول احساس کردم یه کیسه زباله است :(( دیگه نتونستیم غذا بخوریم و بیرون رفتیم.. کشیدنش رو آسفالت و بعد دوباره بی جون روی زمین ولو شد.. مهم نبود دست چپش 2 دور پیچیده بود و در زاویه مخالف بدنش روی زمین افتاده بود.. مهم نبود پای راستش روی پای چپش افتاده بود و دوباره از سمت دیگه از زیر بدنش بیرون اومده بود.. هیچی انگار مهم نبود.. چون اون آروم روی آسفالت خیابون بی توجه به سر و صدای آدمایی که بالای سرش جمع شده بودن دراز کشیده بود.. از پشت فقط سرش رو میدیدم.. موهای جوگندمی داشت... جوری آروم صورتش رو روی آسفالت گذاشته بود که فکر میکردی از خستگی فقط خوابش برده.. نه ناله ای نه حرکتی.. شاید از این زندگی خسته بود.. لباسهای خوبی تنش نبود، کیف کراس بادی ش هم هنوز رو دوشش بود، احتمالا همه زندگیش تو اون کیف بود.. دستاش سیاه بود... و خونی که ازش اومده بود قاطی با خیسی لباساش و آب جوب روی آسفالت پخش شده بود.. انگشت دوم دست چپش آروم تکون خورد... یعنی هیشکیو نداشت که اون وقت شب پیششون نبود؟ یا شایدم خانوادش منتظرش بودن برگرده خونه؟

یه نفر میخواست صورت و بدنش رو برگردونه به سمت بالا.. بلند صداش کردم: نکن آقا ممکنه آسیب نخاعی ببینه... زنگ زدیم آمبولانس اومد و با احتیاط بلندش کردن که ببرنش .. مرد همونجوری که پشتش به ما بود سرش رو گذاشتن روی برانکارد ... اون رفت و هیچوقت صورتشو ندیدم... کاش میدونستم آخرش چی شد..

بیا فکر کنیم زود حالش خوب میشه...

 

۹۸/۱۰/۰۱ موافقین ۲ مخالفین ۱
شاداب :)

نظرات  (۲)

۰۱ دی ۹۸ ، ۲۱:۰۶ سجاد آشنا

چه بد، چه تلخ!

پاسخ:
خیلی..
خیلی

ای وای من :((

تو اون لحظه آمبولانس گفت زنده است؟
راننده نیسان چیکار میکرد؟" چی میگفت؟

بعضی از این نیسان ها و وانت ها خیلی بد رانندگی میکنند

رفتی بالای سرش این جزئیات را دیدی یا از همون رستوران معلوم بود؟
من خودم قبلا چند مورد جسد تلخ و ناگوار و حوادث ناگوار دیدم که بدجوری روی حالم تاثیر بد گذاشت! مخصوصا آخریش که چند ماه پیش بود و نمیدونم خودکشی بود یا اتفاق یا قتل؟ (این آخری را تو وبلاگم نوشته بودم ولی دیگه وبلاگ را پاک کردم!) اما با خواندن نوشته های شما با دوباره همه ی اون پرونده ها تو ذهنم دوباره باز شد و پوست سرم مور مور شد.
نمیدونم برای اون فرد آسیب دیده از خداوند سلامتی بخوام یا غفران و رحمت الهی! هر دو را از خدا برای همه ی بنده هاش میخواهیم مخصوصا اون بنده خدا.

 

جدای از اینها تصویر سازی نوشته ات و توصیفت از وقایع بسیار کامل و قابل تحسین بود

 

 

پاسخ:
آره خداروشکر تا وقتی آمبولانس رسید هنوز زنده بود،  فقط دعا میکنم زنده مونده باشه و اگر زنده مونده فلج نشده باشه..  همین
راننده نیسان نمیدونم کدومشون بود ولی کلا هردو ماشین وسط خیابون همونجوری نگه داشتن و کسی جایی نرفت تا پلیس و آمبولانس بیاد
نه دیگه از رستوران اومدیم بیرون ولی کامل هم بالای سرش نرفتیم،  از پیاده رو نگاه کردیم،  دوستم که panic attack بهش وارد شده بود من باید اونو هم جمع میکردم علاوه بر حال خودم
خودکشی و قتل؟  :((  وای چه وحشتناک.. 
من نمیدونم چه حکمتیه همش شاهد تصادف ملت از نزدیک هستم..  بجز این،  قبلا دوتا تصادف دیگه هم از خیلی خیلی نزدیکتر و بدتر از این دیدم،  یکیش که جلو چشام دیدم چطور در دمممم فوت شد،  اون یکی هم مثل این بود تقریبا،  اونم دقیقا دم عید بود
تو وبلاگم هم نوشتنشون ها،  ولی هرکار کردم پیداشون نکردم که الان تو این پست لینک بدم ازشون
ولی خیلی عجیبه همیشه تصادفات رو از فاصله دو سه متری شاهدم..  من کلا فوبیای زندگیم تصادفه،  شاید بخاطر همینم هست هی میبینم،  میترسم خودمم اخر با تصادف فوت شم،  دقیقا از چیزی که میترسم

ببخشید که حال شما رو هم بد کردم..  

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">